۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

ای موج! موجباتی فراهم آر!


فیض الاهی از بس گشته وسیع و شامل
چشمان ما نبیند جز خط ِ خیط و فاصل

«آسایش ِ دو گیتی تفسیر ِ این دو حرف است»*
با دوستان فسنجان با دشمنان فلافل

کمپانی ِ حقایق تعطیل گشت؛ تعطیل
از بسکه داشت شاکی در اغلب ِ مسائل

در بامداد ِ نوروز سوگند ِ سخت خوردیم
آخوندهای ِ حاکم دزدند، دزد و قاتل

در موسم ِ جوانی دردا به خواری ام کشت
یک بار ظلم ِ ظالم، صدبار جهل ِ جاهل

در مجلس از سر ِ درد وز فرط ِ بی شعاری
داده یکی شعاری چون عقل ِ اوست کامل:

«مرکز اضافه باشد در صحبت ِ پرینه
اپلاسیون بباید گردد حرام و باطل

خودکامگی حدیث ِ تاریخ ِ حکمت ِ ماست
یک جا «امام ِ امت»، یک جا «حکیم ِ واصل»

ترکید تخم ِ ملت در کوچه ی ِ تورم
از بمب ِ هسته ای مان هرگز مباش غافل!

از صادرات ِ ایران باشد صدور ِ «بیکار»
بیکار ِ کم سواد و دارای ِ علم و تافل

تا اغذیه فروشی پیوسته رو به رشد است
آنکس که اهل ِ فکر است، باشد فقیر و سائل

کشتی نشستگانند آخوند و ظلم و قحطی
ای موج! موجباتی! نایند سوی ساحل!

از ابتدای ِ اسلام، این مذهب ِ سیاسی
هرچه بد و بلا بود بر ما بگشت نازل

دارد پشه به خون ِ مؤمن بسی علاقه
آن پشّه ای که نیشش باشد مریض و ناقل


فرمایش ِ ائمه، صد جلد هم که باشد
وقف است تا به آخر درباره ی ِ اسافل

لبریز ِ «کوچه باغی» ست حلقوم ِ سرو آزاد
گرچه گرفته نایش جمهوری ِ اراذل

ساعت به خواب دیده کوک است حال و اوضاع
رؤیای ِ صادقش بس از جمله ی ِ دلایل!

بنیاد ِ این تمدن بر پول و بر خرافه است
بی پول ِ بی تمدن (!) خواهان ِ مرگ ِ عاجل


سرانگشت


* مصراع از حافظ

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

ظالمان نگران ِ قضاوت ِ آیندگان نباشند

واقعاً عجیب است! من که دوره ی خمینی را به یاد می‌آورم و در آن دوره زندگی کرده ام، امروز جوانانی را در بالاترین سطوح تحصیلی و شغلی می‌بینم که از خمینی و دورانش مثل بهشت سپری شده و جامعه ی ایده آل یاد می‌کنند و همه ی بدبختی‌ها و سیاهکاری های جمهوری اسلامی و جامعه را مربوط به بعد از رهبری ِ خامنه ای می بینند! این جوانان نه تنها هیچ وابستگی خاصی به نظام ندارند بلکه منتقد و رویگردانش هم هستند. وقتی من، به عنوان شاهد عینی، شمه ای از حال و هوای عهد خمینی می‌گویم و میزان خفقان و خشونت را برای آن‌ها شرح می دهم، اول تعجب می‌کنند و بعد سعی می‌کنند خودشان را گول بزنند که یا طرف (بنده) افراطی و خل و چل است یا اینکه انشاالله گربه است و این قصه ها راست نیست.
آن‌ها در آن دوره زندگی نکرده اند و دشواری هایش را با گوشت و پوستشان احساس نکرده اند. جالب‌تر اینکه احساس بالا در مورد خودم و تعداد زیادی از هم نسلانم نیز صادق است.
وقتی با کسی حرف می‌زنیم که منتقد دوره ی شاه است و آن عصر را امنیتی و تلخ می بیند، ما که مدینه ی فاضله مان دوران قبل از انقلاب است برمی آشوبیم که طرف تحریف تاریخ می‌کند و دروغ ودغل می بافد. یک لحظه هم فکر نمی‌کنیم که شاید آن شخص دارد برداشت‌های صادقانه ی خود را بیان می‌کند و شاید حرف‌هایش نسبتی با « واقعیت» داشته باشد ـ اگر اصلاً بتوان از چیزی به نام «واقعیت» سخن گفت.
حدس می‌زنم بچه‌های نسل بعد هم دوران حکومت خامنه ای را عصر طلایی ِ آزادی و نعمت و فراوانی و تدبیر و رعایت حقوق بشر بدانند و بیچارگی های دوره ی خودشان را نتیجه ی «انحراف ها و فسادهای ِ چند سال ِ اخیر» بشمارند! همان‌طور که کلی نور به قبر شاه باریده اند و برای خمینی گنبد و بارگاه ساخته‌اند، برای خامنه ای هم آستانه ی مقدسه درست کنند و او را از نیکنامان تاریخ به شمار آورند.
با این حساب خودکامگان و ظالمان نباید نگران ِ قضاوت ِ آیندگان و داوری نسل های بعد باشند. گذشت ِ زمان، سیلابی است که تمام کثافات را می شوید.


سرانگشت

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

چرا باید جمهوری اسلامی به تعطیل هایدپارکش رضایت دهد؟!

جمهوری اسلامی سال هاست زن‌ها را به ورزشگاه ها (به ویژه استادیوم های فوتبال) راه نمی دهد. اخیراً و پس از مدت ها فشار ِ کنشگران داخلی و خلرجی، حکومت خبر داده در فکر برداشتن این ممنوعیت است، بعد خبر را تکذیب کرده و حالا می‌گوید پس از بررسی های مقدماتی و پس از تدوین و تصویب یک آیین نامه، اجازه می‌دهد زن‌ها به برخی از ورزشگاه ها (مثل سالن های والیبال که مدتی ورود زنان به آن‌ها آزاد بود) بروند اما ممنوعیت رفتن آن‌ها به استادیوم های فوتبال و چند ورزش دیگر همچنان برقرار خواهد بود.
حکومت اسلامی برای این راه ندادن، یک بهانه ی اخلاقی خنده‌دار آورده است؛ می‌گوید در استادیوم های فوتبال، مردها فحش ناموسی می‌دهند و شنیدن این حرف‌ها برای حرمت و عزت و کرامت زنان خوب نیست!
جالب است که حکومت اسلامی ایران از طرفی با تکیه بر احکام زن ستیز و عقب‌مانده ی اسلام، زن‌ها را از حقوق شان محروم می‌کند و از سوی دیگر با سلب حقی دیگر از زنان، سنگ احترامشان را به سینه می زند! اینکه زن‌ها نمی‌توانند آواز بخوانند، باید حجاب اجباری داشته باشند، حضانت فرزند به آن‌ها داده نمی شود، شهادتشان نصف مرد حساب می‌شود، یک دوم مردان ارث می برند و … شکستن حرمت و عزت زن‌ها نیست اما اگر بروند توی ورزشگاه و فوتبالیست هایی را که از جایگاه تماشاگران به اندازه ی مورچه دیده می‌شوند ببینند هم اسلام به خطر می‌افتد هم حرمت انسانی شان مخدوش می شود.
حکومت اسلامی ایران برای انسان ها به ویژه برای زنان احترامی قائل نیست؛ کمتر از آن ناموس پرستی و غیرتمندی هم وصله‌ای نیست که به اهل سیاست بچسبد؛ اگر می چسبید، ترافیک سکس به راه نمی انداختند و زنان را به صورت شبکه ای از همه جای عالم از جمله ایران برای تن فروشی قاچاق نمی کردند. این را گفتم که روشن شود ادعاهای انسان دوستانه و اخلاق گرایانه ی رژیم تا چه حد بی‌پایه است.


برویم سراغ استادیوم ها. همه می‌دانند که فضای استادیوم های فوتبال در ایران اصلاً پاستوریزه نیست. بسیاری از ما با شعارهایی که در آن از «شیر سماور» و «توپ، تانک، فشفشه» استفاده می شود، آشنا هستیم. اما اولاً این خشونت، نشأت گرفته از حال و هوای جامعه ی امروز ماست و ثانیاً حضور زن‌ها در استادیوم باعث تلطیف این فضای خشن خواهد شد. پس از مدتی نه چندان زیاد شعارهای آنچنانی از استادیوم های فوتبال رخت بر خواهد بست؛ اما به نظر من جمهوری اسلامی به فحش احتیاج دارد!
لااقل به این زودی‌ها امکانش کم است که حکومت با حضور زنان در مسابقه‌های فوتبال موافقت کند. اول به این دلیل که می‌خواهد جلوی معترضان کم نیاورد. عقب نشینی نکند و تفوق مردانه اش را از دست ندهد. دوم برای اینکه اصولاً دارای یک ایدئولوژی زن ستیز است و جمهوری اسلامی ایران، حکومتی ایدئولوژیک است و سوم به این دلیل که استادیوم های فوتبال در نگاه حکومت، سوپاپ اطمینان است. جامعه ی عصبانی و پرخاشگر به جای آنکه در حزب و خیابان و روزنامه و سینما و اعتصاب و … فریاد بزند و علیه مظاهر ظلم و عقب‌ماندگی از جمله ولایت فقیه اقدام کند، چه بهتر که در ورزشگاه ها هوار بکشد، و خواهر و مادر ِ داور و بازیکن و مربی فلان تیم را آباد کند. مضافا که نبض خواسته‌های سرکوب شده ی مردم در استادیوم های ورزشی می‌زند و بررسی آن ها بهترین منبع برای نیروهای اطلاعاتی و امنیتی است. استادیوم ها ذائقه سنج و دماسنج جامعه اند.
اگر غربی‌ها هایدپارک دارند که در آن هرکه، هرچه دل تنگش می‌خواهد می گوید، ما هم استادیوم های فوتبال داریم که اتفاقاً اسم یکیشان آزادی است! در استادیوم های ما از عقده‌های جنسی تا نارضایی های سیاسی و شوونیسم قومی پیدا می شود. چرا باید جمهوری اسلامی به تعطیل هایدپارکش رضایت دهد؟!


سرانگشت


۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

به راست، راست!

برخی از تحلیل گران (به ویژه پادشاهی خواهان و متفکران راست) شورش مردم ایران را در سال 57 نشان دهنده ی درک غلط ملت می دانند؛ من تا این جای قضیه با آنان موافقم و معتقدم اتقلاب 57، آنتی تز اتقلاب مشروطه و ضدّ، و روی دیگر سکه ی انقلاب مشروطه بود. اگر انقلاب مشروطه روبه غرب داشت و برای استقرار ارزش‌های جهان مدرن می کوشید، انقلاب اسلامی، ضد غرب، سکولاریسم و خواهان نابودی آموزه های مدرن و استقرار ارزش‌های دینی و کهن ِ استبدادی بود (بنا بر این با قصه ی دزدیده شدن انقلاب موافق نیستم).
گفتم که تا این جای کار من با تحلیل گران راست موافقم، اما با تتیجه ی اخلاقی یی که آنان می گیرند سر سازگاری ندارم. عموم سخنوران پادشاهی خواه پس از آن که به فریب خوردن و عدم شناخت درست مردم از ماهیت حکومت اسلامی اشاره می کنند، سیل صفات مذموم را نثار ملت ایران می کنند و آن حرکت ناصحیح را به حیطه ی اخلاق می‌کشند و از جنبه ی اخلاقی داوری می کنند؛ مثلاً می گویند که مردم ایران، ناسپاس و بی شعور هستند. نمک می خورند و نمکدان می شکنند؛ آماده اند تا فریب بخورند. سطحی و ساده لوح هستند و از درک عمق وقایع عاجزند. همه ی این‌ها را می‌گویند و بعد جالب است که از مردم می‌خواهند که به خیابان‌ها بریزند، انقلاب کنند و جمهوری اسلامی را سرنگون کنند!
خب اگر چنین است یعنی اگر بنا را بر این پایه بگذاریم که ملت ایران ذاتاً احمق و گمراه و فریب خورده و ناسپاس هستند از کجا معلوم است که انقلاب آینده ی آن‌ها اقدامی غلط و تشخیصی نادرست نباشد؟! ـ بگذریم که انتساب صفت «ناسپاس» به مردمی که مالکان حقیقی کشور هستند و حاکمان باید حقوق بگیر و خادم آن‌ها باشند، به هیچ وجه آزادی خواهانه و لیبرالیستی نیست و گویای ذهنیتی قیم مآبانه، رعیت پرور و ارباب مدار است.
کسانی که حس گناه را به مردم القاء می کنند متوجه ویرانگری اثر کار خود نیستند؛ اینکه اصولاً اگر خطای انسانی را که امری طبیعی است به حوزه ی عمل اخلاقی ببریم تا با ایجاد حس گناه و شرمندگی و هیجان به خواسته ی خود نزدیک شویم، در نتیجه عقلانیت و جسارت دست زدن تجربه‌های نو را که لازمه ی پرورش عقل است کمرنگ می کنیم. ضمن اینکه در موضوع مورد بحث اشکال منطقی هم وجود دارد. اشکال منطقی عبارت است از اینکه اگر ملت ایران ذاتاً از تشخیص درست و نادرست عاجز است چگونه می‌توان از او انتظار داشت که در آینده تصمیمی درست و رهایی بخش بگیرد؟


ممکن است کسی بگوید که این سرزنش فقط مقطع انقلاب را شامل می‌شود یعنی پادشاهی خواهان، مردم ایران را فقط در آن مقطع از تاریخ ایران گناهکار می دانند. آن وقت است که باید آنان را به مسوولیت ناپذیری متهم کرد و پرسید آیا هر تقصیر فقط یک مقصر دارد؟! این‌گونه نیست. در یک اشتباه بزرگ به بزرگی انقلاب 57 طرف‌های متعدد وجود دارد؛ نمی‌توان از زیر بار مسوولیت و لغزش های دیروز خود شانه خالی کرد؛ هیچ چیز را به گردن نگرفت و همه ی دیوارها را بر سر یکی از طرف‌ها (که اتفاقاً دیوارش از بقیه کوتاه‌تر است) خراب کرد.
وقت آن است که پادشاهی خواهان، مسوولیت پذیری را یاد بگیرند و از عالم و آدم طلبکاری نکنند.


سرانگشت

۱۳۹۴ فروردین ۱۲, چهارشنبه

کاغذپاره ها، پاره می کنند!

«دست نوشته‌ها نمی سوزند» نام کتابی است که شامل مجموعه یادداشت‌های میخاییل بولگاکف در دوره ی دیکتاتوری استالین می شود. به همین سیاق می‌توان نامی هم پیدا کرد برای زنجیره ی فعالیت‌های جمهوری اسلامی در عصر خامنه ای (کاریکاتور استالین یا استالین اسلامی یا استالین ختنه شده) که قرار بود به ساخت بمب اتم بینجامید و نگذاشتند و به قیمت فقیرتر شدن ملت ایران تمام شد:
عنوانی برای کتاب «پروژه ی هسته ای ایران»: کاغذ پاره ها، پاره می کنند.


سر انگشت


۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

نوروزانه


مرغان چمن را چو صبا بوی گل آرد
زنهار! مپندار که خاموش توان کرد
(خواجوی کرمانی)


فرا رسیدن نوروز خجسته باد 

۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

زباله دانی و دیگر هیچ

صبح زود در پیاده رویی نسبتاً خلوت راه می رفتم. جوان دوره گردی را دیدم که نزدیک یک سطل بزرگ آشغال ایستاده بود. از همان سطل‌های چرخ دار و سایز بزرگی که شهرداری در کوچه و خیابان می‌گذارد تا شهروندان کیسه هایشان را در آن‌ ها بیندازند. همان سطل‌های بزرگی که در جریان جنبش سبز، مردم با رنگ روی آنها می‌نوشتند: «بیت رهبری» و بعد آشغال ها را آتش می‌زدند تا بین خودشان و نیروهای سرکوبگر دیوار حایل درست کنند.
جوان تا کمر توی سطل بزرگ خم شده بود و داشت از توی آشغال ها چیزهایی را سوا می‌کرد تا به خریداران مواد بازیافتی بفروشد. یک آن سرش را بالا آورد و من را دید. نگاهش به نگاهم گره خورد. در چشمانش شرم و خشم و حسرت را دیدم. یک لحظه فکر کردم خیلی عجیب نبود اگر در این صبح سرد، من به جای او لابه لای زباله ها سرگردان بودم. آیا من از او با استعدادترم؟ معلوم نیست. کوشا ترم؟ به نظر نمی رسد...
در کشوری که تقریباً همه چیز با پشتوانه ی خانوادگی به ثمر می‌رسد و شغل‌های بزرگ و کوچک با پول و پارتی تقسیم می‌شود نمی‌توان انتظار داشت بیچاره‌ای که از این مواهب بی بهره است پیشه ای به جز آشغال گردی پیدا کند. در کشورهای درست و حسابی، دولت، پدر و پشتیبان مردم است. در بیشتر موارد (نه همیشه) افراد بر اساس استعداد و علاقه و لیاقت و کوشش از سوی حکومت پشتیبانی می‌شوند و به کار گمارده می شوند. راه دور چرا برویم؟! در همین ایران خودمان در زمان پهلوی وضعیت تقریباً همینجور بود. پدر و مادر من از خانواده‌های معمولی هستند. نه جزء هزار فامیل بودند و نه عضو فلان حزب؛ نه مدیحه خوان حکومت، نه فرزند وکیل و وزیر. اما چون تحصیل کردند به آسانی شغل‌های خوب و آبرومند پیدا کردند. به جز پدر و مادرم اقلاً صد نفر دیگر را می‌شناسم که آن‌ها هم پشت و پناهی به جز همت خودشان نداشتند و متناسب با سواد و معلوماتشان شغل به دست آورند. اما امروز و در زیر سایه ی ولی فقیه یک دوست بسیار باسواد، فهمیده و فوق لیسانس دارم که در حسرت و آرزوی نگهبانی است؛ یک وقت فکر نکنید قبیله ی آرزومندان تنها به او ختم می شود!
جمهوری اسلامی، ما را به دوره ی ارباب و رعیتی قاجار پرتاب کرده. حرف اول را در موفقیت‌های اجتماعی خاستگاه خانوادگی، پول و پارتی می‌زند و دیگر هیچ.
پی نویس: تا هفته ی پیش مردان زباله گرد را در اطراف سطل ها می‌دیدم، از این هفته چشمم به دیدن زنان زباله گرد هم روشن شد!


سرانگشت

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

بچه که بودیم ...

بچه که بودیم کتابای درسی و روزنومه های دولتی و صدا و سیما و امام جمعه ها و ننه بزرگای انقلابی، از صب تا شب یه ریز میگفتن هرچی بدبختی و خرابی و عقب موندگی و فساد تو کشوره تقصیر رژیم منحوس پهلویه. حالام که گنده شدیم، باز همونا (منهای ننه بزرگا که تا حالا یا مردن یا آدم شدن) میگن همه چی زیر سر دولت احمدی نژاده؛ همون هش سال معروف! حالا معلوم نیس بیس سال دیگه آتیشا از گور کدوم پدرسوخته ی بینوا بیرون میاد.


سرانگشت

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

ای اپوزوسیونی که ایمان آورده اید!

اخیراً دیده شده قشری از اپوزوسیون ایرانی خارج نشین (از منظر آخوندهای حاکم) از خر شیطان پایین آمده و از خواسته هایش عقب نشینی کرده؛ اگر تا دیروز برانداز و مخالف جدی نظام بوده، از امروز خواهان همکاری با رژیم اسلامی آن هم در پوشش و به بهانه ی شعارهای ملی گرایانه است.
به نظر من این حکم تیر اپوزوسیون نامبرده است. این عمل همانند امضایی است که یک محکوم، پای حکم اعدام خود می گذارد.
این خطای بزرگ از جایی ناشی شده که اپوزوسیون خیال کرده جمهوری اسلامی به مخالفان ضعیف و مطیعش امتیاز می‌دهد و آنها را با خود شریک می کند. فکر می کند با این قبیل کرنش ها می تواند اعتماد حاکمان تهران را به دست آورد و وارد چرخه ی قدرت شود.
اگر کسی ذات جمهوری اسلامی ایران را بشناسد و به تاریخش رجوع کند خواهد فهمید که این حکومت به هیچ کدام از مخالفانش اعتماد ندارد، خواه یک دولت غربی باشد، خواه یک شهروند هیچکاره؛ اگر جایی هم باج بدهد به دلیل ضعف و زبونی خود است.
اپوزوسیونی که ایمان آورده خوب است بداند تا روزی که بر سر موضع بوده، زنده به حساب می آمده و در معادلات وارد می‌شده اما از لحظه‌ای که طریق آشتی را پیش گرفته در ذهن حاکمان ایران مُرده فرض شده است. جمهوری اسلامی مثل شاه نیست که مخالفان توبه کرده اش را استخدام کند و به ریاست برساند. برای جمهوری اسلامی هیچ‌کس قابل اعتماد نیست مگر اینکه سابقه ی شخصی و خانوادگی اش فعلاً و اکنون خلاف این موضوع را ثابت کند! مگر یادتان نیست که خمینی گفت: «میزان، حال افراد است»؟!
جمهوری اسلامی نه شاه است، نه معاویه که وقتی با حسن ابن علی صلح کرد سکه های طلا و زنان خوش رختخواب را همراه با مُشتی علوفه و علیق جلویش ریخت و از او خواست با خیال راحت به عشق و حال و چریدن در چراگاهش مشغول باشد. جمهوری اسلامی معتقد است باید زندگی مخالفان را بدتر از جهنم کرد. حتا کسانی که روزگاری ساز مخالف می زدند باید تاوان بپردازند. جمهوری اسلامی تاریخ را خوب خوانده و اشتباه گذشتگان را تکرار نمی کند. اشتباهات او در موقعیت های جدید، راه‌های تازه و تجربه‌های نیازموده پدیدار می شود.
ای اپوزوسیونی که ایمان آورده اید! از نگاه حکومت اسلامی ایران، شما خودکشی کرده اید. اگر باور نمی کنید و بابت عقب نشینی تان منتظر جایزه هستید، هرچه زودتر به ایران بیایید تا با همه ی وجود درک کنید بهترین ارمغان آنها برای شما «مرگ» است. آنهم مرگی ذلیلانه و با خفت و خواری!
ای اپوزانی که ایمان آورده اید! در نظرحکومت شما حتا خس و خاشاک هم نیستید که اگر تا امروز زنده و معتبر مانده به خاطر ایستادگی است و ایستادگی.
این بود خواندن شرط بلاغ به گوش عده‌ای الاغ!


سرانگشت