۱۳۸۴ مهر ۱۶, شنبه

کلاس جانورشناسی



کلاس جانورشناسی

آموزگار : بچه ها این ساعت درس جانور شنا سی داریم . خوب گوش بدید چون تو امتحان آخر ترم و از اون مهم تر امتحان زندگی ازش زیاد سوال می یاد . هرچند که می دونم دیوار موش داره و موشم گوش داره ، اما چاره چیه ؟ مباحث علمی متاسفانه مثل نماز و روزه نیست که بشه شکسته خوند و کله گنجیشکی گرفت . با مسائل علمی یا باید تمام و کمال روبه رو شد یا اصلا ً به سراغش نرفت . چون اگه نصفه نیمه فهمیده بشه مصیبتش بیشتر از اینه که اصلا ً فهمیده نشه . این نقطه ضعف دانش انسانی در مقابل معرفت الاهیه .
جونوری که عکسشو پای تخته می بینین و امروز قراره باهاش آشنا بشیم اسمش " مستبد"ه . مستبد یا همون خودکامه، که در لاتین و به زبان علمی بهش میگن " دیکتاتور" جونور عجیب و غریبیه . این حیوون همه چیز خواره . یعنی هر ایسمی به مزاجش سازگاره . از کثافت مذهب و نجاست فاشیسم و ادرار شوونیسم ، تا اسهال استالینیسم و استفراغ پوپولیسم و بوگند ِ میلیتاریسم . مستبد خوراک خودشو، گندیده مصرف می کنه . یعنی یا غذای گندیده انتخاب می کنه ، یا اگه غذاش گندیده نباشه اول اونو فاسد می کنه بعد مصرفش می کنه . بنابراین با یک تفاوت ، دیکتاتور مثل مگسه . به این دلیل که فقط روی گه می شینه و از گه تغذیه می کنه به مگس شباهت داره . اما فرقش با مگس اینه که مگس گه سازی نمی کنه اما مستبد گه سازه ... ردیف آخر... حواستون به درس باشه... از هیچ چی به اندازه ی ِ شهد آزادگی و خلاقیت بدش نمی یاد . یک دایره ی بسته انتخاب می کنه و دیگرانو سرگردون توی اون ول می کنه . امان از وقتی کسی بخواد پاشو از دایره بیرون بذاره یا حتا به بیرون از دایره فکر بکنه . به شدت نیشش می زنه و سرکوبش می کنه . دیکتاتور به جای پیش رفتن به هرز رفتن علاقمنده . می خواد به هر قیمت شده دوران خودشو طولانی تر کنه . با هر نوع رشد و نمو مخالفه . حتا فرزند خودشو به محض این که به ثمر می رسه ، می خوره و نابود می کنه . فرآیند ِ تولید مثل در مورد ِ مستبد، به صورت ِ نادانسته ، غیر اختیاری و ناخواسته انجام می شه . نادانسته و غیراختیاریه چون مستبد غیراز خودش هیچ کس دیگه رو نمی شناسه . در حالی که کورکورانه عاشق خودشه ، از " مثل " خودشم بیزاره . برای این که مجبوره اونو همتراز خودش حساب کنه و جاه و جلالی که داره با اون شریک بشه . مستبد هم به هبچ وجه اهل شراکت نیست . از طرفی خودکامه اعتقاد داره تافته ای جدابافته اس و هرگز امکان نداره مثل اون تولید بشه . بنا براین به طور مستقیم و اختیاری سراغ تولید مثل نمی ره بلکه برداشت و هدفش از تولید مثل ، تولید جسمه .اجسام و اشیایی که جاشون یا توی ویترینه یا توی چنگ مستبد . به بیان دیگه یا ابزار کار هستن یا زینت مجالس . وهرکدوم از این دوتا که باشن، به قطع و یقین " آدم " نیستن . چون هویت فردی و هستی انسانی ندارن . اما چرا گفتم فرایند تولید مثل مستبد ناخواسته انجام می شه ؟ برای این که مستبد بدون این که بخواد و بفهمه اگرچه نه مثل خودش ، اما شبیه خودش رو تولید می کنه . جامعه ی استبداد زده پر از موجودات مستبده . با این توضیح که بچه های مستبد یا از خودش مضحک ترن یا از خودش ترسناک تر . یعنی همون اشیاء تزیینی که قابلیت آدم شدن ازشون سلب شده ، وقتی حیات پیدا میکنن ، یا تبدیل به کرم می شن یا تبدیل به اژدها . بعضی وقتام دست پرورده های استبداد، برعکس خودش آزاد منش از آب درمی یان . در این جا به اصطلاح می گیم چرخه ی ِ تولید مثل به صورت ناکام عمل کرده . اگه این چرخه های ناکام ادامه پیدا کنن ، نسل دیکتاتور در خطر انقراض قرار می گیره . دیکتاتورمی تونه به اشکال گوناگون ظاهر بشه . به شکل پدر ، به شکل مادر ، همسر ، رییس ، دوست ، مرشد ، مراد ، روشنفکر، رییس جمهور، پادشاه ، رهبرسیاسی و صد البته رهبر مذهبی ... بچه ها لطفا ً پچ پچ نکنید ... خودکامه دوست داره دور و اطرافش پر از موجودات احمق و کوتوله و دست و پا چلفتی باشه . دشمن استقلال شخصی و شخصیت های مستقله . دوست داره هرکی دور و برش نفس می کشه به اون وابسته باشه . چشمش به دست اون باشه ، گوشش به حرف اون . با هرنوع ارتقاء فهم و لیاقت مبارزه می کنه . چون فقط در اون صورت باهوش و با لیا قت و مهم به نظر می یاد . تمام سعی و تلاشش رو هم انجام میده تا کسی در کنارش پیشرفت نکنه . اگر هم کرد فورا کله پاش می کنه . مستبد آینده نگره . چون مدام چوب لای چرخ زیردستاش می ذاره وجلوی پاشون سنگ اندازی می کنه تا اونا به جایی نرسن . خودکامه شباهت زیادی به کرم شب تاب داره . اگه همه جا تاریک و ظلمانی باشه نورش به چشم می یاد ، اما اگه نزدیکش حتا یه چراغ موشی روشن کنن کسی اونو نمی بینه . مستبد گاهی هم به زیر مجموعه هاش کمک می کنه . البته فقط در حدی که نمیرن تا بتونه به سلطه ی خودش ادامه بده . تا بتونه به جای اونا تصمیم بگیره ، به جای اونا فکر کنه و به جای اونا نفس بکشه . در حقیقت مستبد هم سد راهه هم چوب زیربغل ، هم درد بی درمونه هم قرص مسکن ، هم عزراییله هم روح القدس . اما از اینا مهم تر، دیکتاتور، قصاب روح آدمیزاده . روان ها رو با هم مخلوط می کنه و توی چرخ گوشت می ریزه . بعد عین سوسیس و کالباس همشکل و هم اندازه، بسته بندی می کنه و به سردخونه می فرسته . مستبد عاشق ِ شبیه سازیه . همه یه شکل ، همه یه قد ، همه یه اندازه . بلند قدا یا باید دولا بشن یا کله های بریده شونو به دست بگیرن . کوتوله هام به شرطی که نصفشون زیر زمین نباشه می تونن طبق کش سر و گردن ِ خون آلود ِ بلند قدا بشن . دیکتاتوراگه مرد باشه در اکوسیستم های خایه مال رشد پیدا می کنه و اگه زن باشه در اکوسیستم های کس لیس . واسه گروه اول شرط به دست آوردن موفقیت همراه داشتن ِ دستمال ابریشمیه و برای دسته ی ِ دوم لازمه ی پیروزی ، پیدا کردن ِ شوشولک . چاپلوسی و تملق واسه ی مستبد مثل خون و هواست . دیکتاتور از راه گوش گنده می شه . با تملق جون می گیره ، با تملق باد می کنه ، با تملق هیولا می شه ، با تملق هم می ترکه . دانشمندها معتقدن رابطه ی این دو دسته یعنی دیکتاتورها و کاسه لیس ها همزیستی ِ انکار ناپذیره . مستبد دو جور نمود بیرونی داره . واسه اونایی که نمی شناسنش ترسناکه ، واسه اونایی که می شناسنش مضحکه . اما در حقیقت مضحک بودن دیکتاتور ، صفت ذاتیشه که ترسناکی ، ازش ناشی می شه . مث یه کاریکاتور که در واقع خنده داره اما مثلا ً دماغ گنده اش ممکنه شما رو بترسونه . پس دیکتاتوردر اساس موجودی رقت انگیزه. هرچند دوست داره سهمگین به نظر بیاد . دیکتاتور از این که افراد تحت فرمانش تجربه های جمعی ِ دلچسب انجام بدن وحشت داره . دوست نداره اونا لذت ِ با هم بودن رو مزمزه کنن . دوست نداره زیر یه سقف کنار هم جمع بشن . چون الفت دیگران باعث می شه مستبد از مرکز توجه بیرون بیاد . باعث می شه روابط دیگه ای غیر از رابطه ی حاکم و محکوم کشف بشه . باعث می شه راه های جدیدی به طرف آینده باز بشه . آینده ای که شاید توش خبری از مستبد نباشه . از طرفی کابوس توطئه هیچ وقت یقه ی مستبدو رها نمی کنه . اطمینان داره اگه سایرین با هم باشن حتما ً ضدش توطئه می کنن . حتما ً به آرمان های اون خیانت می کنن . آخه مستبد آرمان پرسته . اما آیا آرمان شناس هم هست ؟ سوال اینجاست که اگه به درستی ِ آرمان خودش معتقده چرا فکر می کنه همه باهاش مخالفن ؟ مستبد دیگرانو از رفتن به مجامع عمومی منع می کنه . دلش نمی خواد کسی پاشو از خونه بیرون بذاره در ِ محل های همگانی رو گل می گیره . کندوها رو می شکنه تا کسی طعم عسلو نچشه . اگه هم نتونه جلوی جمع شدن شدن مردمو بگیره یا سقفو سرشون خراب می کنه یا اونقدر رذالت می کنه تا تجربه ی مشترک اونا رو خراب کنه و به گند بکشه . تا تجربه ی مشترک اونا رو به یه خاطره ی بد و پر از سوء ظن تبدیل کنه . غم انگیزه ... نه ؟ از منظر تاریخی ، دیکتاتور، ماجراجو یا دیوانه اس، از دیدگاه روان پزشکی عنصر سایکوتیک حاده ، از نظر علم اخلاق ، موجودی مادر قحبه اس و از زاویه دید ِ درس ما یعنی جانور شناسی، مستبد ، توده ای از سلول های افسارگسیخته اس . بنابراین پر بیراه نیست اگه مستبد رو " سرطان ِ عالم ِ انسانی " تعریف کنیم . مستبد از بسیاری حیوونا صفاتی رو به ارث برده . مثلا ً از کلاغ دزدی، از گربه بی چشم و رویی ، از قاطر یه دندگی ، از گرگ حرص و طمع ، از روباه خوار کسگی ، از آفتاب پرست رنگ عوض کردن ، از کوسه جر واجر کردن ، از شامپانزه زیبایی و از موش موش مردگی ... سر و صدا زیاد می یاد ... کلاس داره شلوغ می شه ... دیکتاتور از هر نوع و هر جنس که باشه خطرناک و مضره . دیکتاتور ِ مصلح، یا دیکتاتور ِ خیرخواه فقط یک سوء تفاهم ِ لغویه . چنین موجودی اصلا ً در طبقه بندی جانوران جایی نداره . اختراع چنین ترکیب هایی از طرف بعضی جانورشناس ها برآمده از بدفهمیه . چون به لحاظ ژنتیکی ، دیکتاتور موجودیه که سلول هاش آکنده از برتری طلبی یا هژمونی هستن . بنابراین دیگران براش محلی از اعراب ندارن که صلاح شونو بخواد یا نخواد . خیرخواه شون باشه یا نباشه . دیکتاتور با همه ی وجودش سرگرم ِ پرداختن به زیاده خواهی و برتری طلبی خودشه . حالا اگه مصالح و منافع جمعی به طور تصادفی و الابختکی طی این " سرگرمی " تامین شد که هیچ ، اگه هم نشد به تخم مستبد . مثالی براتون می زنم تا منظورم روشن تر بشه . یه آدم ابنه ای رو در نظر بگیرید ... بخندین ...اما گوشم بدین ... یه آدم ابنه ای رو در نظر بگیرین که تا درست و حسابی کون نده خارشش نمی افته . اگه این آدم واسه کون دادنش یه خونه اجاره کرد قصدش خیر رسوندن به صاب خونه بوده ؟ یا اگه یه دربون گذاشت جلو در ، می خواسته زندگی یارو دربونه رو تامین کنه ؟ نه . اون فقط دنبال این بوده که خارش خودشو بندازه . می خواسته کرم خودشو بخوابونه . دربون و صاب خونه این وسط شا نس آوردن که منافع شون به تسکین طرف ربط پیدا کرده . تازه اگه به فرض محال دیکتاتور دانشمند و خیرخواهی پیدا بشه ( که نمیشه ) بازم وجودش بی فایده و مضره . دیکتاتور به خاطر این که تعادل روانی نداره ، به یکی دو جنبه زیاده از حد فکر می کنه و باقی جنبه ها رو نادیده می گیره . غرق در توهم و خودشیفتگیه . دیکتاتور به دلیل پشت پا زدن به واقعیت ها اگه هنرمند می شد احتمالا ً اوضاع بهتری داشت . دیکتاتور نمی تونه بفهمه که تکامل در دنیای واقعی باید هماهنگ صورت بگیره . بنا براین براساس افکار نامتوازن خودش کارها رو جلو می بره و در نهایت محصولاتش موجوداتی ناقص الخلقه ان ... کلاس خیلی شلوغه ... در نظر بگیرید بچه ای رو که پدر مادرش فکر و ذکرشون گنده شدن کونش باشه . بعد از چند سال آدمی داریم با کله ای به اندازه ی فندق و بقچه ای به اندازه ی صندوق . از طرفی چون مستبد بقیه رو گوسفند حساب می کنه و خودشو چوپان، ( راستشو بخواید بقیه رو گوسفندم حساب نمی کنه ) یا از کسی نظر نمی خواد یا اگه بخواد خیال می کنه داره سمفونی بع بع یا زیارت عاشورا گوش میده . خیلی که بزرگوار باشه ... خیلی که بزرگوار باشه توی حرفای دیگران دنبال تایید نقشه های خودش می گرده ... بچه ها چرا از جاتون بلند شدید ؟ ... به عکسای بالای تخته چه کار دارین ؟ ... به عکسا سنگ نزنید ! ...قاب عکسا رو نشکنید ! ...الان سر و کله ی حراست پیدا می شه ! ...خواهش می کنم ... خواهش می کنم ....

سرانگشت

۱۳۸۴ شهریور ۳۰, چهارشنبه

بخوانید و به کار ببندید


بخوانید و به کار ببندید

مدتی ست که سرگرم خواندن ِ کتاب ِ مفید ، انسان ساز و رشک برانگیز " حلیة المتقین" اثر گرانسنگ ِ عالم ربانی ، مرحوم علامه محمد باقر مجلسی هستم . در این کتاب مستطاب که مثل دکان سمساری ست هرچه بخواهید پیدا می شود ، از آداب پوشیدن زیر جامه و فضیلت بخور و دعاهایی که در وقت واجبی کشیدن باید خواند تا کیفیت آروغ و انداختن ِ آب ِ دهان و ورود به بیت الخلا . خلاصه که قند مکرریست . یکی از فصل های سودمند این کتاب ، دستوراتی است که در باره ی درمان بیماری ها داده شده است . من که با به کار بردن این نسخه ها ، هرچه درد و مرض داشتم ، خوب شد . شما هم امتحان کنید .

" ... شخصی به خدمت حضرت صادق عرض کرد که : یک ماه است تب می کنم آن چه اطبا گفته اند به عمل آوردم ، برطرف نشد . حضرت فرمود که بند های پیراهن خود را بگشا و سر را در گریبان پیراهن خود داخل کن و اذان و اقامه بگو و هفت مرتبه سوره ی حمد را بخوان . آن شخص گفت که چنان کردم گویا از بندی رها شدم .

از برای تب ربع منقول است که این بنویسند و بر او ببندند : یا نار کونی بردا وسلاما علی ابراهیم .

در روایت معتبر دیگر از حضرت صادق منقول است که هرکه دردسر داشته باشد یا بولش بند شده باشد دست بر جای درد بگذارد و بگوید : اسکن سکنتک بالذی سکن له ما فی اللیل و النهار و هو سمیع العلیم .

از حضرت رسول منقول است : در خانه ای که جنییان سنگ می اندازند صاحب خانه آن سنگ را بردارد ، بگوید : حسبی الله و کفی سمع الله لمن دعا لیس و زاع الله منتهی

شخصی شکایت کرد از درد گوش و گفت که چرک و خون از گوشم بسیار می آید . حضرت صادق فرمودند : پنیر بسیار کهنه شده را یک قدری بگیرو نرم بکوب و با شیر زن ممزوج کن بر روی آتش نرم گرم کن و چند قطره در گوشی که درد می کند بریز .

حضرت عیسی به شهری گذشتند دندان های ایشان ریخته بود و روهای ایشان باد کرده بود فرمود که در وقت خواب دهان را باز کنید و برهم مگذارید . چنان کردند آن علت ها از ایشان زایل شد .

در کتاب مکارم الاخلاق این شکل را برای دفع آبله نقل کرده است . بهتر آن است که به ترتیب عدد بنویسند :
16 3 2 13
5 15 11 8
9 6 7 12
4 15 14 1

از حضرت صادق منقول است که هیچ چیز برای پیسی نافع تر نیست از تربت امام حسین با آب باران بخور و بر موضع بمال .

از حضرت امام جعفر صادق منقول است که شخصی به خدمت حضرت رسول آمد . گفت برادرم از درد شکم آزار دارد . فرمود که بگو اندکی عسل با آب گرم بخورد .روز دیگر آمد و گفت : خورد و نفع نکرد . فرمود که برو باز عسل بده بخورد و هفت مرتبه سوره ی ِ حمد نزد او بخوان . چون آن شخص رفت فرمود که برادرش منافق است ، به این سبب خوردن عسل او را نفع نبخشیده است .

در حدیث دیگری منقول است شخصی به امام محمد باقر شکایت کرد به سبب درد تهیگاه فرمود که چون از نماز فارغ شوی دست برموضع سجود بمال و بعد از آن بر موضع درد بمال و این آیات را بخوان : افحسبتم انما خلقناکم عبثا ... راوی گفت چنین کردم به زودی برطرف شد .

در حدیث دیگر منقول است که مفضل به خدمت حضرت صادق آمد شکایت کرد از تنگی نفس و گفت اندک راهی که می روم نفسم تنگ می گردد و می نشینم . فرمود که : بول شتر بخور تا ساکن شود .

در حدیث معتبر منقول است که [ زنی به نام ] معلی بن خنیس به حضرت صادق شکایت کرد از درد فرج . فرمود عورت خود را در موضعی گشوده ای که سزاوار نبود و به این سبب این درد در آن به هم رسیده است . دست چپ بر فرج خود بگذار این دعا را بخوان : بسم الله و بالله بلی من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عندربه و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون

شخصی به خدمت امام علی النقی نوشت که شخصی از شیعیان شما بولش بند شده است .حضرت در جواب نوشتند که آیات قرآن بسیار بر آن بخوان تا شفا یابد.


۱۳۸۴ شهریور ۲۸, دوشنبه

دزدانه


دزدانه

صدایش درنیامد

یک دزد را به دست دو تا مامور سپردند تا ببرند و تحویلش بدهند . آقا دزده یکی از مامورها را کنار کشید و در گوشش گفت : ببین داداش! توی جیب ِ راست ِشلوار من ، یک ملیون تومن چک پول نقد هست . نصفش مال تو ، بذار من برم . مامور قانون دزد را زیر چک و لگد گرفت و هوار زد : پدر سوخته ! به من پیشنهاد رشوه می کنی ؟ دزد کتک ها را خورد و صدایش درنیامد . در یک فرصت مناسب دوباره دزد پیشنهادش را تکرار کرد ؛ البته این بار به مامور دوم . دومی قبول کرد او را از همقطارش بدزدد و چند تا کوچه آن طرف تر آزاد کند و این کار را هم کرد . وقتی نفس زنان چند محله را دویدند دزد گفت : دستبندم را باز کن . مامور دوم گفت : اول پول ! دزد دست کرد توی جیبش و دید چک پول سر ِ جایش نیست . شستش خبردار شد که مامور اول آن را از جیبش زده . گفت : غلط نکنم یکی جیبم را زده ! مامور دوم مثل پول سرخ شد و با مشت و پوتین افتاد به جان دزد : بی همه چیز! از دست مامور قانون فرار می کنی ؟ دزد باز هم کتک خورد و صدایش در نیامد . مامور ، دزد ِ آش و لاش را برد پیش رفیقش و سه تایی رفتند پهلوی قاضی . قاضی به دزد اشاره کرد و از مامورها پرسید : چه کار کرده ؟ اولی گفت : قربان ، نصف پولش را به عنوان رشوه به من پیشنهاد کرد قبول نکردم . دومی گفت : از اعتماد من سوء استفاده کرد و زد به چاک. قاضی از دزد پرسید : راست می گویند ؟ دزد گفت : بله . قاضی دستور داد: به گناهانت اعتراف کن . دزد گفت : قربان ، من تقصیرکارم و گناهانم را قبول دارم . گناه اولم این که جای ِ پول هارا صادقانه به مامور اول گفتم که نباید می گفتم گناه دومم این که نصف پول ها را به مامورتان پیشنهاد دادم در صورتی که باید همه اش را می دادم تا ایشان مرتکب خلاف نشود و جیب من را نزند . گناه سومم این که بدون این که موجودی ِ جیبم را نگاه کنم از مامور دوم خواستم مرا فراری دهد . گناه چهارم این که بعد از فرار نباید به مامور دوم می گفتم پول هایم را زده اند بلکه باید از اعتماد او حُسن ِ استفاده را می کردم و او را یا سر به نیست می کردم یا علیه مامور اول با او همدست می شدم .گناه دیگرم این که ... قاضی صحبت متهم را برید و گفت: دلایلت منطقی ست . اما تو توقع داری من حرف کسی را که لباس زندان به تن دارد قبول کنم و به ادعای کسانی که لباس قانون پوشیده اند توجه نکنم ؟ و بعد دستور داد به مامورها مرخصی و تشویقی بدهند و دزد را هم به تخته چوب ببندند و شلاق بزنند . دزد این بار هم کتک خورد و صدایش در نیامد .

کار حسابی

همین جناب دزد وقتی حبسش را کشید و از زندان در آمد تصمیم گرفت برود سراغ یک کار درست و حسابی . اما همه جا از او عدم سوء پیشینه و ضامن معتبر می خواستند . دست آخر عاجز شد و رفت پیش همان قاضی و خواهش کرد او را دوباره به زندان بیندازد چون لا اقل در آن جا اسم " زندانی " رویش بود نه " بیکاره " . قاضی پرسید : چه کار بلدی ؟ گفت : غیر از دزدی کار دیگری بلد نیستم . قاضی دوباره پرسید : چه قدر مایه داری ؟ دزد گفت : خیلی دارم اما همه اش دست مال خرهاست . قاضی سوال کرد : کجا دوست داری کار کنی ؟ گفت : زیر نظر شما تا کسی به من آزار نرساند . قاضی دو نفر مامور در اختیار او گذاشت تا به وسیله ی ِ آن ها طلب هایش را وصول کند و بعد پول ها را تحویل قاضی دهد تا او به خزانه ی ِ بیت المال بریزد . البته دزد به قاضی دروغی مصلحت آمیز هم گفته بود و قاضی این مسئله را فهمیده بود اما بزرگوارانه به روی خودش نیاورده بود . حقیقت این بود که جناب دزد از هیچ کس حتا یک تومن هم طلبکار نبود . در واقع او از همکاری ِ ماموران دولتی جهت خالی کردن گاو صندوق مشتریان سابقش استفاده می کرد . پس از مدتی که دزد تمام دیونش را به خزانه ی بیت المال پرداخت ، با سفارش قاضی، کارمند رسمی دادگستری شد و بالاخره توانست صاحب یک کار حسابی شود . با این توضیح که هر ماه ، بعد از این که حقوقش را دریافت می کرد برای شکرگزاری از الطاف الهی و به نیت صدقه ، مثل بقیه ی همکارانش مبلغی به شماره حسابی واریز می کرد که چندی پیش قاضی برای کمک به زلزله زدگان و سیل زدگان افتتاح کرده بود .

توجیه یعنی قدرت

یک سال و نیم پیش در شهر بم زلزله آمد . آدم ها کشته شدند ، خانه ها ویران شدند و خاطره ها به خاک رفتند . کشورهای دنیا از ریز و درشت به مصیبت دیدگان کمک کردند . مردم عادی هم بسیاری شان اگر شده بود نان شب را از گلوی فرزندانشان ببرند ، بریدند و برای زلزله زدگان فرستادند . اما چند وقت بعد همین مردم حلب های روغن شان را در بقالی ها دیدند و پتوهای اهدایی شان را در فروشگاه ها و پول های بی زبانشان را در حساب های آقایان . بنا براین غصه دار شدند و به خواب فرو رفتند . در خواب، رویایی مشترک دیدند . خواب دیدند که سران مملکت را در جایگاه متهمان نشانده اند و از آن ها بازخواست می کنند . مردم پرسیدند : چرا چیزهایی را که ما با خون دل برای هم میهنانمان فراهم کردیم دزدیدید و در بازار آزاد فروختید ؟ سران مملکت گفتند : مردم بیخودی نهمت نزنید . دزدی عملی ست که به لحاظ حقوقی ، دو سویه دارد . دزدی کننده و دزدی شونده . باید دانست وقتی انسان چیزی را اهدا می کند دیگر صاحب آن نیست . یعنی براساس آیه ی ِ شریفه ی ِ " الاعمال بالنیات " همین که در دل قصد کردید چیزی را به کسی ببخشید ، دیگر آن مال از دایره ی ِ تملک شما بیرون می آید . در نتیجه شما مالک اموالی که هبه کرده اید نیستید و این اموال متعلق به مردم بم است یعنی همان مردمی که نود درصدشان وفات کرده اند و ده درصدشان بیشتر زنده نسیتند . اول می رویم سراغ آن ده درصد که زنده هستند .حکومت اسلامی مجاز نیست به افراد بیش از تامین ضروریات زندگی کمک کند . چرا که طبق اصول اقتصاد اسلامی حکومت صاحب همه چیز نیست و باید در قبال آن چه اعطا می کند در محضر عدل الهی پاسخگو باشد . از طرفی در دین مبین اسلام، سرمایه داری شخصی و فردی امری مجاز شمرده شده است . به عبارت دیگر دولت اسلامی مثل دولت های الحادی ِ مارکسیست نیست که حق هرگونه مالکیت خصوصی را از اتباعش سلب کند . بنابراین اگر میزان کمک ها چند برابر حد نیاز بود و مثلاً برای هر نفر، ده تخته پتو وجود داشت دولت اسلامی باید فقط یک روانداز به آن شخص بدهد و باقیمانده را به عدالت صرف بقیه ی مسلمین کند . یا اگر به ازای هر گرسنه صد حلب روغن بود دولت نباید بیش از حدی که سد جوع شود به آن فرد کمک کند و باید روغن های اضافی را جمع آوری کند و در دیگ بیت المال بریزد . چون در غیر این صورت انگیزه های شخص برای ِ کار و فعالیت و کسب مال حلال از بین می رود .پس می بینید که سویه ی ِ دوم امر دزدی که همان " دزدی شونده " یا مال باخته است در این جا متحقق نمی شود بنا براین فعل دزدی هم انجام نشده است . حالا می رویم سراغ آن هایی که در اثر زلزله جان خود را از دست داده اند . طبق قوانین اسلامی اموال میت به وارثان او می رسد و اگر وارثی وجود نداشت حکومت اسلامی و در راس آن ولی فقیه که جانشین پیامبر و برگزیده ی خداست صاحب اموال است و از طرف الله اجازه دارد به هر صورت که صلاح بداند در آن ها دخل و تصرف کند . پس در این جا هم طرف دوم معادله یعنی دزدی شونده محقق نشد چون در مملکت اسلامی وارثِ میتِ بلا وارث با یک واسطه در حقیقت خود ِ خداست . عجالتاً اگر شما با این توضیحات قانع شدید که هیچ ، ما هم از حق شکایت خود گذشت می کنیم اما اگر نسبت به مالکیت خداوند اعتراض دارید در آن صورت دشمن خدا و محارب هستید و ریختن ِ خونتان بر هر مسلمانی که شما را ببیند فرض است ... رویای مشترک مردم به کابوس مشترک تبدیل شد .

رابطه ی معکوس

بسیاری از علمای اخلاق معتقدند که " دزدی " به طور مطلق امر ناپسندی است . اما این مسئله قابل چون و چراست . برای نمونه فرض کنید یک تیر خلاص زن که کارش پریشان کردن مغز اعدام شدگانی ست که فقط به خاطر عقاید شان کشته می شوند از گلوله هایی که به او داده می شود چند تایی را کش برود . در این صورت او کمتر در انجام جنایت مشارکت کرده ... و تیر خلاص زن هرچه درست کار تر باشد جنایت کار تر است .

هیچ می هیچد

یک نفر بود که از دیگران فقط " صفر " می دزدید و با آن صفر ها "یکی ِ " خودش را " هزار" و " صد هزار " و بلکه هم بیشتر می کرد . وقتی هم مالباختگان او را به دادگاه می کشاندند مدعی می شد از آن ها " هیچی" دزدیده یعنی چیزی ندزدیده . به این ترتیب شاکیان نمی توانستند حرف خودشان را به کرسی بنشانند و پرونده ها مختومه اعلام می شد . آقا امروز از مرز میلیارد هم گذشته .

خلق را تقلیدشان بر باد داد

یک نفر دیگر هم بود که از روی دست اولی نگاه کرد و پیش خودش گفت :" عجب فکر بکری ! مام بریم تو کار ِ صفردزدی ." و مثل اولی رفت دنبال صفردزدی. با این تفاوت که وجود ِ این جناب مثل عدد کسری بود و خودش این را نمی دانست . از طرف دیگر می خواست آدم عمیق و متواضعی هم جلوه کند بنابراین صفر های مسروقه را در مخرج کسر پشت سر هم ردیف می کرد و در نتیجه روز به روز آب می رفت . البته باز هم هیچ کدام از شاکیان نتوانستند دزد بودن او را در دادگاه اثبات کنند اما این ندانم کاری آنقدر ادامه پیدا کرد تا این که طرف محو و نابود شد .

بی مایه فطیره

نفر سومی هم بود که از مردم " صفر " می دزدید تا کار و بارش را بهتر کند . منتها چون خودش چیزی نبود هیچ گهی نشد .

داوری ِ نسبی

مردم کوچه و بازار می گویند : شاه اگر دزد بود لا اقل خیرش به مردم می رسید پس نوش جانش اما آخوند ها هم دزد هستند هم آب از دستشان نمی چکد پس کوفت بخورند .

دزد ناموس !

یک روز محمد ابن عبدالله رفت در ِ خانه ی ِ پسرخوانده اش زید . در زد . زینب همسر زید در را باز کرد . ناگهان باد زد و دامن ِ زینب از روی ِ ران های خوش تراش و بلوری اش کنار رفت . پیامبر شق درد گرفت و عاشق شد . به زید گفت : خداوند امر کرده که تو زینب را طلاق بدهی تا من او را بگیرم . زید هم زنش را طلاق داد و چندی بعد دق کرد و مرد .

امان از حرف مردم

پدربزرگی پول های نوه اش را دزدید مردم گفتند : پیر سگ خجالت نمی کشد . آخر بگو کفتار تو این پول ها را برای سر قبرت می خواهی ؟
پدری پول های پسرش را دزدید مردم گفتند : واقعاً قباحت دارد . پس رحم و مروت بزرگتر به کوچکتر کجا رفته ؟
پسری پول های پدرش را دزدید مردم گفتند : خودمانیم . ولی کار بدی کرده .
پسری پول های پدربزرگش را دزدید مردم گفتند : حتماً احتیاج داشته .
پسری وسایل حفاری را برداشت و پای قلعه های قدیمی را کند و گنج های نیاکانش را دزدید و شناسنامه ی ملی اش را به بیگانگان فروخت ، مردم گفتند : هزار آفرین . عجب جوان با جربزه و با لیاقتی ست !

« سر انگشت »

۱۳۸۴ شهریور ۲۳, چهارشنبه

گلاب

گلاب

خودمانی: یک شب آخوندی بالای منبر شاشش گرفت . گفت : مردم چراغ های مسجد را خاموش کنید و سینه بزنید می خواهم به مناسبت این شب عزیز بر سرتان گلاب بپاشم . چراغ ها را خاموش کردند . آخوند دست کرد توی شلوارش ، گلابدانش را درآورد و شاشید بر سر مردم !

* * *

آن شنیدم که شبی یک نفر از طایفه ی ِ موذی ِ آخوند که در چنته و همیان خود از هرچه دغلبازی و جو سازی و بنیاد براندازی و آموختگی با لغت تازی و از پشت هم اندازی و اسلام نوازی به مقادیر ِ فراوان همه گون شعبده و جنس و دوا داشت برفت از در ِ یک مسجد وامانده و واخورده و دیوار سیه چرده و بسیار دل افسرده و در یک کلمه مرده شوبرده به درون تا که ز بی مایگی ِ ذهنی ِ مردم ببرد سود و چنان دود بپیچد به سر ِ منبر و آغاز کندنطق و بیان ، باز کند قفل زبان ، شرح دهد از دل و جان ، با ضربان و هیجان، قصه ی ِ تکراری ِ لب تشنگی ِ اصغر و بیچارگی اکبر و خون دل شدن ِ حیدر و گریان شدن ِ دختر و ظاهر شدن ِ جعفر جنی جهت یاری و امداد شهیدان و غم شام غریبان و کتک خوردن ایشان و سراپرده ی ِ ویران و از این گونه سخن های ِ اثر دار ( که گایید ز ما خوار ، نه یک بار که صد بار ) چنان بی کش و پیمانه فرا خلق بگوید که همه مستمعین را بکند جادو و خف گیر . پس از آن برودصاف سر ِ مبحث ِ تمجید ِ شماری مثلاً عالِم اَعلام ، که هستند تماماً همگی حامی اسلام و گذارند به کل صحه بر اعدام و به تعزیر و به تکفیر و به تحریم همه جانبه ی ِ کشور ِ کفار و به تاثیر خوش ِ حد زناکار .


شیخ روباه صفت تا که بیامد بنهد دام و بگوید سخن از خدمت ایتام و روا بودن احکام ، به ناگاه پدرسوخته حس کرد که مثانه ی ِ او پر شده از مایع ادرار و به او می کند اخطار ، اگر این که دمی باز نشیند شود از شدت زور آوری ِ شاش به هر حال گرفتار . اگر هم که بخواهد جلوی ِ جمعیت ِ باخته دل از سرجا پا شود و باز بیاید اثری آتیه از هیبت ِ قدسیش در افکار نماند . به این خاطر و صد علت دیگر که فقط از صفت دسته ی ِ آخوند نیوشید به یکبار خروشید : عزیزان همگی خوب بدانید که این صحنه کنون محفل انس است و درست است که جز نور خدا هیچ در آن نور نباشد . اگر شائبه ای در دل ما ساخته آید، جز ابلیس نزاید ثمر و در پی آن دیر نپاید همگی مستحق لعنت و نفرین و مکافات بگردیم . به ناچار، در این محفل اسرار ، فریضه ست که نور بدلی تاری و خاموش شود تا که فراموش شود هرچه که مربوط به خودکامگی و نفس پرستی ست . کنون مردم با غیرت و با همت و با عرض ، شتابنده و چالاک و تر و فرز ، اگر لامپ و چراغی و اجاقیست در این صحن منور ، در این صحن ِ مطهر ، به خاموشی ِ آن زودتر اقدام کنید و پس از آن بر سر و بر صورت و بر سینه بکوبید و چنان ابر بمویید و در ِ فیض بجویید و انا العفو بگویید . من ِ بنده ی ِ مفلوک ِ گنهکار ، من ِ بیکس ِ تبدار ، از این شیشه ی ِ خوشبوی ِ گلابی ، که ناب است حسابی، بپاشم به سر و صورت و اندام شما شیفتگان تا که مگر جمله ز آثار گنه پاک بگردیم . در این وقت که آن مردم بدبخت شنیدند چنین جمله ی ِ دلدوز از آن مردک پفیوز ، هر آن چیز که نورانیت مختصری داشت به تعطیل کشاندند و سپس نوحه بخواندند . طرف نیز چو این وضعیت ِ ساخته را دید، در آورد زشلوار برون حضرت ِ داشاق و بشاشید سر خیل عزادار .

۱۳۸۴ شهریور ۷, دوشنبه

مشت نمونه ی خروار

مشت نمونه ی خروار

بدون هیچ توضیحی دو صفحه از کتاب « حلیة المتقین » تالیف علامه محمد باقر مجلسی را در این جا نقل می کنم که در آداب و سنن و اخلاق اسلامی نوشته شده .

... و از ابو سعید خدری منقول است که حضرت رسالت پناه وصیت نمود به حضرت امیر المومنین یا علی چون عروسی داخل خانه ی تو شود، کفش هایش را بکن تا بنشیند و پاهایش را بشو و آن آب را از در خانه تا منتهای خانه بپاش . چون چنین کنی خدا هفتاد هزار نوع رحمت بر تو بفرستد که برسر عروس فرود آید تا آن که آن برکت به هر گوشه ی آن خانه برسد و ایمن گردد عروس از دیوانگی و خوره و پیسی تا در آن خانه بود و منع کن عروس را تا هفت روز از خوردن شیر و سرکه و گشنیز و سیب ترش . پس حضرت امیرالمومنین گفت:یا رسول الله به چه سبب منع کنم او را از این ها ؟ فرمود : زیرا که رحم به سبب خودن این ها سرد و عقیم می شود و فرزند نمی آورد و حصیری که در ناحیه ی خانه افتاده باشد بهتر است از زنی که فرزند از او به وجود نمی آید . پس فرمود که : یا علی جماع مکن با زن خود در اول ماه و میان ماه که دیوانگی و خوره و خبط دماغ راه می یابد به آن زن و فرزندانش .یا علی جماع مکن بعد از پیشین که اگر فرزندی به هم رسد احول خواهد بود . یا علی در وقت جماع سخن مگو که اگر فرزندی حاصل شود ایمن نیستی که لال باشد و نگاه نکند احدی به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت ، که نظر کردن به فرج در آن حالت باعث کوری فرزند می شود . یا علی به شهوت و خواهش زن دیگری با زن خود جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسد مخنث یا دیوانه باشد یا علی هرکه جنب با زن خود در فراش خوابیده باشد قرآن نخواند که می ترسم آتشی از آسمان بر هردو نازل شود و بسوزاند ایشان را . یا علی جماع مکن با زن خود مگر آن که تو دستمالی از برای خود داشته باشی و او دستمالی از برای خود داشته باشد و هردو خود را به یک دستمال پاک نکنید که دشمنی در میان شما پیدا می شود و آخر به جدایی می کشد . یا علی ایستاده با زن خود جماع مکن که آن فعل خران است و اگر فرزندی به هم رسد مانند خران بر رختخواب بول می کند . یا علی در شب عید فطر جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آید شر بسیار از او به ظهور آید . یا علی در شب عید قربان جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسد شش انگشت یا چهار انگشت در دست داشته باشد . یا علی در زیر درخت میوه دار جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسد جلاد و کشنده ی مردم باشد یا رییس و سرکرده ی ظلم باشد . یا علی در برابر آفتاب جماع مکن مگر آن که پرده ای بیاویزی که اگر فرزندی به وجود آید همیشه در بدحالی و پریشانی باشد تا بمیرد یا علی در میان اذان و اقامه جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آید جری باشد در خون ریختن . یا علی چون زنت حامله شود با او جماع مکن بی وضو که اگر چنین کنی فرزندی که به هم رسد کوردل و بخیل باشد . یا علی در شب نیمه ی شعبان جماع مکن که اگر فرزندی حاصل شود شوم باشد و در رویش نشان سیاهی باشد . یا علی در روز آخر ماه شعبان جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسدعشار و یاور ظالمان باشد و هلاک بسیاری از مردمان بر دست او بود . یا علی بر پشت بام جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسد منافق و ریا کننده و صاحب بدعت باشد . یا علی چون به سفری بروی در آن شب که می روی جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آید مالش را ناحق صرف کند و اسراف کنندگان برادران شیاطینند و اگر به سفری روی که سه روز راه باشد جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسد یاور ظالمان باشد . یا علی در شب دوشنبه جماع بکن که اگر فرزندی به هم رسد حافظ قرآن و راضی به قسمت خدا باشد . یا علی اگر جماع کنی در شب سه شنبه و فرزندی به هم رسد سعادت اسلام اورا روزی شود و دهانش خوشبو و دلش رحیم و دستش جوانمرد و زبانش از غیبت و بهتان پاک باشد . یا علی اگر جماع کنی در شب پنج شنبه و فرزندی به هم رسد حاکمی از حکام شریعت یا عالمی از علما باشد و اگر در روز پنج شنبه وقتی که آفتاب درمیان آسمان باشد نزدیکی کنی با زن خود و فرزندی به هم رسد شیطان نزدیک او نشود تا پیر شود و خدا او را روزی می کند سلامتی در دنیا و دین . یا علی اگر جماع کنی در شب جمعه و فرزندی به هم رسد خطیب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع کنی و فرزندی به هم رسد از دانایان مشهور باشد و اگر جماع کنی در شب جمعه بعد از نماز خفتن ، امید هست که آن فرزند از ابدال باشد . یا علی در ساعت اول شب جماع مکن که اگر فرزندی به هم رسد ایمن نیستی که ساحر باشد و دنیا را بر آخرت اختیار نماید . یا علی این وصیت را از من بیاموز چنان که از جبرییل آموختم . ( حلیة المتقین ، صفحات 118 و119 )

۱۳۸۴ شهریور ۶, یکشنبه

مجسمه

مجسمه
( از زبان خمینی )

مرا بهــر بشــــر سـم آفـریـدنــد

کـلـوخ انـــــــداز ِ آدم آفـریـدنــد

سراپا کینه و بد کار و خونخوار

سفیــه و پوچ و مبهــم آفریـدنــد

فراوان بلغـم و ســـودا و صفــرا

محبـــت را ولــی کم آفـریـدنــد

حیــــات ِ تـازۀ دیـن خـــــــدا را

به تخـم بنــــده منضـم آفریـدنــد

یکی هندی ننم را سخت گاییـــد

مرا این گونه محکـــم آفریـدنــد

کـه تا آتش زنم برجـان کـفــــار

ز آب چــــــاه ِ زم زم آفریـدنــد

چه شیرین اسـت خون آدمیــزاد

" سر سا ل از محرم آفریدند " *

خلاصه آن که بعد از چارده قرن

محـمـــــــــد را مجسـم آفـریـدنــد

سر انگشت
* مصرع تضمین از کلیم کاشان

۱۳۸۴ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

آبغوره



ریاست جمهوری و آبغوره

به یاد ایرج پزشک زاد ؛

ایرج پزشک زاد نویسنده ی رمان خندستانی (طنز آمیز) و خواندنی ِ دایی جان ناپلئون پیش از انقلاب اسهالی ِ پنجاه و هفت ، در مجله ی فردوسی ستونی داشت هفتگی به نام " آسمون و ریسمون " . او رخداد های ادبی و گاه سیاسی را هر هفته موشکافانه بررسی می کرد و کاستی ها و آشفتگی هایشان را به ریشخند می گرفت و به طنز می کشید . پزشک زاد یک هیئا ت ژوری ساختگی درست کرده بود به نام" شورای عالی آسمون و ریسمون " با تعدادی مشاورقراضه به نام های سید ابوطالب خان ، دانشجو عزیز الله خان و ممد خان رژیسور . در هر شماره هیئا ت ژوری نوعی مشق شب به مشاورانش می داد و به آن ها تکلیف می کرد که مثلا در مورد فلان قطعه ی ادبی سناریویی کمدی چنان تنظیم کنند که دارای نتایج اخلاقی هم باشد . من هم برای این که یادی از پزشک زاد ، طنز نویس دور از وطن کرده باشم که این روزها در اروپا زندگی می کند بر آن شدم که به شیوه ی او برای خودم یک تکلیف سینمایی معلوم کنم . یادش گرامی باد .

تکلیف هنری : مشاور محترم ؛ هرچند تنور انتخابات خیانت و مزدوری ( ریاست جمهوری ) مدتی است از تب و تاب افتاده و این امریه بیات شده به دستتان می رسد معهذا از طرف شورای عالی آسمون و ریسمون به شما دستور داده می شود تا درامی تبلیغاتی ــ موزیکال در مورد نامزدی آغای هاشمی رفسنجانی تهیه و تنظیم نمایید و سعی کنید از این فیلمنامه نتیجه ای اخلاقی عاید تماشاچیان بشود .

سناریوی تبلیغاتی برای پخش در تمام شبکه های تلویزیونی کابلی ، قپانی و باتونی
در یک سالن بزرگ علی اکبر هاشمی رفسنجانی دور یک میز، راست ِ روی جد بزرگوارش چنگیزخان مغول نشسته و با او تخته نرد بازی می کند . روی دیوار تصاویری قاب شده از بشردوستانی چون " رفیق استالین" ،
" نرون " ، " آدولف هیتلر " ، " کالیگولا " و " محمد ابن عبد الله " دیده می شود . چند آدم خاطی ، در حالیکه کلاه بوقی سرشان گذاشته اند کنج دیوار ایستاده اند و دو دست و یک پایشان را بالا گرفته اند . عموی مهربان آغای هاشمی یعنی تیمورخان لنگ ، خط کش به دست در سالن می شلد و گهگاه ضربه ای محکم حواله ی ِ مخالفان می کند . حالت عطسه به چنگیز خان دست می دهد . با بی نزاکتی ، هلفتی توی صورت هاشمی عطسه می کند . عمامه ی هاشمی به عقب پرتاب می شود و کرک های صورتش آکاردئونی می شود . هاشمی گریه اش می گیرد: "از وقتی به دنیا آمدم تحت ستم بودم . کاش می شد برای رفع ستم ، کاری کرد !"

هاشمی در یک اتاق فکسنی بر روی زیلو نشسته است . بیرون صدای رعد و برق شنیده می شود و باران در حال باریدن است .سقف اتاق ترک دارد و آغای هاشمی تا می توانسته ظرف و ظروف زیرچکه های آب گذاشته . هربه چندی هم ظرف ها را بر می دارد و آبشان را توی ِ آفتابه ای که گوشه ی ِ اتاق است خالی می کند . در می زنند . هاشمی در اتاق را باز می کند . چند روزنامه نویس ِ به حراج رفته و تعدادی هنر مند ِ در خماری مانده به همراه شماری آدم از همه جا بی خبر،مثل موش آب کشیده می آیند توی اتاق . دست به دامن هاشمی می شوند و از او تمنا می کنند برای این که منبعد آزادی بیان ادامه پیدا کند ، سیر نزولی تورم شتاب بیشتری بگیرد ،ساخت و ساز های ِ ضروری کشور کاهش نیابد ، پول نفت در جاهای درست خرج شود، کسی جرات اختلاص به خودش ندهد، کارمندان و کارگران همچون بیست و هفت سال ِ گذشته در آسایش و آرامش کامل زندگی کنند، ایرانیان در جهان خوشنام تر شوند و اتوبوس های کمتری توی دره بیفتند لطف کند و نامزدی ریاست جمهوری را قبول کند . هاشمی عبایش را روی صورتش می کشد و ابا می کند . روزنامه چی ها و هنرمند ها به دست و پا می افتند . حتا یکیشان می خواهد با دستمال یزدی خودش را دار بزند . هاشمی باز هم عشوه می آید تا این که پیرزنی خودش را به پای آغای هاشمی می اندازد و در همان حین دندان دستی اش به روی زمین می افتد .هاشمی دندان دستی را که هنوز باز و بسته می شود و التماس می کند به دست می گیرد . جماعت یک قدم عقب می روند ... هاشمی : " به خدا قسم که ارزش قدرت و مقام دنیوی برای من از این دندان دستی هم کمتر است . اما حالا که شما این تکلیف الهی را بر دوش من می گذارید به خاطر خدا ، انقلاب ، امام ، و به خاطر این پیرزن قبول می کنم ." همه از خوشحالی بالا و پایین می پرند و روی تصاویر آهنگ " یک نفر می یاد که من منتظر دیدنشم " پخش می شود .

مکان: زندان اوین ... زمان : نامعلوم ... هاشمی رفسنجانی همراه با چند پاسدار نتربوق، وارد یک سلول تاریک می شود . انتهای سلول بازجوها ، زیر نور شدید مشغول شکنجه کردن یک زندانی هستند . آغای هاشمی یک عینک دودی بزرگ به چشم می زند :" طاقت ندارم رنج دیگران را مشاهده کنم . مردم به من رای بدهید ." پاسداران به اتفاق هوار می کشند : " زندانی سیاسی آزاد باید گردد . " آهنگ" یار دبستانی" پخش می شود .

هاشمی رفسنجانی سکان یک لنچ بزرگ را در دست گرفته . لنچ بر پهنه ی آبی ِ دریا به سرعت در حال حرکت است . رفسنجانی با خوشحالی آواز می خواند : بیا با هم بریم سفر دبی دبی ...در همان حال به دریا نگاه می کند و برای کوسه های خلیج فارس دست تکان می دهد بالای سرش عکس امام زمان را چسبانده است . عقب کشتی هم عبارت " بیمه ی ِ ابوالفضل " نقش بسته است . کشتی کوچک به ساحل نزدیک می شود و پهلو می گیرد . کنار ساحل یک مشت عربِ دشداشه پوش صف کشیده اند و با چیزشان که به اندازه ی ِ زمزم ِ خانواده است بازی می کنند در این هنگام تعداد زیادی زن و دختر ازلنچ پیاده می شوند . عرب ها هلهله می کنند . هرکدام یکی از دختر ها را بغل می کنند و دسته جمعی آهنگ ِ " قبول ، قبول " را می خوانند . آغای هاشمی پیروزمندانه سر خر را کج می کند و بر می گردد .سکان در دست رو به دوربین می کند :" ایجاد اشتغال می کنم به من رای بدهید" ... در راه بازگشت دوباره کوسه ها را می بیند . جالب این که کوسه ها مانتو و روسری به تن دارند . هاشمی با عبا و عمامه وسط آب شیرجه می زند و شلپ ــ شولوپ می کند : این هم از ورزش خواهران ...ما واقعا فداکاری کردیم ...به خاطر شما مردم خودمان را در این شرایط خوفناک اندا ختیم ... ترانه ی : هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی ، به گوش می رسد .

عفت خانم ، منزل آغای هاشمی دارد توی حیاط ،آبغوره می گیرد . سردار سازندگی هم با لباس تمام رسمی به او کمک می کند .دور و بر تعدادی خبرنگار منتظر ایستاده اند تا به نوبت از هاشمی سوالاتشان را بپرسند . هاشمی همین طور که آبغوره می گیرد به سوالات خبرنگاران جواب می دهد . عفت هم بادیگارد اوست .
خبرنگارعینکی : آقای هاشمی ! بعضی منتقدان می گویند سدهایی که شما ساخته اید چون در محل مناسب بنا نشده به اندازه ی کافی آب نمی گیرد نظر شما چیست ؟
هاشمی : به جان امام دروغ می گویند . این حرف ها را کسانی می زنند که با من خصومت شخصی دارند . من شنیدم بعضی آقایان مراجع و آیات عظام وقتی شنیدند من می خواهم تعداد زیادی سد در کشور بسازم گفتند این سد ها ممکن است سدی در راه ظهور آقا امام زمان باشد و آقا نتواند لشکرش را به سادگی عبور دهد . بنابراین من را زیر فشار گذاشتند که سد ها را نسازم . وقتی با آنها صحبت کردم و قول دادم یک اتوبان چهار بانده برای عبور و مرور سیصد و سیزده نفر سپاهیان ولی عصر بسازم آقایان دست به دعا برداشتند و نماز باران خواندند . من گفتم آقایان یک قانون علمی می گوید : " با دعای گربه کوره بارون نمی یاد . " بنا براین شما سعی کنید بودجه ای از مجلس بگیرید تا من بتوانم از خارج ابرهای باران زا وارد کنم . چون مملکت ما یک سرزمین کم باران است . وقتی بودجه را از مجلس گرفتیم غربی ها شیطنت کردند و ما با تحریم مواجه شدیم . ما هم مجبور شدیم از طریق یک کشور ثالث یعنی عربستان سعودی ، ابرها را خریداری کنیم و با غربی ها وارد معامله شویم . همچنین قرار شد مقداری از کار غنی سازی ابرهای باران زا در صحاری عربستان انجام شود .
خبرنگارعینکی : آیا احتمال نمی دادید فناوری عقب مانده ی عربستان روی فرایند غنی سازی تاثیر منفی بگذارد ؟
هاشمی : اول این نگرانی را داشتیم ، اما بعد که فهمیدیم عربستان به ژاپن محصولات پتروشیمی صادر می کند خیالمان راحت شد ... خلاصه ما با زحمت زیاد و با قرار دادن چند واسطه مقدار قابل توجهی و در تناژ بالا ابر خریدیم اما به خاطر برخی تنگ نظری ها اجازه ی ورود کالا را به ما ندادند و محصولات را پشت مرز در قرنطینه نگه داشتند تا روی آنها آزمایش ایدز و هپاتیت انجام دهند .آنقدر هم کارشان طول کشید که خاصیت باران زایی ِ ابرها از بین رفت . درنتیجه سدهای ما امروز از آب خالیست و در این ماجرا مردم و انقلاب متضرر شدند .
همان خبرنگار : این آزمایش ها را که روی فرآورده های خونی انجام می دهند ...
هاشمی : بله . در دوره ی مسوولیت من چند بار از اروپا بنا بر مصلحت خون وارد کردیم . قسمشان هم داده بودیم که خون ها باید سالم باشند . وقتی کیسه ها وارد قرنطینه ی خودمان شد کسانی که با من خصومت شخصی دارند و چشم ندارند موفقیت های دولت سازندگی را ببینند ، خون ها را آلوده کردند تا دولت و مرکز بیماری های خاص را به سوء استفاده و بی کفایتی متهم کنند . البته این افراد از گذشته با انقلاب و با امام مسئله داشتند و استدلالشان هم این بود که امام وقتی از پاریس آمد همه جا را آلوده کرد پس این خون هم که از پاریس آمده باید همه جا را آلوده کند .
خبرنگار خارجی : آقای هاشمی ! اگر به ریاست جمهوری انتخاب شوید چه برخوردی با غرب در پیش می گیرید ؟
آغای هاشمی : ما همیشه نسبت به غربی ها حسن نیت داشته ایم . این حسن نیت از دوره ی مادها تا امروز بی سابقه بوده است . برای اثباتش هم دلار را از هفت تومان به هفتصد تومان رساندیم که واقعا اقدام سختی بود . به هر حال اگر مردم به من رای بدهند و من رییس جمهور بشوم ، شما هم پشتیبانی کنید فکر می کنم جا برای نشان دادن ِ حسن نیت ِ بیشتر وجود دارد .
خبرنگار ریشو : برای چینی ها چه تنبیهی در نظر گرفته اید ؟ شنیده ایم که آنها به شما گفته اند " لُپ چون کون" و این به ملت ایران خیلی برخورد ...
هاشمی : ما دنبال انتقام جویی های شخصی نیستیم . دین ما هم به ما چنین اجازه ای نداده . البته واضح است که برای استیفای حقوق ملت اقدام می کنیم و از حق الناس نمی گذریم . بنابراین قرار شده اگر مردم من را به خدمتگزاری ِ خودشان انتخاب کنند آقا محسن را بفرستم تا به عنوان غنیمت از چینی ها تکنولوژی هسته ای خریداری کند . پیش نویس قرار داد هم در جیب قبای ماست . همچنین چینی ها به خدای متعال قسم خورده اند که تا سی سال آینده تمام مصوباتی را که در سازمان ملل علیه جمهوری اسلامی صادر می شود وتو کنند .
خبرنگاری دیگر : آیت الله هاشمی ! مخالفان می گویند که شما به پدرسالاری معتقدید و مردم را صغیر و نابالغ می دانید آیا این حقیقت دارد ؟
هاشمی : این هم یکی از آن تهمت های ناجوانمردانه است . ما از اماممان یاد گرفته ایم که مردم را ارباب خودمان بدانیم . نه تنها مردم ایران را که حتا مردم کشورهای دیگر را . برای همین هم بود که در سال های جنگ ، وقتی ما دشمن را از خاکمان بیرون کردیم ، خدمت امام رسیدیم و از ایشان برای ادامه ی ِ جنگ کسب تکلیف کردیم . امام گفتند اگر می خواهید داخل خاک عراق بشوید جاهایی را انتخاب کنید که یا مردم در آن جا ها نباشند یا کم باشند ما هم نیروهایمان را به بیابان ها و اطراف باتلاق ها و لب دره ها بردیم و برای همین پیروزی ما در جنگ اندکی بیشتر طول کشید .

خبرنگار سبیلو : چرا به وزارت اطلاعات مجوز فعالیت اقتصادی دادید ؟
هاشمی : من معتقدم افراد وقتی بیکار نباشند و سرشان گرم ِ پول در آوردن باشد دنبال منکرات نمی روند . در تعالیم اسلامی هم داریم که کاسب حبیب خداست .
خبرنگار آس و پاس : آقای هاشمی ، ممکن است بفرمایید که چرا طرح بیمه ی بیکاری فراگیر نشد و به طور نیمه کاره رها شد ؟
هاشمی : این یکی از زیباترین کارهایی بود که قرار بود دولت من انجام بدهد . حقیقت این است که طرح مذکور دو مرحله داشت . همان طور که می دانید ما تا تعداد قابل توجهی بیکار نداشته باشیم نمی توانیم طرح بیمه ی بیکاری را به صورت فراگیر اجرا کنیم . دولت من قرار بود در مرحله ی اول تعداد بیکاران را به سقف مورد نیاز برساند و در فاز دوم تمام بیکاران را زیر پوشش بیمه قرار دهد . متاسفانه به دلیل بعضی مشکلات طرح طبق زمان بندی مشخص پیش نرفت و فقط در فاز اول باموفقیت اجرا شد . حالا اگر مردم ما را انتخاب کنند که طرح را به صورت تمام و کمال اجرا می کنیم اگر نه ادامه ی ِ روند موقیت آمیز ِ فاز اول از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام قابل پی گیری است .
خبرنگار دراز : ببخشید ... بعضی از کارشناسان معتقدند مجمع تشخیص مصلحت نظام یک نهاد موازی با مجلس و قوه ی مجریه است و معتقدند وجودش الزام عقلی ندارد . شما چگونه وجود این نهاد را توجیه می کنید ؟
هاشمی : اگر عقل توی کله شان بود این حرف را نمی زدند . ( می خندد و پشت سرش خبرنگاران برای این که از قافله عقب نیفتند ریسه می روند ) ... همان طور که می دانید " تشخیص" یعنی چیزی که ته ِ آن خیس است و نام دیگر" کشتی " است . کشتی هم قطار نیست که روی ریل های موازی حرکت کند . پس نمی شود تهمت موازی بودن به آن بست .به طور مختصر مجمع تشخیص، نظام را از میان امواج بحران عبور می دهد و شان آن هم از مجلس و هم از قوه ی مجریه بالاتر است . من به کارشناسان توصیه می کنم که اگر بحثی را مطرح می کنند به سراغ اعداد و ارقام واقعی بروند چون ملت ما خیلی فهیم هستند و دوغ را از دوشاب تشخیص می دهند .
خبرنگار دراز : در این صورت ... جسارتا ... شما چرا خودتان را نامزد ریاست جمهوری کردید در حالیکه به قول
خاتمی، رییس جمهور در ایران صرفا تدارکات چی نظام است ؟
سردار سازندگی : ( متفکرانه سرش را پایین می اندازد و پس از چندی سر بلند می کند ) هر گلی یه بویی داره !
خبرنگار کچل : ( عجولانه ) آقای هاشمی با عرض معذرت ...منتقدان شما می گویند سیاست ِ آزاد کردن اقتصاد در زمان شما وبرنامه ی توسعه به تولید محصولات استراتژیک ختم نشد ...
هاشمی ( توی حرف خبرنگار می پرد ) دست نگه دارید ... این منتقدان که شما می گویید خودشان هیچ طرح و برنامه ای ندارند در ضمن از مفهوم محصولات استراتژیک هم یک تعبیر بسیار سطحی بلدند . آنها فکر می کنند اقلام استراتژیک فقط محدود می شود به غله و علوفه ی دام . در حالیکه در دولت من ریزترین ، عمیق ترین ودر عین حال احساسی ترین جنبه های زندگی مردم دیده شده بود . در مورد مسائل کلان کشور نمی شود به این آسانی نظر داد . وقتی نیمی از جمعیت کشور ما را زنان تشکیل می دهند ماتیک و رژلب می شود جزو محصولات استراتژیک . چون خانم های ما به این چیزها علاقه دارند و اگر شوهرانشان برایشان تهیه نکنند در خانواده ها جنگ و جدال درست می شود ، آن وقت آمار طلاق بالا می رود و نا هنجاری درجامعه زیاد می شود . یا مثلا دوره ای که ما در آن زندگی می کنیم دوره ی فرزند سالاری است . ما اگر به تولید پفک نمکی بها ندهیم و تولید کننده اش را تشویق نکنیم و به او از صندوق بانک جهانی وام ندهیم معلوم نیست نسل های آینده ی ِ ما فردا با چه عقده ها و خسارت هایی پا به عرصه ی ِ تلاش و سازندگی می گذارد . این ها محصولات استراتژیک....
خبرنگار کچل: ( حرف هاشمی را قطع می کند ) ببخشید آن ها می گویند اصلاح ساختار دولت را باید مد نظر ...
هاشمی :( اجازه نمی دهد کچل حرفش را تمام کند ) شما برنامه بدهید، به مردم هم بگویید به من رای بدهند و بدانید که هاشمی ِ دوهزار و پنج با بقیه مدل های هاشمی فرق دارد .


خبرنگار کچل : نظرتان در باره ی خصوصی سازی ...
هاشمی: ( نیمه شوخی ، نیمه جدی ) آقا شما که ما را کچل کردی !
همه می خندند . عفت چشم غره ای به خبرنگار کچل می رود و او هم حساب کار خودش را می کند .
خبرنگار چادری : جناب آقای هاشمی .. می دانم که سوالات دوستان شما راخسته کرده . من سوالی ندارم .فقط می خواستم به عنوان حسن ختام جلسه یک بیت شعر برایمان بخوانید که بیشترین تاثیر را روی شما گذاشته .
آغای هاشمی : آن مان نواران دو دو اسکاچی آن و مان و ک َ لا چی
همه کف می زنند .

هاشمی پشت یک دوربین تلسکوپی بزرگ ایستاده است . دوربین را می چرخاند و این ور و آن ور را زیر نظر می گیرد . ما تصویرهای توی دوربین را می بینیم . در جاهای مختلف بیابان ، پای کوه ، نزدیک شهر ، تعداد زیادی کارگر مشغول کندن زمین هستند ... صدای هاشمی روی تصاویر: ... همه جای ایران متروی من است ...متروی سراسری می سازم . اگر هم غربی ها شیطنت کردند و به ما تکنولوژی ندادند زمین های شخم خورده برای کشاورزی بسیار مناسب است ....( از این جا به بعد به دلیل سهل انگاری کارگردان و حواس پرتی فیلمبردار دوربین روشن مانده و تصاویری غیر لازم ضبط شده است . شما می توانید این بخش ِ بی سر و ته را که جزو اوتی های فیلم است و با دور تند نشان داده می شود، نادیده بگیرید یا مثل بسیاری از وقایع بی اهمیت ِ سیاسی ــ اجتماعی فراموش کنید ... هاشمی رفسنجانی را می بینیم که می رود و از عواملش اشیاء عتیقه ای که کارگران در حفاری پیدا کرده اند می گیرد . ناگهان سپاه " جیش الشرق " با چفیه بند های فلسطینی هجوم می آورند و کارگران را به رگبار می بندند . هاشمی آن دسته ازقاچاقچیان را که حق و حساب پرداخت نکرده اند به زندان می فرستد و بقیه را دنبال ماموریت جدید گسیل می کند . دانشجوها در خیابان پلاکارد های اعتراض در دست دارند و خواهان سرنگونی حکومتند . نعش زنان تن فروش زیر پل ها، توی رودخانه ها و کنار جاده ها پیدا می شود . زندان های تازه اجداث می شود .چند جوان در خیابان شلاق می خورند . کوپن فروش ها و دلال ها ، شهر ها را پر می کنند . زمین های کشاورزی بی آب و آدم مانده اند . در جاده ها دم به دم تصادف می شود . کارتن خواب ها در هوای سرد شب ، یخ می زنند . آخوند ها دور منقل تریاک نشسته اند و رقص زنان برهنه را تماشا می کنند . دست یک مجرم قطع می شود . چند خانواده در اتاقی نیمه ویران زندگی می کنند . لباس شخصی ها تظاهرات مردم را به خاک و خون می کشند . پسر بچه ها توی جوی لای و لجن شنا می کنند . از خائنان و دشمنان مردم مجسمه می سازند . توی خیابان ، گدایان مثل مور و ملخ می لولند . چشم یک نفر با حکم قصاص در آورده می شود . معتادان پای دیوار چرت می زنند و خودشان را کثیف می کنند . خیابان های شهر پر از ماشین های وارداتی است . در سلول های تاریک ، زندانیان شکنجه می شوند . در پارک عده ای جوان نشسته اند و حشیش می کشند . ریل های راه آهن تا چشم کار می کند خالی از قطار است . نویسنده ای را در خیابان با کارد می کشند . کارخانه ها پفک نمکی و چیپس و پاستیل می سازند . ملخ ها به جان گندمزار ها می افتند و شته ها به جان باغ ها . پدری کلیه اش را می فروشد . در میدان شهر چند نفر را با جرثقیل بالا می کشند . روستا ها خالی و ویران است . یک مجروح شیمیایی روی تخت بیمارستان جان می کند . هواپیمایی به کوه می خورد . پاسدارها دختران زیبا و شیک پوش را کتک می زنند و به زور سوار مینی بوس می کنند . بازاریان کنار انبارهای کالا نماز جماعت می خوانند . گشت های مسلح صندوق عقب ماشین ها را بازرسی می کنند . یک زن، بچه ی سقط شده اش را در جوی آب می اندازد . یک کتاب فروشی آتش می گیرد و ...

پایان ؟؟؟
سرانگشت

۱۳۸۴ مرداد ۲۴, دوشنبه

گاو

فرازی ازبیانات امام خمینی در اهمیت سینما و تایید فیلم " گاو" و گاو بودن

بسم الله الرحمن الرحیم . ما با سینما مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم . سینما گاو است و گاو سینما است . سینما اگر گاو باشد خوب است برای اسلام . همان طور که اقتصاد خر است و همین طور که خر اقتصاد است . و اقتصاد مال خر است و ما ل خر بزرگ است . لکن اسلام از ما ل خر هم بزرگتر است . کذا هرچه دارید شما از اسلام دارید شما . لکن محمد رضای ملعون که به اسلام سیلی زد آن بدبخت نمی فهمید که اسلام سیلی می زند به او . و اسلام سیلی زد به او . اسلام ما ل همه است . پس اسلام را آبیاری کنید با هم . اسلام مال یک اشخاصی که ازاسلام بریده اند و ادعای فهم و شعور کرده اند نبوده است هیچ وقت . اسلام مال فعله است ،اسلام ما ل زارع است ، مال مدرس است . اسلام مال من است ما ل تو است . اگر شک داری سرت را پایین بینداز و خوب مشاهده کن. پس حفظ کنید این اسلام را و بلند کنید این نهضت را . اگر این نهضت را بلند نکنید شما این نهضت خودش کما هو حقه بلند نمی شود و می خوابد این نهضت عند المطا لبه . ان شا الله که خداوند تبارک و تعالی همه ً شما آقایان را بکند با تاییدات خودش موفق . و السلام و علیکم و رحمه الله و برکاته .
سر انگشت

۱۳۸۴ خرداد ۲۱, شنبه

انتچاپات

انتچاپات ریاست جمهوری حکومت اسهالی ( اسلامی) را تحریم کنیم .

انتچاپات

هــشــــــت ســر جــانـــــــــور بی مــقــــــــــــدار
خـواسـتــــــــــاران ریـــاســــــــت گــشـــتــنــــــد


بـهــــــــــر خـــشـنــــــــــودی ایــــــــران خــــواران
نــام خـــــود را بـــه لـجـــــــــــن آغـــشـتــنــــــــد


چـون کـــــه بـی شـــک هـمــگـی مـی دانـنــــــــد
پـوچ و بـی مـصـــــرف و هـفـــــت الهـشـتــنـــــــد


بـا چنــیــــــــن مکـتــــــــــب و بــا ایـــن قانـــــــون
مهــــــــره ای سوخــتــــــــــــه و پُر نـشتـنـــــــــد


آدمـک هــــــــای سـر جـــــــــــا لیـــــزنــــــــــــــد
چــارپـایـــــــــــان رهـــــــــــــا در دشتـنــــــــــــــــد


دســـت بـالا پـس از ایــــــــــن خــوش رقـصــــــی
مـوقــع ریــــــــــدن رهبــــــــــــــر تـشتـنــــــــــــد !






سخنی با کاندیدا ها

نهـایـــــت ندارد جـنــــــــــــــــون شـمـــــــــــــــــــا
ولـی در نـگیــــــــــــرد فســــــون شـمــــــــــــــا


چــو بـا دشمـنــــــان وطــــن ســاخـتـیــــــــــــــــد
سـر انگـشـت ملـــت بـه کــــــــون شـمــــــــــــا










ما

مـا قاطــی ِ نـمایـــش رهبــــــــر نـمی شـــــویـم
یـک بـار خــر شـدیـــم و دگــر خــر نمی شــــویـم


در بـاغ وحــش مکتـــــب اســـــــلام راستـیــــــــن
بـوزینـه ی ِ سلیـطـــه و انـتــــــــــر نمی شــــویـم


• وقـتــی خــروس لاری اســلام شیـــره ای ســت
• با خوردنــش ز پیــش قــــوی تـــــر نمی شــــویـم


قـالــیـچـــه را بـه زیـر عــــــــدو وا نمی کنـیــــــــم
قـربـانـی ِ مـصــالــــــح اکـبـــــــــــر نمی شــــویـم


بـا پـای خویـش جــانــــب مـسلـــخ نمی رویـــــــم
در زنـدگـی مـعیـــــن ستـمـگـــــــر نمی شـــــویـم


از احـمــــــــد و نــــــــژاد پـلیـــــــدش مکـدریـــــــم
بـر جانـشـان جــز آتـش و تنـــــــــدر نمی شــــویـم


مهـــــــر علـــــــی مـصـیـبـــــــت تـاریــــــخ مـا بـود
بــا آل او رفـیــــــــــــــــــــق و بـرادر نمی شــــویـم


کـروبیــــــــان رضــــــــا به مـدارا نمی دهـنــــــــــد
ما نیــز بیـش از ایـن همــه منتـــــــر نمی شــــویـم



خواهـان سر بلنـدی ایـــــــــــــران و مـردمـیــــــــم
بر این اســــــــاس بـرده و نـوکــــــــر نمی شــــویـم


از بیخ و بـن تمامت اســـلام کـنــــــــده بـــــــــــــاد
درس دگــــــر هـر آیــنـــــــــــه از بــر نمی شــــویـم



" سر انگشت "

* ازبیت سوم تا هشتم به ترتیب به نام کاندیداها، لاریجانی، قالیباف، رفسنجانی، معین، احمدی نژاد، مهرعلیزاده،کروبی و رضایی به طور ضمنی اشاره شده است .


۱۳۸۴ خرداد ۱۱, چهارشنبه

شما هم می توانید " شاه " بشوید !

همیشه وقتی ملتی به ته خط می رسد، اعتبارش را از دست می دهد ، زهوارش در می رود و دچار سرگیجه می شود، شروع می کند به انجام کارهای بی سر و ته و خلاصه این که می زند به سیم آخر .

این لنگ و لگدانداختن ها در تاریخ هم سابقه دارد.مثلا وقتی کک به تنبان قوم بنی اسراییل افتاده بود ومستعمره ی رومی ها شده بود ،هرخروسخوان یک سر پیغمبر از زمین سبز می شد و هوار برمی داشت که : آی مردم ! من آنم که موسا بُوَد شارلاتان ! بدانید و آگاه باشید که دیشب خداوند استامپ به دست آنقدربه دنبال من دوید تا بالاخره موفق شد بعد از کلی بالا و پایین کردن و خواهش و تمنا ، مُهرپیغمبری اش را بر من بکوبد . البته از من نخواهید جای ِ مهر را به شما نشان بدهم زیرا خداوند آن را یک جای بدی زده که باعث خجالت است . اما ادعایم را قبول کنید . من از طرف خدا انتخاب شده ام تا شما را از این دبنگوزی نجات بدهم . ای قوم برگزیده که من برگزیده ی ِ شما هستم ! به پیام آور خدا ایمان بیاورید... من منجی شما هستم ... من منجی شما هستم ... من منجی خودم.. ( ببخشید ) ...شما هستم . .. گردش چرخ ادامه داشت و امپراتوری روم این وضعیت را تخم خودش هم حساب نمی کرد و در عوض نجاری عیسا نام را گماشته بود تا برای مهم جلوه دادن ِ پیغمبران برایشان صلیب مجازات بسازد. بدین ترتیب هرروز چندین پیامبر بر بالای صلیب های جناب عیسا ریق ِ رحمت را سر می کشیدند . روزها گذشت و گذشت تا این که عیسا از تیر و تخته بازی خسته شد و هوس پیغمبر بازی به سرش زد . رومی ها نیز او را گرفتند و به صلیب کشیدند . منتها چون عیسا سابقه خوش خدمتی داشت توانست پایش را از گلیم ِ پیامبری بیرون بگذارد و به مرتبه ی خدایی برسد .

همان طور که می دانید پیغمبر بازی و پیغمبر سازی عادت ماهانه ی ِ قوم سامی است .این قوم ِ
مبارک اثر، از هرپشکلی منار و از هرنطفه ای خیار می سازند و به جان ملت های دیگر می افتند . همچنان که اسلام عزیزشان هزار و چهار صد سال است روزگاری به ما داده که اگر روی نان بریزی و جلوی سگ بیندازی به انجمن حمایت از حیوانات عارض می شود . همان اسلام عزیز و کاملی که اگر یک روز تصمیم بگیری خودت را اخته کنی باید هشتاد درصدش را دور بریزی و با بقیه اش هم فقط می توانی تونل وحشت بسازی. تونل وحشتی که یکطرفه است و ایستگاه آخرینش " بیت الخلا " .
بگذریم... که این اشاره ی ِ کوتاه، تنها کفچه ای بود از مطبخ و شعله ای بود از دوزخ . * آفتاب پرست وقتی زرد می کند به رنگ محیط در می آید، گربه وقتی هوا را پس می بیند پف می کند، قاطرموقعی که در سه کنج می افتد جفتک پرانی می کند، قوم سامی وقتی به پیسی می خورد پیغمبر علم می کند وما ایرانیان هنگامی که به ته دنیا می رسیم " شاه بازی " مان می گیرد . شاه بازی آن هم چه شاه بازی . با آب و تاب فراوان و احترامات فایقه . قدیم تر ها البته تکلیف آدم روشن بود همین که اوضاع بلبشو می شد صبح آنهایی که زودتر از خواب بلند می شدند اول دستی به سبیل خون چکان می کشیدند بعد لنگ و قطیفه شان را بر سر چوب می بستند و ادعای پادشاهی می کردند هرکدام هم به اندازه ی وسعشان چند تایی مزدور و باج بگیر اجیر می کردند تا سایه ی ِ خداوند را برروی زمین بگسترانند . همین که سایه ی خدا ورم می کرد و آماده ی گسترانیدن می شد مدعیان دلسوز، ماهیتابه ی عدالت را که پر از روغن داغ بود بر می داشتند و به سراغ گرسنگان می آمدند . یعنی عین مور و ملخ به شهر ها و آبادی ها سرازیر می شدند و آشی برای ما می پختند که یک وجب روغن رویش چشمک می زد. به قول شاعر " چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار " . با ملاقه توی سرمان می زدند، با چنگال چشمانمان را در می آوردند و با دسته ی ِ گوشتکوب بعضی کارهای دیگر با ما می کردند تا مطمئن می شدیم که دست غذا و قدر نجات دهنده ای برای ما فرستاده است . نتیجه ی این اطمینان ، همراه با قبول این واقعیت که در شهر کوران آدم یک چشم پادشاست باعث می شد تا سلطانی کوفته شامی برایمان انتخابانیده ( و شاید هم انتچاپانیده ) شود . بعد از این انتچاپات سراسری ، ملت که یک چیز بی ارزش یعنی سوی چشمانش را از دست داده بود و در عوض یک چیز با ارزش یعنی سایه ی خداوند را به دست آورده بود سجده ی شکر به جای می آورد و چشم انتظار می ماند تا مدعی بعدی بیاید و گوشهایش را نیز ببُرد .
البته همه ی این قصه ها مربوط به دوران قدیم است . مربوط به آن روزها که اسبی بود و سواری بود و غباری . حالا که جای اسب را زانتیا گرفته و جای سوار را حاجی آقا و جای غبار را مونو اکسید کربن ، بایدحقه باز تر و با کلاس تر از گذشته بود . امروز دیگر دلشوره ی ِ پیدا شدن ِ سحر خیزان ِ خون آشام، توهم بی جایی ست . چرا که اسلام عزیز و جمهوری اسلامی چنان شب تاریک و بی فردایی بر سر نوشت ما جاری کرده که واژه هایی مثل " زود خوابی " و " سحر خیزی " را فقط باید در کتاب های خمیر شده ی ِ وزارت ارشاد جست و جو کرد . . اصولا وقتی صبحی در کار نباشد صبح خیزانی هم پیدا نمی شوند تا با سودای بر تخت نشستن، دیگران را بنوازند و بگدازند . اما خب زیاد بدبین هم نباید بود. به قول شاعر " در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است " در این روزگار بردار و ورمال هم پیدا می شوند نجات دهندگانی که به خاطر گل ِ روی ِ ما حاضرند
خودشان را فدا کنند و منصب پادشاهی را بپذیرند . یعنی با استفاده از نور پروژکتور وساعت شماطه دار، صبح گلخانه ای بسازند و با تقدیم چند دهن دره نشان بدهند که بامداد است و بیدارند . می پرسید چطور؟ کافیست چند روزی به برنامه های ماهواره ای که از آن سوی مرز ( شاید هم این سوی مرز ) پخش می شود توجه کنید تا همه چیز دستگیرتان بشود . روی صفحه ی تلویزیون همه جور آدمیزاد می بینید که مدعی اند درست تا سه ماه و دوازده روز و پنج ساعت و نوزده دقیقه و چهل و پنج ثانیه ی دیگر یا اگر نشد تا هفت ماه و سی و سه ساعت و شش ثانیه و دو دهم ثانیه ی بعد و باز هم اگر نشد تا یازده ماه و سیزده روز و هفده ساعت و ... رژیم آخوندی را سرنگون خواهند کرد و سلسله ی پادشاهی شان را تشکیل خواهند داد . یک سلسله ی ِ تاریخی ِ مهار نشدنی که از یک طرف به نانوتکنولوژی و جنگ ستارگان می رسد و از طرف دیگر سر از غار انسان های اولیه در می آورد . داشتم فکر می کردم وقتی در قرن بیستم می شد از طریق ماه " امام " شد، چرا در قرن بیست و یکم نشود از راه ماهواره " پادشاه " شد ؟ شما را به خدا ماهواره اُملی تر است یا ماه ؟ پادشاه عقب مانده تر است یا امام ؟ پس مدعیان رسانه ای زیاد هم به خطا نرفته اند . دندان های روزگار را شمرده اند که چنین عرض اندام می کنند . در این صورت من و شما چرا بی کار نشسته ایم ؟ مگر ما شش انگشتیم یا این که کم و کسری داریم که نتوانیم از این نمد برای خودمان کلاهی بدوزیم ؟ مگر آن ها که در این تلویزیون و آن تلویزیون ادعای پادشاهی می کنند چه تخم دوزرده ای می کنند که ما از گذاشتن آن عاجزیم ؟ اگر فردا یکی از همین ها پادشاه شد ، شمایی که بی خیال نشسته اید و خودتان را
می خارانید ، پشت دستتان نمی زنید ؟ از چرخ نیلوفری و بخت کون خری به عالم و آدم شکایت نمی کنید ؟ پس بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است . تا تنور داغ است نان را بچسبانید . راستش را بخواهید بنده که " سر انگشت " هستم با یک حساب سر انگشتی دوازده توصیه را برای دستیابی به هدف پیدا کرده ام . بقیه اش به عهده ی خودتان . بنا براین همگی با هم دست در دست هم پیش به سوی تنور... ببخشید ... پادشاهی !

دوازده روش ِ بی برو برگرد برای رسیدن به پادشاهی

1ــ اولین چیزی که باید به آن ایمان بیاورید این است که " شما می توانید " . شما تافته ای هستید جدا بافته . شما نظر کرده اید و به تان عنایات خاصی می شود . همای سعادت بالای سرتان در پرواز است . فقط کافیست دستتان را دراز کنید ( اگر هم مثل سید علی خامنه ای دست ندارید زبانتان را دراز کنید ) تا تاج پادشاهی نصیبتان شود .

2ــ از قدیم گفته اند : " سنگ مفت ، گنجشک مفت " . صورت جدید این مثل می گوید : خاک میهن مفت جان ملت مفت . ( این چه " صورت جدید" ی است ؟ مگر تا حالا اینجور نبوده ؟) بر این پایه شما فقط کار خودتان را بکنید . نمی خواهد به عواقب کار فکر کنید . دست بالا این که هزاران نفر کشته می شوند و کشورتان هم تجزیه می شود . فدای تار مویتان . قبل از شما هم خیلی ها از این کارها کرده اند . مهم این است که شما در یک مسابقه ی بخت آزمایی شرکت کرده اید . حالا بلیت تان نبرده ؟ چهاشنبه ی ِ بعدی خدا بزرگ است .

3ــ اولین جایی که باید پیدا کنید محل فیلمبرداری است . یک اتاق ِ گوگولی مگولی با یک میز و یک تلفن و پرچم و تعدادی کتاب برای شما کفایت می کند . اگر کتاب ندارید، جعبه های پیتزا که دارید . آنها را به شکل کتاب در آورید . اتاق هم ندارید خیالی نیست . می توانید از زیرزمین یا خرپشته ی خانه تان به عنوان کاخ فرماندهی استفاده کنید . البته اگر سلیقه به خرج دهید و دبلیو . سی را انتخاب کنید سازمان ملل و مجامع جهانی به دلیل تسلط بر زبان خارجی بهای بیشتری به شما می دهند .

4 ــ برای تصویربرداری از خودتان یک دوربین بخرید . اما از آن جا که دوربین های جدید و دیجیتالی تصویر واقعی شما را برمی دارد و شما هیچ نیازی به واقعیت ندارید بکوشید تا دوربین برادران لومی یررا پیدا کنید . خاصیت دوربین های اولیه این است که می توان با کمک سایه سازی و نورپردازی ابعاد وجودی عظیم تری برای خود ساخت .

5 ــ حالا وقتش رسیده که شما جلوی دوربین قرار بگیرید . سر و وضعتان که مرتب است ؟ عیبی ندارد ... قدیمی ها به غلط فکر می کردند سنگ بزرگ علامت نزدن است . اما امروزه ثابت شده سنگ بزرگ نه تنها علامت زدن است بلکه علامت له کردن نیز هست . از لحظه ای که جلوی دوربین می نشینید خودتان را صاحب تمام دانش ها و کرامات نشان دهید . توجه داشته باشید که بدون کرامت کاری در این مملکت پیش نمی رود . ادعاهای گنده گنده بکنید . آنقدر گنده که ما تحت آسمان را پاره کند و مرغ لای پلو خنده اش بگیرد . بگویید که با جهان دیگری به موازات این جهان در ارتباطید و از آن جا به شما وارداتی می شود . مهم نیست از کجا . مهم این است که یک چیزی به شما وارد می شود ادعا کنید که در حدود سی و هفت مدرک دکترا دارید و قرار است دو برابر این تعداد را تا دو ماه دیگر کسب کنید . با اسناد و مدارک نشان بدهید که ششصد و بیست و سه سال سابقه ی ِ مبارزاتی دارید و تا کنون هفده امپراتور جبار را به خاک سیاه نشانده اید و در زمان جنگ جهانی اول با هواپیمای سوخو بیست و سه هزار سرخ پوست ِ آمریکایی را از دست هیتلر نجات داده اید . بگویید که تصمیم دارید بعد از به قدرت رسیدن ، سیاره ی ِ زمین را به کهکشان ِ خوش آب و هوا تری ببرید و به منظور برقرار سازی ِ حقوق بشر قصد دارید سیاه چاله های فضایی را مهر و موم کنید .

6 ــ در ادامه ی منم زدن های قبلی ، هر طور شده ثابت کنید که نام شما در کتاب پیشگویی های نوستراداموس و در میان اشعار شاه نعمت الله ولی به عنوان منجی و پادشاه تمام زمین آمده است . همچنین به تمام مقدسات عالم سوگند بخورید که نامتان هرگز در دیوان ِ ایرج میرزا نیامده و دشمنان برایتان حرف در آورده اند .

7 ــ تا جایی که می توانید به مردم ایران اهانت کنید و به آن ها یادآور شوید که خوار مادرشان را سگ گاییده و به خودشان هم مورچه خوار تجاوز کرده .

8 ــ جلوی دوربین قدرت نمایی کنید . فیگور بگیرید ، هالتر بزنید ، کمربند مشکی کاراته یا فتق بندتان را به مردم نشان بدهید . اگر هیچ کدام از این ها را هم ندارید بگوزید تا بفهمند که زنده اید .

9 ــ اعلام کنید که پرچم سه رنگ ایران حتما باید عوض شود . چرا که طبق تحقیقات شما ، این پرچم را در زمان دیا اُکو بیگانگان بر ما تحمیل کرده اند . بدانید و آگاه باشید که تاریخ نوین پرچم نوین هم می خواهد . بنا براین پرچمی که روی میز شما خواهد بود، آمیخته ای است از دو رنگ ِ آبی خار خال پشمی و زرد اسهالی . به جای شیر پرچم هم از کشک ِ پاستوریزه استفاده کنید .

10 ــ جلوی تلویزیون اشک بریزید و عربده بکشید و از مردم بخواهید برای ادامه ی ِ مبارزه به شما پول بدهند . بعد که پول ها را گرفتید یک عده را اجیر کنید تا زنگ بزنند و به شما فحش بدهند . در مقابل از همان پول ها به یک گروه دیگر بدهید تا تلفن بزنند و شما را ستایش کنند . پس از مدتی خواهید دید که در هاله ای از تقدس فرو خواهید رفت .

11 ــ اگر کسی زنگ زد و از شما برنامه ی سیاسی تان را خواست ، یک زونکن کت و کلفت را جلوی عدسی بگیرید و بگویید سرنوشت ِ جهان تا پنجاه هزار سال آینده را دراینجا نوشته اید و کتاب تان هم فعلا زیر چاپ است .
12 ــ اگر در این دنیای بی در و پیکر شلتاق زدن های ِ شما جواب داد که چه بهتر . پادشاهی گوارای وجودتان . اما اگر جواب نداد ، آرام و آهسته در یک بعد از ظهر آفتابی جل و پلاستان را جمع کنید و یکراست به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی مراجعه کنید و حق الزحمه ی ِ خودتان را دریافت کنید روی پاکتی که به شما می دهند نوشته شده : " شما در آزمون وطن فروشی پذیرفته شدید و مجاز به انتخاب رشته هستید
. "