ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

شبه سکولاریسم ِ احمدی نژادی

خودمانیم، ولی داستان آمدن یا آوردن ِ احمدی نژاد کم از قصه های جن و پری ِ مادربزرگ ها نیست؛ گاه به گاه، بی بهانه و با بهانه به خاطر ِ آدم هجوم می آورد. می‌توان به آن برگشت، برای رفقا تعریفش کرد و درس عبرت گرفت. اگر هم حوصله ی قصه های «محمود جمکران» را نداشته باشی، دور و بری ها آنقدر ذکر خیرش را به میان می‌اندازند که چاره‌ای جز بر سر ِ چوب کردنش نداری.
تا امروز چندین و چند تفسیر درباره ی سبز شدن ِ آن قارچ ِ ملارد، یا بهتر بگویم سیخ شدن ِ آن شاخ شمشاد، دکتر محمود ِ احمدی نژاد، شنیده و خوانده‌ام که هرکدام بیانگر وجهی از واقعیت است و می‌تواند درست باشد و نشانگر ِ بخشی از حقیقت.
اما تفسیر خودم از پدیدار شدن احمدی نژاد و دار و دسته اش این است که این ظهور و پیدایی را باید همانا برآمدن ِ یک شبه سکولاریسم ِ غیر ِ اصیل، مریض، انحراف یافته، ناقص الخلقه و خزعبل دانست. حالا چرا؟ توضیح می دهم.
اول اینکه من ماجرای احمدی نژاد را ماجرای یک نفر نمی‌دانم، بلکه او را نماینده و نماد یک جریان به شمار می آورم. سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار، (سالی که احمدی نژاد انتخاب یا انتخابانیده شد!) 27 سال از شروع جمهوری اسلامی گذشته بود. در طول آن بیست و هفت سال، آخوندهای پابرهنه و حریص به اندازه ی کافی فرصت داشتند تا با غارت ِ نفت و معدن و خزانه برای ِ خودشان یک باند اشرافی و ثروتمند تشکیل دهند. اشرافیتی ایدئولوژیک که به وسیله ی الله و قرآن و تاریخ تشیع و تشکیلات ِ روحانیت و ولایت ِ فقیه و قم و مشهد و نجف و بازار و الخ، پشتیبانی می شد. روحانیت به چپاول ِ پول و منابع ِ ایران شمول مشغول بود و کارگزاران و تکنوکرات هایش را کنترل می‌کرد و گوشمالی می‌داد (همانطور که کرباسچی را داد) که مبادا آن‌ها روی دستش بلند شوند، غافل از اینکه گروهی از ماموران ِ نظامی و امنیتی، اندک اندک به فساد ِ عمیق ِ آخوندها پی می‌بردند و از بی‌کفایتی و منفوریت ِ طبقه ی ملّا نزد ملت آگاه می‌شدند؛ آنان زیرجلکی به فکر واکندن ِ سنگ‌ها و جدا ساختن حسابشان از حساب ِ به اصطلاح روحانیت بودند. به این‌ها اضافه کنید روباه صفتی ِ خامنه ای را که در چشم مردم و طرفداران ِ نظامش، خود را زاهد و مقدس و برکنار نشان می‌داد و در عین ِ حال هیچ فرصتی را برای کسب قدرت و تضعیف و رسوا کردن ِ رقیب ِ خطرناک (رفسنجانی) از دست نمی داد. اشرافیت آخوندی که نمادش «هاشمی رفسنجانی» نمایانده شده بود، کم کم دچار چنان تبختر و تکبری شد که مردم به‌ خصوص طبقات کم درآمد و مستضعف را آدم حساب نمی کرد؛ به آنان فخر می‌فروخت و آشکارا بر طبل مصرف گرایی، ثروت اندوزی و رفاه طلبی می کوبید و حتا به شعارهای ِ توخالی ِ اول ِ انقلاب که به دروغ و تحت ِ تأثیر جنبش های ِ چپ ِ مارکسیستی، یک موی ِ کوخ نشینان را برتر از همه ِ کاخ نشینان می‌دانست، اعتنا نمی کرد.


در چنان وضعیتی نیروهای نظامی ـ امنیتی که در پایین و بالای ِ جنگ، با رفسنجانی همراه بوده و بابت همین موضوع، سال پشت ِ سال از او امتیاز گرفته و فربه شده بودند پا به عرصه ی سیاست و ایدئولوژی گذاشتند. اول بین خودشان زمزمه کردند، بعد خزیدند و منصب های حساس را تصرف کردند و همزمان مسلکی غیر فقهی به بازار عرضه کردند. با خود گفتند مگر ما چه چیزمان کمتر از یک مشت روضه خوان لندهور است که آنها آمر باشند و ما مامور؟ جلمبرهایی که از آغاز ِ انقلاب تا حالا روی سرنیزه‌ی ما نشسته و کارشان را پیش برده‌اند و به جز نارضایتی عمومی تولید نکرده اند. آخر دانشمند ِ مسایل ِ حیض و جنابت را چه به امر خطیر ِ کشورداری؟! احکام فقهی چه اندازه در رتق و فتق امور مملکتی کارآمد است؟ (البته فتقش را می‌دانستند. اینکه قوانین فقهی چطور آن را پاره کرده؛ رتقش محل نزاع بود)
و اینجا بود که در بین برخی نیروهای نظامی و امنیتی، تئوری ِ «گذر از ولایت فقیه» و رسیدن به ولایتی برتر مطرح شد. آن ولایت عبارت بود از «ولایت ِ امام عصر» یعنی منصب داری مافوق ِ «ولی فقیه». این به نظر من همان تفکری بود که می‌خواست مذهب را از دولت و سیستم کشورداری جدا کند و بدون آنکه خود متوجه باشد در مسیر سکولاریسم گام می زد.
قانون های شرعی و فقهی روشن و جزمی و مشخص است و متولیانی شناخته شده دارد که همان طبقه ی آخوند و تشکیلات روحانیت است. اما «بهار موعود» مفهومی شاعرانه، احساسی و برداشتی شخصی از یک امر موهوم و ماورایی است که هیچ متولی رسمی ومعیار قاطعی نمی‌توان برایش پیدا کرد. هرکس می‌تواند مدعی ارتباط با آن باشد.
از سوی دیگر «انتظار فرج» را می‌توان به نفی ِ وضعیت موجود نیز تعبیر کرد. کسانی که فرج امام عصر و گشایش حقیقی را انتظار می‌کشند در‌واقع از وضعیت فعلی ناراضی و ناخشنود هستند و خواهان عبور از شرایط حاضرند. «بهار موعود» در‌حقیقت وضعیتی آرزو شده و تحقق نیافته است. آرزویی که اولین و مهم‌ترین شرط رسیدن به آن، نه گفتن به وضعیت ِ اکنونی و گذار از آن (در اینجا پشت سر گذاشتن ِ حکومت فقیه) و سپس پای گذاشتن به مسیری تازه و درست است ـ شاید به همین دلیل بود که احمدی نژاد خود را رئیس جمهور ِ امام زمان می‌خواند، نه خامنه ای و مدعی بود که باید به امام زمان پاسخ بدهد نه به ولی فقیه).


اما چرا این تلاش برای جدا کردن ِ احکام مذهبی از قانون های کشوری به شکست انجامید. اگر سکولاریسم عبارت از جدایی ِ مذهب از دولت است، چرا نگارنده در آغاز ِ این یادداشت تصریح کرد که جریان ِ امنیتی ـ نظامی ِ احمدی نژاد را یک شبه سکولاریسم ِ غیر ِ اصیل، مریض، انحراف یافته، ناقص الخلقه و خزعبل می داند؟
به نظرم شکست یا لااقل رسوا شدن ِ جریان ِ احمدی نژاد در سطح جامعه ریشه در دلایل بسیاری دارد که دو فقره از آن‌ها را که مهم‌تر می‌دانم در اینجا می آورم. منظورم از جریان احمدی نژاد همان‌گونه که قبلاً آوردم، جریان قدرت طلبی است که علیه اشرافیت ِ آخوندی قیام کرد و سودای عبور از دخالت احکام فقهی در مسایل مملکتی داشت. جریانی که در ظاهر شباهت‌هایی با سکولاریسم دارد.
نخستین دلیل شکست آن است که جریان ِ مذکور به جای آنکه مرجع خود را عقل و عرف ِ انسانی قرار دهد و از قوانین ِ شرع به قوانین عقل بشری پناه برد، مرجع خود را امام زمان و موهومات و طامات قرار داد. درست است که سکولاریسم جدایی مذهب از قانون های دولتی است اما آن گروه از قانون های دولتی که با توجه به عقل عرفی نوشته شوند، نه قانون هایی که تعیین کننده و راهنمای ِ آن یک امر دست‌نیافتنی و چه بسا آرزویی محال باشد؛ این‌گونه بود که جریان منجی طلب به جای وضع قوانین ِ راهگشا و کارساز به بی قانونی و آنارشی و انحراف رسید. به بیان دیگر قرار نیست که جامعه و انسان از شر یک ولایت خلاص شود و به شر ولایتی دیگر گرفتار آید.
دلیل دوم فسادپیشگی و پول پرستی ِ مجریان ِ این شبه سکولاریسم بود. پس از چند سال، دزدی ها و اختلاس های عوامل این باند ِ عوام فریب آن‌چنان بالا گرفت که بوی گندش حتا در فضای جمهوری اسلامی به مشام رسید. فساد اخلاقی، مال اندوزی، بی ضابطگی، ندانم کاری، فروپاشاندن اقتصاد، بی برنامگی، جنگ افروزی های غیر لازم و … باعث شد تا اژدهای شکست‌خورده ی آخوندیسم ِ سنتی به صحنه بازگردد و شبه سکولاریسم ِ منحط و ناقص الخلقه را به آتش بکشد.


سرانگشت