۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

معراج السعادة !


یک ماهی می شود که نمایشگاه ِ بین المللی ِ کتاب ِ تهران تمام شده و من تازه می خواهم گزارشش را بنویسم! گزارش که نه، چهار پنج خط مشاهده. گزارش ِ بیات از نان ِ خشک و بیات هم بد مزه تر است و اگر بنده اقدام به این بی مزه بازی می کنم تنها برای ِ یک چیز است؛ نمایشگاه ِ کتاب ِ 91 خفقان بارترین نمایشگاهی بود که تا به حال دیده بودم! من از بیست سال ِ پیش تقریبا هر ساله به نمایشگاه ِ کتاب می روم و هیچ وقت اوضاع را اینهمه وخیم ندیده بودم. نمایشگاه ِ امسال، فروشگاهی بود آکنده از ارتجاع ِ وحشتناک ِ مذهبی، پر از صندوق های ِ گدایی برای ِ بازسازی صحن ِ فلان امام در عراق، آکنده از کتاب های ِ خرافی در باب ِ جن و شیطان پرستی و ...، مملو از انتشارات های ِ فرصت طلب ِ بی هویت که مثل ِ قارچ یکشبه روییده بودند و کارشان سوزاندن ِ جنگل ها و چاپ ِ مزخرفاتی درباب ِ اندیشه ی ِ امام زمانی و ضد ِ فرهنگ ِ مهدویت و انتظار بود، دارای ِ غرفه ـ انتشاراتی برای ِ حفظ ِ تلفنی ِ قرآن، دربردارنده ی ِ ترافیک ِ موسساتی که هرکدام زیر ِ پرچم ِ یک آخوند ِ شیاد سینه می زدند و بیست و چهارساعته به طور سمعی و بصری، کرامات ِ او را تبلیغ می کردند... و بدون ِ حضور ِ نویسندگان ِ درجه اول ِ ایران که جهان ِ  ادب و اندیشه ی ِ ایرانی بدون ِ وجود ِ آنها بی معنا است.  
نگاهی به لیست ِ کتاب های ِ ذیل که فهرست ِ غالب ِ نمایشگاه بود، وضعیت را معلوم تر می کند:
نجم الثاقب، خصائص الحسینیه، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، جامع الغدیر، غرر الحکم و درر الکلم، شفاء الصدور، حدیقة الشریعة، صحیفة الشریعة، نضایح، کبریت احمر فی شرایط المنبر، کمال الدین و تمام النعمة، قلب سلیم، مکیال المکارم، امالی شیخ صدوق، صحیح مسلم، علل الشرایع، صحیفه ی فاطمیه، شروح مطّول، معالی السبطین، مصابیح الجنان، معراج السعادة، فرائد الحجتیه، طوفان البکاء، حیات القلوب، تحف العقول، مفاتیح الجنان، منتهی الاعمال، توحید مفضّل، لهوف علی قتلی طفوف، احادیث قدسی، حلیّة المتّقین.


سرانگشت

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

ادرار نیوز


(1)
رجا نیوز، جهان نیوز، بولتن نیوز و .... جمهوری ِ اسلامی همه جور نیوز دارد به جز «ادرار نیوز» که ماهیت ِ واقعی ِ اعمال ِ این رژیم را گزارش دهد.

(2)  
در ایران بحران ِ اخلاقی و فشارهای ِ اقتصادی به جایی رسیده که مردم دائما زیر ِ قولشان می زنند و در معامله دبه می کنند. ظریفی می گفت اوضاع ِ مملکت طوری شده که اگر به پدرت هم یک لیوان آب دادی، باید از او رسید بگیری چون ممکن است فردا برود و در صحرای ِ کربلا از تو شکایت کند!


سرانگشت

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

السلام علیک یا ایها السوسیس


اگر یادتان باشد چند سال ِ پیش که یک کاریکاتوریست ِ دانمارکی به ساعت ِ پیامبر ِ اسلام آب فشانی کرد و آن را از کار انداخت، عده ای از علمایِ علم ِ لواط، فتوای ِ مرگش را صادرات کردند. در مقابل، دولت ِ دانمارک از کاریکاتوریست ِ بی ادب و شاشو حمایت کرد و گفت به پاس ِ آزادی ِ بیان از جان ِ او محافظت می کند. حکومت ِ اسلامی ِ ایران هم برای ِ این که تودهنی ِ محکمی به دانمارکی های ِ خدانشناس زده باشد و منافع ِ آنها را در کل ِ جهان نابود کرده باشد، اسم ِ «شیرینی ِ دانمارکی» را عوض کرد و به «شیرینی ِ گل محمدی» تغییر داد.
امروز و این بار که دست ِ استعمار از آستین ِ شاهین ِ نجفی بیرون آمده و امام نقی را هدف گرفته است، باز ما در برابر ِ  یک آزمون ِ الاهی قرار گرفته ایم . این بار یک ترانه ی ِ کافرکیشانه، سبب ِ صدور ِ همان سنخ فتوای ِ خداپسندانه شده است. آلمانی های ِ لجوج هم عناد ورزیده و گفته اند برای ِ حفظ ِ جان ِ شاهین ِ نجفی پاسبان می گذارند. خب بگذارید بگذارند! فکر می کنند خلاقیت ِ ایرانی خشکیده می شود؟
اینجانب به حکومت همه فن حریف ِ اسلامی پیشنهاد می کنم از آنجا که آلمانی ها حتا عرضه ی ِ شیرینی پختن هم ندارند و چیزی به نام ِ «شیرینی ِ آلمانی» در قنادی های ِ مملکت یافت نمی شود، مسوولان اسم ِ «سوسیس ِ آلمانی» را عوض کنند و از این به بعد به آن «سوسیس ِ نقی» بگویند (اینجاست که تازه آدم می فهمد چه حکمتی در کار بود که جناب ِ مورچه خوار، موجودی که در کارتون ِ مورچه و مورچه خوار همیشه به حضرت ِ مورچه سلام می داد، یکبار که مورچه، سوسیسی بر دست گرفته بود و دوان دوان از کنارش می گذشت، ناگهان گفت: سلام سوسیس!)


سرانگشت

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

نقی


سخنی با امام نقی، در پشتیبانی از ارتداد ِ شاهین ِ نجفی به فتوای ِ فیلتر ِ خل پادگانی و مفاسد ِ ریقماسی


نقی! با ما به از این حرف ها باش!
نقی! افزون تر از این ظرف ها باش!

نقی! آخر مگر تو فیل کوبی؟
مگر چوبی، چماقی، جای روبی؟

مگر گاز انبری، سیخی، درفشی؟
مگر خواننده ی ِ جیغ ِ بنفشی؟

مگر تو اشتری یا که حماری
که بار ِ نکبت و فتوا بیاری؟

نه جانا تو از اینها بیش باشی
از این بی مایگان در پیش باشی

تو آقا و خوش استیل و خجولی
تو هادی هستی و سبط ِ رسولی

نیاکانت زمین را فتح کردند
تمام ِ مدح ها را قدح کردند

چپاول را نهادینه نمودند
تقدّس را به جرّاری فزودند

هرآنچه ناصواب و زشت دیدند
لباس ِ رسمیت بر تن بریدند

فروغ از مهر و از انجم گرفتند
توان و توشه از مردم گرفتند

از ایرانی اثاث و خانه بردند
نوا و نغمه و دردانه بردند

دمادم از خدای ِ کعبه گفتند
به جای ِ او چه گوهرها که سُفتند!

خدایی ساختند از جنس ِ تاراج
فقط باج و فقط باج و فقط باج!

هرآنچه عقده شان بود از تک و جفت
بگفتند این سخن ها را خدا گفت:

خدا گفتا بکُش! بر در! بیامیز!
خدا گفتا بزن! برکن! درآویز!

خدا گفتا ببر! بردار! برگیر!
خدا گفتا بچین! ورمال! (سر گیر!)

خدا گفتا جهان توی ِ دهانت!
خدا گفتا بلنبان، نوش ِ جانت!
   *
نقی جان! تو از آن ایل و تباری
که بر تاریخ ِ ما وزر و وبالی

ولی من با تو گویم نیک پندی
امیدم آنکه در کارش ببندی

بیا یک بار آقاجان «نقی» باش
نه از جنس ِ وحوش ِ عفلقی باش

بیا یک بار آقاجان بشر باش
نه این که مهره ی ِ دفع ِ خطر باش

سر ِ خود گیر و در دم رو به جایی
که دیگر سوی ِ ایرانم نیایی!


سرانگشت

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

نقص ِ تقدّم


نزد ِ عقلای ِ جهان یکی از ملاک های ِ برتری ِ افراد یا گروه ها بر یکدیگر، «فضل ِ تقدّم» است، یعنی اگر کسی یا گروهی، زودتر از دیگران به معرفتی برسد یا همتی به خرج دهد، همین که پیشاهنگ بوده باشد برایش مایه یِ افتخار و سربلندی است. پس فضل ِ تقدم داشتن یعنی اعتبار پیدا کردن به واسطه ی ِ پیشاهنگ بودن و آغازگر شدن. مثلا در تاریخ ِ شعر ِ فارسی رودکی بر حافظ  فضل ِ تقدم دارد، بدین معنا که زودتر از حافظ به پارسی گویی اقدام کرده و راه را برایِ آیندگان و از جمله او باز کرده است، فارغ از این که رودکی از حافظ شاعر ِ بهتری باشد یا نباشد.
عرض کردم فضل ِ تقدم از ملاک هایِ برتری است، اما این را هم اضافه کنم که به جز در مورد ِ مناسبات ِ کنشگران ِ سیاسی ِ ما و سیاستمدارانِ غربی و به ویژه آمریکایی در بقیه ی ِ موارد چنین قانونی ساری و جاری است. یعنی مثلا اگر شما به عنوان ِ یک فعال ِ سیاسی ِ ایرانی نزد ِ مقامات ِ آمریکایی بروید و بگویید من از روز ِ اول می دانستم که انقلاب ِ ایران چه بلایی است و خمینی چه به روزگار ِ ایران و دنیا می آورد و کلی هم بر ضد ِ او کوشیدم و این هم اسناد و مدارکش، آنها تره هم به ریشتان خرد نخواهند کرد. اگر از ایشان امکانات ِ فعالیت بخواهید، همکاری نمی کنند؛ اگر توجه و تبلیغات طلب کنید، اعتنا نمی کنند؛ انگار نه انگار که شما زودتر از بقیه دوزاری ِ تان افتاده و آنچه دیگران بعد از سال ها در آینه دیده اند، همان ابتدا در خشت ِ خام دیده اید. شما محکومید که در سایه بمانید و نادیده گرفته شوید. اینگونه است که «فضل ِ تقدم» تبدیل به «نقص ِ تقدم» می شود و زودتر فهمیدن نه تنها امتیازی به همراه نمی آورد که باعث ِ جریمه و جنگ ِ اعصاب می شود.
اما در مقابل اگر «اصلاح طلبی» باشید که همین دیروز، پریروز بعد از دیدن ِ جنایت های ِ علنی ِ رژیم ِ اسلامی در کوچه و کهریزک، وجدان درد گرفته و از رژیم بریده باشید، کلی تحویلتان می گیرند و هنوز پایتان به ینگه دنیا نرسیده، برایتان مرکز ِ تحقیقاتی و کرسی ِ تشریفاتی تدارک می بینند. شما را به مقام ِ استاد ِ مهمان ِ فلان دانشکده و پژوهشگر ِ ارشد ِ بهمان اندیشکده می رسانند؛ اصلا ممکن است همان موقع که در توالت ِ هواپیما پاسپورت ِ ایرانی ِ خود را پاره می کنید، عمله ـ بنا بیاورند و شبانه یک مرکز ِ مطالعاتی برایتان علم کنند. در مملکتی که «تک دلاری» زیر  ِ پای ِ فیل است، امکانات ِ مالی در اختیارتان می گذارند و در کشوری که پلکان ِ ترقی در دراز مدت طی می شود، فورا به جاه و مقامتان می رسانند. اینها تمام نتیجه ی ِ "دیر از خواب پا شدن" و "نداشتن ِ فضل ِ تقدم" است. نتیجه ی ِ این است که وجدان و احساس ِ شما را تنها ضربات ِ متوالی ِ پتک بیدار می کند.


سرانگشت

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

تا سه نشه ...


(1)
از این کلاس به آن کلاس ...
                                      به دنبال ِ کلاس.
 *****

(2)
در ایران اسم ِ اغلبِ خیابان ها «شهید ...» است جز «آزادی» که واقعا شهید است.
 *****

(3)
شورشیان ِ سابق اسلحه ی ِ خود را زمین گذاشتند و ...
                                                 ماتحت ِ شان را هوا کردند.


سر انگشت

۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

موش ها و سیلاب ها



درست یادم نیست چه سالی بود، اما حوالی ِ سال ِ 1365 بود. در تهران، توفان ِ سختی شد و چهل 
دقیقه باران ِ سیل آسا بارید. سیلاب از تجریش راه گرفت و به پایین آمد. در شمال ِ شهر خرابی های ِ عجیبی به بار آورد و آنطور که می گفتند چندین نفر را هم آب برد. ترس و وحشت همه را برداشت. وسعت ِ ویرانی شگفت انگیز بود.
یک هفته بعد به یکی از خیابان های ِ بالای ِ شهر رفتم؛ هنوز تصویر ِ دیوارهای ِ ریخته و حاشیه ی ِ خیابانی که گل و لای تا زانوی ِ عابرانش می رسید، در خاطرم هست.
همان روزها زمزمه هایی شده بود که این سیل ِ ویرانگر در اثر ِ بارش ِ باران نبوده؛ مگر می شود رگبار در چهل دقیقه چنین خسارت ِ هنگفتی به جا بگذارد؟ می گفتند در شمال ِ تهران، سدی شکسته و باعث ِ این فاجعه شده. می گفتند این سد که غیر ِ اصولی ساخته شده بوده، در مقابل ِ فشار ِ آب طاقت نیاورده و خرد شده.
من نمی دانم علت ِ آن حادثه رگبار بود یا شکستن ِ سد. همچنین نمی دانم شهردار ِ تهران در آن موقع کدام انقلابی ِ قلّابی بود. فرقی هم نمی کند. چون بعد از او یک دو جین آدم آمدند و رفتند اما هیچ کدام از آن واقعه ی ِ تلخ درس نگرفتند ـ یکیشان که از بس سقاخانه ساخت، رییس جمهور شد. هنوز چند دقیقه بارش، اوضاع ِ پایتخت را قمر در عقرب می کند. راه بندان می شود؛ جوی ها بالا می زند و چرخ ِ زندگی می ایستد؛ کسی هم نیست که انگشتش را در سوراخ ِ سد یا سوراخ ِ آسمان فرو کند.
سلمان رشدی در رمان ِ آیات ِ شیطانی، مکه را شهری ماسه ای توصیف می کند که از هیچ چیز به اندازه ی ِ «آب» وحشت ندارد. می گوید «آب» این شهر را می شوید و ویران می کند. تهران، شهری ماسه ای نیست اما گردانندگانش آهکین مغزند. آنها هنوز نتوانستند بر شیب ِ طبیعی ِ شهر غلبه کنند. باران که می بارد، حرکت قفل می شود؛ باران که نمی بارد، تنفس سخت می شود.
توقع مان را بالا نبریم. تهران شهری است که بزرگانش بیست سال است خواسته اند نسل ِ «موش» را در آنجا براندازند اما موفق نشده اند. به عبارت ِ دیگر سرداران ِ ریز و درشت، همگی در جهاد ِ مقدسشان علیه ِ موش شکست خورده اند. (پیشنهاد می کنم بسیجیان ِ مخلص جهت ِ عملیات ِ شهادت طلبانه نام نویسی کنند؛ در این مملکت تا بسیج وارد ِ معرکه نشود چیزی درست نمی شود) موش ها کماکان در شهر رژه می روند و به ریش ِ هرچه حزب اللهی است می خندند.
امیدوارم قبل از این که طاعون شایع شود، سیلاب به دادمان برسد و لااقل موش ها را با خودش ببرد.


سرانگشت

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

حبس ِ خانگی

در ایران «سانسور» اختاپوسی است که به جای ِ هشت پا، هشتصد پا دارد. این موجود ِ هشتصد پا «در ما»، «از ما»، «با ما»، و «بر ما»، است. هرکدام از پاهای ِ این هیولای ِ هولناک به یک گروه از اعصاب ِ ما برخورد می کند و از یک جای ِ وجود و فرهنگ ِ ما ریشه می گیرد. قطع کردنش کار ِ حضرت ِ فیل است اگر خوش اقبال باشد و عاج هایش نشکند.
در تحریک ِ این اختاپوس، «سیاست» اگرچه متهم ِ ردیف ِ اول است اما تنها عامل ِ تغذیه نیست. مصلحت های ِ شخصی، محذوریت های ِ اخلاقی، تابوهای ِ اجتماعی، تعصبات ِ مذهبی و به خصوص دخالت های ِ خانوادگی معمولا از انقباض های ِ سیاسی بدترند.
تجربه ی ِ شخصی من در برخورد با شاعران و نویسندگان ِ مرحومی که آثارشان به دست ِ وارثان افتاده و چاپ نشده این بوده که آنها بیش از همه چیز زندانی ِ قوم و خویش های ِ خود شده اند. هرکدام هزار و یک آبروترس ِ مدعی دارند که باید خط به خط ِ آثارشان را از زیر ِ ذره بین عبور دهند و بر واژه واژه اش صحه گذارند. بنابراین ما که امروزه شعرهای ِ حافظ و سعدی و مولانا را می خوانیم و دیوان هایشان را در دسترس داریم باید از عمه ی ِ حافظ و خان دایی ِ سعدی و بی بی جان ِ مولوی ممنون باشیم که سعه ی ِ صدر به خرج دادند و جلو ِ انتشار ِ آثار ِ آنان را نگرفتند.
توصیه ی ِ اکید ِ من این است که شاعران و نویسندگان تا زنده هستند آثارشان را منتشر کنند و کار را به قیام و قعود ِ مجالس ِ مُرکّب نسپارند. مجالسی تشکیل یافته از عمه های ِ تصادفی، خاله های ِ لکنته، عمو زاده های ِ خمار، معشوقه های ِ مخفی، رفقای ِ دسته دیزی، همسایه های ِ هتلی، گربه های ِ روی ِ شیروانی و صد البته سانسورچیان ِ حکومتی!
«حبس ِ خانگی» فقط مخصوص ِ زنده ها نیست؛ بسیار اتفاق می افتد که مرده ها نیز به حبس ِ خانگی می روند.


سرانگشت

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

سران ِ مملکت

(1)
برای ِ خانه خرید کرده بودم و دستم پر بود. آخوندی از کنارم رد شد و سلام ِ بلند بالایی داد. نیمچه جوابی شنید. با خودم گفتم با این سلام ِ دومتری اش لابد مردک خیال کرده از سران ِ مملکت هستم که توانسته ام چند کیسه آشغال پاشغال خریداری کنم؛ شاید هم دارد از من تشکر می کند که «فردین بازی» درآورده ام و همشهری ها را نسبت به حال و روز ِ مملکت خوشبین کرده ام.

(2)
احمدی نژاد را مخیّر کردند به گزینش ِ نام ِ انتری نژاد یا احمقی نژاد. فرمود انتری نژاد را اولی تر می بینم و هویت ِ خود را در آن پر فروغ تر می یابم، چرا که از داروین علیه الرحمه نقل است که انسان از تبار ِ انتر است، ولیکن احمقی را نمی پسندم زیرا ممکن است با دیگر سران ِ مملکت اشتباه گرفته شوم.
(3)
خمینی علیه العنه روزگاری گفت اقتصاد مال ِ خر است. درست تر بود می گفت اقتصاد، خود ِ خر است و طبق ِ آن ضرب المثل ِ قدیمی بعضی ها (سران ِ حکومت ِ اسلامی) از چوپانی فقط خر گاییدنش را یاد گرفته اند.


سر انگشت

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

عجب مکارمی!



این متن ِ نامه ی ِ سرگشاده ای است که آیت الله ِ کثیف و شیاد، مکارم ِ شیرازی یا بهتر بگویم مفاسد ِ ریقماسی برای ِ دکتر شاپور ِ بختیار نوشته و در تاریخ ِ سوم بهمن ِ 57 در روزنامه ی ِ اطلاعات به چاپ رسانده. درباره ی ِ محتوای ِ نامه تصدیع نمی دهم؛ خودتان می توانید آن را بخوانید و نویسنده اش را تف باران کنید. فقط توجه کنید شکر فروش ِ رذل و مادرقحبه ای که باید خود و اسلامش را در چاه ِ توالت انداخت و بعد دریچه ی ِ چاه را با سیمان و ساروج اندود تا مبادا تشعشعاتش دنیا را به گند و فلاکت بکشد، چگونه امروز که سانسور کمر ِ مطبوعات را هر روز بیشتر خرد می کند، حکومت در همه چیز ِ دانشگاه ها دخالت می کند، دولت سی سال است بازرگانی را قبضه کرده، جمهوری ِ اسلامی دست به کشتار ِ مردم ِ بی دفاع می زند، زندان ها از آزادیخواهان پر می شود، "اقلیت ِ ثروتمند" به ریش ِ "اکثریت ِ فقیر شده" می خندد، معلوم نیست بر سر ِ درآمد ِ عظیم ِ نفت چه می آید و ... به گوشه ی ِ طویله ی ِ تاریخ خزیده و قاروره ی ِ قرآنش را قرقره می کند و جیک هم نمی زند. اگر خدای ِ عادلی وجود داشت حتما این موجود ِ پلید را دچار ِ آلزایمر می کرد به طوری که سنده اش را به جای ِ سوسیس ِ آلمانی گاز بزند تا دیگر یادش نرود که سی و سه سال پیش به دروغ از چه آرمان هایی حمایت می کرد و برای ِ چه ارزش هایی پستان به تنور می چسباند. جامه ی زرق و ریا که همان لباس ِ آخوندی است هر حقیقتی را قلب و هر قباحتی را موجه می کند، بی شرفی که قابلی ندارد!


سر انگشت