۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

بلوغ


نمی‌دانم تا چه حد موثق است، اما یکی از دوستان می‌گفت که در برخی از قبایل ِ افغانستان رسم است اگر به خواستگاری دختری بروی، از تو می‌پرسند تا به حال چند نفر را کشته ای؟! اگر جوابت این باشد که کسی را نکشته ام، می‌گویند ما به چنین آدمی اعتماد نداریم و به تو دختر نمی‌دهیم چون هنوز مرد نشده‌ای! اگر دختر ِ ما را می‌خواهی برو یک سر برایمان بیاور، چون مرد ِ بالغ از نظر ِ ما کسی است که لااقل یک بار خون کرده باشد.
اگر درستی ِ این گزارش درباره ی ِ افغانستان تا حدی مشکوک باشد، در باب ِ جمهوری ِ اسلامی ِ ایران درست است. حکومتی که رهبرش در دادگاه ِ  میکی نوس محکوم شده باشد و به عنوان ِ جنایتکار حکم  گرفته باشد، تکلیف ِ ماهیتش روشن است.
بد نیست با یادی از روح الله حسینیان که روزی گفت: والله ما یک زمانی خودمان قاتل بودیم، به نام ِ برخی از کاندیداهای ِ ریاستِ جمهوری نگاه کنیم و همین معیار ِ بلوغ را در آن‌ها نیز پی بگیریم. ولایتی و محسن ِ رضایی پرونده هایِ قضایی ِ جهانی دارند و پلیس ِ بین الملل دنبال ِ شان است. غرضی متهم است که در اوایل ِ انقلاب پسر ِ طالقانی را که گویا مجاهد بوده دستگیر کرده و به جوخه ی ِ آتش سپرده، همچنین اتهام ِ شرکت در قتل ِ بختیار او را تعقیب می‌کند (البته این‌ها باید در دادگاه ِ صالح اثبات شود). مرتضوی گفته دستور ِ انتقال ِ بازداشتی هایِ انتخابات ِ 88 را به مسلخ ِ کهریزک از سعیدِ جلیلی گرفته. قالیباف هم که ظاهراً پرونده ای ندارد، در به در دنبال ِ پرونده می دود!  اخیراً برای ِ اینکه خودش را در چشم ِ سیدعلی عزیز کند، جار زده که فلان سال روی ِ موتور 1000 نشسته و با چماق معترضان را کتک زده است.
در جمهوری ِ اسلامی باید «دست‌های ِ آلوده» داشته باشی تا بالغ و کامل و موردِ اعتماد محسوب شوی. فقط تعجب می‌کنم که چرا رفسنجانی و فلاحیان در این انتصابات، تأیید ِ صلاحیت (یا به قرائت ِ جدید: احراز ِ صلاحیت) نشدند و پورمحمدی هم ثبت ِ نام نکرد. این مساله بی گمان توطئه ی ِ سرمایه داری ِ جهانی است. چون آنها زیاده از حد «بالغ» هستند. اگر تأیید ِ صلاحیت شوند و بلوغ ِ آتشین شان به جامعه تزریق شود، در غرب، تمام ِ کارخانه های ِ تولیدِ وایاگرا به تعطیل و ورشکستگی کشانده می شود. با اینهمه «بلوغ» دیگر کی خریدار ِ وایاگرا است؟


سرانگشت 

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

آرای ِ ماخوذه ی ِ من

به حسن ِ روحانی رأی می‌دهم چون هم با جک استراو عکس دارد هم شاه‌کلید توی ِ جیب ِ عبایش.
به قالیباف رأی می‌دهم چون وقتی گریه می‌کند صدایش خیلی بانمک می شود، انگار خروسی است که آنفلوآنزایِ مرغی گرفته.
به غرضی رأی می‌دهم چون پسر ِ آیت الله طالقانی را به کشتن نداده است.
به جلیلی رأی می‌دهم چون بیست و چهارم ِ خرداد هوا خیلی گرم است و آدم دلش بستنی می خواهد.
به حداد ِ عادل رأی می‌دهم چون حلقه ی ِ گمشده ی ِ داروین را در ده انگشت دارد.
به ولایتی رأی می‌دهم چون آنقدر با ادب است که حتا به دنبلانش تعظیم می کند.
به محسن ِ رضایی رأی می‌دهم چون وقتی بچه اش را کشتند، اصلاً و ابداً تبعیض قایل نشد و همان‌طور عکس‌العمل نشان داد که موقع ِ کشتنِ بچه‌های ِ مردم بعد از انتخابات ِ 88 واکنش نشان داد، یعنی هیچ.
به عارف رأی می‌دهم چون عرفان در ایران سابقه ی ِ تاریخی دارد.


سرانگشت 

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

نینا ریچی

(1)

اوایل ِ انقلاب، خیلی برای منتظری جـُک درمی آوردند. یکیش این بود که می‌گفتند منتظری در یک سفر ِ خارجی کنار ِ یک خانم ِ شیک و پیک در هواپیما می نشیند. خانمه کیفش را باز می‌کند، شیشه ی ِ عطرش را درمی آورد و خودش را معطر می کند. منتظری دماغش را می‌گیرد و با لهجه ی ِ اصفهانی می گوید:«اَه...اَه...اَه! این چه بو گندی یِـِس؟!» خانم، نگاهِ چپ چپی به منتظری می‌کند، مارکِ عطرش را نشان می‌دهد و قاطعانه می گوید: «نینا ریچی! از پاریس!» منتظری کُپ می‌کند و از ترس چیزی نمی گوید. چند دقیقه بعد جانشین ِ برحق ِ امام ِ امت (و شیخ ِ ساده لوحِ بعدی!) یک باد ول می دهد. خانم بینی اش را می‌گیرد و می گوید: پیف! پیف! پیف! خاک بر سرت، این دیگه چه بوییه؟! منتظری می گوید: «لوبیا چیتی! از حوزه ی ِ علمیه ی ِ قم!

(2)

نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه؛ وقتی آدم به مستراح (به خصوص توالت هایِ عمومی) می‌رود، اگر قبلش یکی دیگر رفته باشد و دور از جانتان کار خرابی کرده باشد، با تنفس ِ اول همه ی ِ وجودش پر از نفرت می شود. مستراح، دور ِ کلّه ی ِ آدم می‌چرخد و بودن در آن محل غیر ِ قابل ِ تحمل می شود. اما وقتی که آدم سر ِ کاسه می‌نشیند و کار ِ نفر ِ قبل را تکرار می کند، همین که بوی ِ خودش جایگزین ِ بویِ گندِ طرف می شود، آن احساس کمرنگ و آن مکان قابل ِ تحمل می شود. انگار آنچه که دستاورد ماست(!) و از وجود ِ ما بیرون آمده با همه ی ِ کثافت و شئامت، چیزی آشنا، قابل ِ تحمل، قابلِ قبول و در یک کلام، «خودی» است در حالیکه همان محصول از سوی ِ دیگران نفرت انگیز و دل بهم زن و فراری دهنده است.
لابد برایِ همین است که هیچ کدام از ما گند زدنِ خودمان را قبول نداریم و از بوی ِ خودمان بدمان نمی آید. شاید چون رایحه ی ِ خودمان را غریبه نمی دانیم و از کارـ خرابی ِ خودمان منزجر نمی شویم. معتقدیم آنچه ما تولید کرده ایم، نینا ریچی است بنابراین نمی‌تواند متعفن و نفرت انگیز باشد. پس احتمالاً سالهای ِ سیاه را عصر ِ طلایی، دوره ی ِ سبعیت را ایام ِ مهرورزی، دوران ِ سرکوب را دوره ی ِ سازندگی و دهه های ِ نکبت را سال های ِ سعادت ِ مضاعف می دانیم؛ مرتب از آن‌ دم می‌زنیم و خفه نمی شویم.



سرانگشت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

گل، پشت و رو دارد!



(1)

توی ِ تهران هیچ چیز به اندازه ی ِ پیاده روی در خیابان آدم را با اوضاع و احوال ِ مردم آشنا نمی کند. خیابانگردی نوعی سیر و سلوکِ مدنی و عالم شدن به علم الاجتماع است! در همین پرسه هاست که می‌توانی ببینی یک نفر مفتولی فلزی را توی ِ صندوق ِ صدقات می‌کند تا اسکناس هایِ آن را بیرون بکشد، یکی موقع ِ راه رفتن بی دلیل به خودش، به تو و به زمین و زمان فحش می دهد، چندتایی جلویت را می‌گیرند و به بهانه هایِ مختلف ازت پول طلب می کنند، یکی درست وسطِ خیابانی شلوغ از روبرو پیدا می‌شود و همانجا نگهت می‌دارد و ازت آدرس می‌پرسد و … به نظر ِ من امروزه شهرهای ِ بزرگ ِ ایران پر از روان هایِ خسته و رنجور است. پر از آدم هایِ ناهنجار و پر از کسانی است که کارهای ِ عجیب و غریب می‌کنند و خودشان نمی‌دانند چرا. شهروندانی که احتیاج ِ مبرم به روانپزشک دارند و زنان و مردانی که با هیچ معیاری به لحاظ روانی، «سالم» به حساب نمی آیند. پیشنهاد ِ من به حکومت ِ بعدی این است (نه به جمهوریِ اسلامی که مسببِ این وضع و خواهان ِ ادامه و تشدید ِ آن است) که پس از استقرار، بلافاصله و به صورت ِ اورژانس مراکز ِ متعدد ِ خدمات ِ روانپزشکی در کشور ایجاد کند و به این مردم ِ  بدبخت کمک و آن‌ها را معالجه کند؛ هرچند باید گفت متأسفانه «آن روز» هرقدر هم نزدیک باشد، باز خیلی دیر است.

(2)

یکی از کارهای ِ مسخره ای که مردان ِ جامعه ی ِ ما غالباً انجام می‌دهند این است که اگر در پیاده رو زنی که احیاناً مانتوی ِ کوتاه یا شلوار و جوراب ِ چسبان پوشیده از جلوشان عبور کند، اول از روبرو خوب نگاهش می کنند، بعد، وقتی چند قدم جلوتر رفتند، می ایستند، کاملاً برمی‌گردند و یکبار ِ دیگر او را (این بار از پشت) تا جایی که می توانند برانداز می کنند! انگار که دید زدن ِ زن‌ها آش ِ دو ذوقه ای است که هربار مزه و طعمی تازه دارد، از جلو یک‌جور و از عقب یک‌جور ِ دیگر! یا انگار این آقایان ِ محترم، کارگردان های ِ سینِما هستند که میزانسن و زاویه ی ِ نگاه ِ دوربین برایشان حیاتی است.
اشتباه نکنید! جانماز آب نمی‌کشم و نمی‌گویم به زن‌ها نگاه نمی‌کنم یا سرم را مثل ِ مؤمن و مقدس ها پایین می اندازم. حاشا و کلّا! اما اینجوری توی ِ خیابان میخ شدن، 360 درجه چرخیدن، و با یک نگاه تمام ِ وجود ِ طرف را در منظر ِ عموم هورت کشیدن، نه کاری است که از عهده ی ِ بنده ساخته باشد.
ضرب‌المثلی هست که می گوید: « گل، پشت و رو نداره!» ولی با توصیفاتی که عرض شد مشاهدات ِ بنده به ضرس ِ قاطع به من می‌گوید که اتفاقاً گل، پشت و رو دارد!


سرانگشت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

نقدی بر نمایشنامه ی ِ پلکان نوشته ی ِ اکبر ِ رادی

 تردید نیست که اکبر ِ رادی در تاریخ ِ نمایش نامه نویسی ِ ایران نویسنده‌ای ماندگار است. درباره ی ِ نمایش نامه‌های ِ باشکوه و نثر ِ به کمال رسیده ی ِ او تا کنون بسیار گفته و نوشته اند. هرکه را حتا اگر اندک مایه‌ای از فهم و هنر بوده، رادی را ستوده و نوشته هایش را پاس داشته است. بنابراین یادداشت ِ انتقادی ِ حاضر (خوشبختانه) نمی‌تواند گردی بر دامن ِ آن بزرگِ از دست رفته و در یادها مانده، بنشاند.

پلکان، دومین نمایشنامه ی ِ اکبر ِ رادی پس از انقلاب ِ 57 است (بعد از نمایش نامه یِ بسیار بلندِ «منجی در صبحِ نمناک» که اگر روزی بخواهد اجرا شود، حداقل شش ساعت طول خواهد کشید). در پلکان، رادی، سرمایه داریِ بی رحم، مزوّر و دلال صفت را در قواره ی ِ مردکی بلبل نام می‌ریزد و تحلیل و تعقیب می‌کند؛ و در آستانه ی ِ انقلاب، همزمان با شورش های ِ خیابانی، شیشه ی ِ عمر ِ بلبل را به سنگ می‌ کوبد و او را به دیار ِ عدم می فرستد. مضمونِ نمایشنامه، همچون اکثر ِ آثار ِ رادی بررسی ِ دقیق ِ فاصله ی ِ طبقاتی، هجو ِ سرمایه داری، اشرافیت، و بالاخره کاوش در عمق ِ رابطه ی ِ متقابل ِ انسان ـ انسان و انسان ـ جامعه است. رابطه‌ای که از نطفه‌ای کوچک و پنهان (و در اینجا از دل ِ لجن) نضج می‌گیرد و کم کم روند ِ رشد و تکامل ِ معکوس ِ خود را تا درکات ِ وحشت و ظلمت طی می کند؛ و اتفاقاً مشکل ِ من با پلکان در همین «روندِ رشد و تکامل» است... توضیح می دهم. خود ِ رادی در جایی می نویسد:
« اما من که در این حجره، ندایِ شرقِ زنده می دهم، آقا، من که به آبرویِ کلمه قسم خورده ام، و من که از دریچه، شعر، نور، کبله آقا و تکه‌ای از آسمان ِ آبی را می بینم، درام را خلق ِ عشق، عدالت و روشنایی می دانم، و ثبت ِ هر کلمه را تیری صاف به قلبِ آن غولِ بدشگون، که تا سایه ی ِ این غول روی ِ زمین افتاده، جهان در تئاتر ِ من، پلشت، سنگواره، بی عدالت است: اما پوچ نیست.» (رویِ صحنه ی ِ آبی (دوره ی ِ آثارِ رادی)، ج 3، پشتِ جلد)
با توجه به نگرش ِ چپ گروانه ی ِ رادی می‌توان حدس زد که خاستگاه ِ «آن غول ِ بدشگون» سرمایه داری  ِ منفعت طلب و بورژوازیِ آزمند است (اگر بخواهیم احتیاط کنیم و مستقیماً نگوییم خودِ سرمایه داری است). سودجویی ِ  لجام گسیخته ای که در فرو پایه ترین خصلت هایِ بشری لانه می سازد و مثل ِ سرطان رشد می‌کند و همه جا را می گیرد. رادی، مال اندوزی ِ مشئوم و خودمحور ِ سرمایه داری را زیر ِ تازیانه ی ِ انتقاد می‌گیرد. بزک و دوزک را از چهره ی ِ آن پاک می‌کند تا انسانیتِ تقلبی اش را برملا سازد. مساعدت ها و مساعده هایش (بخوانید: یارانه) را امتداد ِ نکبت می شمارد و با شهامت ِ تمام، انسانیتی را که از داخل ِ دخل بیرون می‌آید بر اسکناس هایی می ریزد که به خون ِ بواسیر ِ زحمتکشان آلوده اند!
چه با برداشتِ رادی موافق باشیم و چه مخالف(که من موافقم) پایان ِ نمایشنامه باید طور ِ دیگری رقم بخورد. روند ِ پیشرفت ِ داستان هم بهتر بود از لونی دیگری باشد. حالا چطور؟
بلبل که در آغاز ِ نمایش جوانی فقیر و نادرست اما سالم و پر انرژی است در پایان پیرمردی ثروتمند ولی مریض احوال است که طبیعتاً چیزی به جز مرگ در انتظارش نیست. نه! اگر رادی به دنبال ِ «عدالت» است و اگر درام را خلق ِ عدالت می داند، نباید بلبل را به کام ِ مرگ بفرستد. بلبل باید زنده بماند و در جهانی که یکی از سازندگانش بوده، زندگی کند. او باید معنایِ حسرت» را به تمامی درک کند. حسرت ِ تغییر ِ جهان! مرگ برایِ او رستگاری است به‌خصوص در آستانه یِ انقلاب ِ شومی که رهاوردش انقباضی همه جانبه بود ( خیلی وقتها فکر می‌کنم کسانی که در سالِ 1357 مُردند چه خوش شانس بودند!). آیا رادی با میراندن ِ بلبل می‌خواهد بگوید میانِ بورژوازیِ قبل از انقلاب با سرمایه سالاریِ نفتی ـ خمس و زکاتی ِ آخوندی هیچ تفاوتی نیست؟! و آیا جهنم ِ فعلی طبقه ای پست تر از دوزخ ِ قبلی نیست؟!(فراموش نکنیم که این نمایشنامه در سالِ 1375 بازنویسی شده؛ بازنویسی یی که می‌توانست ردیه ای باشد بر نوشته ی ِ اول؛ همانطور که «تانگویِ تخم ِ مرغِ داغ » به قول ِ رادی ضربدری است بر «ارثیه ی ایرانی ».)

بهتر آن بود که رادی در نمایشنامه ی ِ پلکان منطق مرگ را با منطق «زندگی» عوض می کرد. زندگی را در گیومه گذاشتم بدین معنا که منظورم تلقی ِ خاصی از زندگی است و باز بدین معنا که معتقدم انواع ِ مختلف ِ زندگی وجود دارد. مفهوم ِ زندگی همیشه مرادف ِ بی مرگی و دربردارنده یِ حالتی گرم، سرشار، دلپذیر، نیرومند، شیرین، بالنده، اندیشمندانه و مثبت نیست. زندگی، ممکن است زیستن در مرگ، حسرت، کابوس یا هر چیز ِ دیگر باشد (همانطور که کنت دراکولا در رمان ِ دراکولایِ برام استوکر به زندگی در مرگ محکوم شده بود و همانطور که در داستان‌های ِ اساطیری تلقی هایِ متفاوتی از زندگی و مرگ وجود دارد). گاه ذهنیت ِ اسطوره ای باید به دادِ ذهنیت ِ رئالیستی برسد و طیف ِ مفاهیم را متنوع تر و ژرف تر کند. سیمون دوبوآر در رمانِ «همه می میرند» همین کار را انجام داده و مفاهیم ِ مرگ و بی مرگی را به چالش کشیده است. اگر بلبل ِ پلکان از فقر و بیماری به ثروت و طولِ عمر (طولِ عمری که در سایه ی ِ برخورداری از زندگی ِ مرفه و پزشکی ِ مدرن و ویتامین های ِ جورواجور به دست آورده) می‌رسید با اثری به مراتب تکان دهنده تر مواجه بودیم. طول ِ عمری حتا بیش از زن و فرزندش. در این صورت او مجبور بود در تنهایی با دستپختِ خودش روبرو شود و آن را مزمزه کند. بلبل باید بخواهد و نتواند. در آن صورت در پایان ِ نمایش دیگر شاهدِ جدال ِ او با پسر ِ بی گناهش و خیرخواهیِ ِ مضحکش برایِ مستمندان و کمکش به دانشگاهِ گیلان و … نبودیم. و این است پایانی درخور برایِ آن غولِ بدشگون!


سرانگشت

پی نوشت: از قدیم گفته اند: کفر ِ نعمت از کفت بیرون کند! ما هم در «وضعیتِ فعلی» که سی و چهار سال است پاییده، اجرایِ نمایشنامه ای از استاد رادی را در زمستان و بهار ِ 91 و 92 که انگیزه ی ِ نوشتن ِ این یادداشت شد، مغتنم می شماریم و از هادیِ مرزبان تشکر می‌کنیم که متن ِ رادی را صیقل داد و جذاب و دیدنی بر صحنه برد.


۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

بادنما



کجباف ِ راستگوشه می گوید: گور ِ بابایِ بادِ صبا که قدیم الایام پیغام ِ عاشقان را برای ِ معشوق می‌آورد و جاکشی می کرد؛ و بنازم به ذاتِ آن بادِ بی سر و پایی که در ظلِّ ِ آفتابِ داغ ِ جمهوریِ اسلامی، زیر ِ مقنعه ی ِ بانوان می‌زند و پستان های ِ توپشان را به میدان ِ دید ِ آدمیزاد شوت می کند.


سرانگشت  

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

حک می شود



قافیه در باد چپک می‌شود
بغض در آیینه الک می‌شود

آنکه در این مُلک بود افتضاح
حضرت و همشان ِ ملک می‌شود

بچه ی ِ قنداق ِ فلان بی پدر
صاحب ِ میدان ِ ونک می‌شود

دزد ِ تبهکار پس از هشت سال
منجی و عیّار و سمک می‌شود

اینهمه فاسد که در این کشور است
موجب ِ افساد ِ نمک می‌شود

روسپی ِ دین و سیاست عجب
خوشگل و مرغوب و بزک می‌شود

داغ شود باز خر ِ قبرسی
نقل ِ کبابی و خرک می‌شود

فیل هوا گشته به صندوق ِ رأی
فیل هماغوش ِ فلک می‌شود

سهم ِ رعیت، کتک و ناسزا
بطری و کهریزک و چک می‌شود

سهم ِ حکومت، همه هرچی که هست
از گذر ِ دوز و کلک می شود

قصه ی ِ پر غصه ی ِ ما باز هم
در دل ِ هر خاطره حک می‌شود

خوش بود آن روز که این وضعیت
عازم ِ آنسوی ِ درک می‌شود


سرانگشت


۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

تهران 1500: مناسبات ِ قدیم در سده ی ِ آینده!




ساختن ِ فیلم ِ انیمیشن در ایران به خودی ِ خود موفقیت به حساب می آید. تهران 1500 (ساخته ی ِ بهرام ِ عظیمی) از جمله فیلم‌های ِ اکران ِ نوروزی است که از نظر ِ جلوه‌های ِ بصری و ترفندهای ِ کامپیوتری از بقیه ی ِ انیمیشن های ِ ایرانی یک سر و گردن بالاتر است. تخیل ِ سازندگانش به پرواز درآمده و سعی کرده‌اند ابزارها و ماشین‌های ِ صد و هشت سال بعد را تصور کنند و به تصویر بکشند. از صدای ِ هنرپیشگان ِ مشهوری چون هدیه تهرانی، بهرام ِ رادان و مهران ِمدیری برای ِ گفتن ِ نقش‌ها استفاده شده است. میزانسن ها خوب است و تصوری از شهر ِ فردا به دست می دهد و الخ. این‌ها همه خوب است! اما آنچه تهران 1500 را از دیدگاه ِ من به شکستی تلخ تبدیل می کند فیلمنامه ی ِ بی‌مایه و نداشتن ِ فرهنگ ِ مناسب برای ِ معرفی ِ آینده است. داستان ِ فیلم در یک قرن بعد می‌گذرد اما فرهنگ ِ رفتاری و گفتاریِ آدم‌ها متعلق به جاهل‌های ِ پنجاه سال قبل یا حداکثر نوکیسگان ِ امروز است (البته کسانی که معتقدند در نگرش ِ انسان هیچ پیشرفتی اتفاق نمی‌افتد، احتمالاً با این وجه ِ فیلم هیچ مشکلی ندارند، هرچند نمی‌توانند منکر ِ تفاوت ِ چونی ِ حال با آینده شوند). فیلمنامه نویس و کارگردان گویا نمی دانستند که برای ِ خلق ِ آینده، بیش از آنکه نیازمند ِ ترسیم ِ ابزار ِ عجیب و غریب باشیم محتاج ِ آفرینش ِ فلسفه، فرهنگ و دیدگاهی متفاوت و نوظهور و بدیع هستیم. آنان به جای ِ اینکه مناسبات ِ آینده را بسازند به ریسمان ِ گذشته چنگ زده اند! بایسته بود سازندگان ِ فیلم داستان‌های ِ ایزاک آسیموف، ری برادبری، هربرت جرج ولز و فیلیپ .کی. دیک را مطالعه کنند تا متوجه ِ تفاوت ِ کیفی ِ اکنون و آینده شوند. تهران 1500 نه قصه ی ِ سنجیده و تو در تویی دارد و نه حتا در بزرگداشت هنرمندان ِ گذشته (یعنی امروز) موفق عمل می کند. بهرام ِ عظیمی بر اثر ِ غفلت یا تغافل این نظریه ی ِ فرانکفورتی را که اختراعات و ابزارها بر نحوه ی ِ نگرش ِ ما تاثیر می گذارد، بی اعتنا رها می کند و در نهایت چالش ِ عظیمی برای ِ بیننده به وجود نمی‌آورد


سرانگشت

۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

دردسرهایِ تلفن



این ترکیب بند را حدوداً 17 سال پیش گفتم. آن موقع موبایل و مخابرات آنقدرها فراگیر نشده بود و پیش نرفته بود.  دوره، دوره ی ِ تلفن ِ ثابت و کمبود ِ شماره و مزاحم تلفنی و این حرف‌ها بود! این طنز به شیوه ی ِ فکاهیِ های ِ مطبوعاتی ِ ایران ساخته شده؛ آن زمان تصوری از وبلاگ و طنز ِ آزادتر نداشتم. این ترکیب بند را به خاطره ی ِ عمران ِ صلاحی تقدیم می‌کنم  که با همه ی ِ سانسورها و محدودیت‌ها سعی می‌کرد طنز ِ عمیق بنویسد



چون گرفتم تلفن آب ِ دو چشمم خون شد
روی ِ من زرد چنان رنگ ِ رخ ِ مجنون شد    
زورق ِ بختم از این موج ِ دمان وارون شد
بین ِ گل‌های ِ جهان قسمت ِ من میمون شد

شرح ِ این آتش ِ جانسوز نگفتن تاکی»*
«سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی


چون بشد وصل پس از یک دهه صبر ِ وافر
نمره ای را بگرفتم من ِ مفلس شاعر
گفتم آنجاست همان منزل ِ دایی باقر؟
!آن صدا گفت که نه منزل ِ بانو تاچر

سرم از اینهمه دقت چو ترن سوت کشید
کار ِ اعصاب ِ من آنگاه به تابوت کشید


دود ِ آه ِ منِ ِ بیچاره به افلاک رسید
تا که قبض ِ تلفن چون گل ِ صد چاک رسید
کارمند ِ تلفنخانه غضبناک رسید
گفتمش رحمتی آور به سرم خاک رسید

!بعد ِ یکساعت و نیم آمد و گفتا که چه بود؟
!تویِ قبضت دو سه تا صفر زیاد آمده بود


در تلیفن سخن از کار ِ جهان می‌گفتیم
با رفیقی ز ِ غم ِ خرج ِ گران می‌گفتیم
از صفا با صنمی سرو ِ چمان می‌گفتیم
وز سفرها به سراب و همدان می‌گفتیم

 !ناگهان پیرزنی گفت خدایا توبه
 !حذر از صحبت ِ فجّار خدایا توبه


نیمه های ِ شب ِ پیشین تلفن زنگ بزد
بچه از خواب پرید و ننه اش ونگ بزد
مخلص اندر پی ِ گوشی به زنش چنگ بزد
بهر ِ برداشتنش بر رخم آژنگ بزد

!زان طرف نره خری گفت عجب رو داری
!مردکه موقع ِ خواب است چرا بیداری؟


مرد ِ عامی نشود دکتر ِ بیمارستان
یعنی آگاهی ِ هر کار تو قبلاً بستان
زین جهالت که بود میوه ی ِ بیکارستان
گشته‌ام مشتری ِ دائم ِ تیمارستان

راه ِ دلمردگــی و عارضـــــــــه را می‌بنـــــدم
 !پشت ِ پرچین به همه اهل ِ جهان می خندم

سال ِ سرایش:1375


این بیت، تضمینی است از وحشی ِ بافقی *


سرانگشت