۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه
۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه
برخی مهاجران ِ برخی
آن
دسته از مهاجران جهان توسعه نیافته که نه
به منظور وسعت بخشیدن به جهان بینی و
اندیشه ی خود، و نه از جهت ترس بر جان خویش زیر یوغ حکومت های جبار، که از شدت فقر و به
دنبال یک لقمه نان به مغرب زمین کوچ
میکنند، عملاً به دامان کسانی پناه
میبرند که خود تقویت گران و تثبیت کنندگان
حاکمیت پول و سرمایه و نیز موجدان ِ بدبختی
دیروز آنان هستند؛ گیرم امروز بار این
بدبختی از دوش آن مهاجران برداشته شده و بر
دوش عده ی بیشتری از هم ولایتی هایشان
گذاشته شده باشد.
سرانگشت
۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه
۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه
مرگ و پنگوئن: تبعید به سرزمین یخبندان
«مرگ و پنگوئن» رمانی اوکراینی است نوشته ی آندری کورکف. این کتاب، داستان نویسنده ی جوانی را حکایت میکند که در اثر فقر و بیکاری، در آغاز، نا آگاهانه و در ادامه آگاهانه از طریق نوشتن یادبودنامهها با یکی از روزنامه های جناحی ِ اوکراین همکاری می کند؛ روزنامهای متعلق به یک جناح سیاسی که برای بسط قدرت و ثروت خود از هیچ جنایتی از جمله کشتن و سر به نیست کردن رقیبان رویگردان نیست. یادنامه ها درباره ی زندگی به اصطلاح آلوده ی اشخاصی نوشته میشود که قرار است توسط قدرتمندان ِ پشت و روی صحنه، حذف فیزیکی شوند. جالب است که این مقالات هنگامی به قلم قهرمان داستان نگاشته میشود که قربانی ها هنوز زندهاند و از مرگ قریب الوقوعشان اطلاعی ندارند. این نوشتهها پس از قتل قربانی ها با امضای «جمعی از دوستان» در روزنامه چاپ می شود.
در
اواخر داستان نویسنده که چندی است به
حوادث دور و برش مشکوک شده، ضمن پیگیری
هایش متوجه میشود که خود در لیست ترور
قرار دارد و یادنامه ی مرگش توسط نویسنده
ی جوان دیگری نوشته شده است!
او
نوشته را به دست میآورد و می خواند.
نوشتهای
سراپا جعل و دروغ که نقش او را از حد یک
پادو تا سطح رئیس گروه جنایتکاران بالا
می برد.
در
اینجاست که خواننده به بیاعتباری
یادبودنامه هایی که قهرمان قصه نوشته نیز
پی می برد.
یادبودنامه
هایی که هریک تاریخچه ی زندگی یک انسان
بودهاند و بر اساس اطلاعات دروغین ِ
صاحبان قدرت نوشته شده اند.
تحریف
تاریخ یا تاریخ تحریف گر!
در
پایان نویسنده ی پریشان احوال تن به تبعید
می دهد.
تبعید
به قطب جنوب!
جایی
که قرار بود پنگوئن خانگی اش را بفرستد.
مرگ
و پنگوئن بازگوینده ی زندگی مردمان متوسطی
است که بدون آنکه به «بازی
بزرگان»
راه
داده شوند، بازیچه ی دست آنان می شوند.
این
رمان در سال 1386
توسط
شهریار وقفی پور به فارسی برگردانده شده.
آندری
کورکف وارد دنیای بی رحم مافیای قدرت و
ثروت نمی شود، بلکه از طریق پرداختن به
جزییات زندگی نویسنده ی جوان، تأثیر
جنایات بزرگان را در بر باد رفتن ِ زندگی
مردم عادی نشان می دهد.
دختر
بچهای که پدرش در تصفیه های درون گروهی
به قتل میرسد به زندگی نویسنده تحمیل
می شود.
دوستش
که پلیس است در نزاعی که هیچ ربطی به او
ندارد کشته می شود.
معشوقه
اش بدون آنکه بداند و بخواهد تبدیل به
منبع خبری مردی میشود که قرار است مقاله
ی ترحیمش را بنویسد.
حتا
پنگوئن خانگی اش به عنوان نماد سردسته ی
مافیا به اجبار در مراسم ترحیم شرکت داده
و در نهایت بیمار می شود.
قدرتمندان
از همه ی داشته های مادی و معنوی او استفاده
میکنند و در مقابل تنها حق ادامه ی حیات
برایش قایل می شوند.
حقی
که دیری نمی پاید و مهر باطل می خورد، حال
چه با قتل در سرزمین مادری و چه با سفر
ناگزیر به سرزمین یخبندان.
سر
انگشت
۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه
فوتبال و تفکر، آشپزی و تفکر
نگاهی
به تیراژ کم ِ کتاب، میزان مطالعه ی مردم،
استقبال از آثار هنری و … نمایانگر رویکرد
ایرانیان به مقوله ی معنویت است.
اینکه
چند درصد از این پدیده ی کم اقبالی، محصول
جمهوری اسلامی و چه سهمی نتیجه ی حاکمیت
جهانی ِ روزمرگی و چقدر حاصل ذات بشر است،
بحث دیگری است و مجالی فراخ می طلبد.
اما
اگر بخواهیم برای تمایلات بشر امروز دو
مظهر رسمی پیدا کنیم باید به دو مقوله ی
«فوتبال»
و
«آشپزی»
اشاره
کنیم.
امروزه
عصر حاکمیت آشپزی و فوتبال است.
آشپزها
و فوتبالیست ها لحظهای بیکار نیستند.
برایشان
سر و دست می شکنند.
ستاره ی بختشان افول نمی کند.
قهرمان
و الگوی جوانها هستند (به
ویژه فوتبالیست ها).
بسیاری
در حسرت زندگی آنان می سوزند.
راحتتر
از بقیه پول در میآورند و بنابراین به
معیار قدرت، حقانیت و مقبولیت ِ عصر ما،
یعنی پول، نزدیک ترند.
حالا
متفکران چه باید بکنند؟ فقط باید نق بزنند
و فوتبال و آشپزی را دو نماد انحطاط عصر
ما به شمار آورند؟ البته که این بخشی از
کار است اما نه تمامش.
اندیشمندان
یا در موضع ایجابی باید طرحی نو دراندازند
و نظام ِ بومی ـ جهانی ِ دیگری پایه بریزند
(که
با توجه به توان آنان و تجربههای تاریخی
کاری است بس دشوار)،
یا اینکه باید درباره ی نسبتهای «فوتبال
و تفکر»
و
نیز نسبتهای «آشپزی
و تفکر»
بیندیشند.
سرانگشت
۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه
یا رهبر، یا آبدارچی!
(1)
در
ایران بدترین کار، رئیس جمهور شدن است.
آخر
و عاقبت ندارد، حتا به اندازه ی یک آبدارچی.
رئیس
جمهور هرچه هم بیکاره و بیعرضه و بی
مسوولیت باشد باز خیر سرش رئیس قوه ی مجریه
است.
یعنی
با کسی که تمام «اجرا»
ها
به فرمان اوست (رهبر)
شریک
است؛ گیرم درصد شراکت شان یک به نود و نه
باشد.
نگاهی
به سرنوشت شش رئیس جمهور ِ تاریخ گذشته ی
ِ جمهوری اسلامی (بنی
صدر، رجایی، خامنه ای، رفسنجانی، خاتمی،
احمدی نژاد)
نشان
میدهد به جز یکی که بر خر ِ مراد پرید و
به رهبری رسید، بقیه بعد از تمام شدن دوره
ی مسوولیت شان مغضوب و منزوی و در مواردی
هیچکاره شدند.
پس
در جمهوری اسلامی، رئیس جمهور که طبق
قانون نفر دوم کشور است پس از سپری شدن
دوره اش یا باید جای نفر اول بنشیند یا
خودش را برای نزول انواع و اقسام بلاهای
ارضی و سماوی آماده کند.
(2)
امروز
روحانی رئیس جمهور ایران است.
حداکثر
هفت سال وقت دارد که هر آتشی میخواهد
بسوزاند.
هرچه
دل تنگش می خواهد، بگوید؛ تا آن موقع ولی
فقیه کاری به کارش ندارد (چه
خامنه ای چه هر کس دیگر، البته به غیر از
خمینی ِ بت شکن ِ ساختارشکن!).
بعد
از آن ولی فقیه چپقش را چاق می کند!
مگر
اینکه فکری به حال خودش بکند...
رئیس
جمهوری که رهبر نشود از آبدارچی هم بدبختتر
است!
(3)
بیش
از شصت سال از درگذشت ژوزف استالین میگذرد
اما اسرار مرگ او هنوز در پرده ی ابهام
است.
برخی
معتقدند رهبر بعدی شوروی همراه با تعدادی
از سران کا گ ب که میدانستند بعد از بلند
شدن استالین از بستر بیماری نوبت تصفیه
ی آنها است، فکری به حال خرابشان کردند.
سرانگشت
۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه
مرد عوضی، مردان عوضی
چند
دهه پیش کارگردان شهیر، آلفرد هیچکاک،
فیلمی میسازد به نام مرد عوضی (یا
مرد اشتباهی)
که
طی آن مردی که در کافه ها نوازندگی میکند
به اشتباه به جای یک گانگستر دستگیر و
زندانی میشود.
این
دستگیری زندگی نوازنده ی بیگناه و
خانواده اش را به سختی دچار تلاطم می کند.
بسیاری
از منتقدان بر این باورند که مرد عوضی
نقدی است بر وضعیت زندگی انسان مدرن.
انسان
تنهایی که پس از تحقق دولت مدرن از سوی
ارکان سازنده و نگهدارنده ی دولت مدرن،
تحت نظر قرار می گیرد و مدام کنترل می شود.
در
نتیجه اندیشهای که قرار بود به آزادی
فرد و احترام به فردیت منجر شود به عامل
تشویش و زنجیر اسارت انسان مبدل می شود.
این
انتقاد به جهان مدرن وارد است.
ضمن
آنکه از جمله ویژگیهای مثبت مدرنیته،
خود ـ انتقادی است.
از
آنجا که اندیشه ی مدرن مبنای مقدس ندارد
پیوسته میتواند خود را بررسی و تصحیح
کند؛ از کاستی ها، تاریکی ها، نکات منفی
و ….
پیراسته
شود و رشد کند.
اما
در باید توجه داشت منتقدان ِ واپس مانده
و واپسگرایی نیز هستند که با نقد مدرنیسم
میخواهند جامعه را به قرون وسطی و عصر
تئولوژی ببرند.
آنها
غالباً طرفدار و مزدوران حکومت های
استبدادی و توتالیته هستند.
میگویند
چون مدرنیته آفت هایی با خود دارد پس باید
به عصر حکومت های مطلقه بازگشت.
(مثل
آن است که کسی در زمستان سرما بخورد و
بگوید حالا که ویروس ها و برودت فصل باعث
بیماریام شده، باید کاری کنم که وبا
بگیرم تا از شر آنها خلاص شوم!)
مدرنیته
ای که غایت مطلوبش، تحقق دولت مدرن است
در وضعیتهایی استقلال فرد را مخدوش
میکند اما اولاً این تنها شکل و تنها
نتیجه ی مدرنیته نیست و ثانیاً متحجران
ِ غالباً مزدور نمیتوانند با این دستاویز
ما را به سوی دوزخ نظام استبدادی و به
خصوص هاویه ی خکومت دینی سوق دهند.
اگر
در جامعه ی مدرن، هویت یک «فرد»
یا
یک «شخص»
(آنهم
به اشتباه)
مورد
تعرض قرار می گیرد، در جوامع سنتی ـ
استبدادی و به ویژه مذهبی، هست و نیست یک
«طبقه
ی اجتماعی»
به
چالش گرفته می شود.
به
عبارت دیگر عدهای که یا قدرتمندند یا
به قدرت سیاسی وصل هستند، به خودشان اجازه
میدهند طبقه یا طبقاتی از جامعه را حذف
کنند یا حداقل در ترس و وحشت بیندازند.
در
جنایت اخیر (اسیدپاشی
به روی زنان در اصفهان)
شاهد
هستیم که هویت یک طبقه ی اجتماعی، یعنی
زنانی از طبقه ی متوسط که حجاب اجباری را
به طور کامل نپذیرفته اند، احتمالاً از
طرف عدهای واپس گرای اسلامی مورد هجوم
و انکار قرار می گیرد (می
گویم احتمالاً چون وجوه پنهان ماجرا هنوز
آشکار نشده).
هجومی
که خواسته ی نهایی اش نابودی آن طبقه است.
نه
قانونی هست که از افراد این طبقه دفاع کند
و نه در گزینش قربانیان معیاری به جز طبقه
ی اجتماعی آنان لحاظ می شود.
وقتی
ماجرای اسیدپاشی ایدئولوژیک را در قالب
نگاه به فردیت افراد بررسی میکنیم بسیار
وحشتناک تر و فاجعه آمیز تر می شود.
شخصی،
زنی، انسانی بدون آنکه در حق دیگری بدی
کرده باشد، بدون آنکه مرتکب بی قانونی
شده باشد، بدون آنکه از جایی خبر داشته
باشد، بدون آنکه جرم و گناهی انجام داده
باشد، بدون آنکه محاکمه شده باشد، بدون
آنکه اخطار یا هشداری دریافت کرده باشد،
از خانه بیرون میآید و ناگهان با حادثهای
روبرو میشود که او را از هستی ساقط می
کند.
بدون
آنکه مستوجب و مستحق کیفر باشد با عذابی
مواجه میشود که در وصف نمی گنجد.
عذابی
که برای او هیچ توجیهی ندارد.
آن
زن یا دختر به طور تصادفی انتخاب شده است.
بسیاری
از هم طبقه هایش ممکن بود به جای او مجروح
شوند.
دلیل
چنین انتخاب هولناکی این بوده که آن زن
یکی از افراد ِ طبقه ای اجتماعی بوده که
حاکمیت سیاسی آن را خوش نداشته است!
اگر
نتیجه ی جامعه های مدرن، مرد عوضی یا
اشتباهی است (به
معنای مرد بی گناهی که مجازات می شود)
نتیجه
ی جوامع سنتی مردان و زنان عوضی و اشتباهی
است.
سرانگشت
۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه
اس اس بوَد مخفف ِ اسلام با اسید
در
پیوند با اسید پاشی ِ اسلامی به روی زنان
و دختران ایران:
اسلام،
شریعت ِ حدید است حدید
پابند
ِ خشونتی شدید است شدید
محصول
ِ چنین توحش ِ بی مرزی
البته
که شیشه ی اسید است اسید
* * *
در
واژه نامهها به تأمل چو بنگرید
شاید
که واژهای بدهد معنی ِ جدید
از
واژهها لباس کنایت در آورید
اس
اس بوَد مخفف ِ اسلام با
اسید
* * *
آیین
حنیف کار او مختل کرد
هرکس
که ادای کاذب و مهمل کرد
چون
مشکل اسلام بُوَد «زیبایی»
در
ظرف اسید مشکلش را حل کرد
سرانگشت
اشتراک در:
پستها (Atom)




