ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

حکمت ِ حکومت ِ اسلامی

نمایش در دو ربع ِ پرده!


اشخاص نمایش
حکومت
ملت
سیاهپوشان


ربع پرده ی اول: حکمت ِ سلبی یا مدیریت سرکوبی
«حکومت» روی تخته پوست نشسته و با تخم هایش بازی می کند. «ملت» بدو بدو روی صحنه می‌آید، در حالی که ماسک آلودگی هوا زده است و نفس نفس می زند. حکومت بر و بر نگاهش می کند. ملت او را خطاب قرار می دهد.
ملت: آهای مرد مومن! یه فکر اساسی به حال هوا بکن! دود همه جا رو گرفته. خفه شدم به خدا قسم.


حکومت بساط رمل و اسطرلابش را پهن می کند. مدتی ورد می خواند. چند تایی کله معلق می زند. دو سه تا آروغ می‌زند و سرانجام:
حکومت: آهاااااااااای!! به گووووووووووش! امنیت رو برقرار کنید! … مدرسه‌ها رو ببندید، اداره ها رو تعطیل کنید، یتیم خونه ها رو پلمب کنید، راننده ها رو دستگیر کنید، کارخونه ها رو تخته کنید، کارگرها رو اخته کنید، به بدحجابا اسید بپاشید تا اااا … اطلاع ثانوی!
سیاهپوشان به صحنه می‌آیند و ملت را طناب پیچ می‌کنند و ماسکش را توی حلقش فرو می کنند!



ربع پرده ی دوم: حکمت بادی یا مدیریت تخمی و حزب اللهی


حکومت باز هم روی تخته پوست نشسته و دارد با تخم هایش بازی می کند. ملت دوان دوان روی صحنه می آید. این بار ماسک ندارد و مدام سرفه می کند.


ملت: (به حکومت) آخه بی همه چیز، یه فکر علمی بکن! نمیشه که با بگیر و ببند نفس کشیدن رو آسون کرد. نمیشه هر وقت بارون میاد هوا خوب بشه، دو روز بعدش خفه شد و خفه خون گرفت. پاشو بی بته! یه غلطی بکن!... بیلیارد تو جیبی بازی می کنی؟!


حکومت چهار زانو می‌نشیند. تمرکز می‌کند و یک دفعه مثل ای کی یو سان و پروفسور بالتازار از جا می پرد. بعد مثل دراکولا در فیلم فرانسیس فورد کاپولا فریاد می کشد:


حکومت: بادها ااااااااااااااااااااااااا! بادها ااااااااااااااااااااااااااااا!


سیاهپوشان به صحنه می ریزند. هرکدام یک گونی چس فیل با خود دارند. دست و پای ملت را می‌گیرند و به زور چس فیل ها را به خوردش می دهند. ملت دست و پا می‌زند و مقاومت می کند. سیاهپوشان همراه با چس فیل درمانی، ملت را قلقلک هم می دهند. سرانجام ملت بیچاره می گوزد. حکومت صلوات می‌فرستد و نفس عمیقی می کشد.
سیاهپوشان یک پارچه ی بزرگ آبی، روی صحنه باز می‌کنند و بالا می گیرند.


سرانگشت

تبریک و تسلیت!


فرا رسیدن 9 دی، یوم الشیطان، بر حضرت ِ آقای ِ شیطان و استاد ِ عظمایش مبارک.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

جهل ِ مفید

گاه بین مردم ایران، از عارف و عامی، کسانی را می‌بینم که علی‌رغم مخالفت عمیقشان با حکومت اسلامی و ایدئولوژی آن، هنوز زنده‌اند و راست راست در کوچه و خیابان راه می‌روند. حتا بعضی از آنها شغل‌های خوب و مهمی هم دارند. اینجاست که من معنای «رافت اسلامی» را به خوبی می‌فهمم و درمی‌یابم که رأفت اسلامی چه رابطه ی محکم و استواری با «جهل اسلامی» دارد. چون مخالفانی که صحیح و سالمند، یا هنوز توسط عوامل حکومت شناسایی نشده‌اند و جاسوسان رژیم نسبت به هویت آن‌ها جاهلند، یا دارای ذهنیتی آنچنان پیچیده هستند که عملاً نفوذ به کاخ ذهن آن‌ها و علم به افکارشان برای مسلمانان حاکم مقدور نیست. اینطوری است که برخی در امن و امان زندگی می‌کنند و چه بسا در خلوت خود آرزوهای ممنوع می پرورند. پس زنده باد جهل ِ اسلامی با اینهمه دستاورد!


سر انگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

قیامت سوم!


«موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه»
این شعار یادتان هست؟
این یکی را چی؟
«کروبی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه»
موسوی و کروبی دستگیر شدند و در یک روز، ایران دو بار قیامت را به چشم خود دید. از آن قیامت های درجه یک ِ فرد اعلا که «کوه ها چون پشم زده شده» به نظر آمدند. بعد هم باد آمد و پشم ها را برد و به جای کوه‌ها بیابان نشاند و بی آبی نشاند.
تازگی ها توی مشهد این شعار دوباره احیا شده. اصلاً فکر هم نمی‌کنند که مگر بقیه چقدر توش و طاقت دارند که قیامت سومی را از سر بگذرانند؟ آقاجان قیامت سوم است، جنگ جهانی سوم که نیست فرمالیته باشد و الکی.
در مشهد یک عده کلاهبرداری کرده‌اند (کلاهبرداری. یعنی شغلی که در این وانفسای بیکاری، پیشه ی هشتاد درصد مردم ایران است؛ «حتی شما، دوست عزیز») آره می‌گفتم، در مشهد عده‌ای از دولتی ها کلاه عده‌ای دیگر را برداشته اند، حالا طلبکارها ریخته اند توی خیابان که «بدهیا پاس نشه، مشهد قیامت میشه»؛ بابا ملت! اینقدر کولاک نکنید! یک رحمی هم به حال وخیم پروستات بنده بکنید!


سر انگشت 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس!


زن‌ها از نه سال تا نود و نه سال، اکثریت قریب به اتفاقشان، کشته مرده ی تن نمایی و خودنمایی اند. دوست دارند لباس های تنگ و رنگارنگ بپوشند و قلمبه ها را بیرون بیندازند؛ پای خوشتراش را نمایش بدهند و مرمر سینه را در معرض تماشا بگذارند... فقط مانده‌ام چرا موقعی که مردی نگاهشان می‌کند، ترش می‌کنند و خودشان را می پوشانند؟
آیا آن‌ها زیبایی‌شان را برای یک ذات فرا انسانی بیرون ریخته اند؟


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

دوگانه ی بی تغییر

همان‌طور که می‌دانید تا دوره ی قاجار، بیشترینه ی مردم جامعه ی ایران روستانشین بودند و فرهنگ ِ غالب بر جامعه، ارباب ـ رعیتی بود. اربابان، صاحبان زمین و آب و ده و درخت و به قول منشیان درباری، «ضیاع و عقار» بودند و رعیت هم که هیچ کدام از این‌ها را نداشتند، موجودات بدبخت و فلک‌زده‌ای بودند که باید زمین‌ها را آباد می‌کردند و مالیات می پرداختند و تا آخر عمر از همه چیز بی بهره می ماندند. رعایا نه تنها صاحب چیزی نبودند، بلکه خودشان هم صاحب داشتند. صاحب و مالک آن‌ها، آقا و ارباب روستا بود. در تحلیل نهایی می‌توان گفت مقام رعیت، جایی بین انسان و حیوان بود.
در نگاه مردم ِ آن دوران اربابان و کس و کارشان، افرادی عالی مرتبه و عالی تبار، تافته ی جدا بافته و دارای نطفه و خون مقدس بودند. رعیت هم مردمی بودند از فلز ِ نامرغوب، بی اصل و نسب و ذاتاً پست.
شان ِ رعیت آن بود که سرش را پایین بیندازد و پایش را از گلیمش بیرون نگذارد و وارد معقولات نشود. از نظر اربابان و حتا بسیاری از رعایا، رعیت و زاد و رودش غلط می‌کنند به پیشرفت و تعالی فکر کنند. آنان باید حد شناس و شکرگزار باشند و به آینده ی حقیرشان قانع بمانند.
در طول تاریخ، اربابان به کمک ِ آخوندها و در کل تشکیلات مذهبی و دینی، این نگرش ِ سراسر تبعیض و ستم را رواج می‌دادند و نهادینه می کردند. بدین صورت بود که دوگانه ی «ارباب ـ رعیت» در ذهن و جان ما شکل گرفت و مستقر شد.
در این نگاه، آنچه غایب است و هیچ انگاشته می شود، جوهر و جنم ِ فرد است. استعدادهای ذاتی ِ انسان و به عبارتی اگزیستانس بشری است که از یاد برده می شود. به سخن دیگر «توانایی‌های فرد» و «یگانه بودن هر شخص»، گوهر گمشده ی ِ این نوع برداشت از جامعه و انسان است.


پس از انقلاب مشروطه و با سر برآوردن ِ حکومت پهلوی که بهره ای از مناسبات و جهان نگری مدرن داشت، مرکزگرایی و شهرنشینی در ایران تقویت شد. قدرت‌های محلی ضعیف شدند و اسلحه از دست عشایر و خان های گردن کلفت بیرون آورده شد. در دوره ی پهلوی دوم، با اجرای انقلاب سفید و اصلاحات ارضی که کاری تحسین برانگیز بود و رعیت را در مالکیت زمین با اربابان شریک کرد، جایگاه بسیار بهتری به کشاورزان داده شد؛ بنابراین دوگانه ی «ارباب ـ رعیت» رو به ضعف نهاد یا بهتر بگویم تغییر ِ شکل داد.
در ایران مدرن اگرچه با فرهنگ ارباب ـ رعیتی مبارزه شد و دست اربابان ظالم از بسیاری از شوون زندگی مردم کوتاه شد اما به دلایلی، دوگانه ی «ارباب ـ رعیت» از بین نرفت. به نظر نگارنده دو دلیل از مهم‌ترین آن‌ دلایل بودند: الف ـ دیرپایی این نگرش در فرهنگ و سنت مردم و ب ـ نگاه جمع گرای نخبگان ملت و دولت و بی‌اعتنایی آن‌ها به فردیت انسان.
روشن است وقتی که تفکری، قرن‌ها در ذهن و زندگی ملت ریشه دواند، نمی‌توان آن را به سادگی از فرهنگ مردم بیرون کرد. از طرف دیگر درست است که در دوره ی پهلوی با فرهنگ ارباب ـ رعیتی مبارزه شد اما جایگزین انسان مدار تری به جای آن پیش نهاده نشد. زیرا در آن صورت بحث حقوق بشر در همه ی ابعادش به میان می‌آمد و به خصوص رواج آزادی سیاسی، برای حکومتی که به شیوه ی دیکتاتوری (هرچند مدرن) فرمانروایی می کرد، مطلوب نبود.
در نتیجه دوگانه ی «ارباب ـ رعیت»، بدون آنکه ذاتاً تغییر کند، به طور ظاهری و سطحی رنگ عوض کرد و در فرهنگ و ذهنیت ما به دو گانه ی «شهری ـ دهاتی» تبدیل شد. در این دوگانه، انسان شهری، متمدن و فهمیده بود و انسان روستایی، نفهم و تربیت نشده و به دور از تمدن. کسی که می‌خواست پیشرفت کند و آدم شود باید از روستا به شهر می‌آمد و از شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ و ترجیحاً «تهران» نقل مکان می کرد. در اینجا هم باز آنچه فراموش شد، هستی انسانی و قابلیت‌ و استعدادهای فردی بود. هوش، استعداد، اخلاق، تفاوت‌های فردی، ژرف بینی، حکمت دانی، تجربه ی زیسته و …. همگی مولفه هایی هستند که در دوگانه ی «شهری ـ دهاتی» از یاد برده می شوند، همانطور که در دوگانه ی ارباب ـ رعیت بدانها توجهی نمی شد! درست است که در شهرهای بزرگ و به ویژه در پایتخت، انسان‌ها با فرصت های بیشتر و متنوع تری برای تکامل خود مواجه می شوند، اما این امر ذاتی، کمبود و گاه نبود امکانات در جاهای کوچک را که محصول بی‌کفایتی و بی مسوولیتی حکومت هاست توجیه نمی کند.
از اواخر دوران پهلوی دوم و در سراسر دوره ی حکومت جمهوری اسلامی تا امروز، رفت و آمد ایرانی‌ها به اروپا و آمریکا زیادتر شده است و کوچ فردی و خانوادگی به سوی «زندگی بهتر» از مهم‌ترین موضوعات ِ زندگی انسان ایرانی در نیم قرن اخیر بوده است. موج مهاجرت ایرانیان به غرب از پنجاه سال پیش با افزایش دلارهای نفتی محمدرضا شاه شروع و در دوره ی جمهوری اسلامی به دلیل سرکوب و خفقان سیاسی ـ اجتماعی چندین برابر شد. از نتایج این غرب آشنایی و کوچ بزرگ، خلق دوگانه ای جدید به موازات دوگانه ی قبلی (شهری ـ دهاتی) بود.
به نظرم دوگانه ی جدید «ایرانی ِ خارج نشین ـ ایرانی داخل نشین» است. از دیدگاه بسیاری از مردم ایران، «ایرانی ِ خارج نشین» کسی است که با فرهنگ و تمدنی برتر آشنایی پیدا کرده و در مناسبات جوامع پیشرفته وارد شده و سطح فکرش بالاتر آمده و «ایرانی داخل نشین» کسی است که زندگی در زیر یوغ یک حکومت استبدادی و عقب‌مانده را پذیرفته و امّل و نفهم و ذلیل باقی‌مانده است. جالب آنکه حکومت جمهوری اسلامی هم به این دوگانه بسیار علاقه دارد و آن را در جهت منافع خودش تبلیغ و تعریف می کند. از نگاه حکومت اسلامی، «ایرانی ِ خارج نشین» انسان بی‌عار و بی درد ِ ولنگاری است که نوکر اجانب شده و نامحرم و ناخودی است. «ایرانی خارج نشین» از نگاه حکومت در خودپرستی و مادیت غرق شده، جز ارضای نفس به چیزی فکر نمی کند و هیچ عاطفه و احساسی به هم وطنان و هم کیشان و خانواده و خاکش ندارد. در مقابل «ایرانی داخل نشین» اگر انقلابی و حزب اللهی باشد که خودی و عزیز است و اگر هم نباشد، دست کم نوکر خارجی ها نیست!
در این دوگانه هم مثل دوگانه‌های قبلی، کلی نگری و بی توجهی به اجزاء و تفاوت‌ها حاکم است. همه به یک چوب رانده می‌شوند و ذات فرد بشر مورد بی‌اعتنایی قرار می گیرد. بدین ترتیب دوگانه ی ارباب ـ رعیت به صورتی دیگر رخ می نماید. به عبارت دیگر دوگانه ی «خارج نشین ـ داخل نشین» ادامه ی تاریخی دوگانه‌های «شهری ـ دهاتی» و «ارباب ـ رعیت» است.


آیا پیشرفت زمان، سبب پیشرفت کیفی نگاه ما به خودمان شده است؟


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

بانکداران ِ ترسایی!


قبول که سید و سالار ِ همه چیز و همه‌کس در این دنیای وانفسا، «پول» است و روح و روان ِ مردم ِ دوران را می‌سازد و خراب می کند؛ حتا قرنها پیش که غلبه ی پول پرستی و هراس از وامداری کمتر از حالا بود، شاعری چنین گفته بود:
نطفه ی پاک ِ پسر در پشت ِ مرد ِ قرض دار
یا عرق گردد بریزد یا ز غم دختر شود!
(این بیت شاهدی است بر این که پول پرستی و مردسالاری نسبت ِ عکس دارند!)
غرض آنکه قرض و قرض مندی همیشه ی خدا تلخ بوده اما حالا تلخ تر و ناجورتر است و دور نیست کشور یونان که اینهمه قرض بالا آورده به عذاب ِ الهی یعنی قهر و غضب ِ کشورهای ِ پول‌دار ِ اروپا دچار شود. عجیب نیست اگر بانکدارها و سیاستمدارها پس ِ گردن ِ یونان را بگیرند و از اتحادیه ی اروپا بیرون بیندارند.


اما خب می‌دانید که اتفاقات دنیا همیشه هم بر اساس دو دو تا چهار تا پیشامد نمی کند؛ این سوال را حتا اگر از ارسطو هم که مدوّن ِ منطق است بپرسید همین جواب را خواهد داد (به حکم ِ قاعده ی فلسفیِ «کی به کیه؟ تاریکیه!»). عرض شود که با این حال و برخلاف ِ دلایل ِ منطقی و عقلی (= اقتصادی) بنده بعید می‌دانم که اروپایی‌ها پدربزرگشان را از خانه بیرون کنند. اروپاییان می‌دانند که اگر پاپانوئل نبود، آن‌ها هیچ چیز نداشتند. فرهنگ ِ عظیم ِ یونان بود که شالوده قرار گرفت و مردم ِ قاره ی ِ سبز را از سیاهی ِ حکومت ِ مذهبی رهایی داد. در پایان ِ قرون وسطی، هلنیسم ِ یونان پایه‌ای شد تا هیولای ِ کلیسا به سوراخ ِ موش بخزد و در واتیکان محدود شود.
من فکر نمی‌کنم یونان را از اتحادیه ی اروپا اخراج کنند. سهم ِ یونان در رستاخیز ِ اروپا بیش از این یک قران و دو ریال ها است؛ مگر اینکه آلمان بخواهد بیرق را از دست ِ همر و افلاطون و ارسطو بگیرد و به کانت و هگل و نیچه بدهد.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

شبه سکولاریسم ِ احمدی نژادی

خودمانیم، ولی داستان آمدن یا آوردن ِ احمدی نژاد کم از قصه های جن و پری ِ مادربزرگ ها نیست؛ گاه به گاه، بی بهانه و با بهانه به خاطر ِ آدم هجوم می آورد. می‌توان به آن برگشت، برای رفقا تعریفش کرد و درس عبرت گرفت. اگر هم حوصله ی قصه های «محمود جمکران» را نداشته باشی، دور و بری ها آنقدر ذکر خیرش را به میان می‌اندازند که چاره‌ای جز بر سر ِ چوب کردنش نداری.
تا امروز چندین و چند تفسیر درباره ی سبز شدن ِ آن قارچ ِ ملارد، یا بهتر بگویم سیخ شدن ِ آن شاخ شمشاد، دکتر محمود ِ احمدی نژاد، شنیده و خوانده‌ام که هرکدام بیانگر وجهی از واقعیت است و می‌تواند درست باشد و نشانگر ِ بخشی از حقیقت.
اما تفسیر خودم از پدیدار شدن احمدی نژاد و دار و دسته اش این است که این ظهور و پیدایی را باید همانا برآمدن ِ یک شبه سکولاریسم ِ غیر ِ اصیل، مریض، انحراف یافته، ناقص الخلقه و خزعبل دانست. حالا چرا؟ توضیح می دهم.
اول اینکه من ماجرای احمدی نژاد را ماجرای یک نفر نمی‌دانم، بلکه او را نماینده و نماد یک جریان به شمار می آورم. سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار، (سالی که احمدی نژاد انتخاب یا انتخابانیده شد!) 27 سال از شروع جمهوری اسلامی گذشته بود. در طول آن بیست و هفت سال، آخوندهای پابرهنه و حریص به اندازه ی کافی فرصت داشتند تا با غارت ِ نفت و معدن و خزانه برای ِ خودشان یک باند اشرافی و ثروتمند تشکیل دهند. اشرافیتی ایدئولوژیک که به وسیله ی الله و قرآن و تاریخ تشیع و تشکیلات ِ روحانیت و ولایت ِ فقیه و قم و مشهد و نجف و بازار و الخ، پشتیبانی می شد. روحانیت به چپاول ِ پول و منابع ِ ایران شمول مشغول بود و کارگزاران و تکنوکرات هایش را کنترل می‌کرد و گوشمالی می‌داد (همانطور که کرباسچی را داد) که مبادا آن‌ها روی دستش بلند شوند، غافل از اینکه گروهی از ماموران ِ نظامی و امنیتی، اندک اندک به فساد ِ عمیق ِ آخوندها پی می‌بردند و از بی‌کفایتی و منفوریت ِ طبقه ی ملّا نزد ملت آگاه می‌شدند؛ آنان زیرجلکی به فکر واکندن ِ سنگ‌ها و جدا ساختن حسابشان از حساب ِ به اصطلاح روحانیت بودند. به این‌ها اضافه کنید روباه صفتی ِ خامنه ای را که در چشم مردم و طرفداران ِ نظامش، خود را زاهد و مقدس و برکنار نشان می‌داد و در عین ِ حال هیچ فرصتی را برای کسب قدرت و تضعیف و رسوا کردن ِ رقیب ِ خطرناک (رفسنجانی) از دست نمی داد. اشرافیت آخوندی که نمادش «هاشمی رفسنجانی» نمایانده شده بود، کم کم دچار چنان تبختر و تکبری شد که مردم به‌ خصوص طبقات کم درآمد و مستضعف را آدم حساب نمی کرد؛ به آنان فخر می‌فروخت و آشکارا بر طبل مصرف گرایی، ثروت اندوزی و رفاه طلبی می کوبید و حتا به شعارهای ِ توخالی ِ اول ِ انقلاب که به دروغ و تحت ِ تأثیر جنبش های ِ چپ ِ مارکسیستی، یک موی ِ کوخ نشینان را برتر از همه ِ کاخ نشینان می‌دانست، اعتنا نمی کرد.


در چنان وضعیتی نیروهای نظامی ـ امنیتی که در پایین و بالای ِ جنگ، با رفسنجانی همراه بوده و بابت همین موضوع، سال پشت ِ سال از او امتیاز گرفته و فربه شده بودند پا به عرصه ی سیاست و ایدئولوژی گذاشتند. اول بین خودشان زمزمه کردند، بعد خزیدند و منصب های حساس را تصرف کردند و همزمان مسلکی غیر فقهی به بازار عرضه کردند. با خود گفتند مگر ما چه چیزمان کمتر از یک مشت روضه خوان لندهور است که آنها آمر باشند و ما مامور؟ جلمبرهایی که از آغاز ِ انقلاب تا حالا روی سرنیزه‌ی ما نشسته و کارشان را پیش برده‌اند و به جز نارضایتی عمومی تولید نکرده اند. آخر دانشمند ِ مسایل ِ حیض و جنابت را چه به امر خطیر ِ کشورداری؟! احکام فقهی چه اندازه در رتق و فتق امور مملکتی کارآمد است؟ (البته فتقش را می‌دانستند. اینکه قوانین فقهی چطور آن را پاره کرده؛ رتقش محل نزاع بود)
و اینجا بود که در بین برخی نیروهای نظامی و امنیتی، تئوری ِ «گذر از ولایت فقیه» و رسیدن به ولایتی برتر مطرح شد. آن ولایت عبارت بود از «ولایت ِ امام عصر» یعنی منصب داری مافوق ِ «ولی فقیه». این به نظر من همان تفکری بود که می‌خواست مذهب را از دولت و سیستم کشورداری جدا کند و بدون آنکه خود متوجه باشد در مسیر سکولاریسم گام می زد.
قانون های شرعی و فقهی روشن و جزمی و مشخص است و متولیانی شناخته شده دارد که همان طبقه ی آخوند و تشکیلات روحانیت است. اما «بهار موعود» مفهومی شاعرانه، احساسی و برداشتی شخصی از یک امر موهوم و ماورایی است که هیچ متولی رسمی ومعیار قاطعی نمی‌توان برایش پیدا کرد. هرکس می‌تواند مدعی ارتباط با آن باشد.
از سوی دیگر «انتظار فرج» را می‌توان به نفی ِ وضعیت موجود نیز تعبیر کرد. کسانی که فرج امام عصر و گشایش حقیقی را انتظار می‌کشند در‌واقع از وضعیت فعلی ناراضی و ناخشنود هستند و خواهان عبور از شرایط حاضرند. «بهار موعود» در‌حقیقت وضعیتی آرزو شده و تحقق نیافته است. آرزویی که اولین و مهم‌ترین شرط رسیدن به آن، نه گفتن به وضعیت ِ اکنونی و گذار از آن (در اینجا پشت سر گذاشتن ِ حکومت فقیه) و سپس پای گذاشتن به مسیری تازه و درست است ـ شاید به همین دلیل بود که احمدی نژاد خود را رئیس جمهور ِ امام زمان می‌خواند، نه خامنه ای و مدعی بود که باید به امام زمان پاسخ بدهد نه به ولی فقیه).


اما چرا این تلاش برای جدا کردن ِ احکام مذهبی از قانون های کشوری به شکست انجامید. اگر سکولاریسم عبارت از جدایی ِ مذهب از دولت است، چرا نگارنده در آغاز ِ این یادداشت تصریح کرد که جریان ِ امنیتی ـ نظامی ِ احمدی نژاد را یک شبه سکولاریسم ِ غیر ِ اصیل، مریض، انحراف یافته، ناقص الخلقه و خزعبل می داند؟
به نظرم شکست یا لااقل رسوا شدن ِ جریان ِ احمدی نژاد در سطح جامعه ریشه در دلایل بسیاری دارد که دو فقره از آن‌ها را که مهم‌تر می‌دانم در اینجا می آورم. منظورم از جریان احمدی نژاد همان‌گونه که قبلاً آوردم، جریان قدرت طلبی است که علیه اشرافیت ِ آخوندی قیام کرد و سودای عبور از دخالت احکام فقهی در مسایل مملکتی داشت. جریانی که در ظاهر شباهت‌هایی با سکولاریسم دارد.
نخستین دلیل شکست آن است که جریان ِ مذکور به جای آنکه مرجع خود را عقل و عرف ِ انسانی قرار دهد و از قوانین ِ شرع به قوانین عقل بشری پناه برد، مرجع خود را امام زمان و موهومات و طامات قرار داد. درست است که سکولاریسم جدایی مذهب از قانون های دولتی است اما آن گروه از قانون های دولتی که با توجه به عقل عرفی نوشته شوند، نه قانون هایی که تعیین کننده و راهنمای ِ آن یک امر دست‌نیافتنی و چه بسا آرزویی محال باشد؛ این‌گونه بود که جریان منجی طلب به جای وضع قوانین ِ راهگشا و کارساز به بی قانونی و آنارشی و انحراف رسید. به بیان دیگر قرار نیست که جامعه و انسان از شر یک ولایت خلاص شود و به شر ولایتی دیگر گرفتار آید.
دلیل دوم فسادپیشگی و پول پرستی ِ مجریان ِ این شبه سکولاریسم بود. پس از چند سال، دزدی ها و اختلاس های عوامل این باند ِ عوام فریب آن‌چنان بالا گرفت که بوی گندش حتا در فضای جمهوری اسلامی به مشام رسید. فساد اخلاقی، مال اندوزی، بی ضابطگی، ندانم کاری، فروپاشاندن اقتصاد، بی برنامگی، جنگ افروزی های غیر لازم و … باعث شد تا اژدهای شکست‌خورده ی آخوندیسم ِ سنتی به صحنه بازگردد و شبه سکولاریسم ِ منحط و ناقص الخلقه را به آتش بکشد.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

ای موج! موجباتی فراهم آر!


فیض الاهی از بس گشته وسیع و شامل
چشمان ما نبیند جز خط ِ خیط و فاصل

«آسایش ِ دو گیتی تفسیر ِ این دو حرف است»*
با دوستان فسنجان با دشمنان فلافل

کمپانی ِ حقایق تعطیل گشت؛ تعطیل
از بسکه داشت شاکی در اغلب ِ مسائل

در بامداد ِ نوروز سوگند ِ سخت خوردیم
آخوندهای ِ حاکم دزدند، دزد و قاتل

در موسم ِ جوانی دردا به خواری ام کشت
یک بار ظلم ِ ظالم، صدبار جهل ِ جاهل

در مجلس از سر ِ درد وز فرط ِ بی شعاری
داده یکی شعاری چون عقل ِ اوست کامل:

«مرکز اضافه باشد در صحبت ِ پرینه
اپلاسیون بباید گردد حرام و باطل

خودکامگی حدیث ِ تاریخ ِ حکمت ِ ماست
یک جا «امام ِ امت»، یک جا «حکیم ِ واصل»

ترکید تخم ِ ملت در کوچه ی ِ تورم
از بمب ِ هسته ای مان هرگز مباش غافل!

از صادرات ِ ایران باشد صدور ِ «بیکار»
بیکار ِ کم سواد و دارای ِ علم و تافل

تا اغذیه فروشی پیوسته رو به رشد است
آنکس که اهل ِ فکر است، باشد فقیر و سائل

کشتی نشستگانند آخوند و ظلم و قحطی
ای موج! موجباتی! نایند سوی ساحل!

از ابتدای ِ اسلام، این مذهب ِ سیاسی
هرچه بد و بلا بود بر ما بگشت نازل

دارد پشه به خون ِ مؤمن بسی علاقه
آن پشّه ای که نیشش باشد مریض و ناقل


فرمایش ِ ائمه، صد جلد هم که باشد
وقف است تا به آخر درباره ی ِ اسافل

لبریز ِ «کوچه باغی» ست حلقوم ِ سرو آزاد
گرچه گرفته نایش جمهوری ِ اراذل

ساعت به خواب دیده کوک است حال و اوضاع
رؤیای ِ صادقش بس از جمله ی ِ دلایل!

بنیاد ِ این تمدن بر پول و بر خرافه است
بی پول ِ بی تمدن (!) خواهان ِ مرگ ِ عاجل


سرانگشت


* مصراع از حافظ

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

ظالمان نگران ِ قضاوت ِ آیندگان نباشند

واقعاً عجیب است! من که دوره ی خمینی را به یاد می‌آورم و در آن دوره زندگی کرده ام، امروز جوانانی را در بالاترین سطوح تحصیلی و شغلی می‌بینم که از خمینی و دورانش مثل بهشت سپری شده و جامعه ی ایده آل یاد می‌کنند و همه ی بدبختی‌ها و سیاهکاری های جمهوری اسلامی و جامعه را مربوط به بعد از رهبری ِ خامنه ای می بینند! این جوانان نه تنها هیچ وابستگی خاصی به نظام ندارند بلکه منتقد و رویگردانش هم هستند. وقتی من، به عنوان شاهد عینی، شمه ای از حال و هوای عهد خمینی می‌گویم و میزان خفقان و خشونت را برای آن‌ها شرح می دهم، اول تعجب می‌کنند و بعد سعی می‌کنند خودشان را گول بزنند که یا طرف (بنده) افراطی و خل و چل است یا اینکه انشاالله گربه است و این قصه ها راست نیست.
آن‌ها در آن دوره زندگی نکرده اند و دشواری هایش را با گوشت و پوستشان احساس نکرده اند. جالب‌تر اینکه احساس بالا در مورد خودم و تعداد زیادی از هم نسلانم نیز صادق است.
وقتی با کسی حرف می‌زنیم که منتقد دوره ی شاه است و آن عصر را امنیتی و تلخ می بیند، ما که مدینه ی فاضله مان دوران قبل از انقلاب است برمی آشوبیم که طرف تحریف تاریخ می‌کند و دروغ ودغل می بافد. یک لحظه هم فکر نمی‌کنیم که شاید آن شخص دارد برداشت‌های صادقانه ی خود را بیان می‌کند و شاید حرف‌هایش نسبتی با « واقعیت» داشته باشد ـ اگر اصلاً بتوان از چیزی به نام «واقعیت» سخن گفت.
حدس می‌زنم بچه‌های نسل بعد هم دوران حکومت خامنه ای را عصر طلایی ِ آزادی و نعمت و فراوانی و تدبیر و رعایت حقوق بشر بدانند و بیچارگی های دوره ی خودشان را نتیجه ی «انحراف ها و فسادهای ِ چند سال ِ اخیر» بشمارند! همان‌طور که کلی نور به قبر شاه باریده اند و برای خمینی گنبد و بارگاه ساخته‌اند، برای خامنه ای هم آستانه ی مقدسه درست کنند و او را از نیکنامان تاریخ به شمار آورند.
با این حساب خودکامگان و ظالمان نباید نگران ِ قضاوت ِ آیندگان و داوری نسل های بعد باشند. گذشت ِ زمان، سیلابی است که تمام کثافات را می شوید.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

چرا باید جمهوری اسلامی به تعطیل هایدپارکش رضایت دهد؟!

جمهوری اسلامی سال هاست زن‌ها را به ورزشگاه ها (به ویژه استادیوم های فوتبال) راه نمی دهد. اخیراً و پس از مدت ها فشار ِ کنشگران داخلی و خلرجی، حکومت خبر داده در فکر برداشتن این ممنوعیت است، بعد خبر را تکذیب کرده و حالا می‌گوید پس از بررسی های مقدماتی و پس از تدوین و تصویب یک آیین نامه، اجازه می‌دهد زن‌ها به برخی از ورزشگاه ها (مثل سالن های والیبال که مدتی ورود زنان به آن‌ها آزاد بود) بروند اما ممنوعیت رفتن آن‌ها به استادیوم های فوتبال و چند ورزش دیگر همچنان برقرار خواهد بود.
حکومت اسلامی برای این راه ندادن، یک بهانه ی اخلاقی خنده‌دار آورده است؛ می‌گوید در استادیوم های فوتبال، مردها فحش ناموسی می‌دهند و شنیدن این حرف‌ها برای حرمت و عزت و کرامت زنان خوب نیست!
جالب است که حکومت اسلامی ایران از طرفی با تکیه بر احکام زن ستیز و عقب‌مانده ی اسلام، زن‌ها را از حقوق شان محروم می‌کند و از سوی دیگر با سلب حقی دیگر از زنان، سنگ احترامشان را به سینه می زند! اینکه زن‌ها نمی‌توانند آواز بخوانند، باید حجاب اجباری داشته باشند، حضانت فرزند به آن‌ها داده نمی شود، شهادتشان نصف مرد حساب می‌شود، یک دوم مردان ارث می برند و … شکستن حرمت و عزت زن‌ها نیست اما اگر بروند توی ورزشگاه و فوتبالیست هایی را که از جایگاه تماشاگران به اندازه ی مورچه دیده می‌شوند ببینند هم اسلام به خطر می‌افتد هم حرمت انسانی شان مخدوش می شود.
حکومت اسلامی ایران برای انسان ها به ویژه برای زنان احترامی قائل نیست؛ کمتر از آن ناموس پرستی و غیرتمندی هم وصله‌ای نیست که به اهل سیاست بچسبد؛ اگر می چسبید، ترافیک سکس به راه نمی انداختند و زنان را به صورت شبکه ای از همه جای عالم از جمله ایران برای تن فروشی قاچاق نمی کردند. این را گفتم که روشن شود ادعاهای انسان دوستانه و اخلاق گرایانه ی رژیم تا چه حد بی‌پایه است.


برویم سراغ استادیوم ها. همه می‌دانند که فضای استادیوم های فوتبال در ایران اصلاً پاستوریزه نیست. بسیاری از ما با شعارهایی که در آن از «شیر سماور» و «توپ، تانک، فشفشه» استفاده می شود، آشنا هستیم. اما اولاً این خشونت، نشأت گرفته از حال و هوای جامعه ی امروز ماست و ثانیاً حضور زن‌ها در استادیوم باعث تلطیف این فضای خشن خواهد شد. پس از مدتی نه چندان زیاد شعارهای آنچنانی از استادیوم های فوتبال رخت بر خواهد بست؛ اما به نظر من جمهوری اسلامی به فحش احتیاج دارد!
لااقل به این زودی‌ها امکانش کم است که حکومت با حضور زنان در مسابقه‌های فوتبال موافقت کند. اول به این دلیل که می‌خواهد جلوی معترضان کم نیاورد. عقب نشینی نکند و تفوق مردانه اش را از دست ندهد. دوم برای اینکه اصولاً دارای یک ایدئولوژی زن ستیز است و جمهوری اسلامی ایران، حکومتی ایدئولوژیک است و سوم به این دلیل که استادیوم های فوتبال در نگاه حکومت، سوپاپ اطمینان است. جامعه ی عصبانی و پرخاشگر به جای آنکه در حزب و خیابان و روزنامه و سینما و اعتصاب و … فریاد بزند و علیه مظاهر ظلم و عقب‌ماندگی از جمله ولایت فقیه اقدام کند، چه بهتر که در ورزشگاه ها هوار بکشد، و خواهر و مادر ِ داور و بازیکن و مربی فلان تیم را آباد کند. مضافا که نبض خواسته‌های سرکوب شده ی مردم در استادیوم های ورزشی می‌زند و بررسی آن ها بهترین منبع برای نیروهای اطلاعاتی و امنیتی است. استادیوم ها ذائقه سنج و دماسنج جامعه اند.
اگر غربی‌ها هایدپارک دارند که در آن هرکه، هرچه دل تنگش می‌خواهد می گوید، ما هم استادیوم های فوتبال داریم که اتفاقاً اسم یکیشان آزادی است! در استادیوم های ما از عقده‌های جنسی تا نارضایی های سیاسی و شوونیسم قومی پیدا می شود. چرا باید جمهوری اسلامی به تعطیل هایدپارکش رضایت دهد؟!


سرانگشت


ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

به راست، راست!

برخی از تحلیل گران (به ویژه پادشاهی خواهان و متفکران راست) شورش مردم ایران را در سال 57 نشان دهنده ی درک غلط ملت می دانند؛ من تا این جای قضیه با آنان موافقم و معتقدم اتقلاب 57، آنتی تز اتقلاب مشروطه و ضدّ، و روی دیگر سکه ی انقلاب مشروطه بود. اگر انقلاب مشروطه روبه غرب داشت و برای استقرار ارزش‌های جهان مدرن می کوشید، انقلاب اسلامی، ضد غرب، سکولاریسم و خواهان نابودی آموزه های مدرن و استقرار ارزش‌های دینی و کهن ِ استبدادی بود (بنا بر این با قصه ی دزدیده شدن انقلاب موافق نیستم).
گفتم که تا این جای کار من با تحلیل گران راست موافقم، اما با تتیجه ی اخلاقی یی که آنان می گیرند سر سازگاری ندارم. عموم سخنوران پادشاهی خواه پس از آن که به فریب خوردن و عدم شناخت درست مردم از ماهیت حکومت اسلامی اشاره می کنند، سیل صفات مذموم را نثار ملت ایران می کنند و آن حرکت ناصحیح را به حیطه ی اخلاق می‌کشند و از جنبه ی اخلاقی داوری می کنند؛ مثلاً می گویند که مردم ایران، ناسپاس و بی شعور هستند. نمک می خورند و نمکدان می شکنند؛ آماده اند تا فریب بخورند. سطحی و ساده لوح هستند و از درک عمق وقایع عاجزند. همه ی این‌ها را می‌گویند و بعد جالب است که از مردم می‌خواهند که به خیابان‌ها بریزند، انقلاب کنند و جمهوری اسلامی را سرنگون کنند!
خب اگر چنین است یعنی اگر بنا را بر این پایه بگذاریم که ملت ایران ذاتاً احمق و گمراه و فریب خورده و ناسپاس هستند از کجا معلوم است که انقلاب آینده ی آن‌ها اقدامی غلط و تشخیصی نادرست نباشد؟! ـ بگذریم که انتساب صفت «ناسپاس» به مردمی که مالکان حقیقی کشور هستند و حاکمان باید حقوق بگیر و خادم آن‌ها باشند، به هیچ وجه آزادی خواهانه و لیبرالیستی نیست و گویای ذهنیتی قیم مآبانه، رعیت پرور و ارباب مدار است.
کسانی که حس گناه را به مردم القاء می کنند متوجه ویرانگری اثر کار خود نیستند؛ اینکه اصولاً اگر خطای انسانی را که امری طبیعی است به حوزه ی عمل اخلاقی ببریم تا با ایجاد حس گناه و شرمندگی و هیجان به خواسته ی خود نزدیک شویم، در نتیجه عقلانیت و جسارت دست زدن تجربه‌های نو را که لازمه ی پرورش عقل است کمرنگ می کنیم. ضمن اینکه در موضوع مورد بحث اشکال منطقی هم وجود دارد. اشکال منطقی عبارت است از اینکه اگر ملت ایران ذاتاً از تشخیص درست و نادرست عاجز است چگونه می‌توان از او انتظار داشت که در آینده تصمیمی درست و رهایی بخش بگیرد؟


ممکن است کسی بگوید که این سرزنش فقط مقطع انقلاب را شامل می‌شود یعنی پادشاهی خواهان، مردم ایران را فقط در آن مقطع از تاریخ ایران گناهکار می دانند. آن وقت است که باید آنان را به مسوولیت ناپذیری متهم کرد و پرسید آیا هر تقصیر فقط یک مقصر دارد؟! این‌گونه نیست. در یک اشتباه بزرگ به بزرگی انقلاب 57 طرف‌های متعدد وجود دارد؛ نمی‌توان از زیر بار مسوولیت و لغزش های دیروز خود شانه خالی کرد؛ هیچ چیز را به گردن نگرفت و همه ی دیوارها را بر سر یکی از طرف‌ها (که اتفاقاً دیوارش از بقیه کوتاه‌تر است) خراب کرد.
وقت آن است که پادشاهی خواهان، مسوولیت پذیری را یاد بگیرند و از عالم و آدم طلبکاری نکنند.


سرانگشت