۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

آگهی

مژده ... مژده ... مژده


قابل توجه بیماران عزیزی که از روشنفکری دینی خود رنج می برند

کلینیک تخصصی اهب زیر نظر :

دکتـــــر یحیــــــــا بزرگــــــــمهــــــــــــر

با در اختیار داشتن مجرب ترین کادر بستری کننده و با پیشرفته ترین متد های درمانی در خدمت شماست .
درمان قطعی روشنفکری دینی بدون درد ، سوزش و خونریزی ـ تحت لیسانس هیوم هاسپیتال انگلستان .

بیمه های درمانی سروش ، نصر و شریعتی پذیرفته می شود .

نشانی : خیابان نراقی ـ سی متری آل احمد ـ بن بست فردید ـ پلاک 1 + 12
لطفاً با هماهنگی قبلی مراجعه بفرمایید .


سرانگشت

۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

مهمان ِ ناخوانده


یکی بود ، یکی نبود ، رفتیم بالا ، هیشکی نبود . یه محمود جغله ای بود که میله خورده بود تو سرش و شده بود رییس جمهور . یه روز زن ِ محمود جغله بهش گفت : "فردا باید منو ببری خونه ی ِ ننه ام اینا ... می خوان واسه زمستون که نفت پیدا نمی شه ، لاس بزنن من باس کمک کنم ." محمود جغله گفت:" من لاس ِ گاوو می تونم هضم کنم اما ننه تو نمی تونم ." بعدش شبونه سر گذوشت به بیابون و الفرار . تو بیابون گرگا گذاشتن عقب ِ سرش . محمود جغله پا هشت به فرار . دیگه داشتن می گرفتنش که یهو از اونجا که خواست ِ خدا بود وسط ِ بیابون چشماش افتاد به یه خیمه ی ِ با جلال و جبروت . خودشو انداخت تو . دید یه عرب ِ گنده ای اون بالا نشسته دورشم هف هشت ده تا شیخ ِ نتربوق آمدن مهمونی . شیخا تا محمود جغله رو دیدن از تعجب سر گذاشتن به گوش ِ هم . عربه گفت :" غریبه! تو کی هستی ؟ آدمیزادی یا پریزادی ؟ " محمود جغله گفت: " والّا میگن آدمیزادم ... زنم می خواست منو ببره احوال پرسی ِ ننه اش، منم از دستش فرار کردم . تو بیابون گرگا داشتن پاره ام می کردن که چشمم افتاد به خیمه ی ِ شما و آمدم تو . حالا تو رو خدا یه امشبو به من جا بدین، فردا صبح ِ علی الطلوع زحمتو کم می کنم !" عربه گفت : "من امشب مهمون دارم . تو هم که دعوت نداشتی ! یالّا برو پی ِ کارت ! " محمود جغله وایساد به گریه و گفت :" من که غار و غار می کنم برات ... آقا رو بیدار می کنم برات ... من برم ؟ " عربه گفت :" مرده شور ِ خودت و آقاتو ببره که همه ی ِ آتیشا از گور ِ اون آقات بلند میشه ... یالّا برو بیرون !" محمود جغله باز گفت :" من که جیک و جیک می کنم برات ... چغلی کوچیک می کنم برات ... من برم ؟ " عربه گفت :"برو که برنگردی!" خلاصه سرتونو درد نیارم ، محمود جغله، اندازه ی ِ یه باغ وحش التماس کرد تا آخرش شیخا دلشون سوخت و باز سر گذاشتن به گوش ِ هم و خوب که پچ پچ کردن ، گفتن :" حالا که گرگا دنبالتن امشبه رو می تونی بمونی ،اما مام به رسم خودمون باهات عمل می کنیم " . محمود جغله گفت : " خدا خیرتون بده ! " ... آخر ِ شب که شد عرب گندهه جای ِ محمود جغله رو انداخت جلوی ِ در ِ خیمه و گفت :" بخواب که هفت تا پاتشا رو خواب ببینی " محمود جغله کپه شو گذاشت و زود خوابش برد . نصفه شب مست ِ خواب بود که خیال کرد یه چیز ِ سنگینی داره روش راه می ره . از خواب پرید و دید ای دل ِ غافل ! تنبونش به پاش نیست و اون عرب گندهه روش خراب شده و بقیه ی ِ شیخام کنار ِ رختخوابش صف بستن . جیغ و دادش در اومد که :" اینه رسم ِ مهمون نوازی ؟!" عربه گفت :" شلوغ نکن ! ما که باهات شرط کردیم و گفتیم به رسم خودمون باهات عمل می کنیم . حالا رسم ما اینه که هرکی بی دعوت بیاد خونه مون بی سیرتش می کنیم !" محمود جغله دوباره وایساد به گریه و انقدر زار زد و تنبونش رو خواستگاری کرد که دوباره عربا دلشون سوخت و شورا مصلحت کردن . دیدن این که دوپاره استخون بیشتر نیست و جواب ِ قبیله ی ِ ما رو نمی ده ؛ پس یه چیز ِ بهتر ازش بگیریم . بهش گفتن: " مهمون ِ ناخونده ! چی میخوای ؟" محمود جغله با چشم ِ اشکی گفت : " تنبونم رو ! گفتن:" یه شرط داره ! باید دو تا " تنب " به ما بدی تا ما تنبونت رو بهت برگردونیم . " محمود جغله فی الفور قبول کرد . " تنب " ها رو داد ، تنبونش رو بهش تحویل دادن و نصفه شب بیرونش کردن .


سرانگشت

۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

سالنامه ی ِ خالی

" فعالان حقوق بشر در ایران : هنوز چند صباحی از مرگ مبهم خانم پزشک ، دکتر زهرا بنی یعقوب ( عامری ) در بازداشتگاه همدان نگذشته است که بار دیگر فردی به نام مهندس مهدی حسین پور توسط نیروهای امنیتی دستگیر و به بازداشتگاه نامعلومی منتقل [ می شود ] و پس از چهار روز به خانواده اش اعلام می گردد به بیمارستان سجاد تهران مراجعه نمایند و در پی آن ، جسد بی جان این مهندس جوان بدون اعلام علت مرگ جهت دفن به خانواده اش تحویل می گردد . علت مرگ این مهندس جوان در بازداشتگاه امنیتی نامعلوم است که این امر مصداق بارز رعایت حقوق شهروندی و کرامت انسانی است ! "

منبع ِ خبر : پیک ِ ایران


سـالنـامـــه ی ِ خــالـــی !


باز هم سالنامه ی ِ سال های ِ حقیرم

ورق خورد

و برگی دیگرش در پاییز بر زمین افتاد

خورشید در برگ های ِ درخت ِ چنار غروب کرد

تا دیروز انتقامش را از امروز بگیرد

و امروز برگ ریزان ِ تشویش ِ فردا باشد

* * *

سالنامه ی ِ خالی را در جیبم ، بر قلبم می گذارم

و در سکوت ِ خیابان

پنجه های ِ سرد ِ چنار را

در دستان ِ هنوز گرمم ، می فشارم !


سرانگشت

۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

لطیفه ها

شاعری غزلی گفت . نزد ِ مولانا جامی آمد و بعد از خواندن گفت : می خواهم این غزل را در دروازه ی ِ ملک بیاویزم تا مشهور گردد .
مولانا گفت: چه کسی داند که شعر ِ توست مگر تو را نیز در پهلوی ِ آن بیاویزند ؟! ( زینت المجالس )

* * * * * * *

آن یکی می گفت اشتر را که: هی!
از کجا می آیی ای فرخنده پی ؟

گفت: از حمام ِ گرم ِ کوی ِ تو
گفت: این پیداست از زانوی ِ تو ! ( جلال الدین مولوی )

* * * * * * *

روزی شاه عباس به وزیر ِ خود که حاتم خان ِ اردوبادی بود گفت : اهل ِ قیافه گفته اند و به تجربه رسیده که صوت ِ درشت و آواز ِ بلند ، علامت ِ شجاعت است . وزیر با صوت ِ بلند گفت : بلی تصدقت شوم چنین است .
شاه گفت: تو آن نیستی ... آهسته بگو که پرده ی ِ گوش ِ مرا دریدی !

* * * * * * *

روزی ناصرالدین شاه به مازندران می رفت . در میان ِ راه سر از کالسکه بیرون کرد و دریا را دید و از صدر ِ اعظم پرسید : آن چیست ؟
صدر ِ اعظم گفت : قربان، بحر ِ خزر است شرفیاب شده !

* * * * * * *

قلمی از قلمدان ِ قاضی افتاد . شخصی گفت: جناب ِ قاضی، کلنگ ِ خود را بردارید!
قاضی گفت: مردک ، این قلم است نه کلنگ . تو هنوز قلم و کلنگ از هم بازنشناسی ؟
گفت : هرچه هست خانه ی ِ مرا تو با آن ویران کردی .

* * * * * * *

وقتی سلطان محمود ِ غزنوی به باغی که در خارج ِ شهر داشت رفت . چون به باغ رسید سوال نمود که: از شعرا که همراه است ؟ جمعی را نام بردند . آن ها را احضار نمود و گفت : از این عمارت که وسط ِ باغ است می خواهم بالا روم و باید در پله ی ِ اول که پا گذارم یک مصراع گفته شود که هجو باشد و مستوجب ِ قتل و در پله ی ِ دوم که پا نهم مصراع ِ دیگری گفته آید که مدح باشد به قسمی که مصراع ِ اول را هم مدح کند و اگر درماند حکم به قتل ِ او خواهم داد .
هیچکس قبول نکرد مگر اسدی ِ توسی که به روی ِ هر پله شعری چنین گفت :

خواهم اندر تو کنم ای شه ِ پاکیزه خصال
نظر از منظر ِ خوبی، شب و روز و مه و سال

خفته باشی تو و من می زده باشم همه شب
بوسه ها بر کف ِ پای ِ تو ولیکن به خیال

غرق شد تا به پر القصه که نتوان بکشید
تیر ِ مژگان که زدی بر دل ِ ریشم فی الحال

وه که بر پشت ِ تو افتادن و جنبش چه خوش است
کاکل ِ مشک فشان از طرف ِ باد ِ شمال

یاد داری که تو را شب به سحر می کردم
صد دعا از دل ِ مجروح و پریشان احوال ؟

توسی ِ خسته اگر در تو نهد منع مکن
نام ِ معشوقی و عاشق کشی و حـُسن و دلال

* *

از کتاب ِ مجموعه ی ِ لطایف / گردآورنده : احمد ِ سروش





۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

پرستیدن ِ سگ و نیرنگ ِ جغد

نباید پنداشت که تازیان ِ مسلمان پس از شکست دادن ِ ایرانیان و دست یافتن بر ایران تنها به کشتن ِ مردمان بسنده کردند . قتل ِ عام ، دزدی ، دست درازی ، گرداندن ِ آسیا از خون و بر پشته ی ِ کشتگان تکیه دادن تنها بخشی از جهاد ِ اسلامی ِ آنان بود . به موازاتش و البته در هنگامی که آب ها از آسیاب افتاده بود، یا بهتر بگویم خون ها از آسیاب افتاده بود ، ویرانی ِ دیگری نیز به بار آوردند . ویرانی ِ بزرگتری که اگرچه به چشم نیامد اما روان ِ ایرانی را تا امروز فلج کرد . بدین ترتیب که تازیان ِ مسلمان نمادهای ِ فرهنگ ِ ایران و حتا برخی واژه های ِ ایرانی را دگرگون کردند . آنچه را در گذشته پسندیده شمرده می شد ، زشت کردند تا ذهنیت ِ ایرانی را مسخ و از خود بیگانه کنند . آنان می دانستند که اگر نمادهای ِ این ملت ِ کهنسال را دگردیسه کنند رابطه اش با ایران ِ پیش از اسلام گسیخته خواهد شد و حال و روز ِ طفل ِ ابجد خوانی را پیدا خواهد کرد که محتاج ِ یک حرف و دو حرف ِ فاتحان خواهد ماند . ناگفته نماند که در این دگردیسی، تازیان ِ مسلمان تنها نبودند . ایرانیان ِ اسلام زده و تازی پرست هم به دستیاری شان آمده بودند.
اجازه بدهید در اینجا به آوردن ِ چهار نمونه بسنده کنم :

1 ـ پرستیدن : واژه ی ِ "پرستیدن" در ریشه ی ِ پهلوی ِ خود به معنای ِ " گرداگرد ِ چیزی گشتن و از آن مراقبت و نگهداری کردن " است ، در حالی که تازیان ِ مسلمان در سده های ِ بعد واژه ی ِ پرستیدن را به معنای ِ بندگی ، عبادت و نیایش دگرگونه کردند . رگه هایی از آن معنای ِ باستانی را امروز ما در دو واژه ی ِ " پرستار " و " سر پرست " می یابیم . پرستار کسی را می گویند که گرداگرد ِ بیمار می گردد و مراقب ِ حال ِ اوست . آیا پرستار ، بیمارش را بندگی می کند ؟! آیا به آستان ِ او سر می گذارد و عبادتش می کند ؟! ... "سرپرست " نیز کسی است که به زیر دستانش سرکشی می کند و مراقب ِ کار ِ آن هاست . آیا سرپرست زیردستانش را نیایش می کند ؟!
راست این است که زرتشتیان آتش را نمادی اهورایی می دانستند و به ویژه مغان در پرستاری اش می کوشیدند . نگهبانی می کردند که آتش فروزان بماند و خاموش نشود و بر این پایه خود را " آتش پرست " می خواندند . مسلمانان هم که بر پایه ی ِ جهان بینی شان مردمان را به دو گروه ِ مسلم و کافر، بخش می کردند و از این تقسیم بندی منفعت ها می بردند ، "پرستیدن" را به معنای ِ " بندگی " مسخ کردند تا بر زرتشتیان تهمت ِ کافری ببندند و ایشان را خوارمایه کنند. دستاویزی به دست آورند تا آنان را بکشند و چپاول کنند . و مهم تر آن که پیوند ِ ایرانی ِ فردا را با گذشته ی ِ خود بریده سازند .

2 ـ سگ : در فرهنگ ِ ایرانی سگ و خروس یاوران ِ سروش شناخته شده اند . این دو جانور ، در زندگی ِ انسان ها برای ِ خدمتگزاری به کار گرفته می شدند و هر دو سودمند می بودند . سگ پاسبان ِ شب بود و انسان را از شبیخون ِ ددان نجات می داد . خروس هم ( که در زبان ِ پهلوی به معنای ِ جانوری ست که از پیش سپیده دم را می بیند ) آدمی را از به سر رسیدن ِ شب و فرا رسیدن ِ روز آگاه می کرد .
پس از اسلام سگ نجس اعلام و زشت و پست انگاشته شد .

3 ـ جغد : پیش از هجوم ِ اسلام به ایران ، جغد نماد ِ خجستگی و مرغ ِ اندیشه ی ِ نیک بوده است . روشن نیست ـ والبته اکنون روشن است ـ که چرا پس از اسلام این پرنده، خجستگی و نیکی را وانهاد و به نماد ِ ویرانگری ، شومی ، اندوه و بدشگونی دگرگون شد . سراسر ِ ادبیات ِ فارسی ـ با همه ارجمندی اش ـ آکنده است از ابیاتی که جغد یا همان مرغ ِ اندیشه ی ِ نیک را پرنده ی ِ شوم ِ ویرانه ها معرفی می کند .
ماری تو که هرکه را ببینی بزنی
یا بوم که هرکجا نشینی بکــَنی
* *
نفرین به جغد ِ جنگ و مرغوای ِ او
که تا ابد بریده باد نای ِ او
* *
از نوحه ی ِ جغد الحق ، ماییم به درد ِ سر
از دیده گلابی کن ، درد ِ سر ِ ما بنشان
* *

بلبلا مژده ی ِ بهار بیار
خبر ِ بد به بوم بازگذار
و ...

4 ـ نیرنگ : پیش از اسلام به مجموعه ی ِ آداب ِ آیین ِ زرتشتی " نیرنگ " گفته می شد . همچنین به طرحی که نقاشان و معماران بر زمین یا بر صفحه ی ِ کاغذ می کشیدند نیز نیرنگ می گفتند . اما از آنجا که هرآنچه ایرانی ِ تمدن ساز داشت باید زشت و پلشت می گردید پس از غلبه ی ِ اسلام نیرنگ را به معنای ِ حیله و فریب دگردیس کردند تا همچنان در خوارداشت ِ ایرانیان کوشیده باشند .

گاه فکر می کنم آنقدر از فرهنگ ِ ایرانی دور افتاده ام که اگر یکی از نیاکانم که بر فرض در دوره ی ِ ساسانی زندگی می کرده سر از گور بر آورد مرا به عنوان ِ ادامه ی ِ نسل ِ خود به جا نخواهد آورد . گویی کسی را می بیند از تباری دیگر که باید از شرش به مامنی پناه برد !


سرانگشت

۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

نایی جان


یکی از ویژگی های ِ ملت های ِ کهن این است که نماد پرداز هستند . می کوشند به حقیقت ِ چیزها راه پیدا کنند و آن حقیقت را به شکل ِ نماد ، تن آورده ( مجسم ) سازند .
در فیلم ِ باشو غریبه ی ِ کوچک ساخته ی ِ بهرام ِ بیضایی، نایی جان ( سوسن تسلیمی ) با همه ی ِ جانداران خواه پرنده، خواه چرنده و گیاه نسبتی معنا دار برقرار می کند . همراه با کلاغ ، غار غار می کند و همراه با گراز خرناسه می کشد . به هر کدام پیامی می دهد و از هرکدام پیغامی دریافت می کند . بر پایه ی ِ فرهنگ ِ ایرانی ، نایی جزیی از " خوشه ی ِ جان " است . پاره ای از طبیعت است . نه جدا از طبیعت است ، نه در ستیزه با آن . در طبیعت زیست می کند و با طبیعت رابطه ای زنده دارد . برای ِ او همه ی ِ آواها و جنبش های ِ طبیعی ، دریافتنی است . زیرا معنایشان را می فهمد . همچنین نایی جان با نمادها نیز آشناست . آنها را رمزگشایی می کند و بدین ترتیب هستی را در چند لایه ی ِ معنایی در برابر ِ خود ژرفا رونده و گسترده می یابد ... انسان ِ ایرانی در زندگی ِ روزمره اش چه با طبیعت سر و کار داشت و چه نداشت ، آن را پاس می داشت ؛ مراعات و مراقبت می کرد . زیرا طبیعت را گوشه ای از خوشه ی ِ جان می دانست و برای ِ "جان" ، احترام قائل می بود و در نیازردنش می کوشید .

فیلم ِ باشو غریبه ی ِ کوچک را چون بسیاری از کارهای ِ بیضایی باید بر زمینه ی ِ فرهنگ ِ ایرانی ببینیم و بررسی کنیم وگرنه در فهم و داوری اش یا در می مانیم یا دچار ِ خطا می شویم . برای ِ نمونه اگر فیلم را از دریچه ی ِ فرهنگ ِ سامی تماشا کنیم که کمترین نسبت ِ احترام آمیز را با طبیعت دارد، آن را در بسیاری از لحظات اثری بی معنا می یابیم . یا اگر باشو غریبه ی ِ کوچک را از منظر ِ فلسفه ی ِ دکارت ببینیم که جهان ِ طبیعت را بی روح و مکانیکی ارزیابی می کند ، رفتار ِ نایی جان را همچون دکتر هوشنگ ِ کاووسی در نقدی "جیغ های ِ هیستریک ِ یک زن ِ بیمار " خواهیم دانست !

صحنه ای از فیلم را به یاد می آورم که باشو پس از قهر با نایی گریه کنان در جنگل پیش می رود . ناگهان آوای ِ بلند پرنده ای را می شنود . بی درنگ بر می گردد و پشت ِ سرش را نگاه می کند . گویی منتظر ِ نایی است که به دلجویی دنبالش بیاید . باشو می داند که نایی او را بی کس و تنها رها نخواهد کرد و از او پیوند نخواهد برید . می داند نایی جان باورمند است : " همه ی ِ بچه ها فرزندان ِ زمین و آفتاب هستند " .


سرانگشت

۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

نسخ ِ دادگری


هرکه هستید و هر پیشه ای دارید مراقب باشید گذارتان به دادگستری ِ جمهوری ِ اسلامی نیفتد . چون نه تنها حقی به دست نمی آورید بلکه از مایه هم ضرر می کنید . بگردید کدخدایی ، ریش سفیدی ، مادربزرگی ، چیزی پیدا کنید و اختلاف هایتان را بدون ِ پا گذاشتن به دادگاه های ِ اسلامی حل و فصل کنید .
در خبرها آمده است* در کرمانشاه مردی را به نام ِ ماکوان مولود زاده به دلیل ِ جرمی که در سیزده سالگی انجام داده ، اعدام کرده اند . ماجرا این است که ماکوان را سال ِ گذشته به اتهام ِ کودک آزاری دستگیر می کنند . چندی بعد شاکیان ( به هر دلیل ) شکایت ِ خود را پس می گیرند ، او هم عنوان می کند که اولاً اعترافات را در زیر ِ " فشار" یا همان شکنجه بر زبان آورده و ثانیاً به هنگام ِ انجام ِ بزه کمتر از هجده سال داشته است . غافل از این که در گوشه ای از اعترافنامه گفته بوده که در سیزده سالگی با پسری رابطه ی ِ جنسی داشته و همین برای ِ قاضی ِ بیدادگاه ِ اسلامی دستاویزی شده تا حکم ِ اعدامش را صادر کند . آنگاه بدون ِ سپری شدن ِ مراحل ِ قانونی و نیز پنهان از وکیل مدافع و خانواده ی ِ متهم آن را به اجرا گذارد .
البته نباید فراموش کرد که در شهرستانی چون کرمانشاه با چند طایفگی و دسته بندی هایش دور نیست که شخصی ـ مثلاً یکی از بستگان ِ شاکیان ـ در پرونده اعمال ِ نفوذ کرده باشد اما در اینجا سخن بر سر ِ قوه ی ِ قضاییه ای است که هم خودش دستاویز است و هم زندگی ِ انسان ها را دستاویز می کند . سخن بر سر ِ این است که چرا باید احکام ِ پلید ِ یک دین ِ بیابانی بر سرنوشت ِ ایرانی ِ امروز فرمانروایی کند ؟ چرا مشتی هذیان ِ چرک که حتا هزار و چهارصد سال ِ پیش در بین ِ ملت های ِ متمدن از جمله ایرانیان خریداری نداشت ، امروز باید ملاک ِ دادگری شمرده شود ؟ چرا تعزیر و اعدام و سنگسار و قصاص بر ملتی جاری می شود که نخستین بار مفهوم ِ "حقوق ِ بشر" را به گیتی ارزانی کرده است ؟ خلاصه آن که تا کی باید تقاص ِ شکست ِ قادسیه را پس داد ؟

آورده اند روزی آیت الله خلخالی ـ قاضی القضات ِ دادگاه ِ بلخ ! ـ به زندان رفته بود و در برابر ِ صف ِ متهمان ایستاده بود . شمار ِ متهمان هفده ـ هجده نفر بود . از آنجا که خلخالی به خواندن ِ پرونده ها اعتقادی نداشت و صدور ِ حکم را چیزی در ردیف ِ باد ِ گلو می دانست همان طور که از متهمان ِ بخت برگشته سان می دید انگشت ِ نشانی اش را به سمت ِ نفر ِ اول گرفت و گفت : ابد ! از کنار ِ نفر ِ دوم رد شد و گفت : اعدام ! و همین طور به ترتیب و تا پایان ادامه داد : ابد ، اعدام ، ابد ، اعدام ! ... نفر ِ آخر وقتی خلخالی را در مقابل ِ خود دید و کلمه ی ِ " ابد " را به گوش شنید و دریافت که از اعدام رهایی یافته ، نفسش را که تا آن زمان از ترس حبس کرده بود ، بیرون داد . خلخالی به او گفت :
ـ خوشحال شدی ؟ نفس ِ راحت کشیدی ؟
بعد خطاب به صف ِ زندانیان گفت :
ـ از اول حکم می کنیم !
آنگاه آخرین نفر را نشان داد و اینطور شمرد :
ـ اعدام ، ابد ، اعدام ، ابد ، اعدام ، ابد !!
ناگفته نماند همین خلخالی که برای ِ یک نخود سوخته ، معتادان را گروه گروه اعدام می کرد خودش در کنار ِ پاسدارانش پای ِ منقل می نشست و تریاک ِ سناتوری می کشید !

با این حساب چگونگی ِ دادگری در ایران نسبت به زمان ِ خلخالی فرق ِ چندانی نکرده است ؛ همان قانون ، همان گونه بررسی و همان یک بام و دو هوا .

اگر وضع به همین منوال پیش رود و معیار ِ کیفردهی ، بزهکاری های ِ پیش از بلوغ ِ عقلی باشد ، دور نیست که قاضیان در جمهوری ِ اسلامی به مساله ی " تناسخ " معتقد شوند و انسان ِ ایرانی را به جرم ِ گناهانی که در زندگی ِ پیشین انجام داده مجازات کنند . مثلاً یکی را به این جرم که در زندگی ِ پیشین گربه ای بوده که لقمه نانی را از سفره ی ِ همسایه دزدیده به قطع ِ ید ، دیگری را به این علت که در زندگی ِ قبلی کلاغی بوده و با منقار چشم ِ کلاغی دیگر را کور کرده ، به درآوردن ِ چشم ، سومی را به این انگیزه که گرگی بوده و بره ای را دریده به اعدام و آخری را به این جرم که گلوله برفی بوده و شیشه ای را شکسته به حبس و تعزیر و پرداخت ِ جریمه ی ِ نقدی محکوم کنند .

آری ،به قول ِ شاعر : " این است زندگی ! " **


سرانگشت


* : منبع ِ خبر : پیک ِ ایران ، با سپاس از دخوی ِ گرامی که خبر را برایم فرستاد .
**: شعر : کیومرث ِ منشی زاده / از کتاب ِ سفرنامه ی ِ مرد ِ مالیخولیایی ِ رنگ پریده .

گفت و گوی ِ زمزم و کانادا


" سفیر ِ کانادا از تهران اخراج شد ". روزنامه ها


زمزم : ای کانادا ! قبل از آن که تو را قُلپ قُلپ سر بکشم بگو چرا هر کس را دولت ِ اسلامی برای ِ سفارت به کشور ِ شما می فرستد، رد صلاحیت می کنید و ما را مجبور می کنید سفیرتان را از تهران اخراج کنیم ؟ مگر شورای ِ نگهبان در اتاوا شعبه زده ؟

کانادا : راستش این سخت گیری ها برای ِ آن است که شورای ِ نگهبان در اتاوا شعبه نزند ! ... در دیپلماسی، کار ِ " سفیران " جاسوسی برای ِ کشور ِ خود است ؛ تا اینجایش متعارف است . اما سفیران ِ شما علاوه بر جاسوسی وظیفه ی ِ مهم تری به دوش دارند : سر و سامان دادن به ترور ... و این قدری نامتعارف است !

زمزم : چرا بی حساب حرف می زنی ؟ کدام یک از سفیران ِ حکومت ِ الله تروریست بوده اند ؟

کانادا : یکیش همین سید حسین ِ موسویان ، سفیر ِ سابق ِ شما در آلمان . همو که حالا می خواهند به جرم ِ جاسوسی ِ هسته ای لنگش را هوا کنند . وقتی در آلمان سفیر بود علاوه بر این که سفارتخانه را به مرکز ِ پشتیبانی از تروریست ها تبدیل کرده بود ، در چند قضیه از جمله ماجرای ِ ترور ِ شرفکندی دخالت ِ مستقیم داشت . برای ِ همین بود که دادگاهی در آلمان او را تا ابد از خاک ِ آنجا اخراج کرد .

زمزم : همه می دانند که موسویان بلاگردان ِ هاشمی ِ رفسنجانی شد . احمدی نژاد چون مستقیم نمی تواند رفسنجانی را هدف بگیرد ، محبـّـانش را آزار می دهد . مثل ِ ابوسفیان که زورش به رسول ِ خدا نمی رسید و بلال ِ حبشی را کتک می زد .

کانادا : خیلی ها تا به حال بلاگردان ِ رفسنجانی شده اند ؛ شاید آخرینش همین سفیر ِ کانادا باشد .

زمزم : مگر سفیر ِ کانادا در بهشت، باغ ِ پسته خریده ؟ یا به جانب ِ رفسنجانی گرایش دارد ؟

کانادا : نه، ولی سرمایه های ِ رفسنجانی و اهل ِ بیتش به جانب ِ کانادا گرایش دارد . احمدی نژاد هم این را می داند و سنگ اندازی می کند تا ارث ِ پدرش را بگیرد .

زمزم : کدام پدرش ؟

کانادا : حضرت ِ آدم که از بهشت رانده شد ! تمام ِ باغ های ِ بهشت ، اعم از فندق و پسته ملک ِ آدم بود ... گویا کانادا باید برای ِ ایجاد ِ روابط ِ تازه سهمی هم برای ِ دار و دسته ی ِ چی توزها قایل شود والّا احمدی نژاد از بالای ِ درخت می گوید: دیگی که برای ِ من نمی جوشد ، کله ی ِ کوسه در آن بجوشد !

زمزم : حالا دولت ِ شما چرا از کاندیداهای ِ سفارت ، ایرادهای ِ بنی اسراییلی می گیرد ؟ مثلاً می گوید این افراد در اشغال ِ سفارت ِ آمریکا نقش داشته اند ؛ این هم شد دلیل ِ مخالفت ؟ یعنی می ترسند سفیر ِ جمهوری ِ اسلامی در کانادا "سفارت" اشغال کند ؟ کدام سفارتخانه را ؟ اگر منظورشان سفارتخانه ی ِ ایران است که به قول ِ ضد ِ انقلاب سی سال است اشغال شده اگر هم از سفارت ِ آمریکا می ترسند باید بدانند که احمدی نژاد و رفقایش طرفدار ِ اشغال ِ سفارت ِ شوروی بودند نه آمریکا . این سفیران ، اعضای ِ دولت ِ احمدی نژادند ، حکومت ِ شوروی هم که از بین رفته پس جای ِ نگرانی نیست .

کانادا : چشمشان ترسیده بیچاره ها . ماجرای ِ زهرا کاظمی را هم به خاطر دارند . همان خبرنگار ِ ایرانی ـ کانادایی که به دست ِ قاضی مرتضوی کشته شد . بیچاره اگر زنده بود می توانست به ایران بیاید و از دولت ِ احمدی نژاد کارت ِ منزلت بگیرد . تا امروز حتماً بازنشسته شده بود ... وقتی قاضی ِ مملکتی به دست ِ خودش آدم می کشد، لابد سفیرش بمب ِ میکروبی پرتاب می کند .

زمزم : این خارجی ها بنده و برده ی ِ پولند ... انسانیت را بهانه کرده اند ...

کانادا : اگر هم این طور باشد ، بهانه ی ِ قابل ِ دفاعی دارند .

زمزم : زهرا کاظمی ، نصفش کانادایی بود .

کانادا : نصفش هم ایرانی بود ! می دانی ِ حکایت ِ زندگی و مرگ او ، داستان ِ چیست ؟

زمزم : نه ... تو بگو !

کانادا : می گویند مردی بود که به زنش نه خرجی می داد ، نه به نیازهای ِ او توجه داشت و نه هفته تا هفته، خانه بود . فقط گهگاه می آمد و کتک ِ مفصلی به زن می زد به طوری که همه ی ِ اهل محل خبردار می شدند . یک روز ریش سفیدان جمع شدند و پیش ِ مرد رفتند و گفتند : آقا جان ! تو که در جایگاه ِ شوهر هیچ کدام از وظایفت را انجام نمی دهی ، دیگر چرا زن ِ بدبخت را این طور کتک می زنی ؟ مرد جواب داد : اگر کتکش نزنم ، مردم از کجا بفهمند که شوهرش هستم !
حالا زهرا کاظمی هم اگر جمجمه اش زیر مشت و لگد های ِ قاضی مرتضوی خرد نمی شد از کجا باید می فهمید که نیمه ای از وجودش ایرانی است ؟!


زمزم : چه عرض کنم ؟! اما اصلاً به کجای ِ دنیا برمی خورد اگر رابطه ی ِ ما و کانادا در سطح ِ کاردار باقی بماند ؟

کانادا : این را باید از خیل ِ ایرانیانی پرسید که برای ِ مهاجرت به کانادا هجوم آورده اند و از صبح تا شب به هر در می زنند تا "امتیاز های ِ مهاجرت " شان را افزایش دهند . از همان هایی که حاضرند پنج سال در نوبت بمانند تا به آرزویشان برسند ... راستی ! چرا مسوولان ِ شما کشوری نمی سازند که کانادایی ها آرزوی ِ مهاجرت یا دست ِ کم مسافرت به آنجا را داشته باشند ؟

زمزم : چه فایده از مهاجرت و مسافرتشان ؟ با خودشان ایدز می آورند ! اصلاً ایدز و سرمایه داری را غربی ها به این کشور وارد کردند .

کانادا : اسلام را هم شما به کانادا صادر کردید ! این به آن در ! چیزی که عوض دارد گله ندارد !


سرانگشت





۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

به اقتضای ِ زمان / نوشته ی ِ : چخوف


زن و مردی جوان، در اتاق ِ پذیرایی که کاغذ دیواری ِ آن به رنگ ِ آبی ِ آسمانی بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند .
مرد ِ خوش قیافه ، جلوی ِ دختر ِ جوان زانو زده بود و قسم می خورد :
ـ بدون ِ شما عزیزم ! نمی توانم زندگی کنم ! قسم می خورم که این عین ِ حقیقت است !
و همچنان که به سنگینی نفس نفس می زد ادامه داد :
ـ از لحظه ای که شما را دیدم، آرامشم از دست رفت ! عزیزم حرف بزنید ... عزیزم ... آره یا نه ؟
زن ِ جوان دهان ِ کوچک ِ خود را باز کرد تا جواب بدهد اما درست در همین لحظه در ِ اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای ِ در گفت :
ـ لی لی ، لطفاً یک دقیقه بیا بیرون !
لی لی از در بیرون رفت و پرسید :
ـ کاری داشتی ؟
ـ عزیزم مرا ببخش که موی ِ دماغتان شدم ولی ... من برادرت هستم و وظیفه ی ِ مقدس ِ برادری حکم می کند به تو هشدار بدهم ... مواظب ِ این یارو باش ! احتیاط کن ! مواظب ِ حرف زدنت باش ... لازم نیست با او از هر دری حرف بزنی .
ـ او دارد به من پیشنهاد ِ ازدواج می کند !
ـ من کاری به پیشنهادش ندارم ... این تو هستی که باید تصمیم بگیری ، نه من . حتا اگر در نظر داری با او ازدواج کنی، باز مواظب ِ حرف زدنت باش ... من این حضرت را خوب می شناسم ... از آن پست فطرت های ِ دهر است ! کافی است حرفی به اش بزنی تا فوری گزارش بدهد .
ـ متشکرم ماکس ! خوب شد گفتی ... من که نمی شناختمش !

زن ِ جوان به اتاق ِ پذیرایی بازگشت . پاسخ ِ او به پیشنهاد ِ مرد ِ جوان " بله " بود . ساعتی کنار ِ هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل کردند ، همدیگر را در آغوش گرفتند و قسم ها خوردند اما ... اما زن ِ جوان احتیاط ِ خود را از دست نداد ؛ جز از عشق و عاشقی ، سخنی بر زبان نیاورد .

مجموعه ی ِ آثار ِ چخوف / ترجمه ی ِ سروژ استپانیان / جلد یکم ، داستان های ِ کوتاه ، ص 429 ، به اقتضای ِ زمان .

۱۳۸۶ آذر ۱۱, یکشنبه

عمر ِ با عزت


" چاوز : اگر خدا عمر بدهد ، چهل سال رییس جمهور می مانم . "


خداوند به عمو چاوز ِ ما صد سال عمر ِ با عزت بدهد که این همه به جیفه ی ِ دنیا بی اعتناست و البته شیفته ی ِ خدمت است، نه تشنه ی ِ قدرت . عمو چاوز که همه ی ِ فکر و ذکرش خدمت به مستضعفان ِ جهان و حتا بینوایان ِ ونزوئلاست یک شب نیز حاضر نیست به دور از چاه های ِ نفت بخوابد . برای ِ همین است که تا به حال هفت بار به تهران مشرّف شده تا بوی ِ نفت ، احمدی نژاد، مهرورزی و مستضعفان از مشامش نگریزد . احمدی نژاد و چاوز معتقدند نفتی ها زحمت کش ترین و در همان حال محروم ترین قشر ِ جامعه هستند . برای همین هر دو به نفت یعنی به زحمت کشان و محرومان عشق می ورزند ؛ با این تفاوت که احمدی نژاد به نعمت نفتی بیش از توده ای نفتی علاقمند است و چاوز توده ای نفتی را دوست دارد و با نعمت نفتی حال نمی کند .

اکنون هم که صحبت بر سر ِ همه پرسی ، اصلاح ِ قانون ِ اساسی و مادام العمر شدن ِ دوران ِ رییس جمهوری ِ اوست، هوگو می گوید : " جمهوری ِ سوسیالیستی ! نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه بیش ! " و به این ترتیب پرچم ِ حق طلبی و مبارزه با دیکتاتوری را از دست ِ برادر فیدل کاسترو می گیرد و بر سر ِ جرج بوش خرد می کند .

عمو چاوز می گوید تا وقتی خوآن کارلوس مصدر " غلط کردن " را صرف نکند با اسپانیا رفیق نخواهد شد و اگر آمریکا مزدورانش را در مخالفت ِ با او به رویارویی با گاز ِ اشک آور بفرستد و آنان را گرفتار ِ دستگیری و زندان و شکنجه کند، به جرج بوش نفت نخواهد فروخت . احتمالاً نفت ( این عروس ِ زنگباری ) را به سناتورهای ِ دموکرات واگذار می کند تا مهریه و شیربهای ِ پدر ِ زحمت کشان محفوظ بماند . اما این که بین ِ " نفت " و " غلط کردن " چه رابطه ای وجود دارد ، چیزی ست که تنها خداوند ِ عالم از آن سر در می آورد . خداوندی که هوگو چاوز در دعاهای ِ بعد از کنگره ی ِ خود ، دست ِ کم چهل سال از او عمر خواسته است .

چاوز می گوید : "اگر خدا عمر بدهد ، چهل سال رییس جمهور می مانم " و با این سخن حکمت ِ بزرگی را تکرار می کند . این که سیاستمدار باید طوری زندگی کند که به هنگام ِ ارزیابی و کسب ِ آرا " مسلمانش به زمزم شوید و هندو بسوزاند ."* چاوز هرچند از دیدگاه ِ آفاقی، " شرقی " نیست اما از نظر ِ انفسی از شرقیان عالم است و برای ِ همین با ما متحد شده . این اتحاد نشان می دهد که در مورد ِ مسایل ِ حیاتی باید اصول گرا بود و بر موضع ِ خود ، هرچند غلط ، ایستاد و پای فشرد ؛ اما هرگاه پای ِ مسایل ِ عزیز تر از جان ( مثلاً رسیدن به قدرت ) به میان بیاید واجب است از اردوگاه ِ کمونیسم بریدن و به سرزمین ِ توحید و حتا آغوش ِ اسلام فروغلتیدن و پناه آوردن . پس اگر روزی شنیدیم که از کاراکاس تا کربلا راهی نیست ، نباید تعجب کنیم .

در نهایت نه جرج بوش مقصر است ، نه چاوز ، نه احمدی نژاد . مقصر ِ اصلی آریستوفان بود که در عهد ِ پریکلس کفران ِ نعمت کرد و نوشت : " اراذل ، بر همه جا فرمانفرمایی می کنند ! "


سرانگشت

* از عرفی شیرازی با تغییر ِ "مسلمانت" به "مسلمانش" .