۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

مال ِ خر

با توجه به این که اقتصاد، مال ِ خر است، این هم نمونه ای از جهاد ِ اقتصادی.


پانویس :

هشدار ! نظر به این که مقام ِ معظم ِ رهبری فروتنانه راضی نیستند درباره شان تبلیغ شود، و نیز با توجه به رعایت ِ حقوق ِ مولفان و مصنفان، کسی حق ندارد این پلاکارد را در انظار ِ عمومی بالا ببرد.


۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

وقایع نگاری ِ واقعیت

روز ِ بیست و پنج ِ بهمن ماه ِ 1389 قرار بود راس ِ ساعت ِ 15 با چند تن از دوستان به تظاهرات برویم . از ساعت ِ 14 هرچه برای ِ تنظیم ِ قرار با رفقا تماس گرفتم، موفق نشدم . یکی گوشی برنداشت، آن یکی موبایلش خاموش بود، دیگری در دسترس نبود و الی آخر . ساعت ِ سه، خودم یکه یالقوز از خانه ی ِ تیمی بیرون آمدم . شهر خالی و ساکت بود. از هر جهت مجهز بودم و برای خرابکاری همه چیز همراهم بود : پوستر ِ سران ِ فتنه، کاتیوشا، عینک دودی ِ کیارستمی، دستبند ِ سبز و کرم ِ حلزون.

راستی یادم رفت بگویم که برای ِ راه انداختن ِ جنگ ِ نرم، با دو، سه تا نرمتن هم تماس گرفتم که متاسفانه جوابم را ندادند. به طرف ِ محل ِ قرار راه افتادم . خدا خدا می کردم رفقا قرارشان را فراموش نکرده باشند. اتوبوس سوار شدم . همه ی ِ صندلی ها خالی بود. دانه دانه پشت ِ صندلی ها روز و ساعت ِ راهپیمایی ِ بعدی را نوشتم. راننده به نظرم آدم ِ با مرامی آمد. گفتم : تظاهرات نمی آیی؟ گفت : مگر اینجا کوفه است که آدم مدام خط عوض کند ؟ من تا آخر ِ عمر می خواهم در خط ِ ویژه که همان خط ِ ولایت است دنده چاق کنم.

به محل ِ تظاهرات که رسیدم کسی را ندیدم؛ فقط یک صف در پیاده رو تشکیل شده بود که امیدها را زنده نگه می داشت. رفقایم مرا پیچانده بودند. رفتم نزدیک ِ صف؛ دیدم ملت دارند گونی گونی یارانه برداشت می کنند. از دو سه نفر خواستم با من به تظاهرات بیایند. هیچ محل نگذاشتند. هرکدام یک وانت گرفتند؛ گونی ها را پشتش بار کردند و رفتند.

پای ِ پیاده چندیم و چند بار عرض و طول ِ خیابان را طی کردم. جلوی ِ هرکس را گرفتم، لبخندی زد و علت ِ اغتشاشگری ام را نفهمید. مجبور شدم خودم تنهایی شعار دادن را شروع کنم. برای ِ این که شلوغش کنم، گاز اشک آوری از جیب درآوردم و جلوی ِ پای ِ خودم به زمین کوبیدم . بعد هم نرده های ِ خیابان را گاز گرفتم به طوری که جای ِ دندان هایم روی ِ نرده ها ماند. ته ِ خیابان چند مامور ِ مهربان ِ انتظامی ایستاده بودند. با کلافگی و التماس از یکیشان خواستم با من به تظاهرات بیاید. کلاه ِ کاسکتش را برداشت، خنده ای تحویل داد و برای ِ آن که دلم بیشتر از این نسوزد لبانش را گشود و شعاری داد که من خوشم آمد. ... آنوقت یک ماچ ِ گنده از صورتم برداشت. همقطارانش زدند به خنده . ناگهان سر و کله ی چند خبرنگار و دوربین ِ صدا و سیما پیدا شد . پرسیدند برای ِ چی به تظاهرات آمدید؟ من هم هرچه دل ِ تنگم خواست گفتم و خالی برای ِ خاله نگذاشتم. خیلی هتاکی کردم. خبرنگاران، صدا و تصویرم را با شکیبایی ضبط کردند، با من دست دادند و رفتند.

تا نزدیک ِ غروب در خیابان علاف بودم. هیچ کس حاضر نشد پشت ِ سرم راه بیفتد و شهر را شلوغ کند. احساس می کردم قورباغه ای هستم که در تالابی تاریک بر روی ِ یک برگ ِ زرد شناورم . غروب، افسرده و حیران، سرگشته و نالان به کافه "قورباغه ی ِ مایوس" رفتم . یک آیس پک سفارش دادم و منتظر شدم. تلویزیون روشن بود. سرداری را نشان می داد که می گفت امروز بیست و پنج ِ بهمن خوشبختانه فتنه گران تنها ماندند و از مردم کسی با آشوبگران همراهی نکرد. سردار رفت و بعد از او من به تلویزیون آمدم . آمدم و همه ی ِ آن چیزهایی را که شما از اول ِ این یادداشت تا اینجا خواندید، رو به دوربین گفتم !

سرانگشت

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

مستعار

آقای ِ وبلاگ نویس هرچه شناسنامه و کارت ِ ملی اش را زیر و رو کرد، اثری از نام ِ مستعارش پیدا نکرد . یادداشت ِ خنده داری نوشت . اسم ِ مستعارش ـ همان را که حتا در دفترچه ی ِ بسیج ِ اقتصادی ِ خانوار نیامده بود ـ پایش گذاشت . یاددشت را برای ِ همه ی ِ دنیا پست کرد ؛ به جز برای ِ یک نفر : نام ِ شناسنامه ای اش .


سرانگشت

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

تقسیم ِ کار و غنیمت

احمدی نژاد برای ِ خواندن ِ لیست، پیش ِ خامنه ای می رود .

ا.ن: امام زمون مال ِ من، امام حسین مال ِ تو
اسفندیارمال ِ من، حسن نصرالله مال ِ تو
غنی سازی مال ِ من، سران ِ فتنه مال ِ تو
عزیزان ِ من مال ِ من ...
خ.ر: نه ! نمی شود. عزیزان ِ من از اولش مال ِ من بوده است .
ا.ن: باشه ! سگ خور، ... عزیزان ِ من مال ِ هردومون.
ملت ِ ایران مال ِ من، دشمن و بصیرت مال ِ تو
رجایی شهر مال ِ من، زندان ِ اوین مال ِ تو
سپاه و مپاه مال ِ من، بسیج و مسیج مال ِ تو
نفت ِ سیاه مال ِ من ...
خ.ر: نه ! حواست کجاست ؟! آن مال ِ ما نیست؛ صاحب دارد .
ا.ن: راست گفتی ...یادم نبود .


سرانگشت

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

حکمت ِ تلخ

" احمدی نژاد : خواب دیدم یک گاو ِ لاغر، هفتاد ملیون خر ِ فربه را خورد .
یوزارسیف : به اذن ِ خدا، دور ِ بعدی ِ انتخابات هم رای خواهی آورد ! "

حالا حکمت ِ این اس ام اس را که حدوداً دو سال پیش دریافت کردم، درک می کنم .

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

تنها شعر است که می ماند

از تکیه صدای ِ نوحه می آمد . عزاداران ِ حسین می خواندند و زار می زدند :

" الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها "

خواستم بگویم به حضرت ِ عباس قسم این شعر مال ِ یزید است که شما با اشک و آه در سوگ ِ حسین می خوانید . دیدم صدا به صدا نمی رسد . با خودم گفتم حالا که هرکی به هرکی است :

سلام ِ من به یزید و به چامه های ِ ظریفش

سلام ِ من به ولید و قطامه جان ِ لطیفش

سرانگشت