۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

نهایت ِ استبداد

اکبر رادی در «باغ شب نمای ما» که به نظر من یکی از بهترین نمایشنامه های اوست، به دخالت حاکمان مستبد در خصوصی ترین مسایل زندگی مردم اشاره می‌کند و به این وضعیت شرم آور آشکارا طعنه می زند. در جایی از نمایشنامه دو تن از دلقکان دربار در برابر ناصرالدین شاه (که در آن اثر سمبل مستبدان و دیکتاتورهای تاریخ است) نمایشی کمدی اجرا می‌کنند و به مشکلات و کمبودهای مملکت اشاره می کنند. آن‌ها (به طنز) یکی از مشکلات کشور را این نکته می‌دانند که سلطان به علت خالی بودن خزانه نمی‌تواند به اروپا سفر کند و مجبور است در مملکت خراب خودش بماند! بعد برای حل معضل پیشنهاد مضحکی ارائه می‌دهند. اینکه حکومت مالیات جدیدی وضع کند و از همخوابگی زن و شوهرها در شب‌های جمعه حق آب دریافت کند! … این تکه یکی از نقاط اوج قلم تیز و رسواگر رادی است که متأسفانه در اجرایی که من سال‌ها پیش از این نمایشنامه دیدم به تیغ سانسور سپرده شده بود.
رادی، مستبد را موجودی می‌داند که حتا در جزیی ترین امور زندگی مردم فضولی می‌کند و حکم می دهد. از جمله ی این فضولان حاکم، یکی هم سیدعلی خامنه ای، رهبر آسیب دیدگان مغزی و گدایان فکری ایران است. خامنه ای حتا به خشتک مردم هم کار دارد. می‌گوید باید جمعیت ایران را به 150 ملیون نفر برسانید! حالا که نمی‌تواند (یعنی نگذاشتند) بمب اتم بسازد، می‌خواهد مملکت را پر از گدا و بیکار و بی‌سواد و مجرم کند.
جمهوری اسلامی اول می‌خواست کره و مالزی شود که نتوانست، بعد کره ی شمالی که باز نتوانست؛ حالا می‌خواهد پاکستان شود و به هر وسیله ممکن است موجودیت نحسش را نگه دارد. خامنه ای یا جانشینش به غربی‌ها خواهد گفت کشور ما دویست ملیون آدم بدبخت گرسنه ی حریص دارد که اگر به ما کمک نکنید آن‌ها را کنترل کنیم و در بند نگه داریم، ولشان می‌کنیم تا بیایند ثروت شما را بچرند و کشورهایتان را کن فیکون کنند. اگر ما را تحریم کنید اینجا یک فاجعه ی بزرگ انسانی رخ خواهد داد و دستکم ده ملیون از گرسنگی تلف می‌شوند (البته خامنه ای این را برای فریب غربی‌ها خواهد گفت، چون او رعایا را «انسان» و دارای حقوق انسانی نمی‌داند. آدم ها برای خامنه ای و جمهوری اسلامی اش چیزی هستند از مقوله ی خر قبرسی که یا باید روی مین فرستادشان یا قاچاق و بمب ساعتی بارشان کرد). برای کشوری که زیرساخت های اقتصادی اش ضعیف است، بیکاری و تورم در آن بیداد می کند، صنعت مولد ندارد و شغل اکثر مردمش دلالی است، جاده هایش مسلخ مسافران است، اتوبوس های شهری و مترو اش جای سوزن انداختن ندارد، دچار کم آبی و کم بارشی است، رودخانه ها و دریاچه هایش رو به خشکی است، هوای آلوده‌اش خفه کننده و کشنده است، خاک حاصلخیزش کمتر از بیست درصد مساحت کل آن است و … پاکستان سازی فاجعه‌ای است بزرگ‌تر از ولایت فقیه.

استبداد، سرطانی لجام گسیخته است و از کلی ترین تا جزیی ترین مسایل را شامل می شود. نهایت استبداد هم آن است که رهبر مستضعفان عالم از داخل کاندوم سر در می آورد، در حالی که سوزنی در دست دارد تا آن را سوراخ کند.



سرانگشت 

آهای جلاد!

واقعاً که عجب رهبر صبوری داریم! چقدر باگذشت و بزرگواره! اگه من جای خامنه ای بودم همچین می‌زدم تو دهن این دری نجف آبادی و دار و دسته اش که دندوناشون بریزه کف پاشون. دیوث حرفای گنده تر از دهنش می زنه. میگه واسه بعد از رهبری باید به فکر جانشین باشیم! یه سری الاغ تر از خودشم این مزخرفو تکرار می کنن. اگه جای خامنه ای بودم بهشون میگفتم بیشرفا من پیرم؟! من تازه هفتاد و پنج سالمه. اون امام راحل عظیم الشان که همه تون زیر علمش سینه می زدید، وقتی به رهبری رسید هفتاد و هف سالسش بود. یعنی دو سال از حالای من بزرگ‌تر بود. هش سالشو جنگ کرد، ده سالم مخالفارو به خاک و خون کشید. حالا من پیرم؟! ...آهای جلاد! بیا این زبون درازارو ببر کهریزک دهنشونو سرویس کن!


سرانگشت

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

اخراجی های بدلی، اخراجی های واقعی

همیشه از دیدن فیلم‌های ده نمکی اکراه داشتم. این که فیلم ساختن و سینماگری آنقدر سطحی و سردستی فرض شود که یک چماقدار وحشی یکشبه از ترک موتور هزار، جست بزند پشت میز تدوین و شروع کند به کارچرخانی ِ فیلم‌های گت و گنده و به اصطلاح ِ همپالکی هایش «برفوش، برایم جفنگ و غیر قابل قبول است (گیرم این چماقدار ثارالله و جندالله، چندسالی هم سابقه ی پروپاگاندا و زورنامه نویسی حکومتی داشته باشد، بی تردید وارد شدن به حریم بونوئل، تروفو، آنتونیونی، و حتا جرج لوکاس و جیمز کامرون مقوله ی دیگری است که هیچ ربطی به تاملات ده نمکی ندارد!). با اینهمه چندی پیش بازی روزگار، به جای آموزگار، بنده را پیش روی تلویزیون نشاند و باعث شد یکی از قسمت‌های «اخراجی ها» را ببینم.
اخراجی ها داستانی مردم فریب دارد: چند لات و لاابالی سر از جبهه ی جنگ در می‌آورند و با اینکه نمایندگان رسمی حکومت با ادامه ی حضور آن‌ها در میدان نبرد مخالفند و وجودشان را منافی مقدسات و آلاینده ی سنگرها می‌دانند اما اغماض و بزرگواری رزمندگان و روحانیان، همراه با جریان جاری خلوص و عرفان در حال و هوای جبهه باعث می‌شود آقایان ِ لات‌ها به صراط مستقیم بیایند و پس از نوشیدن شربت شهادت، رستگار شوند.
ده نمکی با این داستان اذهان ساده فهم و ساده اندیش را به تحسین وامی‌دارد (اَ...! دیدی چه تیکه هایی به حاجی ماجیا انداخته بود؟ دمش گرم به مولا!)، ایدئولوژی حکومت را تفت می دهد، منتقد و اپوزوسیون نظام می‌شود (البته منتقد آبکی و اپوزوسیون موازی)، گیشه ها را شلوغ می کند، انتقادات دست چندم را به جای انتقادهای اساسی و درجه اول می نشاند و به خوبی نقش سوپاپ اطمینان را برای حکومت ایفا می نماید.
حال پرسش این است که کجای داستان اخراجی ها فریبنده است؟ چرا و چگونه ده نمکی در فیلم اخراجی ها ایز گم می‌کند و بیننده اش را بیراهه می برد؟
به نظر من این موضوع که مسعود ده نمکی جماعت لات‌ و لمپن را در مقابل نظام اسلامی قرار می‌دهد و از آنان با عنوان ِ «اخراجی ها» یعنی کسانی که مغضوب و مطرود حکومت هستند، یاد می‌کند تماماً فریبکاری و بیراهه انداختن است. اولاً حکومت جمهوری اسلامی ایران، خود برآمده از فرهنگ لمپنی و عربده کشی است. اکثر صاحب منصبان امروز، باجگیران، اراذل و اوباش و حتا قاتلان و تروریست های دیروز بوده‌اند (نگاه کنید به گذشته ی محسن رفیق دوست، علیمحمد بشارتی، اعضای حزب موتلفه ی اسلامی و بسیاری دیگر از اعضای دولت و وکلای مجلس و سران سپاه در دوره های مختلف). همچنین باورهای اسلامی در ذات خود غالباً عقب مانده و جاهل مآبانه اند و نمی‌توان آن‌ها را در قلمرو آموزه های پیشرو و مدرن قرار داد. در ثانی چه کسی گفته که لات‌ها و لمپن ها مخالفان اصیل و سازش ناپذیر جمهوری اسلامی هستند؟! افرادی که تحول شخصیتی آن‌ها را بتوان به حساب سعه ی صدر نظام گذاشت؟! اتفاقاً به اعتقاد این قلم لات‌ها علی رغم ظاهر ناسازگار با مذهبشان در باطن سرسپردگان بدبخت مذهب و دکان داران دین هستند (به یاد آوریم سرسپردگی طیب حاج رضایی را به خمینی و ارادت شعبان جعفری را به آیت الله کاشانی). آنان (به قول خودشان) «اوسّا کریم» را ارباب خود می‌دانند و خویشتن را «نوکر» و مخلص او به شمار می آورند. به نظر من این‌ها اخراجی های بدلی هستند زیرا زیرمجموعه ی آخوندها و دکان داران دین هستند و با آنان در یک جبهه قرار می گیرند. لمپنیسم مرجع و مقتدایی به جز ملّا و مذهب و خرافات ندارد.
اخراجی های اصلی در‌واقع روشنگران، روشنفکران، صاحبان اندیشه و کنشگران فرهنگی و اجتماعی هستند. آنان هستند که تحت تأثیر شعبده های آخوندی قرار نمی‌گیرند و سیاهی لشکر حکومت نمی شوند. آنان هستند که حتا در زندان مورد ضرب و جرح قرار می‌گیرند تا آتش نفرت اسلامی فرونشانده شود و عقده‌های حکومت التیام پیدا کند. راستی چرا ده نمکی در هیچ کدام از اخراجی هایش روشنفکران و هنرمندان مستقل و غیرمذهبی را به راه راست هدایت نمی کند تا آنان هم مثل لات‌ها و چاقوکش‌ها رستگار شوند؟ لابد چون موجودات ذی شعور تحت تأثیر لوده بازی‌های او قرار نمی‌گیرند و بی نمکی های ده نمکی ایشان را نمی خنداند و زیر و زبر نمی کند!
در طول تاریخ لات‌ها و لمپن ها همواره کارگزار استبداد بوده‌اند از بیست و هشت مرداد سی و دو تا انقلاب 57 و بعد و قبل از آن. آنان اخراجی های بدلی هستند که به خاطر ساده لوحی و جهلشان همیشه مورد سوء‌استفاده ی صاحبان قدرت قرار گرفته اند. از آنجا که در کار شناخت و معرفت عمیق نیستند زیر و رو کردنشان کاری ندارد. حتا اگر علیه حکومت باشند می‌توان احساساتشان را قلقلک داد و از اردوگاه باطل به جبهه ی حق آورد! اگر هم نیامدند باکی نیست؛ اگرچه برخی از ایشان در بزنگاه های خلاء مرجعیت اجتماعی ممکن است مرجع طبقات فرودست قرار گیرند، اما دست آن‌ها همیشه از دامن نقد ایدئولوژی حاکم کوتاه است.
اما اخراجی های واقعی را باید در جایی دیگر جست‌و‌جو کرد. به عبارت دیگر اخراجی های واقعی کسانی دیگرند. روشنفکران، روشنگران، نویسندگان، هنرمندان و متفکرانی که از فردای انقلاب مورد هجمه ی تبلیغاتی و امنیتی حکومت اسلامی قرار گرفتند و در جریان قتل های زنجیره ای با قلب خون چکان به تاریخ پیوستند.



سرانگشت 

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

اطاعت از رهبری



خامنه ای: جمعیت ایران باید به 150 ملیون برسد.
مرید ولایت: آ.....ه! آیا با این حال و اوضاع می‌توانم فرمایش رهبری را اطاعت و اجرایی کنم؟

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

جنگ پشه با حبشه


ریشارد کاپوشینسکی، روزنامه‌نگار و سیاسی نویس برجسته ی لهستانی سال‌ها پیش کتابی نوشته است به نام امپراتور. این کتاب گرانقدر درباره ی زندگی هیلاسلاسی امپراتور و دیکتاتور حبشه است که از دهه ی دوم تا هفتم میلادی بر این کشور حکومت می‌کرده است. کاپوشینسکی با استناد به مصاحبه ها، مستندات و تحقیقاتش، ریزبینانه مضحکه ی استبداد مطلقه را در جامعه‌ای عقب افتاده‌ و قبیله ای چون جامعه ی حبشه تصویر می کند. بخشی از این پژوهش در زمان فرمانروایی هیلاسلاسی و بخشی دیگر پس از سرنگونی او انجام شده است. اروپایی‌ها و اهالی مغرب زمین بی گمان بعد از خواندن امپراتور از تعجب شاخ درمی آورند، اما به نظر من برای ما ایرانی‌ها وضع مقداری فرق می کند. مثلاً به این بخش که گوشه‌ای از مصاحبه با یکی از نزدیکان امپراتور پس از سرنگونی اوست توجه کنید:
«... بروید، دوست عزیز، زندگینامه ی امپراتور را که خود در سال‌های آخر تکیه فرمود بخوانید تا بفهمید ذات متهور ملوکانه چگونه علیه وحشیگری و تاریک اندیشی مستولی بر کشور ما جنگید. [به اتاق مجاور می‌رود و کتاب «زندگی من و پیشرفت حبشه» چاپ لندن را با خود می آورد. آن را ورق می‌زند و به صحبت ادامه می دهد] اینجا برای نمونه اعلی‌حضرت اظهار می‌دارد که در اوایل سلطنت خود، مجازات قطع کردن دست و پا را که حتا برای جرایم کوچک مرسوم بود، قدغن فرمود. بعد می‌نویسد در گذشته متهمان به قتل ـ و این البته اتهامی بیش از سوی افراد عادی نبود، چون دادگاهی وجود نداشت ـ در ملاء عام اعدام می‌شدند و اعدام به شکل دریدن شکم و درآوردن دل و روده ی متهم بود. مجازات هم بایستی به دست نزدیکترین فرد خانواده انجام می گرفت، یعنی من باب مثال، پسر شکم پدر را پاره می‌کرد و مادر شکم فرزند را. امپراتور این رسم را برانداخت و به جای آن دژخیم های دولتی برگماشت. برای اعدام، جایی و مقرراتی مشخص کرد. دستور داد اعدام فقط از طریق تیرباران صورت گیرد... بعد رسم کـٌند و زنجیر کردن زندانیان را ملغی ساخت. از آن پس نگهبانانی که از خزانه ی شاهی مواجب می‌گرفتند مراقب زندانیان شدند». (کاپوشینسکی، 1367، صص 94 -93)


ملاحظه می فرمایید! هیلاسلاسی که در کتاب امپراتور مظهر واماندگی های جامعه ی حبشه است، در سال‌های فرمانروایی اش سعی می‌کند برخی قوانین وحشیانه و ارتجاعی را اصلاح کند؛ هرچند جامعه آنچنان با فقر فرهنگی دست به گریبان است که صورت اصلاح شده ی قوانین هم خنده‌دار و تأسف بار است. حداقل اینکه او سعی می‌کند گامی به جلو بردارد. حالا بیایید هیلاسلاسی و حکومتش را با جمهوری اسلامی و سردمدارانش مقایسه کنیم. جمهوری اسلامی پس از به قدرت رسیدن نه تنها قانون های عرفی پس از مشروطه را منسوخ کرد بلکه قوانین قرون وسطایی اسلامی را دوباره زنده کرد و به جان جامعه انداخت. اگر هیلاسلاسی در دهه ی 1930 میلادی شکنجه و قطع اعضای بدن را در حبشه ممنوع کرد، به جایش خمینی و خامنه ای در دهه ی 1980 و حتا سی سال پس از آن مجازات هایی را چون بریدن دست، درآوردن چشم و دار زدن قاتل به دست خانواده ی مقتول در ایران احیا کردند و جامعه را به قهقرا بردند. خمینی و خامنه ای از هیلاسلاسی نکبت ترند و در مقابل او چون پشه‌هایی بی ارزش.


سرانگشت



منبع: امپراتور، نویسنده: ریشارد کاپوشینسکی، ترجمه: حسن کامشاد، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چ اول، بهار 1367

۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

نوروز مبارک باشه


ابراب خودم سامبولی بلیکم
ابراب خودم اخماتو وا کن
ابراب خودم بزبز قندی
ابراب خودم چرا نمی خندی؟
ارباب خودم خنده حلاله
سالی یه دفه عیبی نداله
ارباب خودم نوروز و سبزه
ابراب خودم ریش دو قبضه
ارباب خودم سنجد و ساطور
ارباب خودم منقل و وافور
ابراب خودم فقیه عادل
ابراب خودم عاطل و باطل
ابراب خودم عید اومده باز
ارباب خودم بشکن و آواز
بشکن که هوای دل خرابه
بدبختی و گشنگی ثوابه
بشکن که در اوین بشه باز
بلبل بزنه به زیر آواز
بشکن که شکسته ها شکسته
رفتن رفقا دسته به دسته
ارباب خودم بسّه دیگه خواب
ارباب خودم نوروزو دریاب
بابانوروزم، من حاجی نیستم
اهل کلک و ورّاجی نیستم
نوروز اومده دوباره از راه
ماچت می‌کنم سریع و کوتاه




سرانگشت

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

سعیدی ِ سیرجانی


سعیدی! مرد ِ مردستان ِ ایران!
غریو ِ بیشه ی ِ تفتان ِ شیران!
سعیدی! آتش ِ افتاده در شب
نماد ِ نغمه ی ِ خشکیده بر لب
چراغ ِ روشن ِ تابنده در مه
مسیحای ِ سخن، فرزند ِ کاوه!
قلم در دست ِ تو اعجاز می‌کرد
همه دروازه ها را باز می‌کرد
در و دروازه ی ِ شهر ِ تمدن
که ویران گشته بود از بیخ و از بن
در و دروازه ی ِ شهر ِ دورنگی
درون ِ مردمش ماران ِ زنگی
در و دروازه ی ِ شهر ِ سیاست
سراسر پیچش و زرق و کیاست
در و دروازه ی ِ شهر ِ خرافات
پُر از جهل و پر از تقلید و آفات
در و دروازه ی ِ شهر ِ شریعت
به دور از شادی و شور و حقیقت
در و دروازه ی ِ شهر ِ تفکر
سرای ِ مردم ِ دانشور و حُر
سعیدی، مدح ِ تو آواز ِ زخمی ست
ستایش نامه‌ای بر تیزفهمی ست
تو در‌ واقع خدای ِ نثر هستی
که در دفتر، گواه ِ عصر هستی
تو مسوولیت ِ وجدان ِ جمعی
فروزان و فداکاری، تو شمعی!
تو در گوش ِ ستم، بانگ ِ بلندی
تو بر پای ِ ریا، پیچ ِ کمندی
تو برج ِ عاج را درهم شکستی
کنار ِ مردم ِ کوچه نشستی
ز القاب و ز عنوان دست شستی
به ما آموختی راه ِ درستی
چو بر خاج ِ شرف مصلوب بودی
همیشه حامی ِ مغضوب بودی
ولی با اهل ِ قدرت در کشاکش
بیانت نیشدار و بی ستایش
تو روشن‌ بین و روشن زاده بودی
ولیکن بیشتر آزاده بودی
بزرگ و طنزدان و راد و خرسند
سرافراز و متین همچون دماوند
هزاران لعنت و نفرین بر آنان
که کشتندت به گاه ِ حبس و زندان
ز ما بادت درود ای سیرجانی!
جوانمرد و دلیر ِ جاودانی
قسم بر مزدک و بودا و زرتشت
که از یادت نمی کاهد «سرانگشت»



سرانگشت

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

دو آرمانشهر

افلاطون شناس نیستم اما بین آرمانشهر افلاطون و اوضاع مملکت خودمان شباهت‌های زیادی می بینم! افلاطون دو طبقه ی اجتماعی را در شهر آرمانی اش به رسمیت می شناسد: پاسداران و پیشه وران ـ صنعتگران. از نظر او پاسداران طبقه ی برتر هستند، حق تصمیم گیری دارند و نباید تابع بی چون و چرای حاکم باشند. حکمت و شجاعت در آن طبقه نهاده شده در حالیکه پیشه وران و صنعتگران باید مطیع بالادستی ها باشند و فضیلت آن‌ها در اطاعت شان است. این موضوع شباهت بسیاری به جامعه ی امروز ایران دارد که در آن سپاه پاسداران فعال مایشاء است. تصمیم گیرنده است. خودش را ملزم به اطاعت محض از کسی نمی‌بیند و نقشش را فراتر از اطاعت کورکورانه تعریف می کند. همچنین در آرمانشهر افلاطون هنرمندان اجازه ی ورود ندارند! بهتر است آن‌ها را به سرزمین های دور تبعید کرد. درست مثل جمهوری اسلامی ایران که هنرمندان مستقل و آزادیخواه ایران را در چهارگوشه ی جهان آواره کرده است؛ هرکدام را با یک ترفند و هرکس را با توطئه ای منحصر به فرد!
از نظر افلاطون هنرمندان از حقیقت دورند زیرا مقلد طبیعت هستند و طبیعت هم چیزی جز سایه ی صور (سایه ی حقیقت) نیست. در ضمن حماسه پردازان با کلام پرشکوه و فریبای خود بدی‌هایی را به خدایان نسبت می‌دهند که ذهنیت مردمان را نسبت به ایشان خراب می کند. از نظر او خدایان اگر هم ترکیبی از بدی و خوبی باشند نباید ناقص و ناکامل نشان داده شوند. باید تنها صفات عالی خدایان را برای مردم بازگو کرد؛ و این کاری است که هنرمندان برعکسش را انجام می دهند، یعنی دموکراتیزه کردن خدایان!
افلاطون (یکی از بزرگترین فیلسوفان همه ی دوران ها) با دموکراسی مخالف بود. در نظام سیاسی و به تبع آن آرمانشهر او، قدرت به شکل هرمی توزیع شده است. در راس هرم حاکمی قرار دارد که از تعالیم فلسفی بهره ی کامل برده است. این حاکم ـ فیلسوف در جهان اسلام به مردی الاهی تبدیل می‌شود که به عقل عالم بالا (عقل فعال) متصل است و دارای بیشترین شباهت به «خداوند» است! درست مثل ولی فقیه که بر راس هرم نشسته است و از بس به خدا شبیه است توی دهن خدا می زند! (شنیده اید که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند؟! به نظر من خمینی با پرورش نظریه ی ولایت فقیه و اینکه گفت هر وقت مصلحت نظام اقتضا کند واجب است نماز و روزه را هم تعطیل کرد، توی دهن بختیار نزد، توی دهن خدا زد) خب! بگذارید یکبار دیگر وضعیت ِ آرمانشهرمان را بررسی کنیم: 1 ـ شبیه خدا (یا بالاتر از او) بر مسند قدرت 2 ـ پاسداران، همه کاره 3 ـ هنرمندان، مطرود و در تبعید 4 ـ الباقی ملت، مطیع و بله قربان گو...
به آرمانشهر افلاطون خوش آمدید!



سرانگشت