لطفاً
نظرتان را در باره ی تأثیر و عملکرد ده
ساله ی این وبلاگ بنویسید.
(نظرات
محرمانه میماند و چاپ نخواهد شد)
۱۳۹۵ خرداد ۸, شنبه
۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه
نامه ی کروبی به روحانی
نامه ی کروبی آمد روی نت
نامهای
بس فاشگو بود و قوی
گرچه
کوتاه و صریح و ساده بود
حرف
میزد در حد ِ یک مثنوی
طرح
فردای ِ ”نظام اش” اصل بود
مشکل
امروز بودش ثانوی
آنچنان
که گوییا بنوشته است
نامه
را با یارهای معنوی!
سرانگشت
۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه
وفادار
“سمیرا”ی
ِ منی، میرای ِ من باش
بخواب
و بعد ”المیرا”ی ِ من باش
”نسیم”
و ”زینب” و ”زهرا” و ”زهره”
”شمیم”
و ”ساغر”ِ گیرای من باش
اگر
”ساقی”، ”سحر” را فتنه جو خواند
تو
با ”آوا” بخوان، ”ری رای” من باش
دویدم
تا ”شکیرا” را بگیرم
فقط
شین یافتم، کیرای من باش!
وفاداری
مرا خـُرد و خزان کرد
”شکوفه”
باش!
غم
پیرای من باش
نمیدانم
چرا ”لیلا” جفا کرد؟
بیا
زیر من و زیرای من باش!
سرانگشت
۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه
اهل تعصب
جرقه
ی این شعر را قتل فجیع فرخنده در افغانستان
زد.
فرخنده،
دختری بود که به اتهام بیحرمتی به قرآن
توسط مردم متعصب دور و برش در یک چشم به
هم زدن کشته و سوزانده شد.
چون
نیک بنگریم شمار این جرقه ها آنچنان زیاد
است که میتوان با آنها جهنم قرآنی را
بر روی کره ی زمین تحقق بخشید.
خرند
اهل تعصب، خرند جان شما
نه
خر که بیشک از آن بدترند جان شما
خران
کجا ز خری قاتلان همنوعند؟
کجا
خران دگر می درند جان شما؟
کجا
ز امت ِ این و امام ِ آن هستند؟
خران
مومنه و کافرند جان شما؟
کجا
مراد و علمدار گله شان هستند؟
فقیه
و مفتی و پیغمبرند جان شما؟
خران
رها ز خرافات و اعتقاداتند
اگرچه
بسته ی ِ بو بشّرند جان شما
سزاست
آنکه دگر نام ِ «خر»
بگردانیم
که
آبروی خران میبرند جان شما
خران
حُرند به پیش جهادیان سفیه
که
بر تمام سخن ها، کرند جان شما
چه
گویمت که ز خر بدتران در ایرانم
وزیر
و مجتهد و رهبرند جان شما
بسیجی
اند و مدیر و سپاهی و جلاد
امام
ِ جمعه و بر منبرند جان شما
فغان
که کوردلان در دل ِ «فغانستان»
(1)
کشنده
ی ِ پسر و دخترند جان شما
چنان
چو صاعقه «فرخنده»
را
بسوزاندند
چه
بد سگال و چه بد گوهرند جان شما
تمام
خاک جهان را به خون بیالودند
فقط
نه خصم دو، سه کشورند جان شما
خران
به نزد چنین کور باطنان ِ پلید
بسا
که مفتخر و مفخرند جان شما
شنیده
ایم که «در
ذات دین نباشد عیب»
لطیفه
است، چه خوشباورند جان شما!
سر
انگشت
1ـ
فغانستان، کوتاه شده ی افغانستان.
۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه
۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه
سلحشور و مرده شور
خبر
قدیم:
فرج
الله سلحشور (کارگردان
سینما):
سینمای
ایران، فاحشه خانه است.
خبر
جدید:
فرج
الله سلحشور به علت سرطان ریه درگذشت.
در
مرده شوی خانه، مردی در حال شستن بدن بی
جان فرج الله سلحشور است.
به
نظرش قیافه ی سلحشور آشنا است.
مرده
شور (با
خودش):
من
اینو قبلاً یه جایی دیدم!
روی
سنگ مرده شوخانه مثل ای کی یو سان (به
حالت یوگا)
چهار
زانو مینشیند و تمرکز می کند.
مرده
شور (ناگهان
خوشحال):
فهمیدم!
فرج
الله سلحشوره!
سلحشور
سرش را به طرف او بر می گرداند.
مرده
شور وحشت می کند.
سلحشور:
نترس
مرد مومن!
به
معجزه ی الاهی من چند دقیقه زنده شدم،
باهات حرف بزنم، بلکه هدایت بشی!
مرده
شور:
ا......!
شما
سریال یوسف پیامبر رو ساختی؟
سلحشور:
آره
خب!
یوسف
پیامبر!
ایوب
پیامبر!
اما
بدون که در وهله ی اول من مسلمانم.
به
سینِما علاقه ندارم.
از
بد حادثه فیلمساز شدم.
تو
هم با سینِما قاطی نشو!
اصل،
دین مبین اسلام است.
سینما،
فاحشه خانه است.
مرده
شور که عاشق فیلم و سینِما است حسابی شاکی
میشود.
مرده
شور:
اگه
سینِما فاحشه خونه است، تو که ادعای راستی
و درستی میکنی، چرا تو جنده خونه کار می
کردی؟!
چه
کاره اش بودی؟!
دربون
بودی؟!
جاکش
بودی؟!
باجگیر
بودی؟!
چی
بودی؟!
باج
ریش می گرفتی؟
سلحشور
عصبانی می شود.
سلحشور:
باج
ریش دیگه چیه؟
مرده
شور:
قدیما
باج گیرای شهر نو از جنده ها، باج سیبیل
می گرفتن.
امروز
فیلمسازای حزب اللهی و انقلابی، از حکومت،
باج ریش می گیرن!
تو
می گرفتی، آوینی می گرفت، شورجه می گیره،
حاتمی کیا می گیره، اکبر حر میگیره، همه
تون باج ریش میگیرین.
سلحشور
هاج و واج است.
مرده
شور یککاسه ی بزرگ آب روی سرش می ریزد.
مرده
شور(به
سلحشور)
بمیر
بابا!
سر
انگشت
۱۳۹۴ اسفند ۸, شنبه
بدی هایش را دارد، خوبی هایش را ندارد!
یکی
از شعارهایی که شعاردهندگان در انقلاب
57
سر
میدادند این بود:
«نه
شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی».
چهل
سال زمان لازم نبود تا بفهمیم این شعار
هم مثل باقی شعارهای انقلابیون، دروغ و
مهمل است.
به
نظرم جمهوری اسلامی خیلی زود نشان داد که
«هم
غربی است و هم شرقی»؛
حالا چه جوری!
حکومت
های شرقی یعنی کمونیستی تلاش میکردند
که با اختلاف طبقاتی و مال اندوزی افراد
مبارزه کنند.
پول،
معیار حقیقت نباشد.
کوشش
میکردند تحصیلات را همگانی و رایگان
کنند.
میخواستند
در کشورشان گرسنگی و فقر نباشد، در مقابل،
ثروت و تجمل هم نباشد، (هرچند
همه ی این تلاشها شکست خورد)
در
عوض حکومت های شرقی تا بخواهید سانسورچی،
سرکوبگر و پلیسی ـ امنیتی بودند و با
آزادیهای فردی مشکل داشتند.
زندان
هایشان پر بود از مخالفان و معترضان.
آنچه
مهم نبود، حقوق بشر بود.
جمهوری
اسلامی بدیهای حکومت های شرقی را دارد.
خوبی
هایش را ندارد!
حکومت
های غربی و لیبرال، پول را اصل میگیرند
و مالکیت خصوصی رل اصلی را در فلسفه ی
آنها بازی می کند.
پول
داشته باشی خوشبختی، نداشته باشی بدبخت
و درمانده ای.
ضربالمثلی
هست که می گوید:
پولدارها
به کباب و بی پولهای به بوی کباب.
تحصیل
و درمان رایگان نیست و خرج برمی دارد.
در
عوض آزادی فردی وجود دارد و حکومت قانون.
قانون
هم عرفی است و از شرع منجمد گرفته نشده.
حقوق
بشر، محترم است و دیکتاتوری دوام ندارد.
رسانهها
در چهارچوب فراخ قانون، آزادند و بگیر و
ببند بیمعنی است.
جمهوری
اسلامی بدیهای حکومت های غربی را دارد.
خوبی
هایش را ندارد!
سر
انگشت
۱۳۹۴ دی ۲۷, یکشنبه
قدیمی ها می گفتند ...
قدیمیها
می گفتند:
ظلم
پایدار نیست.
قدیمیها
درست می گفتند، اما متأسفانه خیلی وقتها
دیدیم که یک ظالم میرود و ظالم دیگری به
جایش می آید.
اینجوری
است که باید تغییر کوچکی بدهیم و بگوییم
ظالم پایدار نیست!
سرانگشت
۱۳۹۴ دی ۲۴, پنجشنبه
علوم انسانی، بلای جان استبداد!
یکی
از دردهای کهن و کهنه ی ما، ملت ایران،
این است که پس از تاسیس مدرسههای جدید
و برچیده شدن نظام مکتبخانه ای در اواخر
دوره ی قاجار و اوایل پهلوی و بعدش در
حکومت جمهوری اسلامی، «علوم
انسانی»
به
عنوان رشته ای معرفی شده که مخصوص دانش
آموزان خنگ و درس نخوان بوده.
دانش
آموزان مدرسه گریز و سر به هوایی که در
هیچ کدام از رشتههای اصلی دبیرستان
(ریاضی
و علوم تجربی یا به قول قدیمیها «طبیعی»)
نمره
نمی آوردند و حداکثر میخواستند دیپلمی
بگیرند تا از شر علم و آگاهی خلاص شوند.
از
قدیم، کلاسهای انشا و تاریخ و جغرافی
از جمله تق و لق ترین کلاسها بودند و
دبیرانش بی اعتبارترین معلم ها.
در
زمان شاه، اکثر قیام های سیاسی و اعتراضات
دانشجویی در دانشکده های فنی رخ می داد و
رهبران و اعضاء مؤثر جنبش های سیاسی غالباً
دانشجویان فنی و پزشکی بودند (منهای
چند تن از جمله بیژن جزنی).
اینکه
چرا اینطور بود و هست و چرا علوم انسانی
را خوار می داشتند و میدارند، در حوصله
ی این یادداشت نیست و پژوهش های بسیار
وسیع فرهنگی را (در
حیطه و با ابزار و فرضیه های همان علوم
انسانی!!)
طلب
می کند.
عجالتاً
همین قدر بگویم که این معضل بیش از آنکه
سیاسی باشد، فرهنگی است.
متأسفانه
جامعه ی ایران بدون بهره مند شدن از عقل
مدرن پا به دوره ی مدرن گذاشت.
عقل
مدرن (به
ویژه بعد از «ویکو»
و
پدید آمدن تفکر تاریخی در مغرب زمین)
معتقد
است در عرصه ی مسایل انسانی نمیشود با
منطق ریاضی و روشهای زیست شناسی وارد
شد.
پژوهش
در علوم انسانی روشها و ابزارهای خود
را می خواهد.
نظریهها
و دقت های ویژه ی خود را طلب می کند.
کسی
که دانشجوی مهندسی یا پزشکی است، حتا اگر
درسش تمام شده و مهندس یا دکتر شده باشد،
به صرف اینکه معادلات ریاضی را خوب حل
میکند و بهتر از دیگران تست می زند،
نمیتواند در حوزه های انسانی صاحبنظر
قلمداد شود و در تاریخ و هنر و ادبیات و
سیاست و حقوق و علوم اجتماعی و فلسفه اظهار
فضل کند.
متأسفانه
از سالها پیش غلبه بر غول کنکور و وارد
شدن به رشتههایی که مطلوب جامعه است،
چنان اعتماد به نفس کاذبی به دانشجویان
فنی و پزشکی داده که به خودشان اجازه
میدهند بدون سواد و فرهنگ و مطالعه ی
کافی، نقش رهبران فکری جامعه را به عهده
بگیرند.
از
نتایج این اعتماد به نفس ِ منفی، سقوط
رژیمی رو به مدرنیسم (پهلوی)
و
برآوردن حکومتی مذهبی و پشت به جهان
(جمهوری
اسلامی)
بود
که پزشکان و مهندسان ِ علوم انسانی نخوانده،
در تشکیل آن بی تأثیر نبودند.
در
اینجا بر روشنفکران ما هم که اتفاقاً
بسیاریشان با علوم انسانی آشنا بودند،
انتقادات سختی وارد است که در این یادداشت
به این بحث نمی پردازیم.
البته
اگر قضیه را از زاویه ای دیگر هم ببینیم
باید بگوییم حکومت های خودکامه هم در
ایجاد این تصور که علوم انسانی، پست و
بیارزش به شمار می آید، بی تقصیر نبودند.
چه
پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب، حکومت
ایران میدانست که گسترش علوم انسانی و
اهمیت دادن به آن برایش خطرناک است.
میدانست
استبداد نهادینه شده در حکومت را به چالش
میکشد و علوم انسانی را حداکثر به عنوان
زینت و پز میخواست.
هرچند
«آنها»
(و
بیشتر «این
ها»)
شناخت
عمیقی از علوم انسانی جدید (که
مبتنی بر فلسفه ی مدرن غرب است)
نداشتند
و ندارند اما در جایی که منافع و قدرت
تهدید شود، چراغ های خطرشان روشن می شود.
هرچه
باشد میدانستند و میدانند که دانش
«جغرافیا»،
مردم را با میزان ثروت مادی سرزمین شان
آشنا می کند.
میفهمند
و طلبکار می شوند!
«ادبیات»
و
«هنر»،
ملت را با ثروت معنوی شان آشنا میکند و
انسان را به خودشناسی می رساند.
اینجاست
که فرد به ارزش انسانی خود پی می برد.
علاوه
بر آن ادبیات و هنر، قدرت تخیل را در انسان
پرورش میدهد و به او شانیت تبدیل شدن به
موجودی اخلاقی می دهد.
چنین
انسانی خود را باارزش تر از آن میداند
که بازیچه ی سیاستمدار و آخوند و مرشد و
… شود.
ساعت
«انشا»
دانش
آموزان را با اهمیت قلم و لذت خلاقیت آشنا
میکند و در کار نگارش پرورده میسازد.
آنوقت
خدای ناکرده ممکن است سالها بعد تعدادی
از همین کودکان، نویسنده و شاعر و پژوهشگر
و اندیشمند شوند و پایههای استبداد را
بلرزانند!
میدانستند
و میدانند که «فلسفه»
انسان
را به سوی مبادی و بنیادها میبرد و از
سطحی اندیشی و سرسپردگی دور می کند.
«تاریخ»
کمینه
تأثیرش خبر یافتن از سرگذشت پیشینیان و
عبرت و افتخار است و بیشینه تأثیرش اینکه
آدمی میفهمد در «تاریخ
و فرهنگ و زبان و زمان»
پرورده
و آگاه میشود و بی تاریخ، جز موجودی
فیزیولوژیک چیزی نیست.
انسان
در تاریخ تجلی پیدا میکند و «انسان»
می
شود.
اگر
مردم با علوم انسانی آشنا شوند، درمی
یابند که «سیاست»
علم
است و باید فراگرفته شود و آزموده گردد.
«سیاست»
الزاماً
برابر با «پدرسوختگی
و بی پدر و مادری»
نیست
(اگر
در اینجا بوده و هست، ضرورت عقلی ندارد
که تا ابد باشد).
سیاست
از قدیم با اخلاق پیوند داشته و این
«رابطه»،
توسط اندیشمندان همواره مورد پرسش و
ارزیابی بوده.
مردم
میفهمند در جهان مدل های گوناگون حکومت
وجود دارد که میتوان آنها را با هم
مقایسه کرد و بهترین ها و بدترین هایشان
را نشان داد!
آری،
علوم انسانی سخت خطرناک است!
باید
از مراکز علمی و دانشگاهی جارویش کرد.
اگر
جمع کردنش مقدور نبود، باید آن را مسخ
کرد!
سرانگشت
۱۳۹۴ دی ۱۴, دوشنبه
۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه
حکمت ِ حکومت ِ اسلامی
نمایش
در دو ربع ِ پرده!
اشخاص
نمایش
حکومت
ملت
سیاهپوشان
ربع
پرده ی اول:
حکمت
ِ سلبی یا مدیریت سرکوبی
«حکومت»
روی
تخته پوست نشسته و با تخم هایش بازی می
کند.
«ملت»
بدو
بدو روی صحنه میآید، در حالی که ماسک
آلودگی هوا زده است و نفس نفس می زند.
حکومت
بر و بر نگاهش می کند.
ملت
او را خطاب قرار می دهد.
ملت:
آهای
مرد مومن!
یه
فکر اساسی به حال هوا بکن!
دود
همه جا رو گرفته.
خفه
شدم به خدا قسم.
حکومت
بساط رمل و اسطرلابش را پهن می کند.
مدتی
ورد می خواند.
چند
تایی کله معلق می زند.
دو
سه تا آروغ میزند و سرانجام:
حکومت:
آهاااااااااای!!
به
گووووووووووش!
امنیت
رو برقرار کنید!
… مدرسهها
رو ببندید، اداره ها رو تعطیل کنید، یتیم
خونه ها رو پلمب کنید، راننده ها رو دستگیر
کنید، کارخونه ها رو تخته کنید، کارگرها
رو اخته کنید، به بدحجابا اسید بپاشید
تا اااا … اطلاع ثانوی!
سیاهپوشان
به صحنه میآیند و ملت را طناب پیچ میکنند
و ماسکش را توی حلقش فرو می کنند!
ربع
پرده ی دوم:
حکمت
بادی یا مدیریت تخمی و حزب اللهی
حکومت
باز هم روی تخته پوست نشسته و دارد با تخم
هایش بازی می کند.
ملت
دوان دوان روی صحنه می آید.
این
بار ماسک ندارد و مدام سرفه می کند.
ملت:
(به
حکومت)
آخه
بی همه چیز، یه فکر علمی بکن!
نمیشه
که با بگیر و ببند نفس کشیدن رو آسون کرد.
نمیشه
هر وقت بارون میاد هوا خوب بشه، دو روز
بعدش خفه شد و خفه خون گرفت.
پاشو
بی بته!
یه
غلطی بکن!...
بیلیارد
تو جیبی بازی می کنی؟!
حکومت
چهار زانو مینشیند.
تمرکز
میکند و یک دفعه مثل ای کی یو سان و
پروفسور بالتازار از جا می پرد.
بعد
مثل دراکولا در فیلم فرانسیس فورد کاپولا
فریاد می کشد:
حکومت:
بادها
ااااااااااااااااااااااااا!
بادها
ااااااااااااااااااااااااااااا!
سیاهپوشان
به صحنه می ریزند.
هرکدام
یک گونی چس فیل با خود دارند.
دست
و پای ملت را میگیرند و به زور چس فیل ها
را به خوردش می دهند.
ملت
دست و پا میزند و مقاومت می کند.
سیاهپوشان
همراه با چس فیل درمانی، ملت را قلقلک هم
می دهند.
سرانجام
ملت بیچاره می گوزد.
حکومت
صلوات میفرستد و نفس عمیقی می کشد.
سیاهپوشان
یک پارچه ی بزرگ آبی، روی صحنه باز میکنند
و بالا می گیرند.
سرانگشت
۱۳۹۴ دی ۸, سهشنبه
جهل ِ مفید
گاه
بین مردم ایران، از عارف و عامی، کسانی
را میبینم که علیرغم مخالفت عمیقشان
با حکومت اسلامی و ایدئولوژی آن، هنوز
زندهاند و راست راست در کوچه و خیابان
راه میروند.
حتا
بعضی از آنها شغلهای خوب و مهمی هم دارند.
اینجاست
که من معنای «رافت
اسلامی»
را
به خوبی میفهمم و درمییابم که رأفت
اسلامی چه رابطه ی محکم و استواری با «جهل
اسلامی»
دارد.
چون
مخالفانی که صحیح و سالمند، یا هنوز توسط
عوامل حکومت شناسایی نشدهاند و جاسوسان
رژیم نسبت به هویت آنها جاهلند، یا دارای
ذهنیتی آنچنان پیچیده هستند که عملاً
نفوذ به کاخ ذهن آنها و علم به افکارشان
برای مسلمانان حاکم مقدور نیست.
اینطوری
است که برخی در امن و امان زندگی میکنند
و چه بسا در خلوت خود آرزوهای ممنوع می
پرورند.
پس
زنده باد جهل ِ اسلامی با اینهمه دستاورد!
سر
انگشت
۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه
قیامت سوم!
«موسوی
دستگیر بشه، ایران قیامت میشه»
این
شعار یادتان هست؟
این
یکی را چی؟
«کروبی
دستگیر بشه، ایران قیامت میشه»
موسوی
و کروبی دستگیر شدند و در یک روز، ایران
دو بار قیامت را به چشم خود دید.
از
آن قیامت های درجه یک ِ فرد اعلا که «کوه
ها چون پشم زده شده»
به
نظر آمدند.
بعد
هم باد آمد و پشم ها را برد و به جای کوهها
بیابان نشاند و بی آبی نشاند.
تازگی
ها توی مشهد این شعار دوباره احیا شده.
اصلاً
فکر هم نمیکنند که مگر بقیه چقدر توش و
طاقت دارند که قیامت سومی را از سر بگذرانند؟
آقاجان قیامت سوم است، جنگ جهانی سوم که
نیست فرمالیته باشد و الکی.
در
مشهد یک عده کلاهبرداری کردهاند
(کلاهبرداری.
یعنی
شغلی که در این وانفسای بیکاری، پیشه ی
هشتاد درصد مردم ایران است؛ «حتی شما، دوست عزیز»)
آره
میگفتم، در مشهد عدهای از دولتی ها
کلاه عدهای دیگر را برداشته اند، حالا
طلبکارها ریخته اند توی خیابان که «بدهیا
پاس نشه، مشهد قیامت میشه»؛
بابا ملت!
اینقدر
کولاک نکنید!
یک
رحمی هم به حال وخیم پروستات بنده بکنید!
سر
انگشت
۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس!
زنها
از نه سال تا نود و نه سال، اکثریت قریب
به اتفاقشان، کشته مرده ی تن نمایی و
خودنمایی اند.
دوست
دارند لباس های تنگ و رنگارنگ بپوشند و
قلمبه ها را بیرون بیندازند؛ پای خوشتراش
را نمایش بدهند و مرمر سینه را در معرض
تماشا بگذارند...
فقط
ماندهام چرا موقعی که مردی نگاهشان
میکند، ترش میکنند و خودشان را می
پوشانند؟
آیا
آنها زیباییشان را برای یک ذات فرا
انسانی بیرون ریخته اند؟
سرانگشت
۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه
دوگانه ی بی تغییر
همانطور
که میدانید تا دوره ی قاجار، بیشترینه
ی مردم جامعه ی ایران روستانشین بودند و
فرهنگ ِ غالب بر جامعه، ارباب ـ رعیتی
بود.
اربابان،
صاحبان زمین و آب و ده و درخت و به قول
منشیان درباری، «ضیاع
و عقار»
بودند
و رعیت هم که هیچ کدام از اینها را
نداشتند، موجودات بدبخت و فلکزدهای
بودند که باید زمینها را آباد میکردند
و مالیات می پرداختند و تا آخر عمر از همه
چیز بی بهره می ماندند.
رعایا
نه تنها صاحب چیزی نبودند، بلکه خودشان
هم صاحب داشتند.
صاحب
و مالک آنها، آقا و ارباب روستا بود.
در
تحلیل نهایی میتوان گفت مقام رعیت، جایی
بین انسان و حیوان بود.
در
نگاه مردم ِ آن دوران اربابان و کس و
کارشان، افرادی عالی مرتبه و عالی تبار،
تافته ی جدا بافته و دارای نطفه و خون مقدس
بودند.
رعیت
هم مردمی بودند از فلز ِ نامرغوب، بی اصل
و نسب و ذاتاً
پست.
شان
ِ رعیت آن بود که سرش را پایین بیندازد و
پایش را از گلیمش بیرون نگذارد و وارد
معقولات نشود.
از
نظر اربابان و حتا بسیاری از رعایا، رعیت
و زاد و رودش غلط میکنند به پیشرفت و
تعالی فکر کنند.
آنان
باید حد شناس و شکرگزار باشند و به آینده
ی حقیرشان قانع بمانند.
در
طول تاریخ، اربابان به کمک ِ آخوندها و
در کل تشکیلات مذهبی و دینی، این نگرش ِ
سراسر تبعیض و ستم را رواج میدادند و
نهادینه می کردند.
بدین
صورت بود که دوگانه ی «ارباب
ـ رعیت»
در
ذهن و جان ما شکل گرفت و مستقر شد.
در
این نگاه، آنچه غایب است و هیچ انگاشته
می شود، جوهر و جنم ِ فرد است.
استعدادهای
ذاتی ِ انسان و به عبارتی اگزیستانس بشری
است که از یاد برده می شود.
به
سخن دیگر «تواناییهای
فرد»
و
«یگانه
بودن هر شخص»،
گوهر گمشده ی ِ این نوع برداشت از جامعه
و انسان است.
پس
از انقلاب مشروطه و با سر برآوردن ِ حکومت
پهلوی که بهره ای از مناسبات و جهان نگری
مدرن داشت، مرکزگرایی و شهرنشینی در ایران
تقویت شد.
قدرتهای
محلی ضعیف شدند و اسلحه از دست عشایر و
خان های گردن کلفت بیرون آورده شد.
در
دوره ی پهلوی دوم، با اجرای انقلاب سفید
و اصلاحات ارضی که کاری تحسین برانگیز
بود و رعیت را در مالکیت زمین با اربابان
شریک کرد، جایگاه بسیار بهتری به کشاورزان
داده شد؛ بنابراین دوگانه ی «ارباب
ـ رعیت»
رو
به ضعف نهاد یا بهتر بگویم تغییر ِ شکل
داد.
در
ایران مدرن اگرچه با فرهنگ ارباب ـ رعیتی
مبارزه شد و دست اربابان ظالم از بسیاری
از شوون زندگی مردم کوتاه شد اما به دلایلی،
دوگانه ی «ارباب
ـ رعیت»
از
بین نرفت.
به
نظر نگارنده دو دلیل از مهمترین آن
دلایل بودند:
الف
ـ دیرپایی این نگرش در فرهنگ و سنت مردم
و ب ـ نگاه جمع گرای نخبگان ملت و دولت و
بیاعتنایی آنها به فردیت انسان.
روشن
است وقتی که تفکری، قرنها در ذهن و زندگی
ملت ریشه دواند، نمیتوان آن را به سادگی
از فرهنگ مردم بیرون کرد.
از
طرف دیگر درست است که در دوره ی پهلوی با
فرهنگ ارباب ـ رعیتی مبارزه شد اما جایگزین
انسان مدار تری به جای آن پیش نهاده نشد.
زیرا
در آن صورت بحث حقوق بشر در همه ی ابعادش
به میان میآمد و به خصوص رواج آزادی
سیاسی، برای حکومتی که به شیوه ی دیکتاتوری
(هرچند
مدرن)
فرمانروایی
می کرد، مطلوب نبود.
در
نتیجه دوگانه ی «ارباب
ـ رعیت»،
بدون آنکه ذاتاً تغییر کند، به طور ظاهری
و سطحی رنگ عوض کرد و در فرهنگ و ذهنیت ما
به دو گانه ی «شهری
ـ دهاتی»
تبدیل
شد.
در
این دوگانه، انسان شهری، متمدن و فهمیده
بود و انسان روستایی، نفهم و تربیت نشده
و به دور از تمدن.
کسی
که میخواست پیشرفت کند و آدم شود باید
از روستا به شهر میآمد و از شهرهای کوچک
به شهرهای بزرگ و ترجیحاً «تهران»
نقل
مکان می کرد.
در
اینجا هم باز آنچه فراموش شد، هستی انسانی
و قابلیت و استعدادهای فردی بود.
هوش،
استعداد، اخلاق، تفاوتهای فردی، ژرف
بینی، حکمت دانی، تجربه ی زیسته و ….
همگی
مولفه هایی هستند که در دوگانه ی «شهری
ـ دهاتی»
از
یاد برده می شوند، همانطور که در دوگانه
ی ارباب ـ رعیت بدانها توجهی نمی شد!
درست
است که در شهرهای بزرگ و به ویژه در پایتخت،
انسانها با فرصت های بیشتر و متنوع تری
برای تکامل خود مواجه می شوند، اما این
امر ذاتی، کمبود و گاه نبود امکانات در
جاهای کوچک را که محصول بیکفایتی و بی
مسوولیتی حکومت هاست توجیه نمی کند.
از
اواخر دوران پهلوی دوم و در سراسر دوره ی
حکومت جمهوری اسلامی تا امروز، رفت و آمد
ایرانیها به اروپا و آمریکا زیادتر شده
است و کوچ فردی و خانوادگی به سوی «زندگی
بهتر»
از
مهمترین موضوعات ِ زندگی انسان ایرانی
در نیم قرن اخیر بوده است.
موج
مهاجرت ایرانیان به غرب از پنجاه سال پیش
با افزایش دلارهای نفتی محمدرضا شاه شروع
و در دوره ی جمهوری اسلامی به دلیل سرکوب
و خفقان سیاسی ـ اجتماعی چندین برابر شد.
از
نتایج این غرب آشنایی و کوچ بزرگ، خلق
دوگانه ای جدید به موازات دوگانه ی قبلی
(شهری
ـ دهاتی)
بود.
به
نظرم دوگانه ی جدید «ایرانی
ِ خارج نشین ـ ایرانی داخل نشین»
است.
از
دیدگاه بسیاری از مردم ایران، «ایرانی
ِ خارج نشین»
کسی
است که با فرهنگ و تمدنی برتر آشنایی پیدا
کرده و در مناسبات جوامع پیشرفته وارد
شده و سطح فکرش بالاتر آمده و «ایرانی
داخل نشین»
کسی
است که زندگی در زیر یوغ یک حکومت استبدادی
و عقبمانده را پذیرفته و امّل و نفهم و
ذلیل باقیمانده است.
جالب
آنکه حکومت جمهوری اسلامی هم به این دوگانه
بسیار علاقه دارد و آن را در جهت منافع
خودش تبلیغ و تعریف می کند.
از
نگاه حکومت اسلامی، «ایرانی
ِ خارج نشین»
انسان
بیعار و بی درد ِ ولنگاری است که نوکر
اجانب شده و نامحرم و ناخودی است.
«ایرانی
خارج نشین»
از
نگاه حکومت در خودپرستی و مادیت غرق شده،
جز ارضای نفس به چیزی فکر نمی کند و هیچ
عاطفه و احساسی به هم وطنان و هم کیشان و
خانواده و خاکش ندارد.
در
مقابل «ایرانی
داخل نشین»
اگر
انقلابی و حزب اللهی باشد که خودی و عزیز
است و اگر هم نباشد، دست کم نوکر خارجی ها
نیست!
در
این دوگانه هم مثل دوگانههای قبلی، کلی
نگری و بی توجهی به اجزاء و تفاوتها حاکم
است.
همه
به یک چوب رانده میشوند و ذات فرد بشر
مورد بیاعتنایی قرار می گیرد.
بدین
ترتیب دوگانه ی ارباب ـ رعیت به صورتی
دیگر رخ می نماید.
به
عبارت دیگر دوگانه ی «خارج
نشین ـ داخل نشین»
ادامه
ی تاریخی دوگانههای «شهری
ـ دهاتی»
و
«ارباب
ـ رعیت»
است.
آیا
پیشرفت زمان، سبب پیشرفت کیفی نگاه ما به
خودمان شده است؟
سرانگشت
اشتراک در:
پستها (Atom)


