ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

از من مردی مخواهید !

نمایش نامه در نیم پرده !
آدم ها :
کُنیوس اوریوس ِ پیرسال
تونیوس اوریوس ِ جوانسال

(روم ِ باستان . تونیوس اوریوس ِ جوانسال سراسیمه وارد ِ سرسرای ِ پدر می شود و پدرش کــُــنیوس اوریوس را می بیند که در کنار ِ مجسمه ی ِ یکی از خدایان ایستاده است .)
تونیوس اوریوس ِ جوانسال : درود بر پدر ِ بزرگوارم ، کنیوس اوریوس ِ پیرسال !
کنیوس اوریوس ِ پیرسال : سلام بر پسر ِ کوچکوارم ، تونیوس اوریوس !
تونیوس اوریوس : آیا پدر ِ بزرگوارم امر ِ مهمی دارند که فرمان ِ شرفیابی داده اند ؟
کنیوس اوریوس : آری ! نگرانی ِ بزرگی در بین است . پیشخدمتان ِ مخصوص خبر آورده اند که شما ساعت های ِ روز را تا پاسی از شب به خواندن ِ اشعار و نگاشتن ِ نبشتار می پردازید ، آیا درست گفته اند ؟
(تونیوس اوریوس ِ جوانسال از شرم سرخ می شود و سرش را پایین می اندازد )
تونیوس اوریوس : آری پدر ِ بزرگوارم . درست گفته اند .
کنیوس اوریوس : یعنی شما در این سرا بهترین ساعت های ِ روز را صرف ِ خواندن و نوشتن می کنید ؟
تونیوس اوریوس : (خجالت زده ) آری ، پدر ِ بزرگوارم .
(کنیوس اوریوس ِ پیرسال لحظه ای از اندوه، دست به موهایش می کشد . اندکی به تندیس ِ مقدس نگاه می کند .)
کنیوس اوریوس : پسر ِ کوچکوارم ، تونیوس اوریوس ! آیا شما از هنر ِ مردان خبر دارید ؟
تونیوس اوریوس : در کتاب ها چیزهایی خوانده ام ، پدر ِ بزرگوارم !
کنیوس اوریوس : می توانید شمه ای از هنرهای ِ مردان را باز شمارید ؟
تونیوس اوریوس : در این هنگام ، رنج و خشم ِ شما حافظه ام را ناتوان ساخته ... آیا پدر ِ بزرگوارم یاری ام می کنند ؟
کنیوس اوریوس : بیهوده نیست که چنین بیهوده ای ! پس گوش فرادار ! جنگاوری ، جهانداری ، راهزنی ...
تونیوس اوریوس : ( ادامه می دهد) ... پیامبری ، خونریزی ، سیاستمداری ...
کنیوس اوریوس : ( پی می گیرد) ... وزنه برداری ، زن ستانی ، فن آموزی ...
تونیوس اوریوس : ( ادامه می دهد ) ... مشت زنی ، ثروت اندوزی ، چوپانی
( کنیوس اوریوس ِ پیرسال به نشانه ی ِ بس بودن دستش را مقابل ِ پسر می گیرد . تونیوس اوریوس ِ جوانسال سکوت می کند .)
کنیوس اوریوس : پسر ِ کوچکوارم ! آیا از این هنرها که در بازشماری ِ آن ها سهیم بودی ، بهره ای داری ؟
تونیوس اوریوس : (با شرم و غصه) خیر ، پدر ِ بزرگوارم !
کنیوس اوریوس : آه که چه اندوه ِ بزرگی !
تونیوس اوریوس : به راستی که چه اندوه ِ بزرگی !
کنیوس اوریوس : آیا برادرت ، اپتیموس اوریوس از بی هنری ها و بیهودگی ِ زندگی ِ تو چیزی می داند ؟
تونیوس اوریوس : خیر ... ایشان در یکی از لژیون های ِ رومی و در جبهه ی ِ شرقی سرگرم ِ نبرد با ایرانیان هستند و تا کنون چهارده زخم ِ کاری برداشته اند .
کنیوس اوریوس : آه که چه افتخاری !
تونیوس اوریوس : چه افتخاری از این بزرگتر ؟
کنیوس اوریوس : آیا نمی خواهی شعر و نبشتار و بیهودگی را فرو بگذاری و از هنر ِ مردان چیزی بیاموزی ؟
تونیوس اوریوس : پدر ِ بزرگوارم ! شوربختانه این اراده ی ِ نیک در من صورت نمی بندد . سرنوشت مرا به کار ِ دیگری گمارده .
کنیوس اوریوس : یعنی می خواهی در سراسر ِ عمر ، بی هنر بمانی و چیزی از هنر ِ مردان فرا نگیری ؟
تونیوس اوریوس : پدر ِ بزرگوارم ! از من مردی مخواهید ! سرنوشت، مرا همچون امردان از هر آنچه هنر ِ مردانه ، بی بهره گذاشته و به این روزگار ِ دیگرگونه دچار ساخته است . باشد این کاستی که با شیر در بدنم آمده هرچه زودتر با جان به در شود !
( کنیوس اوریوس ِ پیرسال مدت زمانی سکوت می کند و آنگاه : )
کنیوس اوریوس : کاش می شد تو را در معبد ِ خدایان قربانی کنم اما افسوس که آنها همیشه بهترین را می خواهند !
تونیوس اوریوس : می توانید مرا به معبد ِ نیاکانتان ببرید و در آنجا قربانی ام کنید .
کنیوس اوریوس : هرگز به روان ِ نیاکانم چنین اهانتی نمی کنم !
تونیوس اوریوس : پس فرمان چیست ، پدر ِ بزرگوارم ؟
کنیوس اوریوس : تو بر سر ِ کار ِ خویش باز خواهی گشت و برایت همه گونه خوردنی و نوشیدنی فراهم خواهد شد به شرط ِ آنکه هرگز پیش ِ چشم ِ من پیدا نشوی و از این خانه هم بیرون نروی تا اهالی ِ شهر ِ رم کم کم فراموشت کنند .
تونیوس اوریوس : امیدوارم با اجرای ِ فرمان ِ شما به شستن ِ این داغ ِ ننگ یاری برسانم .
(تونیوس اوریوس تعظیم می کند و از تالار بیرون می رود . کنیوس اوریوس ِ پیرسال و مجسمه تنها می مانند .)


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

آزمون ِ رمضانیه

سوال های ِ چهارگزینه ای مربوط به آزمون ِ رمضانیه ( لطفاً پاسخ هایی را که مطمئن نیستید علامت نزنید ، یک سوم نمره ی ِ منفی دارد )
1 ـ در ماه ِ مبارک ِ رمضان، روزه دار باید :
1 ـ در دهانش هواکش کار بگذارد
2 ـ از مارکوپولو بیاموزد و به سفر برود
3 ـ به جای ِ سحری والیوم بخورد و تا افطار بخوابد
4 ـ چشمش کور ، صبر کند

2 ـ اگر روزه دار از گرسنگی در حال ِ احتضار بود :
1 ـ باید یک شتر را برای ِ خوردن کاندیدا کند
2 ـ باید دو شتر کفاره بدهد
3 ـ باید تا افطار شترسواری کند
4 ـ نباید اجرش را ضایع کند

3 ـ اگر روزه دار از تشنگی در حال ِ احتضار بود :
1 ـ باید به آتش نشانی تلفن کند
2 ـ باید به تشنگان ِ کربلا تلفن کند(ببخشید:فکر کند)
3 ـ باید نماز ِ باران بخواند
4 ـ نباید زیاد سخت بگیرد

4 ـ حضرت ِ امام جعفر ِ صادق (ع):
1 ـ همه ی ِ سال روزه بود
2 ـ همه ی ِ سال افطار می کرد
3 ـ هر سال می گفت سال ِ بعد می گیرم
4 ـ گزینه های ِ 1 و 3

5 ـ اگر مسلمان ِ روزه داری در هواپیما بود و در نتیجه ی ِ سفر ِ هوایی زودتر از موعد، غروب ِ خورشید را دید باید :
1 ـ خلبان را ارشاد کند
2 ـ هواپیما را بدزدد
3 ـ خورشید را نفرین کند
4 ـ هر کاری از دستش بر می آید برای ِ کمک به اسلام بکند

6 ـ به احترام ِ شب های ِ قدر :
1 ـ فاحشه ها کار نمی کنند
2 ـ آخوندها کار می کنند
3 ـ جیب برها به بهشت نمی روند
4 ـ هرسه گزینه

7 ـ امام خمینی در ماه ِ مبارک ِ رمضان :
1 ـ روزه ی ِ کله گنجشکی می گرفت
2 ـ روزه ی ِ کله گربه ای می گرفت
3 ـ روزه ی ِ کله خری می گرفت
4 ـ روزه نمی گرفت

8 ـ اگر روزه داری پول ِ کافی برای ِ خریدن ِ افطاری نداشت، باید :
1 ـ بمیرد
2 ـ گریه کند
3 ـ در انتخابات شرکت کند
4 ـ از حزب الله ِ لبنان کمک بخواهد

9 ـ اگر آخوندی روزه بگیرد :
1 ـ باید دید سرش به کجا خورده
2 ـ باید با او مماشات کرد
3 ـ باید از او خلع ِ لباس کرد
4 ـ هیچ کدام

10 ـ به ماه ِ رمضان "ضیافت الله" می گویند زیرا :
1 ـ الله ، معنای ِ "ضیافت" را نمی داند
2 ـ ضیافت ِ الله هم مثل ِ خودش به دردنخور است
3 ـ هردو
4 ـ هر سه


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه

حریم ِ خصوصی

... مخلوق جان ! کاش می شد آنچه درباره ی ِ حفظ ِ حریم ِ خصوصی نوشتی تحقق می پذیرفت . اما من با عرض ِ معذرت باید بگویم که فکر نمی کنم چنین چیزی لااقل از طرف ِ اکثر ِ زنان رعایت شود . البته این را بگویم که من با زن ها دشمنی ندارم و برعکس ِ خیلی از مردهای ِ ایرانی، تحقیرشان نمی کنم . با این همه باتوجه به شناختی که دارم و پژوهش هایی که کردم بعید می دانم زنان حاضرشوند در پیوند ِ با مرد ، دست از این احساس ِ مالکیت ِ خصوصی ِ وحشتناکشان بردارند ؛ دست از کاوش و حفاری ِ بی وقفه در پنهان ترین و عمیق ترین زاویه های ِ مرد ِ مفتوح ِ شان !
فکر کن من زن بگیرم و روزی دو ـ سه ساعت پای ِ کامپیوتر بنشینم و چیزهایی تایپ کنم که نخواهم زنم بخواند . چون اگر بخواند ممکن است اعتراض ِ اخلاقی کند یا مذهبی . چون اگر بخواند پا به حریم ِ خصوصی ام گذاشته و امنیت ِ خاطرم را در مملکت ِ ایدئولوژِی زده مخدوش کرده . چه اتفاقی می افتد ؟ نخست این که عیال ِ مربوطه به بنده ی ِ اکبیری شک می کند . خیال می کند در این قایمکی نوشتن ها ، دارم با دختری ، زنی ، مرغی ، حلزون ِ ماده ای، چیزی ، دل می دهم و قلوه می گیرم ؛ لاو می ترکانم و راندوو می گذارم .بعد از آنجا که احتیاج ، مادر ِ اختراع است راهش را پیدا می کند تا نوشته های ِ آقای ِ قراضه را بخواند . نوشته ها را می خواند و می بیند از عشق و عاشقی خبری نیست اما شوهر ِ مفنگی اش تا جایی که توانسته لنگ ِ مذهب را هوا کرده و ماتحت ِ حکومت را قلقلک داده . آنوقت اگر همفکرت باشد و ضمناً خوش ذات هم باشد ، خیالش راحت می شود و دست می کشد، اما اگر نباشد گافت را گروکشی می کند . همین برایش می شود آتو و برگ ِ برنده که حتا اگر حساسیت ِ مذهبی نداشته باشد، دست از پا خطا کنی و وفق ِ مرادش نباشی ، از دستاویزش علیه ِ تو استفاده ی ِ سیاسی کند . ( فرقی نمی کند آخوندها باشند یا نباشند ؛ چون در حکومت ِ بعدی هم احتمالاً من و تو از دسته ی ِ منتقدانیم !) کافی است کمتر از حد ِ انتظار (یعنی کمتر از تراکتور) کار کنی و پول دربیاوری ؛ کافی است برای ِ حضرت ِ علّیه پالتوی ِ نشان کرده اش را نخری ؛ می دانی چه می کند ؟ دستش را به کمر می زند و می گوید : عوض ِ این که روزی چهار ـ پنج ساعت مثل ِ جغد نشسته ای و علیه ِ مقدسات بد و بیراه می گویی، فکر ِ دو قران پول باش. تا کی می خواهی عمرت را تلف کنی بدبخت ؟!بزرگتر از تو چه گهی خورده که حالا تو نوش ِجان کنی ؟ اینها همه بازی ست ؛ حالیت نیست . شما را سر ِ چوب کرده اند خودشان کیف ِ دنیا می کنند . مخلص ِ کلام ! من آبرو دارم ، یا فهرستی که خواستم می خری یا به داداش اسدالله می گویم امروز بیاید تکلیفم را با تو روشن کند ! من که چیزی نفهمیدم ، شاید او از خرچنگ قورباغه هایت سر در آورد ! ...
خُب ، با احترام به نظر ِ تو دوست ِ نازنین من می پرسم مگر چقدر می توان فعالیت های ِ حیاتی را از شریک ِ زندگی پنهان کرد ؟ چیزهایی را که به "انسانیت" ِ تو گره خورده و بدون ِ به جنبش درآمدن ِ آن فروزه ها "چه میان ِ نقش ِ دیوار و میان ِ آدمیت ؟" . با این همه امیدوارم دیدگاه ِ من اشتباه باشد و حرف ِ تو درست از آب دربیاید . هرچند در جامعه ی ِ ما به نظر شمار ِ زنان ِ مصرف زده و باج خواهی که بالاتر گفتم بسیار است اما امیدوارم علاوه بر زنان ِ پیشرو و مبارزی که در ایران فعالند ، در عالم ِ زناشویی بانوانی چون همسر ِ بولگاکف بیش از پیش پا به عرصه ی ِ وجود بگذارند که بیست پنج سال پس از مرگ ِ نویسنده " مرشد و مارگریتا " را در پناه ِ خود گرفت و جاودانه کرد ... ( از مجموعه ی ِ نامه ها به مخلوق )


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

دریایی


سفر ِ دریایی ، سفر ِ تنهایی است .

مهمانخانه ی ِ مهمان کش

پیشگفتار : در میان ِ زندانیان ِ سیاسی اصطلاحی هست که به طنز و طعنه ، "زندان رفتن" را "مهمانی" و "زندانی" را "مهمانی رفته " نامگذاری می کند ! یکی دو روز بعد از آن که یادداشت ِ هماغوشی ِ عقده و ایدئولوژی را بر اساس ِ نامه نگاری هایم با مخلوق به چاپ سپردم، از سوی ِ یکی از زندانی های ِ دهه ی ِ شصت، ایمیلی دریافت کردم . دوست ِ اوین رفته که چندین سال از بهترین سال های ِ جوانی را در مهمانخانه ی ِ مهمان کش ِ روزش تاریک * سپری کرده بود نامه ی ِ خود را به ایمیل ِ مخلوق فرستاده و مخلوق ِ عزیز آن را برای ِ من فوروارد کرده بود . نامه را خواندم ؛ بنا بر خواست ِ نویسنده برخی بخش ها را ویراستم و در ادامه آوردم تا قطره ای باشد از دریای ِ خروشانی که در سینه داریم ... سرانگشت

"امروز در وبلاگ ِ سرانگشت قسمتی از نامه‌های ِ شما را در مورد ِ لاجوردی خواندم . مثل ِ همیشه تحت ِ تاثیر قرار گرفتم و از آن هنگام در دنیای ِ خاطرات می چرخم . بُغضی سنگین گلویم را گرفته است. گفتنی ها را شما گفته اید و در این چند سطر گمان نمی کنم بتوانم چیز زیادی به آنها اضافه کنم ، فقط شاید کمی مبحث را ریزتر کنم .
اگر برای ِ پیشبرد ِ مطلب به شماره ها متوسل می شوم به معنی ِ اولویت ِ آنها نیست بلکه فکر می کنم همه ی ِ این عوامل همزمان در ساختن ِ موجود ِ سفاکی به اسم ِ "لاجوردی" سهیم بوده اند.
1 ـ بی شک مهمترین عامل، پیشینه ی ِ فردی و خانوادگی ِ اوست. همه ی ِ ما تصوری از خانواده های ِ سنتی متحجر ِ بازاری داریم و با انواع خصوصیات و کمپلکس های ِ آنان آشناییم .
2 ـ به اعتقاد ِ من نه تنها برای ِ آنالیز ِ لاجوردی بلکه برای ِ همه ی ِ سران ِ حکومت و حوادثی که پس از انقلاب رقم زدند باید به دوران ِ زندان ِ آنان در زمان ِ شاه ، توجه ِ ویژه داشت و ریشه ی ِ بسیاری از حوادث، جنگ های ِ قدرت، جنایات و ... را در آن زمان جست و جو کرد. اگرچه دوستی های ِ زندان مثل ِ رفاقت های ِ دوران ِ سربازی بسیار سست و شکننده و بی دوام است ولی دشمنی های ِ شکل گرفته در زندان بسیار بادوام و ماندگار است .
در آن زمان 3 گروه ِ عمده، زندانی ِ سیاسی بودند. چپ ها، مذهبی ها و مجاهدین.
جسته و گریخته در خاطرات ِ افراد ِ مختلف درباره ی ِ دسته بندی های درون ِ زندان در زمان ِ شاه شنیده یا خوانده ام ولی از نزدیک آن را لمس نکرده ام . آنچه را که خودم از نزدیک لمس کردم مربوط به چند سال بعد یعنی سال ِ شصت و بعد از آن است که دقیقاً همان مناسبات در زندان حاکم بود این بار به جای ِ مذهبی ها ، درجه داران ِ نظامی ِ زمان ِ شاه و کودتای ِ نوژه و تک و توکی هم سران ِ بهاییت بودند و به جای ِ چپی های ِ دو آتشه ی ِ قبلی، بچه کمونیست های ِ بی مایه و شعار زده ای که حداکثر با یک توگوشی، تمام ِ شعارهای ِ ذهنشان می پرید بیرون و "خمینی ای امام" جایش را می گرفت و دسته ی ِ سوم هم مجاهدین که اصل ِ کاری ها قبلاً اعدام شده بودند و تعداد ِ انگشت شماری از آنها باقی مانده بودند و بقیه بیشتر سمپات بودند . در آن دوره تمام ِ مناسبات ِ قبلی ِ زندان، همچنان پابرجا بود. حتا دستشویی و حمام ها هم جدا بود تا چه برسد به حرف زدن و مراوده با دسته ی ِ دیگر. اگر مجاهدی دوست داشت مثلاً راحع به نوژه بداند و روزی دل به دریا می زد و نیم ساعتی با یکی از افسران نوژه همصحبت می شد ، از سوی جناح ِ متبوع ِ خود چنان توبیخ می شد که از خیر ِ هر چه دانستن بود می گذشت .
دوستی می گفت: یکی از بچه ها به شدت بیمار بود و یکی از پیرمردهای ِ نظامی که مثل دوستانش به جای ِ سهمیه ی ِ غذا ، یک روز در میان یک کمپوت و شیر ِ شیشه ای کوچک می گرفت مرا صدا زد و یواشکی یک شیشه شیر از سهمیه یِ خودش را برای ِ بیمار به من داد. چشمتان روز بد نبیند ، یک نفر دید و جریان را به بقیه ی ِ بچه ها گفت و آنها چنان بلایی سر ِ پیرمرد ِ بیچاره آوردند که نگو و نپرس.
قوانین در مورد ِ دستشویی و حمام از همه سنگین تر بود ؛ حتا چپی ها و توابین هم جرات نمی کردند از آن سرپیچی کنند. تعداد ِ آن طرفی ها چون کم بود در نتیجه دستشویی هایشان همیشه خالی بود ولی این طرفی ها همیشه در سختی بودند . واقعاً دستشویی یک معضل بود . روزی به تحریک ِ پاسداران، دو نفر از توابین این قانون ِ نانوشته را نقض کردند . همین قدر بگویم که حدود ِ یک ماه بعد یکی از آنها خودکشی کرد و نفر ِ دوم را هم به جای ِ دیگری منتقل کردند. این دسته ها تمام ِ تفکر ِ به اصطلاح انقلابی و جنگ ِ ایدئولوژیک خود را این بار از درون جامعه به زندان منتقل کردند که با توجه به محدودیت های ِ زندان، این جنگ به شکل ِ رفتارهایی کودکانه مثل ِ ممنوعیت ِ صحبت و مراوده ی ِ اعضای ِ یک کلونی با کلونی دیگر و استفاده ی ِ جداگانه از دستشویی ها و حمام و قوانین ِ بسیار سختگیرانه و تبصره ناپذیر در این خصوص و... تبلور یافت و به طور ِ خلاصه در آن فضای ِ محدود و بسته، افراد جز راه رفتن روی ِ اعصاب ِ همدیگر و شعله ور تر کردن ِ آتش ِ اختلافات، کار ِ دیگری نداشتند .

در این قسمت خواستم تا نمایی کلی از وضعیت ِ همزیستی و دسته بندی های ِ داخل ِ بندهای ِ سیاسی نشان داده باشم که این وضع طبق ِ گفته ی ِ شاهدان در زمان ِ شاه بسیار شدیدتر بوده .
حالا تصور کنید که این دسته ها در سال57 از زندان آزاد شدند و همه ی ِ آن مناسبت ها را وارد ِ بازی های ِ سیاسی کردند و منفورترین آنها قدرت را در جامعه به دست گرفت .
اگر به خاطرات ِ سران ِ ج. ا دقت کرده باشید، همه ی ِ آنها فرازی از سرخوردگی های ِ داخل ِ زندانشان را با نفرت بیان می کنند. برای ِ بیان ِ اینکه چرا لاجوردی ِ زندان دیده و شکنجه شده، همان کار و بسیار بدتر از آن را با زندانیان ِ خود کرد باید این عامل ِ ذکر شده را از نظر دور نداشت .
3 ـ فضای ِ کلی ِ جامعه، ایدئولوژی زده بود و تقریباً می توان گفت تمام ِ مناسبات و روابط ِ فامیلی، خانوادگی، کاری و...بر مبنای ِ تفاهم ِ ایدئولوژیک باز تعریف شده بود ؛ چه بسیار نمونه ها سراغ داریم که پدر کمر به قتل ِ فرزند بست و برعکس . تفکر ِ حاکم بر تمام ِ کسانی که خود را انقلابی می دانستند نه تنها در ایران که در سراسر ِ جهان یک تفکر ِ قهری بود ، نه انسانی. لذا کشتن و کشته شدن در راه ِ عقیده ، یک ویژگی ِ مثبت به شمار می رفت و انقلابی . لاجوردی در این شرایط کاری کرد که هر کس ِ دیگری هم به جای ِ او بود همین کار را می کرد ؛ البته دو عاملی که قبلاً گفتم در تشدید ِ وضعیت ِ او موثر بود .
4 ـ یک شب که دوستی بر اثر ِ شدت ِ شکنجه ها در یک میلیمتری ِ مرگ بود به طور اتفاقی مورد ِ دلسوزی ِ یکی از شکنجه گران ِ بنام قرار گرفت که البته آن موقع تازه کار بود . دلش برای ِ او به رحم آمد و او را به سلول برد. آن دوست گفت : شکنجه گر صحبت هایی کرد که اگرچه در بدترین شرایط ِ جسمی بودم ، فراموشم نمی شود. بازجو گفته بود : تا الان فکر می کردم که شماها چنین و چنانید ولی امروز می بینم همه چیزمان مثل ِ هم است. این چه دستی است که ما را مقابل ِ هم قرار داده ؟
بازجو راست می گفت . او آن روز نتوانست آن دست را بشناسد ولی شاید بعدها شناخت که دیوانه شد و چند سال پیش خودکشی کرد .
این یک جنگ ِ ایدئولوژیک ِ تمام عیار بود و مثل ِ همه ی ِجنگ ها، هرکس از ترس ِ جان ِ خودش مجبور بود دیگری را بکشد چون در غیر ِ این صورت حتماً کشته می شد.
5 ـ خصوصیت ِ الگو سازی، چاپلوسی، قهرمان سازی و از این قبیل مسایل ِ ما ایرانیان، دیگر عاملی بود که باعث ِ به وجود آمدن ِ موجودی به نام ِ لاجوردی شد. همین بس که بگویم همه ی ِ بازجوها و دژخیمان، نام ِ مستعار ِ " اسدالله " را برای خود انتخاب می کردند. افرادی که آن زمان زندان بودند می دانند که برای ِ نامیدن ِ تمام ِ بازجوها و... تنها دانستن ِ یک اسم کافی بود.
6 ـ عامل ِ بعدی که می خواهم بگویم در واقع جزیی از عامل ِ اول است و آن تقلید و اجرای ِ بی چون و چرای فتوای ِ مرجع و یقین بر درستی آن و حکم خدا بودنش است . بی سوادی ِ لاجوردی و سایر ِ خصوصیات ِ محیطی اش باعث ِ تشدید ِ این عامل شده است.
7 ـ طعم ِ شیرین ِ قدرت هم بی شک عامل دیگری است که در اعمال او موثر بوده است. هر چند سران ِ نظام در آن زمان به ظاهر، ساده زیست تر از حالا بودند ولی همان اندازه هم، خارج از ظرفیت های ِ آنان بود . هیچگاه در رویا هم نمی دیدند به آن مقام و قدرت برسند. پس در کنار ِ عوامل ِ فوق، بی شک این عامل هم در دژخیم تر شدن ِ لاجوردی و سایر ِ افراد ِ مثل ِ او موثر بوده است .
مسلماً کسی که تا چندی قبل باید دنبال ِ اتوبوس ِ واحد می دویده یا حداکثر سوار یک دوچرخه ی ِ چینی یا موتور گازی ِ فکسنی می شده، وقتی یک شبه سوار ِ بنز ِ ضد ِ گلوله می شود و اسکورت و محافظ پیدا می کند، دیگر نمی تواند به شرایط ِ قبلی برگردد ؛ پس خودش تمام ِ پل های ِ پشت ِ سر را خراب می کند و برای ِحفظ ِ وضع موجود، هر کاری می کند به خصوص اگر کسی به او گفته باشد که این حکم ِ خدا است و تو ماموری بر دستور و چشمهایش با نگاه ِ ایدئولوژیک کور شده و وجودش مملو از قهر ِ انقلابی و انواع ِ کمپلکس های ِ دیگر باشد" .
ارادتمند ، امضا : محفوظ

* این عبارت را از چامه ی ِ "برف " سروده ی ِ نیما یوشیج وام گرفتم .

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

چوبک


... همان طور که نیک می دانی چوبک اهل ِ بوشهر بود و اندکی بعد از هدایت به میدان آمد . اولین مجموعه داستانش را به نام "خیمه شب بازی" در سال 1324 منتشر کرد . هدایت با او دوست بود و قبولش داشت . از کتاب های ِ اوست : رمان های ِ "سنگ صبور" و "تنگسیر" و مجموعه داستان هایِ "انتری که لوطیش مرده بود" ، "چراغ ِ آخر" ، "روز ِ اول ِ قبر" . یک مجموعه ی ِ شعر هم دارد به نام ِ " آه ِ انسان" و همچنین چند ترجمه .
من از نوجوانی به چوبک علاقمند بودم و یکی ـ دو تا از کتاب هایش را در کتابخانه ی ِ پدرم یافتم . بعدها مجموعه ی ِ آثارش را از دستفروش ها خریدم و خواندم (منهای ِ مجموعه ی ِ شعرش ) .
چوبک نقاش و عکاس هم بود و این توانایی ها در نوشته هایش راه یافته . صحنه های ِ داستان را با جزییات نقاشی می کند و در این کار چیره دست است . داستان هایش تک لحن نیست و هرکس همان گونه حرف می زند که باید بزند . چوبک در آثارش وضعیت را گزارش می کند و کنار می ایستد . جلز و ولز نمی کند ؛ منبر هم نمی رود . نثرش فشرده و غنی است . شگردهای ِ داستان نویسی را خوب می شناسد . از همینگوی هم تاثیر پذیرفته . به نظر ِ من اگر هدایت فکر می کرد این جهان به هیچ وجه جای ِ زندگی نیست چوبک تصور می کرد این دنیا جای ِ زندگی خواهد شد به شرطی که از خدایان ِ جبار ، مذاهب ِ استثمارگر و زشتکاری ِ بشر اثری باقی نماند . چوبک دشمنان ِ زیادی دارد . چه در بین ِ مذهبی ها و چه در میان ِ روشنفکران و حتا نویسندگان . تکلیف ِ مذهبی ها که معلوم است ؛ روشنفکران ِ مخالفش می گویند ناتورالیسم ِ او انسان را به گند کشید و تحقیر کرد . می گویند برای ِ انسان حرمتی قایل نبود و زشتکاری ِ او را وقیحانه بزرگنمایی کرد .
من این دیدگاه را قبول ندارم . چوبک انسان را ذاتاً پلید نمی دانست . احمد ِ محمود می گوید :" من به سختی می پذیرم که پلیدنگاری ِ چوبک از تفکرش سرچشمه می گیرد . در تطور ِ تفکر ِ چوبک و ذهن ِ داستان پرداز ِ او یک گسست ِ مهم هست : تنگسیر را می گویم که حکایت ِ شورش است و قیام و قهرمانی . نمی شود گفت چوبک از این نقطه آغاز کرد و به این نقطه رسید و در این مسیر ، " پلشت نگاری ِ" او به تدریج شکل گرفت، چون چوبک هم ماقبل و هم مابعد از تنگسیر داستان هایی دارد که مضمونشان همه پلیدی و پلشتی است ." ( رویه های ِ 97 و 98 ـ حکایت ِ حال /گفت و گو با احمد ِ محمود / لیلی ِ گلستان/ کتاب ِ مهناز) .
چوبک نویسنده ای حساس ، هنرمند و مسوول بود که از ستم و تعدی از هرکه سر بزند، بیزار بود . او یکی از سرسخت ترین منتقدان ِ ناهنجاری های ِ فرهنگ ِ ماست و به ویژه دمل های ِ سنت ِ اسلام زده مان را می ترکاند؛ برای ِ همین است که از هر طیف، تمام ِ کسانی که با زشت و زیبای ِ سنت عقد ِ اخوت بسته اند با چوبک در ستیزند ! چوبک اگرچه در حیطه ی ِ رمان هیچگاه شاهکاری در حد ِ "بوف ِ کور" نیافرید اما به ویژه در عرصه ی ِ داستان ِ کوتاه یکی از بهترین و فنی ترین نویسندگان ِ ایران بود .

رمان ِ سنگ ِ صبور تماماً نشان دهنده ی ِ دنیای ِ لعنت شده ای است که در نتیجه ی ِ اعتقاد به خدایی لعنتی تر خلق می شود .
همان طور که تو به زیبایی نشان دادی چنین اعتقادی ، جهانی را می سازد که لعنت کننده و لعنت شده در آن یکی می شوند .
داستان ِ سنگ ِ صبور در شیراز می گذرد . چوبک در این اثر ، غمخوار ِ بزرگ ِ انسان ِ ستمدیده ، دردمند و بی پناه است . اگرچه برخی منتقدان از جمله گلشیری به فرم ِ رمان خُرده گرفته اند اما از نظر ِ محتوا واقعاً شجاعانه و گیرا است . در کل چوبک نویسنده ی ِ دلیری بود ؛ هم به لحاظ ِ محتوای ِ داستان ها و هم از نظر ِ به کار بردن ِ کلمات ِ ممنوع . او حتا شعری دارد که سالها پیش از انقلاب در مجله ی ِ کاوش به چاپ رسانده و علیه ِ محمدرضا شاه موضعی سخت گرفته .

محل ِ وقوع ِ داستان ِ سنگ ِ صبور یک خانه ی ِ همسایه داری است و آدمهایش اغلب مستاجرانی هستند که در آن حیاط زندگی می کنند و هرکدام در فصلی هایی که به نام ِ آنهاست داستان را به شکلی که گویا دارند برای ِ خودشان تعریف می کنند، باز می گویند و پیش می برند .
ماجرا با گم شدن ِ زنی به نام ِ گوهر شروع می شود که یکی از کرایه نشین ها است . گوهر که روزگاری زن ِچندم ِ حاجی ِ ثروتمندی بوده روزی بچه به بغل همراه با خدمتکار ِ پیرش به شاهچراغ می رود . در آنجا دماغ ِ پسرش (کاکل زری) خون می آید . خرافه ای در میان ِ مردم ِ شیراز هست که می گوید هرکه در حرم ِ شاهچراغ خون دماغ شود حرامزاده است ! پس از آن واقعه ،حاجی گوهر را به قصد ِ کشت کتک می زند و به همراه کودک و کلفت پیرش (جهان سلطان ) از خانه بیرون می اندازد . گوهر اتاقی اجاره می کند و صیغه روی ِ این و آن می شود . جهان سلطان هم فلج می شود و در گوشه ای می افتد . مدام خودش را کثیف می کند به طوری که بدنش کرم می گذارد . به جز گوهر که گهگاه او را تر و خشک می کند ـ و حالا گم شده ـ کسی به او رسیدگی نمی کند . او در تنهایی و تعفن دچار ِ ماخولیا می شود و پیوسته سفر به اماکن ِ مذهبی را در رویاهایش می بیند .
در همان خانه احمد آقا معلم ِ روشنفکری زندگی می کند که مثل ِ اغلب ِ روشنفکران ِ کشورهای ِ استبداد زده اهل ِ نظر ورزی و بی عملی است . احمد آقا همچون دیگر متفکران ِ عصر ِ اختناق ، نوشته هایش را هزار جا پنهان می کند مبادا به دست ِ حکومتیان بیفتد و روزگارش را سیاه تر کند . او گوهر را دوست دارد اما فقط در همین حد که گهگاه با او بخوابد . عنکبوتی در اتاقش تار تنیده که تنها مصاحب ِ احمد آقا و یگانه شنونده ی ِ حرف های ِ روشنفکرانه ی ِ اوست . احمد آقا هم دلواپس ِ گوهر است و نمی داند چه بلایی بر سرش آمده و هم اراده یِ دنبال جویی ندارد .
در ادامه ی ِ رمان با ذهنیات ِ سیف القلم آشنا می شویم که شخصیتی واقعی و گویا همدرس ِ چوبک بوده است . او طلبه ای هندی است که برای ِ خواندن ِ علوم ِ دینی به شیراز آمده . به دلیل ِ حماقت ِ مذهبی اش به این نتیجه می رسد که عامل ِ تمام ِ بیماری ها و فسادهای ِ جامعه ی ِ بشری، فاحشه ها هستند . سیف القلم ، فاحشه ها را با لطایف الحیل به حجره اش می کشد و با سیانور می کشد ؛ گوهر هم یکی از قربانیان ِ اوست ! در ادامه می بینیم که کاکل زری که بی مادر مانده مورد ِ تجاوز قرار می گیرد و در حوض ِ خانه می افتد و غرق می شود .
فصل ِ پایانی ِ رمان در ذهن ِ احمد آقا می گذرد و گویا احمد آقا " حقیقت " را در خواب می بیند. در این فصل که شامل ِ رویا پردازی ها و آرمان های ِ احمد آقا (=چوبک !) است، نویسنده جزییات ِ جهان بینی اش را بازگو می کند .اینجاست که چوبک معادل ِ آدم و حوا یعنی مشیا و مشیانه را در نمایش واره ای قرار می دهد . خدا یا همان زروان عاشق ِ مشیانه می شود و می خواهد او را از جفتش جدا و تصاحب کند . اما مشیانه، شیشه ی ِ عمر ِ زروان را پای ِ درخت ِ دانش پیدا می کند و بر سنگ می زند و خدای ِ زندگی کش را نابود می کند !

چوبک سال ها پیش از انقلاب به آمریکا رفت و فکر می کنم سال 1376 بود که در همان جا درگذشت . پیکرش را برابر با خواسته ی ِ خودش سوزاندند و خاکسترش را به اقیانوس ریختند ... ( از مجموعه ی ِ نامه ها به مخلوق )


سرانگشت