ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۴, جمعه

به دنبال ِ بیست و پنج گرم عدالت ِ مسروقه

دکتر حیدری طرفدار ِ چاک خورده ی ِ پرولتاریا بود . معتقد بود آن ها باید به حق شان
برسند . وقتی پشت میز ِ مطب ، زیر ِ چنگک و میان ِ مولاژ ها * خطابه می خواند و با حرارت از حقوق محرومان دفاع می کرد ، ناخودآگاه تشنه اش می شد . آن وقت بود که مستخدمش آقای ِ رموکی ـ همان پیرمرد ِ خمیده با یک جفت چشم ِ وق زده ـ طبق ِ وظیفه در می زد و به اتاق می آمد . سینی ِ دستش را که در آن یک پارچ آب ِ غلیظ ِ آلبالو بود، کنار ِ دست ِ دکتر می گذاشت و ناله می کرد . وقتی ناله می کرد، یعنی اجازه ی ِ رفتن می خواست . دکتر حیدری به التماس ِ وق زده ی ِ رموکی خیره می ماند و پارچ را قلپ قلپ سر می کشید . سرخی ِ آلبالو از لبانش راه می گرفت و پایین می آمد . ضربات ِ کابل هم پایین می آمد و بالا می رفت . این مال ِ بیست سال ِ پیش بود . حالا کسی به او کابل نمی زد . اینجا اوین نبود . امروز وقتی در مطبش شربت ِ سرخرنگ ِ آلبالو را سر می کشید فقط تیزی ِ دماغش تیز تر می شد . مثل ِ ماهی ِ اوزون برون . رموکی خیس ِ خواستن بود . علی القاعده می باید دکتر حیدری کشوی ِ میز را جلو می کشید و یک پرتقال ِ خونی در سینی قاچ می کرد تا مزه ی ِ ودکایش باشد . بعد در عالم ِ مستی رموکی را مرخص می کرد . دکتر قاعده را رعایت می کرد اما تنها نیمش را . یعنی کشو را جلو می کشید اما از آنجا که بارها، اول ِ پیاله بدمستی کرده بود و زنش او را از شرابخواری منع کرده بود ، به جای ِ پرتقال ِ خونی، طومار ِ خطابه ای از کشو بیرون می آورد و به مدت ِ پنجاه و سه دقیقه برای ِ رموکی قرائت می کرد . اواسط ِ خواندن ِ خطابه باز تشنه می شد و ناگزیر آقای ِ رموکی را مرخص می کرد تا باز برایش شربت ِ آلبالو بیاورد و باز سر بکشد و باز اوزون برون شود .


یک روز دکتر حیدری بالاخره فهمید ، حالا که مولاژها این همه نطق های ِ او را خوش دارند و مطبش از اغیار یعنی از بیماران خالی است چه بهتر که از فواید ِ آزادی ِ بیان استفاده و حجم ِ خطابه ها را دو برابر کند . فقط نفهمید چرا تیزی ِ دماغش ناگهان او را به هوس ِ خوردن ِ خاویار انداخت . رموکی را صدا کرد و یک دسته اسکناس را که هفته ی ِ پیش از حساب ِ زنش برداشت کرده بود به دستش داد و خواست برایش بیست و پنج گرم خاویار بخرد . رموکی هم دسته ی اسکناس را گرفت و قبل از این که تای ِ سوم را بخورد ، قامت ِ دوتایش را برداشت و از دستگاه ِ حیدری فرار کرد . خوشبختانه هشیاری ِ دکتر نگذاشت فراری خیلی دور شود . خاویار فروش، اطلاعات را تمام و کمال داده بود و آقای ِ رموکی قبل از این که به پتل پورت برسد به دام افتاده بود .

فردا روز مولاژها که پیشتر فقط شنونده ی ِ خطابه های ِ دکتر حیدری بودند، به درک ِ حقیقتی بینا شدند . دکتر حیدری ، آقای ِ رموکی را از چنگک آویخته بود ، شکمش را پاره کرده بود و دهانش را زیر ِ فرو ریزش ِ امعاء و احشای ِ پیرمرد باز نگه داشته بود . بیست و پنج گرمی که از محرومان دزدیده شده بود باید به جریان ِ گوارش ِ دکتر حیدری باز می گشت و صرف ِ دفاع از آنان می شد .
دکتر حیدری طرفدار ِ قسم خورده ی ِ پرولتاریا بود . معتقد بود آن ها باید به حق شان برسند .


سرانگشت

* مولاژ : مجسمه ی ِ قابل ِ جداسازی از اندام ِ انسانی که از پلاستیک ، گچ یا ... می سازند تا آناتومی ِ بدن ِ انسان را به دانشجویان نشان دهند .

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

برای مخلوق که زنده است

.... اینجا دیگر خواستار ِ چیزی نیستم

جز چشمانی به فراخی گشوده

برای ِ تماشای ِ این تخته بند ِ تن که امکان ِ آرامیدنش نیست

اینجا خواهان ِ دیدار ِ مردانی هستم که آوازی سخت دارند

مردانی که هیون را رام می کنند

و بر رودخانه ها ظفر می یابند

مردانی که استخوان هاشان به صدا در می آید

و با دهانی پر از خورشید و چخماق می خوانند *
...

* بخشی از چکامه ای برای ایگناسیو سروده ی ِ فدریکو گارسیا لورکا