۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

گل، پشت و رو دارد!



(1)

توی ِ تهران هیچ چیز به اندازه ی ِ پیاده روی در خیابان آدم را با اوضاع و احوال ِ مردم آشنا نمی کند. خیابانگردی نوعی سیر و سلوکِ مدنی و عالم شدن به علم الاجتماع است! در همین پرسه هاست که می‌توانی ببینی یک نفر مفتولی فلزی را توی ِ صندوق ِ صدقات می‌کند تا اسکناس هایِ آن را بیرون بکشد، یکی موقع ِ راه رفتن بی دلیل به خودش، به تو و به زمین و زمان فحش می دهد، چندتایی جلویت را می‌گیرند و به بهانه هایِ مختلف ازت پول طلب می کنند، یکی درست وسطِ خیابانی شلوغ از روبرو پیدا می‌شود و همانجا نگهت می‌دارد و ازت آدرس می‌پرسد و … به نظر ِ من امروزه شهرهای ِ بزرگ ِ ایران پر از روان هایِ خسته و رنجور است. پر از آدم هایِ ناهنجار و پر از کسانی است که کارهای ِ عجیب و غریب می‌کنند و خودشان نمی‌دانند چرا. شهروندانی که احتیاج ِ مبرم به روانپزشک دارند و زنان و مردانی که با هیچ معیاری به لحاظ روانی، «سالم» به حساب نمی آیند. پیشنهاد ِ من به حکومت ِ بعدی این است (نه به جمهوریِ اسلامی که مسببِ این وضع و خواهان ِ ادامه و تشدید ِ آن است) که پس از استقرار، بلافاصله و به صورت ِ اورژانس مراکز ِ متعدد ِ خدمات ِ روانپزشکی در کشور ایجاد کند و به این مردم ِ  بدبخت کمک و آن‌ها را معالجه کند؛ هرچند باید گفت متأسفانه «آن روز» هرقدر هم نزدیک باشد، باز خیلی دیر است.

(2)

یکی از کارهای ِ مسخره ای که مردان ِ جامعه ی ِ ما غالباً انجام می‌دهند این است که اگر در پیاده رو زنی که احیاناً مانتوی ِ کوتاه یا شلوار و جوراب ِ چسبان پوشیده از جلوشان عبور کند، اول از روبرو خوب نگاهش می کنند، بعد، وقتی چند قدم جلوتر رفتند، می ایستند، کاملاً برمی‌گردند و یکبار ِ دیگر او را (این بار از پشت) تا جایی که می توانند برانداز می کنند! انگار که دید زدن ِ زن‌ها آش ِ دو ذوقه ای است که هربار مزه و طعمی تازه دارد، از جلو یک‌جور و از عقب یک‌جور ِ دیگر! یا انگار این آقایان ِ محترم، کارگردان های ِ سینِما هستند که میزانسن و زاویه ی ِ نگاه ِ دوربین برایشان حیاتی است.
اشتباه نکنید! جانماز آب نمی‌کشم و نمی‌گویم به زن‌ها نگاه نمی‌کنم یا سرم را مثل ِ مؤمن و مقدس ها پایین می اندازم. حاشا و کلّا! اما اینجوری توی ِ خیابان میخ شدن، 360 درجه چرخیدن، و با یک نگاه تمام ِ وجود ِ طرف را در منظر ِ عموم هورت کشیدن، نه کاری است که از عهده ی ِ بنده ساخته باشد.
ضرب‌المثلی هست که می گوید: « گل، پشت و رو ندارهولی با توصیفاتی که عرض شد مشاهدات ِ بنده به ضرس ِ قاطع به من می‌گوید که اتفاقاً گل، پشت و رو دارد!


سرانگشت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

نقدی بر نمایشنامه ی ِ پلکان نوشته ی ِ اکبر ِ رادی

 تردید نیست که اکبر ِ رادی در تاریخ ِ نمایش نامه نویسی ِ ایران نویسنده‌ای ماندگار است. درباره ی ِ نمایش نامه‌های ِ باشکوه و نثر ِ به کمال رسیده ی ِ او تا کنون بسیار گفته و نوشته اند. هرکه را حتا اگر اندک مایه‌ای از فهم و هنر بوده، رادی را ستوده و نوشته هایش را پاس داشته است. بنابراین یادداشت ِ انتقادی ِ حاضر (خوشبختانه) نمی‌تواند گردی بر دامن ِ آن بزرگِ از دست رفته و در یادها مانده، بنشاند.

پلکان، دومین نمایشنامه ی ِ اکبر ِ رادی پس از انقلاب ِ 57 است (بعد از نمایش نامه یِ بسیار بلندِ «منجی در صبحِ نمناک» که اگر روزی بخواهد اجرا شود، حداقل شش ساعت طول خواهد کشید). در پلکان، رادی، سرمایه داریِ بی رحم، مزوّر و دلال صفت را در قواره ی ِ مردکی بلبل نام می‌ریزد و تحلیل و تعقیب می‌کند؛ و در آستانه ی ِ انقلاب، همزمان با شورش های ِ خیابانی، شیشه ی ِ عمر ِ بلبل را به سنگ می‌ کوبد و او را به دیار ِ عدم می فرستد. مضمونِ نمایشنامه، همچون اکثر ِ آثار ِ رادی بررسی ِ دقیق ِ فاصله ی ِ طبقاتی، هجو ِ سرمایه داری، اشرافیت، و بالاخره کاوش در عمق ِ رابطه ی ِ متقابل ِ انسان ـ انسان و انسان ـ جامعه است. رابطه‌ای که از نطفه‌ای کوچک و پنهان (و در اینجا از دل ِ لجن) نضج می‌گیرد و کم کم روند ِ رشد و تکامل ِ معکوس ِ خود را تا درکات ِ وحشت و ظلمت طی می کند؛ و اتفاقاً مشکل ِ من با پلکان در همین «روندِ رشد و تکامل» است... توضیح می دهم. خود ِ رادی در جایی می نویسد:
« اما من که در این حجره، ندایِ شرقِ زنده می دهم، آقا، من که به آبرویِ کلمه قسم خورده ام، و من که از دریچه، شعر، نور، کبله آقا و تکه‌ای از آسمان ِ آبی را می بینم، درام را خلق ِ عشق، عدالت و روشنایی می دانم، و ثبت ِ هر کلمه را تیری صاف به قلبِ آن غولِ بدشگون، که تا سایه ی ِ این غول روی ِ زمین افتاده، جهان در تئاتر ِ من، پلشت، سنگواره، بی عدالت است: اما پوچ نیست.» (رویِ صحنه ی ِ آبی (دوره ی ِ آثارِ رادی)، ج 3، پشتِ جلد)
با توجه به نگرش ِ چپ گروانه ی ِ رادی می‌توان حدس زد که خاستگاه ِ «آن غول ِ بدشگون» سرمایه داری  ِ منفعت طلب و بورژوازیِ آزمند است (اگر بخواهیم احتیاط کنیم و مستقیماً نگوییم خودِ سرمایه داری است). سودجویی ِ  لجام گسیخته ای که در فرو پایه ترین خصلت هایِ بشری لانه می سازد و مثل ِ سرطان رشد می‌کند و همه جا را می گیرد. رادی، مال اندوزی ِ مشئوم و خودمحور ِ سرمایه داری را زیر ِ تازیانه ی ِ انتقاد می‌گیرد. بزک و دوزک را از چهره ی ِ آن پاک می‌کند تا انسانیتِ تقلبی اش را برملا سازد. مساعدت ها و مساعده هایش (بخوانید: یارانه) را امتداد ِ نکبت می شمارد و با شهامت ِ تمام، انسانیتی را که از داخل ِ دخل بیرون می‌آید بر اسکناس هایی می ریزد که به خون ِ بواسیر ِ زحمتکشان آلوده اند!
چه با برداشتِ رادی موافق باشیم و چه مخالف(که من موافقم) پایان ِ نمایشنامه باید طور ِ دیگری رقم بخورد. روند ِ پیشرفت ِ داستان هم بهتر بود از لونی دیگری باشد. حالا چطور؟
بلبل که در آغاز ِ نمایش جوانی فقیر و نادرست اما سالم و پر انرژی است در پایان پیرمردی ثروتمند ولی مریض احوال است که طبیعتاً چیزی به جز مرگ در انتظارش نیست. نه! اگر رادی به دنبال ِ «عدالت» است و اگر درام را خلق ِ عدالت می داند، نباید بلبل را به کام ِ مرگ بفرستد. بلبل باید زنده بماند و در جهانی که یکی از سازندگانش بوده، زندگی کند. او باید معنایِ حسرت» را به تمامی درک کند. حسرت ِ تغییر ِ جهان! مرگ برایِ او رستگاری است به‌خصوص در آستانه یِ انقلاب ِ شومی که رهاوردش انقباضی همه جانبه بود ( خیلی وقتها فکر می‌کنم کسانی که در سالِ 1357 مُردند چه خوش شانس بودند!). آیا رادی با میراندن ِ بلبل می‌خواهد بگوید میانِ بورژوازیِ قبل از انقلاب با سرمایه سالاریِ نفتی ـ خمس و زکاتی ِ آخوندی هیچ تفاوتی نیست؟! و آیا جهنم ِ فعلی طبقه ای پست تر از دوزخ ِ قبلی نیست؟!(فراموش نکنیم که این نمایشنامه در سالِ 1375 بازنویسی شده؛ بازنویسی یی که می‌توانست ردیه ای باشد بر نوشته ی ِ اول؛ همانطور که «تانگویِ تخم ِ مرغِ داغ » به قول ِ رادی ضربدری است بر «ارثیه ی ایرانی ».)

بهتر آن بود که رادی در نمایشنامه ی ِ پلکان منطق مرگ را با منطق «زندگی» عوض می کرد. زندگی را در گیومه گذاشتم بدین معنا که منظورم تلقی ِ خاصی از زندگی است و باز بدین معنا که معتقدم انواع ِ مختلف ِ زندگی وجود دارد. مفهوم ِ زندگی همیشه مرادف ِ بی مرگی و دربردارنده یِ حالتی گرم، سرشار، دلپذیر، نیرومند، شیرین، بالنده، اندیشمندانه و مثبت نیست. زندگی، ممکن است زیستن در مرگ، حسرت، کابوس یا هر چیز ِ دیگر باشد (همانطور که کنت دراکولا در رمان ِ دراکولایِ برام استوکر به زندگی در مرگ محکوم شده بود و همانطور که در داستان‌های ِ اساطیری تلقی هایِ متفاوتی از زندگی و مرگ وجود دارد). گاه ذهنیت ِ اسطوره ای باید به دادِ ذهنیت ِ رئالیستی برسد و طیف ِ مفاهیم را متنوع تر و ژرف تر کند. سیمون دوبوآر در رمانِ «همه می میرند» همین کار را انجام داده و مفاهیم ِ مرگ و بی مرگی را به چالش کشیده است. اگر بلبل ِ پلکان از فقر و بیماری به ثروت و طولِ عمر (طولِ عمری که در سایه ی ِ برخورداری از زندگی ِ مرفه و پزشکی ِ مدرن و ویتامین های ِ جورواجور به دست آورده) می‌رسید با اثری به مراتب تکان دهنده تر مواجه بودیم. طول ِ عمری حتا بیش از زن و فرزندش. در این صورت او مجبور بود در تنهایی با دستپختِ خودش روبرو شود و آن را مزمزه کند. بلبل باید بخواهد و نتواند. در آن صورت در پایان ِ نمایش دیگر شاهدِ جدال ِ او با پسر ِ بی گناهش و خیرخواهیِ ِ مضحکش برایِ مستمندان و کمکش به دانشگاهِ گیلان و … نبودیم. و این است پایانی درخور برایِ آن غولِ بدشگون!


سرانگشت

پی نوشت: از قدیم گفته اند: کفر ِ نعمت از کفت بیرون کند! ما هم در «وضعیتِ فعلی» که سی و چهار سال است پاییده، اجرایِ نمایشنامه ای از استاد رادی را در زمستان و بهار ِ 91 و 92 که انگیزه ی ِ نوشتن ِ این یادداشت شد، مغتنم می شماریم و از هادیِ مرزبان تشکر می‌کنیم که متن ِ رادی را صیقل داد و جذاب و دیدنی بر صحنه برد.


۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

بادنما



کجباف ِ راستگوشه می گوید: گور ِ بابایِ بادِ صبا که قدیم الایام پیغام ِ عاشقان را برای ِ معشوق می‌آورد و جاکشی می کرد؛ و بنازم به ذاتِ آن بادِ بی سر و پایی که در ظلِّ ِ آفتابِ داغ ِ جمهوریِ اسلامی، زیر ِ مقنعه ی ِ بانوان می‌زند و پستان های ِ توپشان را به میدان ِ دید ِ آدمیزاد شوت می کند.


سرانگشت  

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

حک می شود



قافیه در باد چپک می‌شود
بغض در آیینه الک می‌شود

آنکه در این مُلک بود افتضاح
حضرت و همشان ِ ملک می‌شود

بچه ی ِ قنداق ِ فلان بی پدر
صاحب ِ میدان ِ ونک می‌شود

دزد ِ تبهکار پس از هشت سال
منجی و عیّار و سمک می‌شود

اینهمه فاسد که در این کشور است
موجب ِ افساد ِ نمک می‌شود

روسپی ِ دین و سیاست عجب
خوشگل و مرغوب و بزک می‌شود

داغ شود باز خر ِ قبرسی
نقل ِ کبابی و خرک می‌شود

فیل هوا گشته به صندوق ِ رأی
فیل هماغوش ِ فلک می‌شود

سهم ِ رعیت، کتک و ناسزا
بطری و کهریزک و چک می‌شود

سهم ِ حکومت، همه هرچی که هست
از گذر ِ دوز و کلک می شود

قصه ی ِ پر غصه ی ِ ما باز هم
در دل ِ هر خاطره حک می‌شود

خوش بود آن روز که این وضعیت
عازم ِ آنسوی ِ درک می‌شود


سرانگشت


۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

تهران 1500: مناسبات ِ قدیم در سده ی ِ آینده!




ساختن ِ فیلم ِ انیمیشن در ایران به خودی ِ خود موفقیت به حساب می آید. تهران 1500 (ساخته ی ِ بهرام ِ عظیمی) از جمله فیلم‌های ِ اکران ِ نوروزی است که از نظر ِ جلوه‌های ِ بصری و ترفندهای ِ کامپیوتری از بقیه ی ِ انیمیشن های ِ ایرانی یک سر و گردن بالاتر است. تخیل ِ سازندگانش به پرواز درآمده و سعی کرده‌اند ابزارها و ماشین‌های ِ صد و هشت سال بعد را تصور کنند و به تصویر بکشند. از صدای ِ هنرپیشگان ِ مشهوری چون هدیه تهرانی، بهرام ِ رادان و مهران ِمدیری برای ِ گفتن ِ نقش‌ها استفاده شده است. میزانسن ها خوب است و تصوری از شهر ِ فردا به دست می دهد و الخ. این‌ها همه خوب است! اما آنچه تهران 1500 را از دیدگاه ِ من به شکستی تلخ تبدیل می کند فیلمنامه ی ِ بی‌مایه و نداشتن ِ فرهنگ ِ مناسب برای ِ معرفی ِ آینده است. داستان ِ فیلم در یک قرن بعد می‌گذرد اما فرهنگ ِ رفتاری و گفتاریِ آدم‌ها متعلق به جاهل‌های ِ پنجاه سال قبل یا حداکثر نوکیسگان ِ امروز است (البته کسانی که معتقدند در نگرش ِ انسان هیچ پیشرفتی اتفاق نمی‌افتد، احتمالاً با این وجه ِ فیلم هیچ مشکلی ندارند، هرچند نمی‌توانند منکر ِ تفاوت ِ چونی ِ حال با آینده شوند). فیلمنامه نویس و کارگردان گویا نمی دانستند که برای ِ خلق ِ آینده، بیش از آنکه نیازمند ِ ترسیم ِ ابزار ِ عجیب و غریب باشیم محتاج ِ آفرینش ِ فلسفه، فرهنگ و دیدگاهی متفاوت و نوظهور و بدیع هستیم. آنان به جای ِ اینکه مناسبات ِ آینده را بسازند به ریسمان ِ گذشته چنگ زده اند! بایسته بود سازندگان ِ فیلم داستان‌های ِ ایزاک آسیموف، ری برادبری، هربرت جرج ولز و فیلیپ .کی. دیک را مطالعه کنند تا متوجه ِ تفاوت ِ کیفی ِ اکنون و آینده شوند. تهران 1500 نه قصه ی ِ سنجیده و تو در تویی دارد و نه حتا در بزرگداشت هنرمندان ِ گذشته (یعنی امروز) موفق عمل می کند. بهرام ِ عظیمی بر اثر ِ غفلت یا تغافل این نظریه ی ِ فرانکفورتی را که اختراعات و ابزارها بر نحوه ی ِ نگرش ِ ما تاثیر می گذارد، بی اعتنا رها می کند و در نهایت چالش ِ عظیمی برای ِ بیننده به وجود نمی‌آورد


سرانگشت

۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

دردسرهایِ تلفن



این ترکیب بند را حدوداً 17 سال پیش گفتم. آن موقع موبایل و مخابرات آنقدرها فراگیر نشده بود و پیش نرفته بود.  دوره، دوره ی ِ تلفن ِ ثابت و کمبود ِ شماره و مزاحم تلفنی و این حرف‌ها بود! این طنز به شیوه ی ِ فکاهیِ های ِ مطبوعاتی ِ ایران ساخته شده؛ آن زمان تصوری از وبلاگ و طنز ِ آزادتر نداشتم. این ترکیب بند را به خاطره ی ِ عمران ِ صلاحی تقدیم می‌کنم  که با همه ی ِ سانسورها و محدودیت‌ها سعی می‌کرد طنز ِ عمیق بنویسد



چون گرفتم تلفن آب ِ دو چشمم خون شد
روی ِ من زرد چنان رنگ ِ رخ ِ مجنون شد    
زورق ِ بختم از این موج ِ دمان وارون شد
بین ِ گل‌های ِ جهان قسمت ِ من میمون شد

شرح ِ این آتش ِ جانسوز نگفتن تاکی»*
«سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی


چون بشد وصل پس از یک دهه صبر ِ وافر
نمره ای را بگرفتم من ِ مفلس شاعر
گفتم آنجاست همان منزل ِ دایی باقر؟
!آن صدا گفت که نه منزل ِ بانو تاچر

سرم از اینهمه دقت چو ترن سوت کشید
کار ِ اعصاب ِ من آنگاه به تابوت کشید


دود ِ آه ِ منِ ِ بیچاره به افلاک رسید
تا که قبض ِ تلفن چون گل ِ صد چاک رسید
کارمند ِ تلفنخانه غضبناک رسید
گفتمش رحمتی آور به سرم خاک رسید

!بعد ِ یکساعت و نیم آمد و گفتا که چه بود؟
!تویِ قبضت دو سه تا صفر زیاد آمده بود


در تلیفن سخن از کار ِ جهان می‌گفتیم
با رفیقی ز ِ غم ِ خرج ِ گران می‌گفتیم
از صفا با صنمی سرو ِ چمان می‌گفتیم
وز سفرها به سراب و همدان می‌گفتیم

 !ناگهان پیرزنی گفت خدایا توبه
 !حذر از صحبت ِ فجّار خدایا توبه


نیمه های ِ شب ِ پیشین تلفن زنگ بزد
بچه از خواب پرید و ننه اش ونگ بزد
مخلص اندر پی ِ گوشی به زنش چنگ بزد
بهر ِ برداشتنش بر رخم آژنگ بزد

!زان طرف نره خری گفت عجب رو داری
!مردکه موقع ِ خواب است چرا بیداری؟


مرد ِ عامی نشود دکتر ِ بیمارستان
یعنی آگاهی ِ هر کار تو قبلاً بستان
زین جهالت که بود میوه ی ِ بیکارستان
گشته‌ام مشتری ِ دائم ِ تیمارستان

راه ِ دلمردگــی و عارضـــــــــه را می‌بنـــــدم
 !پشت ِ پرچین به همه اهل ِ جهان می خندم

سال ِ سرایش:1375


این بیت، تضمینی است از وحشی ِ بافقی *


سرانگشت

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

گرمای ِ تن



آخر ِ شب بود و مترو خلوت. در واگن گـُله به گـُله آدم‌ها نشسته بودند؛ دور از هم. خیلی هاشان بالاپوش ِ زمستانی به تن داشتند. پیرمرد، کوچک اندام بود. لاغر بود و دوپاره استخوان. مو و ته ریشش سفید بود و در صندلی مچاله شده بود. شال گردن داشت و خودش را توی ِ پالتو پیچیده بود. قطار به ایستگاه رسید و در باز شد. هوای ِ سرد ِ بیرون به واگن آمد. روبروی ِ پیرمرد، زن ِ جوانی نشسته بود. خسته به نظر می رسید اما صورت ِ دلچسبی داشت. پیرمرد نگاهش می کرد. صدای ِ زنی از توی ِ بلندگو گفت که قطار به ایستگاه ِ بعدی رسیده. در باز شد و چند نفر پیاده شدند. بیرون تاریک بود و هوای ِ سرد دوباره تو زد. در بسته شد و قطار راه افتاد. پیرمرد هنوز به زن نگاه می‌کرد که نگاهش نمی‌کرد و حالا پلک روی ِ پلک گذاشته بود. یک نفر که مداد شمعی می‌فروخت از جلوی ِ آن‌ها رد شد. پیرمرد سر چرخاند و راهروی ِ دراز ِ قطار را نگاه کرد. راهرو مثل ِ مار، پیچ و تاب می‌خورد و یکی ـ دو آدم را که هنوز پیاده نشده بودند، جلو می‌آورد و قایم می کرد. قطار به ایستگاه ِ بعدی رسید. زن چشم‌هایش را باز کرد. در باز شد و زن پیاده شد. در بسته شد. قطار راه افتاد. پیرمرد به جای ِ خالی ِ زن نگاه می کرد. کسی توی ِ قطار چیزی نمی فروخت. پیرمرد، آرام از جایش بلند شد. چند قدم جلو رفت. روی ِ صندلی ِ سرخی نشست که هنوز از بود ِ زن گرم بود.


سرانگشت



۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

درد ِ دل، وبلاگ نویسی و سبک ِ هندی


وقتی به زندگینامه ی ِ شاعران ِ مکتب ِ هندی نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اغلب ِ آن‌ها به شکل ِ حرفه‌ای، «شاعر» نبودند و به پیشه هایی چون بقالی، قصابی، بزازی و غیره اشتغال داشتند. به عبارت ِ دیگر نه تنها از راه ِ شاعری نان نمی خورده اند بلکه به قول ِ امروزی‌ها شغل ِ آنها «مرتبط» با شعر و شاعری هم نبوده است. علت ِ اصلی ِ این مساله آن است که پادشاهان ِ صفوی،  سنت  ِ درباری ِ شاعرنوازی را تعطیل کردند و شغلی به نام ِ «شاعری» را از بین بردند. از دید ِ آن‌ها سراینده یا باید در مدح ِ علی و آل ِ او شعر می‌گفت و صله اش را در قیامت از اهل ِ بیت و دار و دسته می‌گرفت یا باید لال می‌شد و از خیر ِ شعر گفتن می گذشت! بدین ترتیب بزم های ِ شاعرانه بی رونق شد و مسابقه‌های ِ شعری جایش را به روضه خوانی و مداحی داد؛ صورت ِ پُر از ریش و پشم ِ ائمه، به جای ِ چهره ی گلگون ِ نگار نشست و در پی ِ آن معلوم است که چه گنجینه ای از ذوق و سلیقه و شور و هیجان و انگیزه برای ِ شاعران ِ بیچاره برجای ماند!
در شعر و ادبیات، رسیدن به مقام ِ عالی نیازمند ِ تحصیل ِ مقدمات، زندگی ِ شاعرانه و درگیر بودن با اندیشه‌های ِ بلند است. روشن است آدم‌های ِ باذوق اما میان مایه‌ای که از نعمت ِ تشویق ِ بزرگان و همجوشی با اهل ِ اندیشه و ادب محرومند، کمتـر می‌تواننـد  آثار ِ گرانبها به وجود آورند.

به نظر ِ من وبلاگ نویسان ِ مستقل و منتقد در روزگار ِ ما به ویژه آنان که مجبورند با نام ِ مستعار بنویسند، وضعیتی غم انگیز تر از شاعران ِ سبک ِ هندی دارند. آنها نه تنها نویسنده ی ِ حرفه‌ای نیستند و برای ِ درآوردن ِ نان ِ شب باید از صبح تا شب در پیشه های گوناگون کار کنند، بلکه ناگزیرند زندگی ِ در سایه را پیش بگیرند و نامشان را آفتابی نکنند تا به سرنوشت ِ ستار ِ بهشتی، امید ِ میرصیافی، سیامک ِ مهر و بسیاری دیگر دچار نشوند. از طرفی گرفتاری‌های ِ زندگی نمی‌گذارد عمده ی ِ وقتشان را  صرف ِ خواندن و نوشتن کنند و از طرف ِ دیگر کار ِ طاقت فرسای ِ نوشتن از آن‌ها وقت ِ بسیار می‌گیرد. نوشته هایشان در معرض ِ سرقت قرار دارد و شاید بمیرند و هرگز کسی نداند که پدیدآورنده ی ِ این آثار کدام جان ِ دردمند و پریشان حال بوده است. آنان بابت ِ این عمرگذاری نه تنها به حقوق ِ معنوی ِ خود نمی رسند و تشویق نمی شوند، بلکه همواره در هراسند که مبادا هویتشان برای حکومت فاش شود و هستی‌شان به باد رود.
پس براستی چنین وبلاگ نویسانی برای ِ چه در مسیر ِ این تند آب ِ مخوف زندگی می کنند؟ آیا به جز این است که می‌خواهند شاهد ِ شریف ِ روزگار ِ خود باشند؟


سر انگشت  

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

آب ِ زاینده رود


(1)
وقتی یه ماشین ِ قدیمیو می‌بینی میگی: چه قشنگه! وقتی یه زن ِ قدیمیو می‌بینی، میگی: یه روزگاری قشنگ بوده.

(2)
بهترین و مفیدترین ِ آیت الله ها، «آیت الله پشکل ِ صادراتی» است.

(3)

آب ِ زاینده رود آتش زد
بر سر و دست و ریش ِ خامنه ای

غرق کرد و کنار ِ شط انداخت
اخم و تخم و قمیش ِ خامنه ای

تلخ شد طعم  ِ گز برای ِ «ولی»
بسته شد چاک و نیش ِ خامنه ای

آب اکنون خلاف ِ ذاتش گشت
در سپاهان، سریش ِ خامنه ای!



سرانگشت