ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

سیمین



یک دریچه آزادی باز شد به زندانش!*

 * این مصرع اشاره به غزلی است که پس از انقلاب اسلامی (سال 1371) روزی سیمین بهبهانی نازنین سرود: 
یک دریچه آزادی باز کن به زندانم
یک سبو پر از شادی خرج کن که مهمانم

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

آخوند: تابوت علم و خمره ی نصیحت


گویند که مس، زر نگردد
«یارب نظر تو برنگردد»
امّید که هرچه شیخ و آخوند
آنسان برود که برنگردد!
* * *
خلق را خنگ و مرخّص می‌کنند
حُمق را چاق و مشخّص می‌کنند
چشمه ی خورشید را هم بی گمان
زیر لبّاده ملوّث می‌کنند
* * *
اهل خرافه ای به من ِ بی‌کمال گفت:
آخوند هر مقام که خواهی تو، حائز است
گفتم چو بر اریکه ی «خون» حکم می‌کند
البته حائزی است که بیچاره حائض است
* * *

آخوند هر کلام که گوید شریعت است
تابوت علم و خُمره ی پند و نصیحت است
چون خطبه اش ز جان شنوی، درک می‌کنی
اسلام، دین کشتن و دین غنیمت است


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

تهران: مخلوط ِ همگن!

در اتوبان صدر گیر افتاده بودم. ترافیک، وحشتناک بود و بزرگراه قفل شده بود. پیش رو تا چشم کار می کرد سواری بود که مثل خط زنجیر یا چه می دانم به قول شاعر «سلسله ی موی دوست» پیچ و تاب می خورد و «حلقه ی دام بلا» می شد. دام بلایی که رهایی از آن به این سادگی ها میسر نبود. وقت را می خورد و اعصاب را می سایید. صبر ایوب و طاقت سامسون می طلبید. یک بار هم
دو سه ساعت در خیابان دولت گرفتار راه بندان شدم. جای دشمنتان سبز، چلانده شدم تا به خانه رسیدم.

این دو واقعه و البته چند واقعه ی مشابه، به خصوص در روزهای تعطیل و ایام خاص مثل شب یلدا، چهارشنبه سوری و … باعث شد به این نتیجه برسم که این تهران، آن تهرانی نیست که بیست ـ سی سال قبل می شناختم. البته هیچ چیز ِ بیست سال قبل، همان چیز ِ امروز نیست، تهران که جای خود دارد. اما انگار آدم باید با صخره ای برخورد کند تا قاطعیت حضورش را دریابد وگرنه هرچه برایش از سختی سنگ و عظمت صخره بگویند، ماهیت آن را عمیقا نمی فهمد و درک نمی کند.

تهران امروز، تهران بیست، سی سال پیش نیست. آن موقع، به خصوص در سال های جنگ ایران و عراق، تهران بافت دیگری داشت. بین شمال شهر و جنوب شهر یک جهان فاصله بود. «یک جهان» که می گویم، اغراق نمی کنم. هرچه زیبایی و رفاه و آسایش و فرهنگ بود متعلق به شمال شهر بود و هرچه ادبار و بدبختی و فحش و زد و خورد بود از آن جنوب شهر. خانه های فزرتی، ترافیک، دود، فاضلاب، فقر، اعتیاد، نبود امکانات رفاهی و فرهنگی، معماری های زشت و ناهنجار، شهرسازی بی سلیقه و سردستی، و ... یکجا به جنوب تهران تعلق داشت. (بخشی از این معماری نازیبا به قبل از انقلاب مربوط است؛ مثل (به قول آیدین آغداشلو) معماری ساختمان پلاسکو در مرکز شهر، چهارراه استانبول) اما امروزه وضع به گونه ای دیگر است. همه ی شهر تقریبا یکجور و شبیه به هم شده؛ یک کاسه شده. با این توضیح که شمال شهر بدتر و جنوب شهر بهتر از قدیم است. به گفته ی دیگر: جنوب تهران زیبا شده اما به قیمت قربانی شدن شمال تهران. اگر جنوب شهر، خوب می‌شد و به همان نسبت (حتا با آهنگ کندتر) شمال شهر هم بهتر می شد، جای تحسین داشت. از میان برداشتن فاصله ی طبقاتی بود که دستکم برای من مطلوب است. اما یکسان شدن (تقریبی) چهره ی تهران ظرف بیست و اندی سال اخیر و تبدیل آن به مخلوطی همگن، بی گمان دلایل بسیاری دارد که برخی از آن ها به نظر من بدین قرار است:
1
ـ شهردار شدن کرباسچی (یکی دو سال بعد از اتمام جنگ) نقطه ی تحول مهمی در تغییر چهره ی تهران بود. کرباسچی و یارانش در شهرداری تهران کارهای مهمی انجام دادند که برخی از آنها مثبت و برخی منفی بود. از کارهای مثبت شهردار، ساختن فرهنگسرا در نقاط مختلف تهران، به ویژه در جنوب شهر بود (به یاد آوریم تعطیل کشتارگاه تهران و ساخته شدن فرهنگسرای بهمن را بر ویرانه
های کشتارگاه). ساخته شدن فرهنگسراها و بوستان ها، فضای جنوب شهر را عوض کرد و جنوب تهران را از مکانی ایزوله و بیغوله که مختص معتادها و موادفروش ها ولات و لوت ها بود، به جایی تبدیل کرد که می توان در آن تئاتر و موسیقی و جشنواره های هنری و فرهنگی برپا داشت و از جای جای شهر تماشاگر و مهمان جلب و جذب کرد. تماس فرهنگی مردمان پایین شهر و بالای شهر در تلطیف فضای جنوب تهران بسیار موثر بود.
2
ـ در سال های جنگ و پیش از آن، بین پارک ها و خیابان های تهران، نرده ای حایل بود. به عبارت دیگر نرده ای آهنی فضای سبز را از خیابان جدا می کرد. کرباسچی میله ها را برداشت، سبزی و طراوت را وارد فضای شهری کرد و بدین ترتیب کمک زیادی به زیبایی جنوب شهر کرد که به طور طبیعی از فضای سبز کم بهره بود (چون شمال تهران به خودی خود، و تا پیش از هجوم حضرات برج ساز، باغ و درخت زیاد داشت و سرسبز بود)
3
ـ فروش تراکم در دوران کرباسچی ضربه‌ای اساسی به شمال تهران زد آن وقت ها شمال شهر اینهمه شلوغ و پر ازدحام و آلوده نبود. خلوت بود و زیبا و تمیز و سرسبز. به ندرت در آن دچار ترافیک می شدید. خانه ها بزرگ بود. یک طبقه یا حداکثر دو طبقه. در خانه ای هزار متری، دو تا پنج نفر زندگی می کردند که تازه آنها هم نصف سال خارج از کشور بودند. فروش تراکم در اوایل دهه ی هفتاد آسیب مهلکی به شمال تهران زد. دستور اکید رئیس جمهور وقت، رفسنجانی، مبنی بر لزوم «خودگردانی ِ» تمام سازمان ها و وزارتخانه ها و استقلال مالی آن‌ها از دولت منجر به این شد که کسب درآمد به هر وسیله ی ممکن در شهرداری حرف اول را بزند و بلند مرتبه سازی در شمال شهر رشدی سرسام آور پیدا کند. باغ‌ها خشکانده شود، زمین‌ها تغییر کاربری دهد، درخت‌ها بریده شود، برج ها بالا رود و جمعیت به شمال شهر سرازیر شود (توجه به نکته ی «تراکم فروشی» را وامدار اشاره و تذکر دوست عزیزم، خلبان کور، هستم).
4 ـ حکومت اسلامی از اول انقلاب شروع به مصادره ی اموال ثروتمندانی کرد که به خیال خودش با رژیم شاهنشاهی سر و سری داشتند. بسیاری از خانه‌های «طاغوتی» را به رایگان یا ثمن بخس به مستضعفین ِ طرفدار انقلاب واگذار کردند. بدین ترتیب کسانی با فرهنگ کوخ نشینی، ساکن شمال شهر تهران شدند و یکدستی اش را به هم زدند. عدم تجانس فرهنگی از آغاز انقلاب اندک اندک در شمال تهران دیده شد و از دهه ی هفتاد اوج گرفت. از طرف دیگر سازمان های حکومتی و سیاسی ـ نظامی چون سپاه پاسداران اقدام به ساختن شهرک هایی برای کارمندانشان در شمال تهران کردند (نمونه اش شهرک هایی که مابین میدان نوبنیاد و نیاوران ساخته شده) اینگونه بود که پابرهنگان دیروز و چکمه پوشان امروز، همسایه ی کاخ نشینان شدند.
5 ـ رانت خواری و مناسبات فاسد اقتصادی بعد از انقلاب باعث پدید آمدن طبقه ی نوکیسه ای شد که یا اهل تهران نبودند یا حاشیه نشین بودند و راهی به شمال شهر نداشتند (باستانی پاریزی در مقاله‌ای انقلاب 57 را انقلاب حاشیه نشینان نامیده). آنان از اطراف و اکناف به تهران سرازیر شدند و به علت ثروت بی حد و حصر و باد آورده در شمال شهر جا خوش کردند. آدم‌های بافرهنگ (از قبیل نویسندگان، متفکران، هنرمندان و …) به علت فقر روز افزون به جنوب، مرکز، حاشیه، شرق و غرب تهران رانده شده اند. امروزه فرهنگ اهالی شمال تهران، گاه به فرهنگ لمپن ها پهلو می زند، با این توضیح که برخورداری از «پول» آنان را متکبرتر و گستاخ‌تر کرده.
6 ـ مترو، ماهیت تهران را عوض کرده است. کسانی که در تهران ِ بی مترو زندگی نکرده اند، این مساله را متوجه نمی شوند. قبلا، یعنی همان بیست ـ سی سال پیش جا به جایی از جنوب به شمال تهران خودش یک مسافرت سخت و وقت گیر بود که خیلی مواقع، یک روز تعطیل را پر می کرد. از مکان های مورد علاقه ی بچه‌های جنوب تهران و شهر ری ،« پارک ملت» در ولی عصر بالا بود. برای رسیدن به پارک ملت، باید اتوبوس دو طبقه سوار می شدید و با سرعت لاک پشت در راه بندان حرکت می‌کردید و بعد از چهار، پنج ساعت به پارک می رسیدید. اما امروز ظرف یک ساعت مترو مسیر شهر ری تا تجریش را طی می کند. می‌توانید از هرکجا دست دوست دخترتان را بگیرید، با هزار تومن، به تجریش بیایید، سر پل، یک فال گردو و دوتا بستنی اکبر مشتی بخورید و به خانه برگردید.

برای امتحان هم که شده یک بار ساعتی وقت بگذارید و به تیپ و قیافه و رفتار آدم‌هایی که در میدان تجریش گردش می‌کنند، نگاه کنید. لحظه‌ای گیج می‌شوید و با خود فکر می‌کنید که شاید اینجا میدان شوش سابق است و شما اشتباه آمده اید!

سرانگشت