۱۳۸۴ بهمن ۲۰, پنجشنبه

تبر و دیگر هیچ ؛


شاملو سال ها پیش چه زیبا سرود : " کباب ِ قناری بر آتش ِ سوسن و یاس . "
او دیروز پیش گویانه سرود تا ما امروز غمگنانه در خون غلتیدن ِ آزادی ِ بیـــان را زیر تبـــر ِ تســـــاهل و تسامح شاهد باشیم .

لطفاً یادداشت های نغز ِ
امیر یحیـــــــا و محمــــــــد را در این باره بخوانید .


سرانگشت

۱۳۸۴ بهمن ۱۹, چهارشنبه

حروف سربی

حروف ِ سُربی ؛




آقای " صحنه زاده " قبل از انقلاب روزنامه نگار بود . برای خودش برو بیایی داشت و عکس های دخترکُش ِ او که بیشتر از خودش به الویس پریسلی شبیه بود، همراه ِ مقاله هایش چاپ می شد . روزنامه ای به آقای صحنه زاده یک ستون به پهنای ِ بیستون داده بود تا هرچه می تواند ـ و البته نه هرچه می خواهد ـ در آن ستون بنویسد . او هم خداروایی از نوشتن هیچ راست و دروغی مضایقه نمی کرد . دروغ ها را در " جاذبه " ضرب می کرد ، به راست ها تقسیم می کرد ، آن گاه به تفاریق برای حروف چینی می فرستاد . فقط چون شرافت ِ حرفه ای اش لک بر می داشت ، قرار گذاشته بود با هیچ چیز موافقت نکند . صد البته آقای ِ صحنه زاده آنارشیست نبود ، اما به فراست دریافته بود که بزرگی و کوچکی عکس هایش با جنجالی بودن مقاله ها رابطه ی مستقیم دارد . هر مقاله ی جنجالی یک سایز عکسش را درشت تر و هر نوشته ی ِ خردمندانه،یک درجه تصویرش را کوچک تر و در نتیجه یک قدم از موفقیت دورترش می کرد . آن وقت دیگر نه از حق التحریرهای بالا خبری بود ، نه از تمجید های ِ ریسه لُغوی . نه از بوسه های تاول ساز ، نه از پستان های نیمه کُروی ... آقای صحنه زاده به درستی فهمیده بود که خوانندگان و گردانندگان از او چیزی جز تولید انبوه ِ احساسات نمی خواهند . فهمیده بود دروغ های شاخ دار ، مشتریان مشتاق تری دارند و نویسندگی یعنی دامن زدن به موج ِ هیجان . همان چیزی که جایش در زندگی شخصی ِ مخاطبان خالی بود . یا اگر هم نبود ، آن ها زَهره ی ِ چشیدنش را نداشتند . آقای صحنه زاده یک بار سوار فان فار شده بود و لذت هیجان را تجربه کرده بود .
حرف ِ انقلاب که پیش آمد ، آقای صحنه زاده فکر کرد حالا وقت ِ آن است تا بزرگ ترین موج زندگی اش را به راه بیندازد و نان هفت پشتش را بپزد . بنابراین عهد خود را زیر پا گذاشت ، طرفدار ِ انقلاب شد و به اعتصاب مطبوعات پیوست . اوایل مصمم بود که بعد از این نام خود را به آقای ِ " صخره زاده " تغییر دهد و تا وقتی یکی از معشوقه ها در حالت ارگاسم ، قسمش داد که این کار را نکند از تصمیم خود برنگشت . از فردای ِ پیروزی ِ انقلاب ، دوباره سر و کله ی آقای صحنه زاده پیدا شد . او در روزنامه های کثیر الانتشار مقاله های ِ آتشین می نوشت و از اعدام و شکنجه ی سران رژیم گذشته دفاع می کرد . مخالفان اعدام و شکنجه را همدست جنایت کاران و سوسول های ضدانقلاب می نامید و معتقد بود انقلاب ، اخلاق ِ خودش را طلب می کند . معتقد بود باید آن قدر کشت و شکنجه داد تا به دروازه های ِ آزادی رسید . حالا دیگر عکس های آقای صحنه زاده بزرگ تر از نوشته هایش کار می شد و عجیب آن که عکس های جدید بیش از الویس پریسلی و خودش به "ارنستو چه گوارا " شباهت داشت .
مخالفان که سرکوب شدند ، نوبت ِ دستگیری ِ آقای ِ صحنه زاده رسید . او را به زندان ِ اوین بردند و به پیروی از معجزات الهی ، ترکه ای را در آستینش فرو کردند و چماقی را از ماتحتش بیرون آوردند . در آن احوال آقای صحنه زاده دفاعیه اش را از " اخلاق انقلابی " به کل فراموش کرده بود .
روزنامه نگار انقلابی مدتی زندانی کشید و بعد خانه نشین شد . هیچ نشریه ای نوشته هایش را چاپ نمی کرد . همکاران سابق نه از خودش سراغ می گرفتند نه از عکس هایش . آقای صحنه زاده افسرده شد . به روان پزشک مراجعه کرد . داروهایش را که مصرف کرد و از آن سوی ِ بام افتاد . یعنی آتشین مزاج تر از قبل شد و پا برهنه وسط ِ صحنه دوید . تا خرخره عرق می خورد و در افراطی ترین نشریه های اسلامی مقاله های چهار صفحه ای می نوشت . البته این بار بدون عکس و تفصیلات و حتا بدون اسم واقعی . اگر قبلاً آقای صحنه زاده در نوشته هایش به تبعیت از خودشیفتگی مردم را " قهرمان " می نامید، اکنون به پیروی از دیگران آن ها را " گله " خطاب می کرد . گله ای که بیش از هر چیز نیازمند ِ چوپانی به نام " مقام ولایت " است . بسیاری می گفتند مقاله های ِ این نویسنده ی مرموز و گمنام جز هذیان هایِ ذهنی ماخولیایی نیست . با این همه تعدادی هم مرید افکار و قلمش بودند و بدبختانه هرچه می گشتند نشانی از صاحب ِ قلم پیدا نمی کردند .

یک روز دختر کوچک آقای ِ صحنه زاده روی پای ِ پدر نشست و از او خواست تا محبوب ترین شعر زندگی اش را دکلمه کند . روزنامه نویس ِ فرتوت سرش را به میان موهای ِ بلوطی رنگ ِ دخترک برد و خواند :

" همکاری ِ حروف ِ سربی بیهوده است .
همکاری ِ حروف ِ سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد .
من از سلاله ی درختانم .
تنفس ِ هوای ِ مانده ملولم می کند . " *


سرانگشت

* بخشی از شعر " تنها صداست که می ماند " سروده ی ِ فروغ فرخزاد .




۱۳۸۴ بهمن ۱۶, یکشنبه

یک بام و دو هوا

یک بام و دو هوا ؛


متاسفانه اخیراً به ساحت ِ هنر ِ کاریکاتور اهانت شده و تصویر محمد در چند مجله به نمایش در آمده . با این همه جالب است مسلمانان ِ راستین یا همان طالبان که بابت ِ چند تصویر کوچک، این طور جفتک پرانی می کنند ، چه آسان بزرگترین تندیس بودا را که در جهان بسیار بیش از محمد هواخواه دارد در شهر بامیان افغانستان با دینامیت به روی هوا فرستادند و ککشان هم نگزید .


سرانگشت

۱۳۸۴ بهمن ۱۵, شنبه

ملاحسنی



ملاحسنی در کانادا ؛
یک بوس ِ کوچولو ( به جای ِ یک توضیح کوچولو ) : چندی پیش ملاحسنی ِ عزیز لطف کرد و یکی از طنزهایش را برایم فرستاد . از
آن جا که وبلاگ او را از ما بهتران فیلتر کرده اند و بنده حتا قند شکستن هم بلد نیستم چه برسد به فیلتر شکستن بنابراین با پوزش از ملا جان به جهت دیرکرد ، نوشته اش را در این جا می آورم . بخوانید تا رستگار شوید ... سرانگشت .

"
یادداشتهای روزانه (1)

( برگرفته از دفترچه ی خاطرات رییس جمهور محبوب )

امروز صبح بعد از اقامه ی نماز صبح کمی خوابیدم . خواب دیدم دوباره رفتم نیویورک . توی سازمان ملل دارم سخنرانی می کنم . هنوز بسم الله رو نگفته بودم که دوباره هاله ظاهر شد و مرا بغل کرد . در خواب با صدای بلند گفتم : ای هاله جون ! قربونت برم . تو کجا بودی ؟ در غیاب تو دوست و دشمن به من طعنه و کنایه زدند . بیا عزیزم دوباره منو بغل کن . بیا عزیزم . دوست دارم .
ناگهان با چند لگد و ضربات متکا توسط عیال از خواب بیدار شدم .

عیال : آی محمود ! الهی که جز و جگر بزنی . چشمم روشن . هاله کیه ؟ باز شلوارت دو تا شد رفتی سر من هوو گرفتی . یه آشی برای تو و اون هاله ی ورپریده بپزم که یه وجب روغن داشته باشه . از امروز حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون .

هرچه توضیح دادم که باباجون این هاله که من توی خواب صداش زدم اسم یه خانوم نیست ، قبول نکرد . کمی فکر کردم . دیدم اگه قرار باشد که تمام روز رو توی خانه بمانم ممکن است دشمنان شایعه کنند که لابد رییس جمهور ترور شده ، لذا با صدایی آرام به عیال گفتم :
ببین امروز قراره رییس جمهور ونزوئلا بیاد ایران . من حتماً باید به فرودگاه برم و ازش استقبال رسمی کنم و الا آبروی مملکت میره . لطفاً بذار برم . دنیا منتظره که من اسراییل رو نابود کنم . بذار برم .

عیال : خبه، خبه لازم نکرده . حالا بلند شو برو دوتا سنگک کنجد دار ِ برشته از سر کوچه بخر تا بعداً تکلیف خودم رو با تو روشن کنم .
با ناراحتی بلند شدم و کاپشن کرمی رنگ رو روی شانه ام انداختم و با زیر شلواری و دمپایی رفتم نانوایی ِ محل دو تا نون بخرم ، شاید این زن ِ ما از خر شیطون بیاد پایین و بذاره ما به کارهای ِ مملکت و اسراییل و جهان برسیم . توی راه به خودم گفتم این نون خریدن ِ ما هم جزیی از کار ِ اداره ی مملکته . اصلاً فرض می کنیم می خواهیم بریم از یک نانوایی به صورت ِ سرزده بازدید کنیم . باید مشکلات آن ها را گوش کنیم و در کابینه مطرح کنیم .

همین که به نانوایی رسیدم و سلام کردم شاطر عباس گفت : مرد حسابی! پول ِ نفت ِ ما چی شد ؟
گفتم : شاطر جون الان وقت ندارم. باید تا نیم ساعت ِ دیگه فرودگاه باشم . آقای ِ چاوز قراره بیاد . فعلاً دوتا سنگک کنجدی بده فردا میام با هم حساب می کنیم . هم پول ِ نون را میدم و هم در مورد طلب ِ پول ِ نفت ِ شما مذاکره می کنیم .
شاطر عباس گفت : بدون ِ نوبت نون به کسی نمی دیم . برو ته صف ... قول نمیدم ولی شاید نوبت ِ شما که رسید خمیر تموم کنیم . حالا وایسا همون جا تا ببینم چی می شه .

با خودم گفتم : حتماً این شاطر عباس شب ها ماهواره نگاه میکنه که این قدر ضد انقلاب شده . یا شاید هم از اسراییل پول می گیره که به ما دوتا نون خارج از صف نمیده . باید بگم آقای اژه ای وزیر اطلاعات اینو زیر نظر بگیره . "

ملا حسنی

۱۳۸۴ بهمن ۱۴, جمعه

مذهب و سیاست

مذهب و سیاست ؛


1 ـ سیاستمدار ِ مومنی، کنار رودخانه ایستاده بود و دعوت نامه ای در دست داشت. آن سوی ِ رودخانه، اجلاس ِ مهمی در حال برگزاری بود و سیاستمدار دیر کرده بود . هرچه رودخانه را نگاه کرد ، قایق ِ مخصوص ِ خود را ندید . سیاستمدار دست کرد در جیب ِ بغلش . کتاب مقدس را بیرون آورد . یک ورقش را کند و با آن قایق درست کرد . بعد سوار شد و خود را به آن سوی ِ رودخانه رساند .

2 ـ از سیاست مداری پرسیدند : مذهب چیست ؟ گفت : دکانی است دو نبش که گاوصندوقش خداست .

3 ـ سیاستمداری همه ی ِ کلک ها را سوار کرد تا در انتخابات ریاست جمهوری رای بیاورد . یک قدم مانده به فتح ، یاد ِ اصحاب ِ کهف افتاد . رفت تا برایشان لالایی بگوید ، خوابش برد و ریاست را از کف داد . غمگین شد . صاحبدلی به او گفت : سیاست رفیق ِ خفتگان نیست و بیداری نصیب ِ مومنان .

4 ـ به آخوندی گفتند : خدا را قبول داری ؟ گفت : نه ، اما خدا مرا قبول دارد .

5 ـ سیاستمداری به رفیقش گفت : مدتی ست در دنیا فتنه به راه نینداخته ایم و کارمان را به پیش نبرده ایم . چاره چیست ؟ جواب داد : به روزنامه ای پول بدهیم تا مضحک قلمی ِ مقدسات مان را تصویر کند . ( مضحک قلمی : کاریکاتور )

6 ـ سیاستمداری نقشه ی ِ جهان را در خواب می دید و محتلم می شد !

7 ـ سیاستمداری تخته نرد بازی می کرد و تنها جفت شش می آورد . شگفت زده علتش را پرسیدند . گفت : تاس ِ شریعت ، جز عدد ِ شش، رقمی ندارد .


سرانگشت

۱۳۸۴ بهمن ۱۳, پنجشنبه

خاطرخواه

خاطرخواه ؛

( با لحن ِ داش مَشدی بخوانید . )


اعظم خانوم جون ! سالار ! الاهی درد و بلات دو بامبی بخوره تو سر داش ابرام ! ... سام عرض شد . د ِ آخه نوکرتم چرا رو نشون نمی دی ؟ رونما می خوای ؟ این کاغذ ، هیژدهمیه که واسه تون قلمی می کنیم . خدا وکیلی شَم خواسته باشی ، موندیم فکری که واس چی محبت ِ ما، هَنو تو دل ِ شوما نجوشیده ؟ ما که هر رقم تا کردی ، تا خوردیم . شنفتیم امر کردی کُلا مخملی مونو ورداریم ، ورداشتیم جاش کُلا شاپو گذاشتیم . فرمودی عین ِ آق مهندسا تیپ بزنیم ، اطاعت کردیم یخه مونو بستیم . خواستی منبعد قتل و قضا نکنیم ، ضامنی رو ماچ کردیم گذوشتیم گنجه . اَلبَت اینارو تو کاغذای ِ قدیمی ام خدمتتون عرض کرده بودیم . اما این سری می خوایم یه برگ تازه رو کنیم . یه آس ِ دلی که شوما ملتفت بشی داش ابرام چه قد خاطرتو می خواد ...راسیَتش بعد ِ چند صباح که در به درت بودیم یه روز آفتاب غروب نشستیم با خودمون ریخت و پاش کردیم که آخه جهتش چیه اعظم خانوم به ما محل نمی ده ؟ ما که اندازه ی ِ خودمون گُرگ هَسسیم . تو زندگی مونم شکر خدا همه چی داشتیم . هم پول ، هم رفیق ، هم خلاف ... فقط دستمون از یه چی کوتاه بوده ؛ اونم بی پدر، " مقام" . شنفتیم واسه رییس جمهوری اسم ـ مِسم می نویسن ، گفتیم : یا شانس و یا اقبال ! بریم بَلکی قاپ ِ مون خوش نشست و باب ِ دل ِ اعظم خانوم شدیم . عارضم حضورتون که ، فرداش هرچی قباله ـ سند داشتیم زدیم زیر ِ بغل و به امید ِ اوستا کریم رفتیم اسم نویسی . یه صف بود قاعده ی ِ دُم اژدها . از هر فرقه ای بگی توشون بود . اسم ِ حاجیتم نوشتن . گفتیم کی بیایم واسه رییس جمهوری ؟ گفتن خودمون خبرتون می کنیم . رفتیم خونه زیج نشستیم تا خبرمون کنن . ولی هیچ خبری نشد . نون شده بودن سگ خورده بودشون . تا بعد ِ یه ماه فهمیدیم ای دل ِ غافل، بی ناموسا روفوزه مون کردن . خیلی شاکی شدیم . رفتیم سراغ ضامنی ، اما دیدیم به شوما قول دادیم دوباره غلافش کردیم . کت ـ شلوارو پوشیدیم ، شاخ ِ سیبیلو میزون کردیم ، رفتیم ببینیم چرا روفوزه شدیم ؟ چشمت روز ِ بد نبینه، وختی رسیدیم ، قو و قیومَت بود . روفوزه ها یه صف بسته بودن از مال ِ اسم نویسی درازتر . همه شونم آتیشی . یه خاله سوسکه رَم گذوشته بودن اونجا جواب خلق الله رو بده . چپیدیم تو صف . نوبت مون که شد ، خاله سوسکه، اسممونو پرسید بعد یه نومه داد دستمون . گفتیم : عینکمونو جا گذاشتیم ، خودت بوخون روشن شیم . گُف : شماره یک : شُرب خمر . گفتیم : شُرب ِ چی ؟ گف : همون نجسی . گفتیم : اولندش که اسمش نجسی نیست و آبکیه . آبم که طیب و طاهره . دومندش ، اگه هم نجسی باشه از خون ِ آدمیزاد که نجس تر نیس ! چطو از ما بِیتَرون کوزه کوزه سر می کشن ؟ گُف : به شوما مربوط نیس . در ثانی حکم از خدا دارن . گفتیم : اگه خداشون انقد بی مرامه ، مام همه جوره صیغه شو پَس خوندیم . گُف : شماره ی ِ دو میگه سابقه ی ِ کیفری دارین . گفتیم : کیه که نداره ؟ زندون مال ِ مرده ! اگه نرفته بودیم که چارقت سرمون بود ... حالا اعظم خانوم، بلانسبت، شوما فِک نکنی ما قاتل ماتلیم ها . به موت قسم نه . بحث ِ رو کم کنی بود . با رفقا جناغ شیکسسه بودیم ، نباس کم می آوردیم . نقل ِ قدیم ندیماس . تو یه مرافه سه تا نالوطیو کارتی کردیم . حبسشم کشیدیم ، توبه هم کردیم ... خاله سوسکه دوباره مایه اومد : شماره ی سه : عدم التزام به ... که آمپرمون رفت بالا . داد کشیدیم : بالاتر از دیبلُم حرف می زنی نفله ! رییس جمهوری گفتن ، نشمه ای گفتن ! که ریختن سرمون . مام چپ و راست کف گرگی می زدیم . خلاصه کلی گرت و خاک کردیم . بعدم نومه هه رو جر وا جر دادیم و زدیم بیرون . آره ، قربون ِ اون قد و بالات ! ما این ریختی پات وایسادیم . محض ِ خاطر شوما حاضریم کتک بخوریم ، رییس جمهورم بشیم . تازه از این بدترم سرمون بیاد فقط شوما رو حلقه بنشونیم.

اصلاً تقصیر خودمونه . اگه مام مث ِ اسمال تیغ کش از اول ِ انقلاب رفته بودیم تو کمیته و سپاه ، الان رییس جمهور عوض می کردیم . وزیر و وکیل ، می خیسوندیم . کلی لولهنگ ِ مون آب بر می داشت . از لات و لوتای قدیم فراوون می شناسیم که با آخوندا گاو بستن و با دستگاه رو هم ریختن . الانم تیریلیاردر شدن . آمار ِ همه شونو داریم . مام می تونسسیم . نذری که نمی خواسسیم . مایه می ذاشتیم . اراده می کردیم جامون بود ... بعد که این انچوچک رییس جمهور شد ... اَمَدی یه ؟ اَمَدی نژاده ؟ کیه اسمش ؟ ... آره بعداً که این یارو رییس جمهور شد ، رفتیم جلو آینه وایسادیم ، گفتیم : آخه اوسسا کریم ! نوکرتیم ! ما چی مون از این کمتره ؟ آدم نکشتیم که کشتیم . خلاف نکردیم که کردیم . جمال مونم که تبارک الله ! ما چه ربطی داریم به این ؟ ... بعدش رفتیم واسه خودمون یه مشت اسفند دود کردیم .

پریشب که یه خورده سرمون گرم بود ، تو خیابون یه پسره رو سوار کردیم . دانشجو مانشجو بود . بهش گفتیم که می خواستیم رییس جمهور ِ مملکت بشیم . پخی زد زیر خنده و گف :"حقا که قواره ی نظامی !" گفتیم : " قواره ی نظام یعنی چی ؟" گف : یعنی کارت خیلی دُرُسسه ! ... راسسش ما نفهمیدیم به چی میگن قواره ی نظام ، اما اگه اون پسره گفته ، لابد هسسیم. اعظم خانوم جون ! به بند ِ کفشمون قسم اگه لب تر کنی ما بازم واسه رییس جمهوری اسم می نویسیم . می خواد قبول شیم ، می خواد روفوزه شیم . آخه ... آخه ما ... آخه ما خاطرخواتیم لامصب !

امضا : داش ابرام ِ بی دل


سرانگشت

۱۳۸۴ بهمن ۱۲, چهارشنبه

نامه ی بهمن به اهریمن

نامه ی بهمن به اهریمن ؛


آهای آقایان ِ جمهوری ِ اسلامی ! آهای عنتر های ِ لوطی مُرده ! نفرین بر شما ! اسم من بهمن است . البته نه آقا بهمن، بلکه ماه ِ بهمن . نام من بهمن است و از دست ِ شما سوسمارهای ِ جزیرة العرب بسیار شاکی ام . شما آبروی ِ چند هزار ساله ی مرا به باد دادید . چرا ؟ چون قبل از این که در حدود بیست و هفت ـ هشت سال ِ پیش ،تشریف ِ کثافت تان را به روده ی ِ بزرگ ِ تاریخ بیاورید ، برای خودم آبرویی داشتم . اعتباری ، حیثیتی . اما بعد از آن روز ِ شوم ، یعنی بیست و دومین روز ِ من ، هر آدم ِ باشرافتی که اسمم را می شنود ، نفرینم می کند . بد شگونم می خواند . تف به رویم می اندازد . شما ده روز از روزهای ِ خوب ِ مرا به لجن کشیدید و بر روی ِ آن نام " دهه ی فجر " گذاشتید . همان ده روزی که غالب ِ مردم به آن " دهه ی زجر " می گویند . من با نوشتن ِ این نامه از شما به وجدان های بیدار بشری شکایت می برم . من از ستم ِ شما نوکیسه گان، به پیشگاه ِ تمدن ِ کهن ایران دادنامه می فرستم . من از تجاوز و دست اندازی تان به خودم و به آبرویم شاکی ام . تجاوز شما علاوه بر وحشیانه بودن ، ابلهانه نیز بود . شما با انتخاب ماه بهمن به عنوان ِ ماه ِ پیروزی ِ انقلاب ِ اسهالی دست خودتان را هم بند آوردید . انقلابی که همه چیزش اسهالی ست چرا نباید سالگوزش اسلامی باشد ؟ آخر چرا باید بین ِ این همه ماه ِ میلادی و سریانی و عبری ، من به این رسوایی گرفتار شوم ؟ آقایان شما به اندازه ی یک آمیب هم شعور ندارید . آن روز که لوطی ِ فریبکار ِ شما از هواپیما پایین خزید آن قدر محو ِ جمال ِ قدرت خانم بود که یادش رفت یک ماه ِ عربی را برای ِ جفتک پرانی های ِ آتی اش روسیاه کند . نتیجه اش این که امروز شما ، عنترهای ِ لوطی مُرده ، پس از عمری جای ِ دشمن و دوست را نشان دادن ، اَن و گه تان با هم قاطی شده . یعنی با توجه به این که ماه های ِ عربی مثل ِ آب ِ اماله در رفت و آمد هستند، محرم الحرام تان با سال ـ زَرد ِ انقلاب تان یکی شده و بر خرکیفی های ِ شما پالهنگ گذاشته . حالا نمی دانید باید دست بزنید یا عَر بزنید ؛ گلاب بمالید یا پهن بذارید . سفید بپوشید یا گریس بنوشید .

در پایان من یعنی بهمن ماه ِ ایرانی آشکارا نفرت ِ خود را از شما ضحاکیان اعلام می کنم و از این که گستاخانه مرا " ماه ِ پیروزی ِ انقلاب" خوانده اید ، بیزاری می جویم . به امید روزگاری که به " ماه شکست و سرنگونی " تان نامبُردار شوم .

امضا : بهمن ماه ایرانی


سرانگشت


( " ... اشک به خونم کشید ... " این دو سه خط را با چشم تر می نویسم .
این هم یک سند ِ دیگر از هزاران برگه ی ِ پیدا و پنهان ، در افشای ِ ماهیت ، حفیفت و ذات ِ اسلام و جمهوری ِ اسلامی . )

۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

کارگر نه انسان

کارگر نه ، انسان ؛


اگرچه
کارگر حق ِ اعتراض ندارد ، اما بدون ِ شک حق ِ به استعفا رساندن ِ کارفرما را دارد .


سرانگشت

باز هم ادامه

برگزیده ی حکایات عربی رساله ی دلگشا

ترجمه : پرویز اتابکی


51) صوفی یی را گفتند : جُبه ی خویش بفروش . گفت : اگر صیاد دام ِ خود را فروشد به چه چیز صید کند ؟ ( جُبّه : قبا در اینجا دَلق ِ صوفیان .)

52) مردی دعوی ِ خدایی کرد . شهریار ِ وقت به حبسش فرمان داد . مردی بر او بگذشت و گفت : آیا خدا در زندان باشد ؟ گفت : خدا همه حاضر است.

53 ) مردی "شعبی" را از مسح ِ ریش پرسید . گفت : آبیش بر زن . گفت : ترسم که آب به همه جا نرسد . گفت : اگر از این ترسی از سر ِ شب آن را بخیسان . ( شعبی : نام ِ شخصی است )

54 ) مردی بقالی را گفت : اگر پیاز داری به من ده که با آن دهانم را خوشبو سازم . بقال گفت : مگر گُه خورده ای که با پیاز دهانت را خوشبو سازی ؟

55 ) روباه را پرسیدند که در گریز از سگ چند حیلت دانی ؟ گفت : از صد افزون است و نکوتر از همه آن که من و او یکدیگر را نبینیم .

56 ) زنی با شوی می گفت : ای دیوث ! ای بی نوا ! مرد گفت : سپاس خدای را که در این میان مرا گناهی نیست . نخستین از جانب ِ توست و دومین از جانب ِ خدا .

57 ) زنی نزد ِ قاضی رفت و گفت : این شوی حق ِ مرا تباه می سازد و حال آن که من زنی جوانم . مرد گفت : من از آن چه توانم کوتاهی نکنم . زن گفت : من به کمتر از شبی پنج کَرّت راضی نباشم . مرد گفت : مرا بیش از شبی سه کرت یارا نباشد . قاضی گفت : مرا حالی عجب افتاده است . هیچ دعوی نباشد که بر من عرض کنند و چیزی از من بازنستانند . باشد آن دو کرت ِ دیگر را من در [ بر ] گردن گیرم . ( کرّت یا کَر رَت : مرتبه ، مقصود از پنج کرت ، پنج مرتبه هم آغوشی است . / یارا : توانایی / عَرض کنند : عرضه کنند ، ارائه کنند . )

58 ) قاضی ، قوم ِ خود را گفت : ای مردم ! خدای را شکر کنید . شکر کردند و گفتند : این سپاس از بهر ِ چه باشد ؟ گفت : خدای را سپاس دارید که فرشتگان را نجاست مقرر نیست اَرنه بر ما می ریستند و جامه هایمان را می آلودند . ( می ریستند : می ریدند )

59 ) زنی می گفت : فلان، چنان در من می سپوزد که گویی گنجی از گنج های ِ دوران ِ باستان را در دهلیزم می جوید .

60 ) عربی به سفر شد و زیان دیده بازگشت . او را گفتند : چه سود بردی ؟ گفت : ما را از این سفر ، سودی جز شکستن نماز نبود .

61 ) مردی به زنی گفت : می خواهم تو را بچشَم تا دریابم تو شیرین تری یا زن ِ من ؟ گفت : این حدیث از شویم پرس که او من و زن ِ تو هردو را چشیده باشد .

62 ) مردی به امیری قصه برداشت که دختر ِ من زن ِ فلان بنده ی ِ ترک ِ توست و او از قفا در کارش گیرد . امیر آن ترک را بخواند و سبب پرسید . بنده گفت : مرا از ترکستان به مازندران آوردند و از قفا به کار گرفتند ؛ سپس آن که مالک ِ من شد در قفایم نهاد و چون پیش ِ تو آمدم تو نیز خود از قفایم به کار گرفتی ، پس نپنداشتمی که این کار حرام باشد . ( مردی به امیری قصه برداشت : مردی به امیری شکایت کرد / از قَفا به کار گرفتن : از عقب با کسی نزدیکی کردن، قفا : عقب ، کون )

63 ) زنی نزد ِ شُریح ِ قاضی شد و از شوی ِ خود شکایت برد که مرا خرجی ندهد . شوی گفت : من چندان که توانم از او دریغ ندارم . شریح پرسید : چون باشد این ؟ گفت : من به تنها آب توانم داد و او نان نیز خواهد . شریح بخندید و به ایشان احسان کرد .

64 ) ابویزید گفت : دیری بماندم و زنی نیافتم که از من در رنج شود . سرانجام زنی یافتم و اندک اندک در کارش کردم و گفتمش : رخصت فرمایی که بیرون آرم ؟ گفت : پشه ای بر درخت ِ خرما نشست و گفت : اجازت فرمای تا به پرواز درآیم . درخت گفت : نشستن ِ تو را درنیافتم چون باشد که از برخاستن و پروازت آگاه گردم .

( با استفاده از کتاب ِ کلیات عبید زاکانی مقابله شده با نسخه ی عباس اقبال با شرح و تعبیر و ترجمه ی لغات و آیات و عبارات عربی از پرویز اتابکی / از انتشارات کتاب فروشی زوار / چاپ دوم 1343 ــ در شرح برخی واژه ها از فرهنگ معین استفاده شده است . )

پایان .




۱۳۸۴ بهمن ۹, یکشنبه

باز ادامه

36 ) ترسا بچه ای صاحب جمال مسلمان شد . محتسب فرمود که او را ختنه کردند . چون شب درآمد او را بگایید . بامداد ، پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چگونه یافتی ؟ گفت : قومی عجیبند ! هرکس که به دین ِ ایشان در می آید روز، کیرش می بُرند و شب کونش می درند ! ( ترسا بچه : کودک ِ مسیحی / صاحب جمال : زیبا / مُحتَسِب : صاحب مقامی در حکومت که در مسایل شرعی ، نهی ِ از منکر می کند . / مسلمانان را چگونه یافتی؟ : نظرت در مورد ِ مسلمانان چیست ؟ )

37 ) موذّنی پیش از صبح بر مناره رفت . ناگاه ریدنش بگرفت . سفالی بیافت ، بر آن برید و به زیر انداخت و گفت : یا اوّل الاوّلین ! سفال بر سر ِ شخصی آمد . گفت : ای مردک ! اوّل الاوّلینت این است ، آخر الآخرینت چه خواهد بود؟ ( یا اول الاولین : خطابی است در بزرگداشت ِ خدا به معنای ِ وجودی که قبل از همه بوده و سایر ِ آفریده ها از ذات ِ او نشات گرفته اند .)

38 ) درویشی گیوه در پا نماز می گزارد . دزدی طمع در گیوه ی ِ او بست . گفت : با گیوه نماز نباشد . درویش دریافت و گفت : اگر نماز نباشد، گیوه باشد .

39 ) سلطان محمود از طلحک پرسید که جنگ در میان ِ مردم چگونه واقع شود ؟ گفت : گه بینی و گه خوری ! گفت : ای مردک! چه گه می خوری ؟ گفت : چنین باشد ، یکی گهی خورَد و آن دیگری جوابی دهد . جنگ میان ِ ایشان واقع شود !

40 ) شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که در زمان ِ خلفا ، مردم دعوی ِ خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند . گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید نه از پیغامبر .

41 ) فقیهی ، جاحظ را گفت که اگر ریگی از ریگ های ِ حرم ِ کعبه به درون ِ کفش ِ کسی افتد ، به خدا همی نالد تا او را به جای خود برگرداند . گفت : بنالد تا گلویش پاره شود ! گفت : ریگ را گلو نباشد . گفت : پس از کجا نالد؟

42 ) شخصی از فُقاعی ، فُقاع طلبید . او فقاعی ترش و گندیده بدو داد . مرد بخورد و ده دینار در عوض ِ فقاع داد . فقاعی گفت : این بیش از بهای ِ فقاع ِ من است . گفت : من بهای فقاع نمی دهم ، مزد ِ استادی ِ تو می دهم که از کونی چنان فراخ در کوزه ای چنین تنگ ریده ای ! ( فُقاعی : آبجو فروش / فقاع : آبجو )

43 ) زنی و پسرش در صحرایی به دست ِ تُرکی افتادند . هردو را بگایید و برفت . مادر از پسر پرسید که اگر ترک را بینی ، بشناسی ؟ گفت : در زمان ِ مجامعت ، رویش طرف ِ تو بود ؛ تو او را زودتر بشناسی . ( مُجامِعَت : همخوابگی ، در اینجا تجاوز )

44 ) زنی ، خیاطی محمد نام ، معشوق داشت . روزی شوهر با زن مشورت کرد که فردا می خواهم فلان و فلان را به خانه آرم . ترتیبی نیکو می باید کرد. هریکی را نام برد . زن گفت : محمد خیاط را هم بیاور ! او را هم آورد . چون سفره بخوردند ، سماع برخاست . محمد خیاط در خانه رفت و با خاتون به عشرت مشغول شد . شوهر دریافت و در خانه رفت . خواست که او را بگیرد . کیرش به دست ِ او افتاد . چون تَر بود ، نتوانست نگاه داشت . او بجست و شوهر تا در ِ خانه اش در پی ِ او دوید و نرسید . چون باز آمد ضعیفه روی ترش کرده با او سخن نمی گفت . گفت : خاتون ، من چه گناه کرده ام که بی عنایتی می فرمایی ؟ چنان که فرمودی ، محمد خیاط را به خانه آوردم ؛ قوتش دادم ؛ تو جماعش دادی ؛ من کیرش پاک کردم ؛ با خدمتش رفتم ؛ به خانه اش رسانیدم . اگر تقصیری واقع شده است اشارت فرمای تا به عذرخواهی مشغول شوم و اگر خدمتی دیگر باقی ست ، فرمای تا بدان قیام نمایم . ( سفره بخوردند : غذا خوردند / سماع برخاست: بزم به پا شد / محمد خیاط در خانه رفت : محمد خیاط به اتاق رفت ... واژه ی ِ خانه به معنای اتاق هم به کار می رود . / قوت : بر وزن ِ سوت به معنای ِ خوراک / بدان قیام نمایم : آن را انجام دهم . )

45 ) قزوینی خر گم کرده بود ، گِرد ِ شهر می گشت و شُکر می گفت . گفتند : شکر چرا می کنی ؟ گفت : از بهر ِ آن که برخر ننشسته بودم و گرنه من نیز امروز چهار روز بودی که گم شده بودمی .

46 ) شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری ؟ گفت : دلالان را . گفتند : چرا ؟ گفت : از بهر ِ آن که من به سخن ِ دروغ از ایشان خرسند بودم ، ایشان سوگند ِ دروغ را نیز بدان افزودند .

47 ) شخصی مهمانی را در زیر ـ خانه خوابانید ، نیمه شب صدای ِ خنده ی ِ او را در بالاـ خانه شنید . پرسید که در آن جا چه می کنی ؟ گفت : در خواب غلتیده ام . گفت : مردم از بالا به پایین غلتند ، تو از پایین به بالا غلتی ؟ گفت : من هم به همین می خندم .

48 ) یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست . گفت : اسب دارم اما سیاه است . گفت : مگر اسب ِ سیاه را سوار نشاید شد ؟ گفت : چون نخواهم داد همین بهانه بس است . ( به عاریت خواست : قرض خواست / چون نخواهم داد : چون دلم نمی خواهد بدهم . )

49 ) شخصی از مولانا عضد الدین پرسید که یخ ِ سلطانیه سردتر است یا یخ ِ اَبهر ؟ گفت : سوال ِ تو از هر دو سرد تر است . ( سلطانیه و ابهر : نام دو شهر )

50 ) سلطان محمود در زمستانی سخت به طلحک گفت که با این جامه ی ِ یک لا در این زمستان چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم ؟ گفت : ای پادشاه تو نیز مانند ِ من کن تا نلرزی . گفت : مگر تو چه کرده ای ؟ گفت : هرچه جامه داشتم همه را در بر کرده ام !

... ادامه دارد .