۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه

از لا به لای ِ ورق پاره ها


گفت : بیچاره، در این دنیا فقط خدا را دارد .
گفتم : آن تحفه را که همه دارند . مازاد بر آن چه دارد ؟

* * *

عدالت ِ الهی را تنها در میان ـ پای ِ زنان می توان مشاهده کرد . آنجا که باریتعالی چندین گرم گوشت را با یک ضربت ِ جانانه به دو قسمت ِ کاملاً مساوی تقسیم کرده است .

* * *

ژانر ِ سکسی تنها گونه ی ِ سینمایی است که نیازی به دانستن ِ زبان ِ خارجی ندارد . اصوات ، تکلیف ِ بیننده را مشخص می کنند .

* * *

حرف های ِ خمینی را اگر روی ِ کاغذ بنویسند ، به لحاظ ِ ادبی خنده دار است . اما وقتی خودش بر زبان می آورد ، مخاطبانش گریه می کردند .

* * *

باید آب ِ توبه بر سر ِ شناسنامه ام بریزم . چند مُهر ِ انتخابات دارد .

* * *

دزدی را دیدم که دزدگیر می فروخت .

* * *

هراکلیتوس : در یک رودخانه تنها یک بار می توان قدم گذاشت .
شاگرد ِ هراکلیتوس : در یک رودخانه حتا یک بار هم نمی توان قدم گذاشت .
شاگرد ِ شاگرد ِ هراکلیتوس : رودخانه کجا بود ؟

* * *

دشمنت را بکش آنگاه او را با احترام و تشریفات به خاک بسپار !

* * *

نیچه فیلسوف ِ خوبی است . یادآوری می کند که سری به جنده خانه بزنم .


سرانگشت

۱۳۸۶ فروردین ۸, چهارشنبه

بسم الله الرحمن الرحیم ... پشکل

دو ـ سه سالی ست که گویندگان ِ خبر در ایران مکلف شده اند پس از گفتن ِ بسم الله الرحمن الرحیم ، اخبار را این گونه آغاز کنند : " با سلام و صلوات بر محمد و آل ِ محمد ... " . این شیوه ی ِ معرکه گیری، من را به یاد ِ اتفاق ِ بانمکی می اندازد که می گویند در سال های ِ نخستین ِ انقلاب رخ داده .
اگر یادتان باشد در آن سال ها، لقلقه ی ِ بسم الله پرانی همراه با شور ِ مذهبی و انقلابی تا فیها خالدون ِ مردم نفوذ کرده بود . به علاوه جهاد سازندگی هم داشت روستا های ِ به قول ِ خودش "ویرانه " را به هاید پارک تبدیل می کرد . در آن اوضاع و احوال، صادراتچیان ِ اسپرم ِ انقلاب ، ده نشینی را پشت ِ رادیو یا تلویزیون آورده بودند تا با او مصاحبه کنند . برادران ِ انقلابی، از مرد ِ روستایی که کشاورز ِ نمونه شناخته شده بود ، پرسیده بودند: چه چیز باعث شده تا امسال محصول ِ شما این همه با برکت شود ؟
کشاورز هم در کمال معصومیت غنچه ی ِ لبانش را به میکروفون چسبانده بود و گفته بود : " بسم الله الرحمن الرحیم ... پشکل ! "

گرچه شنیدن ِ جفنگ هایی چون صلوات و بسم الله، بی مقدار تر از آن است که من را متاسف کند، اما صداقت ِ آن مرد ِ روستایی بعد از نزدیک به سی سال، نوستالژیایی توام با دریغ در آدمی ایجاد می کند . حال بگذریم که احتمالاً آن کشاورز ِ نمونه تا کنون یکی از مشاوران ِ اعظم شده و برای ِ انجام ِ آزمایش ِ مدفوع نیز به لندن می رود و ناگزیر صداقتش را هم به لابراتوار های ِ ام القراء سپرده . ولی صحبت ِ ما بر سر ِ چیز ِ دیگری است . در آن زمان، صدا و سیمای ِ جمهوری اسلامی ، در لحظاتی ناهماهنگ پس از پرتاب ِ " بسم الله " ، دست ِ کم " پشکل" به مخاطبان تحویل می داد . پشکل که فرآورده ای است بارآورنده ی ِ خاک ، حاصل ِ فعالیت ِ طبیعی و بی دوز و کلک ِ یک دستگاه ِ بسامان ِ حیوانی . اما امروز پس از بسم الله ِ کذایی، مشتی دروغ و پوچ و یاوه به خوردمان داده می شود که در یک فرآیند ِ ریقماسی و بیمار به عمل آمده است . هجومی هستی مکنده که نه تنها خاک ِ وجود ِ انسان و سرزمین را بارور نمی کند که آن را تهی و تنُک می سازد . اول شنیدن ِ اسم ِ خاندانی که هزار و چهارصد سال جز واماندگی و تباهی چیزی برای ِ ایرانیان نداشته اند و سپس اخباری یکسره بی ربط به روزگار ِ بدفرجام ِ ایرانیان . نه تنها بی ربط که شرح ِ حماقت های ِ خانه برانداز ، خیانت های ِ آشکار و تقیه های ِ شیعی ـ انیران . چندان که گویی سودا زده ی ِ مشنگی گزارش ِ کارهای ِ روزانه اش را به دیگران عرضه می کند یا همزمان شیاد ِ آبرو باخته ای مغلطه نامه ی ِ خود را به هم می بافد . سم پاشی هایی که سالهاست و به شتاب همه چیز را به سوی ِ فاجعه می برد ... سمفونی ِ سم ! ... آری ، در عصر ِ ترقی همگی واترقیده ایم . پس دور نیست که هریک از ما ملولان ، فانوس در دست، گرد ِ شهر بگردیم و پشکل آرزو کنیم .

سرانگشت

۱۳۸۶ فروردین ۵, یکشنبه

در مثل مناقشه نیست


من یک آدم ِ عدالت گرا هستم . به این معنا که حتا پس از شناخت ِ آغازین به همه امکان ِ عرضه شدن و صاحب ِ فرصت شدن را می دهم . من مثل ِ سمساری هستم که در مغازه اش همه چیز دارد . از مجسمه های ِ آنتیک گرفته تا سفال شکسته های ِ بی ارزش . سمساری که درهم ریختگی ِ مغازه اش به همه ی ِ اجناس امکان می دهد به طور برابر دیده شوند . برای ِ من ذات ِ وجود ِ اشیا مهم است نه چگونگی ِ وجود ِ آن ها . شناخت ِآغازینم را نتیجه ی ِ پایانی نمی دانم و ساده گیرانه معتقدم انقلاب در ذاتیات محال نیست ! ... من آدمی کمیت گرا هستم .

دوست ِ من مردی عدالت ستیز است . به این معنا که پس از شناخت ِ آغازین به امکان ِ عرضه ی ِ مساوی معتقد نیست . او همچون عتیقه فروشی است که در ویترینش تنها اجناس ِ آنتیک اجازه ی ِ نمایش دارند . او بنجل فروش نیست . نه این که بنجل ندارد . بنجل ها را در جایی می گذارد که دیده نشوند . برای ِ دوستم چگونه بودن ِ اشیا اهمیت دارد نه صرف ِ وجودشان . قدرت ِ شناخت ِ او شگفت است ؛ مثل ِ همان عتیقه فروش ِ خبره که با نگاه ِ اول عیار ِ جنس را در می یابد . معتقد است انقلاب در ذاتیات محال است ... او آدمی کیفیت گرا است .

اگر تنها انسان آفریده شدن را ارزش به حساب بیاوریم یا فقط بهره مندی از نفس ِ انسانی برای ِمان ملاک باشد ، داستان ِ عدالت همان است که من طرفدارش هستم . یعنی من می شوم دوست ِ عدالت و رفیقم می شود دشمن ِ عدالت . اما اگر به مراتب ِ نفس معتقد باشیم و درجات ِ کمال را به حساب بیاوریم ، آنگاه قضیه ی ِ عدالت صورت ِ دیگری پیدا می کند . از این منظر من دشمن ِ عدالت هستم و دوستم طرفدار ِ آن . او عادل است و من ظالم . چرا که من با کنار ِ هم گذاشتن ِ صدف و خزف به چشمان ِ مشتریان خیانت کرده ام .

سرانگشت

۱۳۸۵ اسفند ۲۷, یکشنبه

اصالت بوقلمون


اصالـــت ِ بوقلـــمـون ؛

مذهب و امر و نهی هایش ،غالباً در مقابل ِ غریزه کم می آورد ولی بیشتر مواقع در نبرد با استدلال پیروز می شود . بسیار شده است که مرد یا زنی، گناه ِ به اصطلاح کبیره ای را عامدانه و حتا لجوجانه انجام داده است اما هم او در بحثی استدلالی با مخالفان ِ مذهب و به ویژه با خودش ـ خصوصاً آنجا که پای ِ فهم و مسوولیت و تصمیم گیری در میان است ـ به سان ِ وفادار ترین مومنان، طرف ِ مذهب را گرفته و دفاعی جانانه و همه جانبه از آن کرده است . چندان جانانه که آدمی را به اصالت ِ بوقلمون ، باورمند می کند .

سرانگشت

۱۳۸۵ اسفند ۲۶, شنبه

پراکنده ها


پراکـــــنـــــــده هـــــا ؛


و هرچه عتیقه تر در اعماق ِ ما جاری تر . هنوز هم سهمگین ترین جدال ِ بشری نبرد ِ هابیل و قابیل است .

* * *

سامی زیستن ممکن است جذاب تر از آریایی زیستن باشد ، اما قطعاً شرافتمندانه تر نیست . باید انتخاب کرد . جذابیت یا شرافت ؟

* * *

اندکی جنون : موتور ِ محرک ِ انسان .

* * *

در ایران ِ امروز ، قلب ، کیسه ای است برای ِ پول انباشتن .

* * *

اگر نمی دانید در کجا نفرت و کینه ی ِ ابدی نسبت به حکومت ها ایجاد می شود ، به شما می گویم . در زندان های ِ سیاسی .

* * *

خسرو پرویز سوار بر فیل بود . صدایی به او گفت : فیل سوار، حق ِ زمین خوردن ندارد .

سرانگشت

پلک نمی زد


پـــلــــــــــک نمـی زد ؛

فیلم خیلی جذاب بود . مرد چشم از صفحه ی ِ تلویزیون بر نمی داشت . چمباتمه زده بود رو بروی ِ صفحه . پشت ِ سرش ، صداهایی بود . به فیلم کمتر مربوط بود . پلک نمی زد . روی ِ صفحه صداها بودند . ناگهان تکانی خورد و بی صدا شد . فیلم خیلی جذاب بود . مرد چشم از صفحه ی ِ تلویزیون بر نمی داشت .

سرانگشت

۱۳۸۵ اسفند ۲۵, جمعه

درصدی از هرکدام

درصــــدی از هـــــرکــــــدام ؛

در همه ی ِ چپ ها درصدی از خیانت وجود دارد و در همه ی ِ راست ها درصدی از بلاهت .

۱۳۸۵ اسفند ۲۴, پنجشنبه

تاریکی در غیاب ِ فیل


تاریکـی در غیـــاب ِ فیــــل ؛

شاید آن قصه را در مثنوی ِ مولوی خوانده باشید که عده ای در اتاق ِ تاریک به شناسایی ِ فیل می روند و هر کدام دستشان به گوشه ای از حیوان بند می شود و درباره اش حکمی می دهند . آن که خرطوم را گرفته بوده، فیل را به ناودان تشبیه می کند . دیگری که گوش را چسبیده بوده، فیل را چون بادبزن تصویر می کند . سومی که پا را به دست آورده بوده، به سان ِ ستونش می یابد و چهارمی که کمرگاه را پسوده بوده، به تخت ِ روانش ماننده می کند . خلاصه هر کس نه از ظنّ ِ خود که از قسم ِ خود یار و شمایل نگار ِ فیل می شود . در پایان هم شاعر به میدان می آید و می گوید : در کف ِ هرکس اگر شمعی بُدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی

حال که پس از نُه ماه وبلاگ نویسی را از سر گرفته ام ناخودآگاه میان وضع ِ خود و کورمالان ِ قصه ی ِ مولوی شباهت ها و اختلاف هایی می بینم . از این زاویه که خانه تاریک است و ظلمت بار ، که باید سرگردان به دست سود و تجربه های ِ زبر و نرم را به گفتار آورد ، حال و هوای ِ من و آن ها یکسان است . اما از این نظر که در آن قصه فیلی حاضر بود و اینجا هرچه می گردم و زیر و رو می کنم چیزی در کار نیست، ماجرا متفاوت است . نمی دانم . فیل را شاید در خانه ی ِ قبلی جا گذاشته باشم . شاید هم آورده باشم و نمی یابم . جست و جو را ادامه می دهم ولی نمی توانم دلهره ام را پنهان کنم . می ترسم فیل ِ معرفت آفرین ِ من به سرنوشت ِ رمدیوس ِ زیبا دچار شده باشد . یعنی از میان ِ ملافه ها به آسمان پرواز کرده باشد . رمدیوس را نمی شناسید ؟ باکی نیست ." الله " را که می شناسید . همان بت ِ چوبی ِ خانه ی ِ کعبه، از میان ِ سیصد و پنجاه و اندی بت که در عهد ِ محمد تصعید شد و به آسمان رفت تا جهان را در شش روز بیافریند .

آری هراس دارم که در این ظلمات ِ ژرف به جای ِ لمس ِ قهقهه ی ِ خدایان در ذوزنقه های ِ مقوایی، شبانگاهی آوای ِ شیپور ِ فیل را از عالم ِ بالا بشنوم که : کتاب ِ مستطابی تحریر کن با این ابتدا که در آغاز کلمه بود .

سرانگشت 24 / 12 / 1385