۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

ایران همیشه زنده خواهد بود

چند روز ِ پیش از رسانه های ِ اپوزوسیون ترانه ای شنیدم به نام ِ "سرود ِ آزادی" . آهنگش را فرید ِ فرجاد ساخته و شعرش را بیژن ِ سمندر سروده بود . بعد از شنیدن ِ این چکامه ، بیش از پیش پی بردم که هنوز بزرگترین مشکل ِ فرزندان ِ فردوسی و سعدی ، مهمی به نام ِ " زبان ِ فارسی " است ! ما نه تنها از فرهنگ ِ ایران بلکه از زبان ِ فارسی هم شناخت ِ ژرفی نداریم . بیشتر ِ ما ، حتا اگر شاعر و نویسنده ایم ، زبان ِ فارسی را عمیق و درست نیاموخته ایم و در آفریده هایمان غلط های ِ دبستانی دیده می شود . در این سی سال اپوزوسیون ِ جمهوری ِ اسلامی در همه ی ِ شاخه هایش کمتر توانسته حماسه ای بسراید که همراه با بیان ِ آرمان ها ، زبان ِ درست و گویایی نیز داشته باشد . وقتی سرودهای ِ امروز را با سال ِ پنجاه و هفت مقایسه می کنیم در می یابیم که معرفت ِ زبانی و سلیقه ی ِ مبارزان ِ ما تا چه اندازه دچار ِ فروکاستگی شده است . نمونه اش شعر ِ کم مایه و سست ِ "یار ِ دبستانی" که معلوم نیست چرا و چگونه مقبول ِ خاطر ِ دانشجویان ِ ایرانی شده است . سرودی که به ویژه در دوره ای، نماد ِ جنبش های ِ آزادیخواهانه و ضد ِ استبدادی ِ ایران بود و بارها به طور ِ دسته جمعی در گردهمایی ها خوانده شد . یار ِ دبستانی بدون ِ این که نشانی از والایی و زیبایی داشته باشد، می خواهد به جنگ ِ فرومایگی و زشتی ِ جمهوری ِ اسلامی برود . از سوی ِ دیگر چون دیدگاه ها و خواسته هایش را به شکل ِ رادیکال و بنیادین اعلام نمی کند و بین ِ خود و آنچه مورد ِ اعتراض ِ اوست، مرز ِ روشنی نمی کشد، به آسانی به وسیله ی ِ طرف ِ مقابل (حکومت) مصادره و لوث می شود . خود ِ من بارها این سرود را از صدا و سیمای ِ جمهوری ِ اسلامی شنیده ام .

اما بپردازم به "سرود ِ آزادی" ؛ این سروده یک بند ِ تکرارشونده دارد که اتفاقاً بیشترین مشکلش به همان بند برمی گردد . بند ِ تکرارشونده چنین است : " ایران هرگز نخواهد مُرد (2بار) ... تن تن ما همه همچون گُرد " !
در مورد ِ عبارت ِ " ایران هرگز نخواهد مرد " ، نکته ای شایان ِ نوشتن است . اگر اشتباه نکنم نخستین بار این سخن ِ ناپخته را شادروان شاپور ِ بختیار پس از فتنه ی ِ خمینی بیان کرد و آن را در برون مرز ، شعار ِ حزب ِ سیاسی اش قرار داد . در همان هنگام دانشورانی که از رابطه ی ِ زبان و روان، آگاه بودند به بختیار گوشزد کردند که برای ِ مبارزی میهن دوست، برازنده نیست چنین شعاری پیشه کند . آنان به درستی گفتند که از دیدگاه ِ روان شناسی ، در جان و روان ِ شنونده ، دو عبارت ِ به ظاهر همسان که یکی در وجه ِ مثبت و دیگری در وجه ِ منفی بیان می شود ، دو طنین ِ جداگانه می یابد . جمله ای که از همنشینی ِ وجه ِ مثبت ِ واژه ها ساخته شده در جان ِ شنونده تاثیر ِ اثباتی ، سازنده ، غرورانگیز ، امیدبخش و حماسی دارد و هم معنای ِ دیگرش که با وجه ِ منفی ِ فعل ها و کلمات درست شده است ، گاه ِ خلاف ِ این هُنایش (تاثیر) را بر مخاطب می گذارد . برای ِ نمونه هنگامی که به دوستمان می گوییم " شما تندرست هستید " ، سلامت را درباره ی ِ او اثبات کرده و روح ِ تندرستی را در او دمیده ایم ، اما وقتی می گوییم " شما بیمار نیستید " تنها بیماری را از دوستمان سلب کرده ایم . این دو جمله اگرچه ظاهراً به یک معنا هستند اما دو احساس ِ گوناگون را در شنونده برمی انگیزند زیرا که در لایه ی ِ تفسیر با هم تفاوت دارند . در مورد ِ " ایران هرگز نخواهد مرد " نیز داوری به همین گونه است . بنابراین به جای ِ این عبارت که از ترکیب ِ وجه ِ منفی ِ واژه ها (هرگز ، نخواهد ، مرد ) ساخته شده، سزاوار است گفته شود : ایران همیشه زنده خواهد بود ... شوربختانه بختیار به پند ِ دانایان گوش نداد .
امروز پس از سی سال از آن گفت و گوها و روشنگری ها باز می بینیم که عبارت ِ ناپخته ی ِ " ایران هرگز نخواهد مرد " در سروده ای میهنی به کار می رود و این بار متاسفانه از سوی ِ یک شاعر و نه سیاستمدار ! انگار در این سی سال جناب ِ سمندر خواب بوده و هیچ کدام از نقدها را نشنیده و نخوانده . شاپور ِ بختیار هرچه بود در زبان و ادبیات ِ فارسی ادعایی نمی داشت و فرنام ِ "شاعر" را یدک نمی کشید . چنین لغزش هایی شاید از او پذیرفته آید اما از بیژن ِ سمندر، هرگز پذیرفته نیست . شاعری که در برابر ِ تاریخ ِ زیسته اش مسوول نیست چگونه می تواند سرود ِ آزادی ِ میهنش را بسراید ؟

حالا می رسیم به مصراع ِ دوم ِ این بند ؛ " تن تن ما همه همچون گرد " . حقا که از این پریشان تر و بی معناتر نمی توان سخن گفت ! منظور از "تن تن " چیست ؟ آیا مقصود تن به تن و یکایک است ؟ شعر که چنین چیزی نشان نمی دهد . ناتوانی ِ شاعر ،افاده ی ِ هر معنایی را ناممکن ( و در همان حال "ممکن" !!) کرده . من اولین بار که این مصراع را شنیدم به یاد ماجراهای ِ تن تن ، میلو و البته شخص ِ شخیص ِ کاپیتان هادوک افتادم !
دیگر آن که چرا شاعر گفته ما همچون گُرد (دلاور و پهلوان) هستیم و نگفته ما گُرد هستیم ؟ آیا شبیه بودن به دلاوران هنر و امتیاز است یا پهلوان بودن ؟ بر فرض که از این خطاها چشم پوشی کردیم ؛ جناب ِ حماسه پرداز ! "فعلِ" جمله را چه کردید ؟ نوش ِ جان فرمودید ؟! نکند آن را به قرینه ی ِ لفظی یا معنوی ِ " نخواهد مُرد " حذف کردید ؟!

در جایی از سرود ، سراینده دشمنان ِ ایران را به "جغد" ماننده می کند و نشان می دهد با فرهنگ ِ ایران ِ باستان که خواهان ِ بازگشت به آن است ، آشنا نیست . نخستین و بنیادی ترین خویشکاری ِ هر حماسه سرا آشنایی با اسطوره های ِ میهن ِ خود است . او باید داستان های ِ کهن و نمادهای ِ باستانی ِ سرزمین ِ خود را به نیکی بشناسد و به درستی به کار برد . حماسه پرداز چاره ای ندارد مگر دانایی ِ بسیار ژرف و همه سویه نسبت به فرهنگی که نمایندگی اش می کند . باید پرسید بیژن ِ سمندر در این سروده، فرهنگ ِ ایران ِ اسلامی را نمایندگی می کند یا ایران ِ باستان ؟ با توجه به واژه هایی چون "فر" ، "اهریمن " و به ویژه با توجه به رویگردانی ِ اپوزوسیون ِ سکولار از اسلام ، او می خواهد فرهنگ ِ ایران ِ باستان را نمایندگی کند که به دلیل ِ بی دانشی شکست می خورد...اپوزوسیونی که نمادهای ِ ایرانی را از سمبل های ِ سامی بازنمی شناسد چگونه می خواهد ایرانی نو را بنیاد بگذارد ؟
جغد همان طور که پیشتر نوشتم در ایران ِ باستان نماد ِ خجستگی و خوش یُمنی بوده که پس از حمله ی ِ اعراب صد و هشتاد درجه تغییر ِ ماهیت داده و به نماد ِ ویرانگری و شومی تبدیل شده است . روشن است که اقوام ِ غالب ، نخست بنمایه های ِ فرهنگی ِ مغلوبان را دگردیس می کنند تا آنان را از کیستی (هویت) تهی کنند و ادامه ی ِ چیرگی ِ شان را ممکن سازند .

بررسی ِ "سرود ِ آزادی" را همین جا پایان می دهم و به بخش های ِ دیگرش نمی پردازم ،چرا که تا همین مرحله ، ناشی گری های ِ پیشگفته آن را از ارزش ِ نقد شدن تهی کرده است. سخن ِ پایانی این که پیشنهاد می کنم بر روی ِ همین آهنگ چامه ای نغز و استوار سروده شود تا میهن یارانی که در این آشفته بازار از اندکی ذوق و شناخت ِ زبانی بهره مندند، به سروده های ِ سست و تُنُک مایه پناهنده نشوند .


سرانگشت


۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

پیغمبر

تلویزیون داشت برنامه ی ِ بزرگداشت ِ شخصیت ِ اسدالله لاجوردی را نشان می داد و من صدایش را بلند کرده بودم تا یک کلمه را از دست ندهم . پدربزرگ عصایش را به زمین کوفت و گفت : " چی نگاه می کنی ؟ خاموش کن ! " گفتم : " می خواهم ببینم ، وقاحت ، دروغ، جعل و دگردیسی ِ واقعیت تا کجا امکان ِ پیشروی دارد ." گفت : " خاموش کن ! " گفتم : " می خواهم ببینم چه می گویند . " گفت : " هیچ ! از او پیغمبر می سازند . می گویند پیغمبر بوده ." گفتم : " پیغمبر که بوده ! فقط پیغمبر می تواند این همه رذل ، درنده خو و مادرقحبه باشد ! "


سرانگشت

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

تنبل ِ شاه عباسی

در داستان هاست که شاه عباس ِ صفوی در قلمرو ِ خود ، تنبل خانه هایی دایر کرده بود تا تنبل های ِ نازنین بی دغدغه ی ِ لیل و نهار در آن گشادسرا ها بخسبند و در پناه ِ شفقت ِ شهریاری از نکبت ِ کار و آفت ِ کوشش در امان بمانند .
گویند روزی پادشاه به یکی از تنبل خانه ها سرکشی کرد تا از اوضاع ِ کاهلان ِ نشسته در ساحل با خبر شود . با تعجب ِ بسیار دید که از در و دیوار تنبل می بارد . پرسید : "این همه بیکاره در اینجا چه می کنند ؟" گفتند : "قربان ! از رحم و عطوفت ِ پادشاه سوء استفاده کرده اند و برای ِ این که بخورند و بخوابند و منفعت نرسانند به تنبل خانه هجوم آورده اند ."
شاه عباس گفت : "چند پشته هیزم بیاورید و بسوزانید . " هیزم آوردند و آتش افروختند . کم کم دود و گرما تنبل خانه را پر کرد . ساکنان ِ اتاق به سرفه افتادند ،عرق از سر و رویشان جاری شد و اشک از چشمانشان ریختن گرفت . در این موقع تعداد ِ زیادی از تنبل ها بفهمی نفهمی تکان خوردند . سپس از جایشان جهیدند ، به کوچه دویدند و دیگر پیدایشان نشد . شاه عباس گفت : " این ها تنبل ِ واقعی نبودند ؛ خودشان را زده بودند به تنبلی ." بعد دستور داد آتش را فروزان تر کنند . چند دقیقه نگذشت که تنبل خانه، جهنم ِ سوزان شد . در آن اوضاع پادشاه و اطرافیانش دیدند شماری تنبل ،نالان و سینه خیز خود را به سوی ِ راه ِ بیرونی می کشند . شاه عباس گفت : " این جماعت ِ نالان، تنبلی شان شبهه ناک است ! " سپس در میان ِ دود و آتش ، بیخ ِ اتاق چند نفر را دید که گوشه ای افتادند و با اشاره انگار می خواهند چیزی به تنبل های ِ فراری بگویند . پرسید : " اینها به رفقایشان چه می گویند ؟" گفتند :" قربان ، می گویند به جای ِ ما هم ناله کنید !" گفت : " اینها را نگه دارید و مفت بچرانید که تنبل های ِ اصیل و واقعی هستند !"

این قصه را آوردم تا بگویم " انگشت " را دوباره فیلتر کردند . خودم یک ماه ِ پیش فهمیدم . رفته بودم کافی نت، دیدم فیلتر شده ام . آن موقع تنبلی ام آمد بگویم . البته فیلترینگ ِ انگشت، اتوماتیک نیست و گزینشی است ؛ خارج از کافی نت و با کارت هنوز در ایران قابل ِ دسترسی است . اما می خواستم بگویم اگر اینان خیال می کنند با این کارها بنده از جایم جُمب می خورم و از تنبل خانه بیرون می آیم و یک وبلاگ ِ دیگر درست می کنم ، کور خوانده اند . من از آن فقره تنبل های ِ شاه عباسی هستم که هرچه آتش بسوزانند و دود پخش و پلا کنند ، حال ِ تکان خوردن و نای ِ سینه خیز رفتن ندارم ... پس آقایان ِ جمهوری ِ اسلامی ! لطفاً به جای ِ بنده هم ناله کنید !


سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

لالی

وقتی به دیگران می رسم، نمی دانم چه بگویم . " سلام " که یادگار ِ سیلی ِ اسلام است ؛ " درود " را هم از سال ِ 57 با درود بر خمینی آلودند !

سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

بر ویرانه های ِ فرهنگشهر

صادق ِ زیبا کلام در گفت و گو با برنامه ی ِ تفسیر ِ خبر ِ صدای ِ آمریکا و به دنبال ِ بازنشستگی ِ شماری از استادان ِ دانشگاه های ِ ایران اعلام کرد دانشکده های ِ ایران چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب ، به ویژه در زمینه ی ِ علوم ِ انسانی در تولید ِ فکری و پژوهشی ناتوان بوده اند .

نخست باید گفت که کشف ِ این نکته از همان کرامات ِ شیخ ِ ماست که شیره را خورد و فرمود فی الواقع شیرین است ! اما این که زیباکلام در آن مصاحبه گفت " وضعیت ِ کنونی ِ دانشگاه های ِ ما مطابق با آرمان های ِ امام خمینی نیست وگرنه چرا آیت الله مصباح این همه نسبت به وضع ِ دانشگاه ها اعتراض دارند(؟!)" از نکات ِ پیچیده ای است که به جز پزشکان ِ اعصاب و روان کسی را صلاحیت ِ ورود به احوال ِ گوینده اش نیست .

زیباکلام ، نبود ِ پژوهش را در دانشکده های ِ ایران به سیستم ِ آموزشی ربط می دهد، غافل از این که در فرایند ِ پژوهش، دانشکده به تنهایی به سامان رساننده ی ِ تحقیق نیست ؛ بلکه کارآمدی ِ دانشکده با آمادگی ِ جامعه و حال و هوای ِ فرهنگی اش رابطه ای تنگاتنگ و ارگانیک دارد . پژوهشگاه ِ بی رونق، جزیی است از اجزای ِ جامعه ی ِ فرهنگ فراموش کرده و مصرف زده ... پژوهشگاه ِ سترون ،نتیجه ی ِ نگرش و رفتار ِ حکومتی کج اندیش است که در سی سال ِ اخیر بزرگترین دشمنی را با اهل ِ فرهنگ کرده است . همچنین زیباکلام غافل است از این که سیستم ها را " آدمها " می سازند ؛ آدم های ِ دانا ، هوشمند و شریف ، سیستم های ِ درست و کارآمد و بی تقلب می سازند و انسان های ِ کودن و بی سواد و بی مسوولیت، سیستم های ِ معیوب .

زیباکلام می گوید بسیاری از استادان ِ دانشکده های ِ ما، خود اهل ِ پژوهش نیستند و درست هم می گوید چرا که انقلاب ِ فرهنگی ِ دوستان ِ او ، استادان ِ محقق را از دانشگاه ها اخراج و خانه نشین کرد و به جای ِ آنها مُشتی حزب اللهی ِ بی عار و درد را به سازمان ِ آموزش ِ عالی آورد ! ساز و کار ِ استخدام ِ استاد نه تنها در سال های ِ نخستین ِ انقلاب ، بلکه در سال های ِ بعد هم گرفتار ِ گزینش های ِ امنیتی و ایدئولوژیک بود . چه ،امروزه بهترین پژوهشگران ِ ایران، بیرون از فضای ِ دانشگاه هستند و شوربختانه گرفتار ِ اولیات ِ زندگی ِ روزمره . به چشم ِ خود پژوهندگان ِ پرمایه ای را دیده ام که با فقر ِ مطلق دست و پنجه نرم می کنند؛ کسانی که هر پروژه ی ِ تحقیقی ِ آنها اگر به ثمر برسد ، می تواند پرتو ِ آگاهی بخشی بر زاویه های ِ تاریک ِ فرهنگ و تاریخ ِ ایران زمین بتاباند . کسانی که اگر بتوانند و اجازه یابند حتا یکی از پژوهش های ِ خود را چاپ کنند ، نام ِ خود را در تاریخ ِ ایران ماندگار می کنند . متاسفانه مشکل ِ بزرگ و همه روزه ی ِ این فرهیختگان، نه تامین ِ هزینه ی ِ کالاهای ِ فرهنگی جهت ِ خودسازی و بارآوری ، که دست و پا کردن ِ اجاره خانه و خوراک ِ روزانه است ! مشکل ِ بزرگ ِ آنان رسیدن به کمینه های ِ زندگی ِ انسانی است . مشکل ِ بزرگ ِ آنان تنگدستی ِ خردکننده و حقارت باری است که مجبورشان می کند در مقابل ِ هر بی قدر و بها گردن کج کنند . نفرین بر حکومت ِ جمهوری ِ اسلامی که با فرهنگ سازان ِ جامعه ی ِ ایران چنین معامله می کند ! جمهوری ِ اسلامی از روز ِ نخست بزرگترین دشمنان ِ خود را در فرهنگشهر جست و جو کرده و از هیچ تلاشی برای ِ خوار و خفیف کردن ِ آنها فروگذار نکرده است . با قدرت و امکاناتی که در دست داشته تا جایی که توانسته پهنه ی ِ فعالیت ِ آنان را محدود کرده و زمینه های ِ شکوفایی ِ شان را از میان برده است . وقتی بزرگترین دغدغه ی ِ یک اندیشمند تامین ِ معاش ِ روزانه باشد معلوم است که نمی تواند چیزی تولید کند ؛ تازه اگر هم با هزار زحمت ذهنش را از مشکلات ِ روزمره رها سازد و چیزکی خلق کند، ثمره اش موجودی توسری خورده ، گورزاد و ناتوان است .
برای ِ درک ِ این فاجعه تنها باید با طبقه ی ِ فرهنگی ِ ایران در عهد ِ جمهوری ِ اسلامی دمخور بود و نشست و برخاست کرد تا با مشاهده ی ِ اوضاع ِ زندگی ِ بسیاری از آنان خون گریست ؛ به ویژه کسانی که از یکسو ثروت ِ خانوادگی ِ چندانی ندارند و از سوی ِ دیگر نمی خواهند خود را به حکومت بفروشند . کسانی که راه ِ رذالت ، دلّالی و شیادی را بلد نیستند و تنها می خواهند خودشان باشند .

در چنین وضعیتی که بیشترینه ی ِ افراد ِ فرهنگ ساز ِ ایران ، در تنگنای ِ معاش افتاده و گرفتار ِ فراهم آوردن ِ پیش ِ پا افتاده ترین لوازم ِ زندگی اند ، روشن است که نظریه و دیدگاه ِ جدیدی تولید نمی شود .
از سوی ِ دیگر مگر در نظام ِ آموزش ِ عالی ِ ایران چه اندازه بودجه برای ِ پژوهش در نظر گرفته شده که تک و توک استادان ِ با انگیزه و اهل ِ تحقیق از آن برای ِ ساماندهی ِ کارشان استفاده کنند ؟ و از همه ی ِ اینها مهم تر ، به فرض که پژوهندگان ِ ایرانی تئوری ها و دیدگاه های ِ تازه ای را در حوزه ی ِ علوم ِ انسانی بیافرینند ، در این محیط ِ خفقان زده و آزادی ستیز کجا می توانند آن را عرضه کنند و به بحث بگذارند ؟ لابد در زندان ِ اوین ! شوخی می کنید آقای ِ زیباکلام ؟ کی می خواهید گواه ِ صادق ِ زمانه ی ِ خود باشید ؟ چرا به مصیبتی که بر اهل ِ فرهنگ ِ ایران می رود اشاره نمی کنید ؟ ... نبود ِ آزادی ، همان درد ِ بزرگی است که جامعه ی ِ ایران قرن هاست از آن رنج می برد . در غیاب ِ آزادی ، همه ی ِ کوشش ها پوچ اند و همه ی ِ دلالت ها ، باطل . این آزادی کشی در سی سال ِ اخیر به بالاترین حد ِ خود در دوران ِ معاصر رسیده .

در همان مصاحبه ، صادق ِ زیباکلام ادعا می کند استادانی که اخیراً به ناگزیر بازنشسته شدند ، نه تنها منتقد ِ نظام نیستند بلکه از پشتیبانان ِ حکومت به شمار می آیند و برای ِ تایید ِ سخنش دکتر داوری ِ اردکانی را نمونه می آورد .
به نظر ِ من به هنگام ِ بررسی ِ یک واقعیت باید تمام ِ آن را مورد ِ توجه قرار داد ، نه این که بخشی را بازگو کرد و قسمتی را پنهان نمود . آری ، این سخن درست است که دکتر داوری ِ اردکانی نه تنها مدافع ِ نظام که از تئوریسین های ِ آن است اما در این بازنشستگی ِ اجباری که دکتر داوری تنها نبود . استادان ِ دیگری هم بودند که کم یا بیش منتقد ِ نظام هستند .
ساده لوحی است اگر تصور کنیم جمهوری ِ اسلامی امثال ِ داوری ِ اردکانی را از کار بیکار و خانه نشین کرده است . آنها قبل از این تصفیه با حکومت هماهنگ و از قضیه مطلع بوده اند ؛ اصلاً چه بسا خودشان طرح ِ مزبور را به حکومت پیشنهاد کرده باشند ! آنان پس از بازنشستگی هم بر اوضاع ِ دانشگاه ها نظارت خواهند داشت یا حداقل در پژوهشکده های ِ دولتی انجام ِ وظیفه خواهند کرد و حقوق های ِ کلان خواهند گرفت . مساله ی ِ اصلی این است که حکومت از این استادان ِ خودی و استادان ِ خاموش به عنوان ِ سپری برای ِ بیرون راندن ِ استادان ِ غیر ِ خودی و معترض استفاده کرده است . در حقیقت هدف ِ اصلی ، حذف ِ استادان ِ منتقد بوده است ، نه بازنشسته کردن ِ استادان ِ انقلابی و این یکی دیگر از فریبکاری های ِ جمهوری ِ اسلامی است . بی گمان استادان ِ منتقد پس از بازنشانده شدن در هیچ مرکز ِ تحقیقی به کار گماشته نخواهند شد و اوضاع ِ اقتصادی ِ شان کم کم به سمت ِ تهیدستی پیش می رود .
به یاد ِ یک فیلم ِ پلیسی افتادم که در آن قاتل ، جنایت های ِ خود را به شکلی معیّن و به ترتیب ِ حروف ِ الفبا جلو می برد . در پایان ِ داستان کارآگاه فهمید که از میان ِ قربانیان تنها یکی از آنان هدف ِ اصلی بوده است و بقیه تنها بدین دلیل انتخاب شدند که یک روند ِ ساختگی را ایجاد کنند . روند ِ منظمی که تنها خاصیتش رد گم کردن بوده است !


سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

آقای ِ بین الادیان

آقای ِ بین الادیان، بچه ی ِ خوبی بود . خونگرم بود و خاکشیر مزاج . صد البته اسم ِ واقعی اش بین الادیان نبود؛ این اسم را در خوابگاه ِ دانشکده ، "ما" رویش گذاشته بودیم . نام ِ خودش از این هم سخت تر بود .
مثل ِ ما دانشجو بود اما نمی دانم چه رشته ای می خواند؛ رشته ی ِ آش ، رشته ی ِ پلو یا رشته فرنگی ... رشته اش هرچه بود ، خودش خوشمزه تر بود !

آقای ِ بین الادیان در نگاه ِ ما نماینده بود ؛ نماینده ی ِ آشتی کنان میان ِ مذاهب . مواقعی که سردماغ بودیم و می خواستیم سر به سرش بگذاریم، می گفتیم تا امروز به برکت ِ وجود ِ تو ، در ختنه سوران ِ اکثر ِ پیامبران شرکت کرده ایم ؛ راستش را بگو ! فردا می خواهی کدام یک را به مسلخ بفرستی ؟!

بین الادیان به همه ی ِ مذاهب علاقه داشت و به قول ِ صفاکیش با تمامشان می لاسید . معتقد بود تمام ِ دین های ِ دنیا یکی هستند و مشتی ناخلف این شعبه ها را ساخته اند . حتا به اسمی که برایش ساخته بودیم اعتراض می کرد و می گفت یک دین بیشتر وجود ندارد و "ادیان " غلط ِ مصطلح است . اتاق ِ او در طبقه ی ِ سوم بود ولی رفت و آمد به اتاق ِ ما را دوست داشت . خوبی اش این بود که همیشه دست ِ پُر می آمد . سلیقه اش در انتخاب ِ نان خامه ای حرف نداشت .

نزدیک ِ عید ِ فصح تصمیم گرفت کلاه ِ خاخام های ِ یهودی را به سر بگذارد تا بدین وسیله همبستگی اش را با بنی اسراییل نشان دهد . کلاه بر سر ،از پله های ِ خوابگاه بالا و پایین می رفت و عید را به همه تبریک می گفت . یک بار هم با همان کلاه در نماز ِ جماعت ِ دانشگاه شرکت کرد که مکبّر با پس ِ گردنی از نمازخانه بیرون انداختش .

کارهایش نماز داشت . یک بار هفت ِ صبح رفته بود کنار ِ تخت ِ حمید ـ از بچه های ِ خوابگاه که پنهانی مسیحی شده بود ـ تا او را بیدار کند و عید ِ پاک را شادباش بگوید . حمید پتو را روی ِ سرش کشیده بود و با حالت ِ قبض ِ روح گفته بود :" جان ِ مادرت یواش تر تبریک بگو ! اگر بفهمند مرا سوت می کنند آنجا که عرب نی انداخت !"
یک بار هم به اتاق ِ ما آمد . در را برایش باز کردم . تا مرا دید گفت : "تبریک ... تبریک ... تبریک !" و آمد تو .
این بار به جای ِ نان خامه ای، یک کیک ِ بزرگ خریده بود و یک بسته شمع و چند بادکنک . صفاکیش پرسید : "چه خبر شده ؟" بین الادیان گفت : "تبریک ! امروز ، روز ِ تولد ِ حضرت ِ بهاالله است !"
بین الادیان کیک را از جعبه درآورد و روی ِ میز گذاشت . سنگور را صدا زد . جوابی نیامد . بلند گفت : "سنگور، کجایی؟ بیا بادکنک ها را باد کن ." گفتم :"ولش کن! حالش خوش نیست . با زیدش به هم زده ، دارد روی ِ مهتابی زنبورک می زند ." بین الادیان نخودی خندید و گفت :" با زیدش به هم زده ؟!" و بعد یک شمع ِ کلفت در کیک فرو کرد . صفاکیش پرسید :" حالا حضرت ِ بهاالله چند ساله شدن ؟!"
هنوز جوابی نیامده بود که ناگهان یکی از انجمن اسلامی ها خودش را چپاند توی ِ اتاق ِ ما ! رنگ از رویمان پرید . یادمان رفته بود در را ببندیم ... انجمن اسلامی ، لبخند زنان ، نیمه شوخی ـ نیمه جدی گفت : " به به ! کلو واشربوا و لاتسرفوا ! بساط ِ لهو و لعب به راه انداختید؟!" بین الادیان کنار ِ شمع وارفت و صفاکیش با دستپاچگی گفت :" می خواستیم الان بیاییم پایین اطلاع بدهیم ." انجمن اسلامی به کیک اشاره کرد و کله اش را تکان داد :"به چه مناسبت ؟!" همه ساکت شدیم . من نگاهم را دور ِ اتاق چرخاندم و در یک لحظه سنگور را دیدم که با دو متر قد و با موهای ِ آشفته در آستانه ی ِ مهتابی و اتاق ایستاده و می کوشد زنبورکش را قایم کند . لابد خیال می کرد ماجرای ِ عشقی اش لو رفته و آمده اند او را به کمیته ی ِ انضباطی ببرند . در سکوت به طرف ِ سنگور رفتم . دستش را گرفتم و به اتاق آوردم . کیک را نشان دادم و با هیجان گفتم : به افتخار ِ سنگور و روز ِ تولدش !! ... بچه ها هورا کشیدند و دست زدند !
... بعد از آن اتفاق ، من و صفاکیش گاهی به سنگور می گفتیم حضرت ِ بهاالله !

آقای ِ بین الادیان یک تقویم ِ جلد چرمی داشت که روز ِ تولد ِ پیغمبرها را تا آنجا که توانسته بود ، پیدا کرده و تویش نوشته بود . برای ِ همه ی ِ آنها اعم از کذاب و غیر ِ کذاب جشن ِ تولد می گرفت . حتا روزی را هم به ما بی دین ها ویژگی داده بود ، چرا که معتقد بود بی دینی هم نوعی دین است . می گفت فرق ِ ما با دینداران ِ دیگر این است که رسول ِ ظاهری را به نبی ِ باطنی تبدیل کرده ایم ! یک روز مجبورش کردیم با ما دو سه پک عرق بنوشد . وسط ِ دواخوری به حرف افتاد که حقیقت چون آینه ای است که از آسمان به زمین افتاده و شکسته ؛ امروزه هر دینی تکه ای از آن حقیقت ِ بزرگ و ازلی را در دست دارد و برای ِ همین است که او عاشق ِ همه ی ِ دین هاست .
ما حرفهایش را می شنیدیم ؛ نان خامه ای را با عرق می خوردیم و روی سرمان اسفناج سبز می شد ؛ آخر نمی فهمیدیم با کدام منطق و مجوز آقای ِ بین الادیان "حقیقت " را با " دین " اینهمانی می دهد ... خلاصه آنکه حرفهای ِ خنده داری می زد که به نتایجی گریه دار منتهی می شد .

یک روز ظهر که در حیاط ِ دانشکده نشسته بودم ، صفاکیش دوان دوان آمد و گفت : " بین الادیان دوباره کتک خورده ! "
گفتم : "چرا ؟! "
گفت : "در کلاس ِ معارف از اهل ِ تابوت دفاع می کند و آنها را بهشتی می خواند ! بعد از کلاس چند نفر بر سرش می ریزند و تا می خورد کتکش می زنند . " از جا بلند شدم . با صفاکیش و سنگور آنقدر این طرف و آن طرف رفتیم تا پیدایش کردیم . او را به حراست ِ دانشکده برده بودند تا تعهد نامه ای را امضا کند .

آقای ِ بین الادیان بچه ی ِ خوبی بود ؛ ما دوستش داشتیم . حیف که اخراج شد !


سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

کوتاه دستی

و من جسارتا عرض می‌کنم که آقایانِ نواندیشِ دینی منافق که نیستند هیچ در ادعایِ مسلمانی از متولیانِ دین جلوترند. از این که بگذریم این وسط تکلیفِ این حقیقت‌جوییِ فلسفیِ کپک‌زده چه می‌شود؟

* * *

عرض شود خدمت ِ دوست ِ عزیزم ، همان طور که می دانید " نفاق " و " منافق " دو اصطلاح ِ قرآنی است و حتا سوره ای در قرآن داریم به نام ِ منافقون . الله و رسولش (یا چه فرقی می کند: رسول و الله اش!) کسانی را منافق می شمارند که در دل (یا در سر) چیزی دارند، اما به زبان چیزی دیگر می گویند و رفتاری دیگر می کنند . به عبارت ِ بهتر منافق کسی است که " در ظاهر مسلمان است و در باطن کافر " (فرهنگ ِ معین ) .
بنابراین تعریف ، منافق دانستن ِ دیگری دو شرط دارد : الف ) آنچه را او در دل دارد بدانید یا به گفته ی ِ دیگر بر اسرار ِ درون و باطنش آگاه باشید . ب ) آنچه را بر زبان می آورد و انجام می دهد ، بشنوید و ببینید .

در اینجا با ابراز شرمندگی ِ بسیار باید اعتراف کنم که هرچه تقلا می کنم لااقل یکی از این دو شرط یعنی شرط ِ دوم برای ِ بنده حاصل نمی شود . زیرا من با معرفت ِ ناقص و با توانایی ِ محدودم از دانستن ِ آنچه در ضمیر ِ دیگران می گذرد، عاجزم . نه تنها اسرار ِ درون ِ دیگران را نمی دانم بلکه بسیاری از مواقع حتا در شناخت ِ خود نیز درمی مانم . بسیار پیش می آید که کاری را انجام می دهم یا تصمیمی می گیرم ولی هرچه می کوشم نمی توانم انگیزه های ِ درونی ام را پیدا کنم . بسیار شده که چیزی را به فلان دلیل ِ روشن و متمایز ، خواسته ام اما چندی بعد فهمیده ام که علت ِ پذیرفتنم فلان دلیل نبوده بلکه بهمان دلیل بوده است . (و تازه اکنون از دلیل ِ دوم هم مطمئن نیستم) ... نخیر قربان ! این کار از بنده ساخته نیست . این شق القمر را (یعنی جمع ِ بین ِ شهود و مشاهده را در یک آن ِ زمانی) تنها الله و رسولش می توانند انجام دهند بدین جهت که اولی قادر ِ مطلق است و آزاد از تنگنای ِ زمان و مکان و دومی برگزیده و متصل به معرفت ِ لایزال .

و باز باید عرض کنم که به نظر ِ من میان ِ "منافق" و " ریاکار " تفاوت ِ ظریفی وجود دارد . گذشته از این که منافق یک واژه ی ِ دینی است و ریاکار الزاماً دینی نیست ، ریاکار کسی است که بین ِ رفتارهای ِ اختیاری ـ آگاهانه اش تناقض ِ آشکار وجود دارد . وقتی حافظ می گوید :
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار ِ دیگر می کنند

ریاکاری ِ واعظان را نشان می دهد ، نه نفاقشان را . بدین صورت که می گوید میان ِ گفته های ِ واعظان در حضور و رفتارهایشان در خلوت ناسازگاری وجود دارد . او در اینجا تناقض بین ِ دو رفتار را برملا می کند (زیرا که سخن گفتن هم گونه ای رفتار تلقی می شود). به عبارتی موقعی می توانیم به کسی بگوییم ریاکار که از او لااقل دو رفتار ِ ناسازگار ِ پیش اندیشیده و اختیاری مشاهده کنیم . به گفته ی ِ دیگر " ریاکاری " ،ناسازگاری میان ِ دست ِ کم دو نمود است در حالی که "نفاق" ناسازگاری میان ِ یک بود و یک نمود است .
ریاکاری یعنی تناقض میان ِ دو رفتار ِ قابل ِ مشاهده و آگاهانه در صورتی که نفاق یعنی ناسازگاری میان ِ یک اندیشه ی ِ غیر ِ قابل ِ دیدن و یک رفتار ِ قابل ِ مشاهده .
حال باید پرسید به راستی به جز الله ِ عقل ِ کل، چه کسی می تواند باطن ِ پنهان و اندیشه ی ِ به فعل درنیامده ی ِ آدمیان را توامان بداند و ناسازگاری اش را با رفتارهای ِ پیدای ِ آدمی تشخیص دهد ؟! این که طبق ِ نوشته های ِ قرآن ، معلومات ِ الله از کلاس ِ پنجم ِ ابتدایی فراتر نمی رود اصلاً مهم نیست ؛ به هرحال او زمین و کهکشان ها را ، آنهم از هیچ ، خلق کرده و آسان ترین کار برایش آگاهی از باطن ِ آدمیان است .

خوب است در اینجا نگاهی فقط به یک آیه از سوره ی ِ منافقون بیندازیم تا ببینیم الله از دست ِ منافقان ِ بدجنس چه دل ِ پُری دارد . در این سوره الله پس از مقداری ناله و نفرین درباره ی ِ منافقان به رسولش می گوید : " تو برای ِ آنان آمرزش بخواهی یا نخواهی به حالشان یکسان است . الله هرگز آنها را نمی بخشدکه همانا الله قوم ِ فاسق را هدایت نخواهد کرد ." (قرآن ـ منافقون ـ 5 ـ ترجمه ی ِ الهی قمشه ای)
ملاحظه می فرمایید که الله چه کینه ای از منافقان در دل دارد ؟ او حتا شفاعت ِ خلاصه ی ِ آفرینش ِ خود و قدوه ی ِ کائنات را نمی پذیرد و رویش را زمین می اندازد ؛ انگار نه انگار که روزی درباره ی ِ رسول ِ مصطفایش فرموده بود : لولاک لما خلقتُ الافلاک .

بنابراین بنده ی ِ شرمنده به لحاظ ِ بی بهرگی از علم ِ لدنی و بی نصیبی از معرفت ِ الاهی واقعاً نمی دانم که نواندیشان ِ دینی " منافق " هستند یا نیستند . حقیر این گونه تشخیص ها را به جناب ِ الله واگذار می کنم و خیالم راحت است که ایشان منافقان را در هر سوراخی که باشند ، شناسایی می کند و به سزای ِ اعمالشان می رساند !
از سوی ِ دیگر چون با رفرمیست های ِ مذهبی نشست و برخاستی نداشته ام و بنابراین از آنها رفتار ِ متناقضی مشاهده نکرده ام ، نمی توانم بگویم که ریاکارند . خلاصه آن که دست ِ ما کوتاه و خرما بر نخیل ! ... آنچه را من در یادداشت ِ مغالطه در باب ِ این جماعت نوشتم فقط نقل ِ قولی است از مسوولان ِ جمهوری ِ اسلامی که آنان نیز (البته با یکی ـ دو واسطه) به منبع ِ لایزال ِ علم ِ لدنی متصل هستند ؛ ولی اگر شما از من بپرسید که آیا نواندیشان ِ اسلامی را به آن معنا که از قرآن دریافتی "مسلمان" می دانی ، خواهم گفت که نخیــــر ! میان ِ ماه ِ من تا ماه ِ گردون ... تفاوت از زمین تا آسمان است !


سرانگشت
در همین زمینه می توانید بخوانید :

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

چیزی بیشتر از فهم

برای ِ دریافتن ِ طنز به چیزی بیشتر از فهم نیازمندیم .

* * *
زبان ِ عربی : زبان ِ جنده خانه های ِ ماهواره ای و البته زبان ِ قرآن .

* * *
چهل سکه ی ِ بهار ِ آزادی به نیت ِ چهل دزد ِ بغداد مهریه ی ِ زنم کردم .

* * *
ژانر ِ پورنو تنها گونه ی ِ سینمایی است که نیازی به دانستن ِ زبان ندارد ؛ اصوات ، تکلیف ِ همه چیز را معلوم می کنند .

* * *
وحشتناک ترین موجودات ِ عالم : 1 ـ زن ِ سرد مزاج 2 ـ مردی که طنز را درنیابد .

* * *
باید آب ِ توبه بر سر ِ شناسنامه ام بریزم ؛ یکی ـ دو مُهر ِ انتخابات دارد .

* * *
دختران ِ مدرسه ی ِ زینب با فیلم ِ سوپر جشن ِ تکلیف گرفتند .


سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

مغالطه

جمهوری ِ اسلامی ِ ایران ، حکومت ِ حیله گری است . این حکومت در معرفی ِ جهان بینی ِ خود و شناساندن ِ پیشینه ی ِ تاریخی و معرفتی اش به انواع ِ فریب کاری ها دست می زند . خلط ِ مبحث می کند ؛ مغالطه های ِ گوناگون و قیاس های ِ بی ربط به کار می برد تا آدم های ِ کم خوانده ، زود باور ، اندک بین ، کم حافظه و کم حوصله را مدت زمانی گول بزند و همراه و بازیچه ی ِ خود کند . بافتن ِ آسمان به ریسمان و یافتن ِ ارتباط ِ شقیقه و شاقلوس از ویژه کاری های ِ حکومت ِ اسلامی ِ ایران در همه ی ِ پهنه ها است .

برای ِ نمونه در سال های ِ اخیر پس از بالا گرفتن ِ جنبش ِ نواندیشی ِ دینی توسط ِ دکتر سروش و همفکرانش ، مبلغان ِ ایدئولوژی ِ حکومت از تاریخ ِ پُر شکیب ِ اسلام و مذهب ِ شیعه دم می زنند . می گویند این بحث ها تازگی ندارد و از صدر ِ اسلام تا پیش از عصر ِ جدید (یعنی تا قبل از گسسته شدن جامعه ی ِ اسلامی از سنت هایش ) رواج داشته ؛ در قدیم خرده گیری به اسلام و حتا رد ِ اصل های ِ اساسی ِ آن آزاد بوده است اما نه در جامه ی ِ اسلام و مسلمانی . معتقدند کار ِ نواندیشان ِ اسلامی ، نفاق ِ دینی و تقلب ِ معرفتی است زیرا در گذشته کافران و غیر ِ مسلمان هایی بوده اند که در نفی ِ الله ، نبوت ، وحی و معاد ، کتاب نوشته اند و با امامان ِ شیعه بحث ها کرده اند و کسی کار به کارشان نداشته . مدعی اند از نگاه ِ امامان ِ شیعه آزادی ِ کامل برای ِ مخالفان وجود دارد و نمونه می آورند که در دوران ِ محمد ِ باقر و جعفر ِ صادق ، زندیقان ، یهودیان و دهریان بدون ِ ترس با آنها بحث و حتا ریشخندشان می کردند و در مقابل، این دو امام کوچکترین واکنش ِ خصمانه ای نشان نمی دادند . بنابراین به گفته ی ِ جارچیان ِ حکومت ، کافران از منافقان (نواندیشان ِ دینی) بهترند و ای کاش رفرمیست ها جرات می داشتند و آشکارا می گفتند که خدا ، پیغمبر ، وحی و ... را قبول ندارند !

اینجاست که دوغ و دوشاب به هم می آمیزد و دغلبازی و پشت ِ هم اندازی ِ حکومت ِ اسلامی رخ می نماید . اینجاست که شعبده بازان ِ حکومتی قصد دارند ما را گیج کنند . برای ِ رهایی از سردرگمی، یک نکته ی ِ تاریخی و یک نکته ی ِ کلی شایان ِ گفتن است .

نکته ی ِ کلی این که معمولاً در گذر ِ زمان ، کاستی ها و ناهنجاری های ِ تاریخ رنگ می بازد و آن بخش از " گذشته " که مورد ِ پسند ِ ماست ، حالتی دلپذیر و گاه آرمانی پیدا می کند . در صورتی که معلوم نیست اگر فاصله ی ِ زمانی برداشته شود و اگر زندگانی ِ روزمره در آن دوره ی ِ خاص بازسازی شود ، آیا "دوران ِ مطلوب " همچنان کمال یافته و آرمانی بر جای خواهد ماند یا خیر . برای ِ همین باید به ادعای ِ کسانی که از گذشته به اعتبار ِ غیابش، بهشت ِ برین می سازند با احتیاط نگاه کرد و با نشان دادن ِ موارد ِ نقض به آن ها گفت نخیر ! عهد ِ قدیم این طور هم که شما ترسیم می کنید، بی عیب و نقص نبوده است .

اما نکته ی ِ تاریخی این است که بعد از حسن ابن ِ علی ، قدرت ِ سیاسی هیچ گاه در دست ِ امامان ِ شیعه نبوده است . امامان ِ شیعه حتا نماینده ی ِ رسمی ِ مذهب یا " امیرالمومنین " هم نبوده اند . آنان نه می توانستند دستور ِ محاکمه و قتل ِ زندیقی را بدهند و نه مخالفی را به زندان بیندازند . نه می توانستند کتاب سوزان به راه بیندازند و نه امان نامه ای به دست ِ کافری بدهند . عنوان ِ سیاسی ـ مذهبی ِ "امیرالمومنین" را هم خلفای ِ اموی و عباسی یدک می کشیدند و هرگونه رقابت و دخالت در فرمانروایی شان را به سختی مجازات می کردند . در آن روزگار اکثریت ِ مسلمانان، سنی مذهب بودند (همچنان که امروز هستند) و امامان ِ شیعه تنها پیشوای ِ معنوی ِ بخش ِ کوچکی از مسلمانان بودند . آنها بر مسند ِ حکومت نبودند ؛ در اقلیت می بودند و قیافه ی ِ ناراضی به خود می گرفتند .
از سوی ِ دیگر این سخن نیز درست نیست که برخی کسان حاکمیت ِ امویان و عباسیان را " سکولار " می خوانند و می گویند در عهد ِ آنان جدایی ِ دین از سیاست صورت گرفته بود . نخست این که اطلاق ِ اصطلاحات ِ جدیدی چون سکولار بر پدیده های ِ سنتی ، درست و دقیق نیست . دیگر آنکه می دانیم به ویژه در دوره ی ِ عباسیان ، خلیفه خود را جانشین ِ محمد می دانست و رسماً مخالفان ِ سیاسی و فکری را به نام ِ خروج کنندگان از دین سرکوب می کرد . خلیفه ی ِ بغداد حتا اگر مانند ِ واپسین عباسیان ، ضعیف و نالایق بود و بسیاری از متصرفات را از دست داده بود ، باز بر جان ِ مسلمانان حکمرانی می کرد .(به یاد بیاوریم مرثیه های ِ سعدی را پس از قتل ِ مستعصم به دست ِ هلاکو ) . خلیفه ی ِ بغداد به نام ِ امیرالمومنین از پادشاهان ِ دیگر سرزمین های ِ اسلامی دشمنانِ خود را کت بسته طلب می نمود . فرمانروایان برای ِ او تقدس قایل بودند و شاید به همین دلیل حتا پادشاه ِ زورمندی چون محمود ِ غزنوی به فکر ِ برانداختن ِ بنی عباس نیفتاد .
مسلمانان و از جمله ایرانیان اگرچه بخش های ِ زیادی از زمین های ِ خود را آزاد کرده بودند اما از نظر ِ روحی و فکری زیر ِ سلطه ی ِ اسلام و امیرالمومنین بودند .
با این همه به ویژه در دهه های ِ نخست ، سلسله های ِ اموی و عباسی ، آمیزه ای از حکومت ِ دینی و امپراتوری ِ عربی بودند و به این دلیل ماهیت ِ یکسره ایدئولوژیک نداشتند . جنبه ی ِ امپراتوری، بسیاری از وقت ها دین ِ اسلام را به نفع ِ برتری جویی ِ عربی کنار می زد . بنابراین در آن حکومت ها، آزادی ِ اندیشه و بیان در حوزه ی ِ دین بسیار بیش از نظام ِ ایدئولوژیکی چون جمهوری ِ اسلامی ِ ایران بود .

در اینجا باز به ادعای ِ مبلغان ِ جمهوری ِ اسلامی بازمی گردم و فریبکاری ِ آنها را نشان می دهم .
1 ـ حکومت مدعی است که امامان ِ شیعه به مخالفان ِ خود آزادی می دادند در حالی که آنان صاحب ِ قدرت نبودند و اصولاً نمی توانستند چنین موهبتی را به جامعه ببخشند . شاید بهتر باشد مزدبگیران ِ حکومت برای ِ نشان دادن ِ آزادی ِ اندیشه و بیان، به جای ِ سفسطه و ایده آل نشان دادن ِ سلسله های ِ اموی و عباسی ، مقداری هم از دوران ِ حکمرانی ِ محمد یاد کنند و علت ِ ترورهای ِ سیاسی ِ پیامبرشان را توضیح دهند .
2 ـ نظام ِ اسلامی ، خود را با حکومت های ِ دوره ی ِ امامان ِ شیعه مقایسه می کند و از مرتدان می خواهد که راه ِ نفاق نپویند و در بحث هایشان آشکارا اساس ِ اسلام را رد کنند . این قیاس نیز مع الفارق است ؛ زیرا نمی توان جمهوری ِ اسلامی را با حکومت های ِ نیمه ایدئولوژیک برابر گرفت . اگر در بخش هایی از آن دوران ارتداد را با داغ و درفش و زندان و اعدام جریمه نمی کردند در جمهوری ِ اسلامی کافی است چنین ادعایی کنید تا همه ی ِ اینها بر زندگی تان آوار شود . بنابراین حکومت ِ اسلامی با حیله گری به مخالفانش می گوید صادقانه نظرتان را بگویید تا من هم عادلانه شما را اعدام کنم ! پس به حکم ِ عقل برای ِ مخالفان راهی نمی ماند به جز تجدید ِ نظرخواهی یا به قول ِ حکومتیان : نفاق !
من بدون ِ این که کوچکترین گرایشی به نواندیشی ِ دینی داشته باشم فکر می کنم این شیوه حتا اگر فرض ِ حکومت را بپذیریم که متفکرانش به اسلام تظاهر و در بحث تقلب می کنند در بسیاری از زمینه ها با توجه به واقعیت های ِ پیشگفته تنها گزینه ی ِ پیش ِ روست ...خلاصه آن که من این نفاق را هزار بار عاقلانه تر از آن صراحت می دانم .


سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

جراحی ِ روح (2) ـ نوشته ی ِ محسن ِ مخملباف


هیچ توضیحی نمی توانم راجع به حس ِ آن لحظه برایتان بدهم ! حوادث ِ زیادی بر من گذشته است که سایه ی ِ ابهام را روی ِ گذشته های ِ من کشیده است. همه چیز را الان آبی رنگ به یاد می آورم و حتا کمی بنفش، که گاهی به سرخی می زند و انگار همه چیز را،حتا خودم را، از پشت ِ یک طلق ِ کثیف نگاه می کنم. یا از پشت ِ عینک ِ یک مرده که از سردخانه به هوای ِ داغ آمده باشد . همه ی ِ تصاویر در نظرم چرکمرده می آمد و اصلاً نمی فهمیدم کجایم. تا اینکه توی ِ ماشین، بازجو یک سیگار روشن کرد و گفت: " حکم دادگاه در مورد ِ تو اجرا شد و از الان تو رسماً مرده ای و خبرش را هم روزنامه ها چاپ می کنن،دیگه به قهرمانان ِ ملی پیوسته ای." بعد حتا برای ِ خودش سیگار روشن کرد و به راننده اش گفت که ضبط را روشن کند. صدای ِ موسیقی ای که سراسر جیغ بود و آژیر ِ آمبولانسی که در یک تونل می رود،ماشین را پر کرد و من با حیرت،بیرون را نگاه می کردم. در سراسر ِ راه، از پشت ِ شیشه ی ِ ماشین، درختان ِ بی برگ می گذشتند. تا به فلکه برسیم، هیچ حرفی ردّ و بدل نشد و موسیقی، حیرت ِ مرا بیشتر می کرد و نمی دانستم مرده ام ، زنده ام و یا خواب ِ مراسم ِ اعدام ِ خودم را می بینم و حتا وقتی مرا دوباره به سلول برگرداندند،نمی توانستم تشخیص بدهم که واقعا این اتّفاق افتاده است یا اینکه در خواب، همه چیز را دیده ام و گویی حالا هم از خواب پریده ام. آن وقت یک لحظه دیدم که از درد ِ حفره های ِ سینه ام ،دارم به خودم می پیچم و پاهایم را جمع کرده ام توی ِ شکمم و زوزه می کشم. دوباره در ِ سلولم باز شد و دو نگهبان ِ مسخ شده که صورتهای ِ شان بُهتِ بهت بود و سایۀ دماغشان یکی یک مثلث روی ِ لبشان انداخته بود، مرا با خودشان بردند و حتا تا وسط ِ پلّه ها چشمهایم را نبستند و سر پیچ،تازه یکی از آنها به صرافت افتاد که باید چشمم را ببندد و من دو نفر را دیدم که از بازجویی ِ شبانه برمی گرداندند و پانسمان ِ تازه ی ِ پاهایشان خونی بود. توی ِ اتاق ِ بازجویم که رسیدیم، چشمم را باز نکردند و همین طور در را بستند و رفتند. نمی دانم چقدر گذشت ،شاید بیشتر از نیم ساعت نشده بود،اما برای ِ من آن قدر طولانی بود که احساس کردم سه بار تمام ِ زندگی ام را مرور کرده ام. بعد دماغم خارید و من بی اختیار با انگشت،کمی پارچه ی ِ چشمبندم را عقب زدم و چیزی را که نباید ببینم دیدم : دخترم مونا،همسرم سوسن و مادرم نرگس با چشمهای بسته روی صندلی جلوی ِ من نشسته بودند و مثل ِ من کاری نمی کردند . چشمبندم را برداشتم و جیغ کشیدم و به طرف ِ آنها رفتم و آنها هم جیغ کشیدند . همسرم چشمبندش را برداشت. دخترم از صندلی افتاد و مادرم با چشمهای ِ بسته از حال رفت. صد بار از سوسن پرسیدم : " شما زنده اید؟ من زنده ام؟" و او بدون ِ اینکه از بازجو و آن دو نفری که توی ِ اتاق در کنارش بودند ـ و من تا به حال آنها را ندیده بودم ـ خجالت بکشد،مرا بغل کرد و گریه کرد تا عاقبت از حال رفتم . چه مدت بی حال بودم ؟ نمی دانم.اینقدر یادم هست که تن و لباسم خیس ِ آب بود و کسی توی ِ صورتم می زد و یک پنکه ی ِ قرمز رنگ ،رو به روی من می چرخید که به هوش آمدم و غیر از بازجویم و آن دو نفر که همراهش بودند کسی در اتاق نبود . یکی از آن دو که پیرتر بود و پیراهن ِ سفید ِ آستین کوتاه و شلوار ِ مشکی پوشیده بود از لای ِ پوشه ی ِ مشمای ِ زیر ِ بغلش یک ورقه جلوی ِ من گذاشت و به آن یکی که جوانتر بود و پیراهن ِ مشکی پوشیده بود و شلوار ِ سفید به پا داشت،گفت که به من خودکار بدهد و بازجویم سرم را دولا کرد تا ورقه را بخوانم و بعد شمرده شمرده گفت: " خوش خط ، خوانا و یک خط در میون بنویس! جلوی ِ سوالهای ِ چهار جوابی ، فقط یک علامت بزن .اوّل به اون سوال جواب بده !"
" شما مرده اید یا زنده اید؟" بعد هفت هشت بار با پشت ِ دستش توی ِ سرم زد و فریاد کشید: " فکر نکن! فوری جواب بده! مرده ای یا زنده ای مرده ای یا زنده ای مرده ای یا ..." و من با خودکار ، ناخوداگاه توی ِ چهارخانه جلو ( زنده اید ) علامت زدم. پیرمرد به رفیقش گفت: " هوشش سر ِ جاشه، نمونه ی ِ خوبیه ... ادامه بدین." و بازجویم گفت: " حالا اون یکی سوال؛ آیا خانواده ی ِ شما زنده اند؟ فکر نکن ! جواب بده !(( زنده اند یا مرده اند ؟ " و من همان طور که به پس ِ کله ام ضربه های ِ محکم ِ او فرود می آمد، خانه (زنده اند) را علامت زدم. پیرمرده فوراً گفت: " اون یکی، سوال ِ پایینی، اون ته صفحه ای رو،به ترتیب جواب نده که خودتو آماده کنی.سوال هشتم، شما از این ماجرا چیزی به گوشتون خورده بود؟ " و بازجویم به سرعت به زدن توی ِ سر ِ من مشغول شد و هی گفت : "فکر نکن! فکر نکن! جواب بده!" و من خودکار را ول کردم و شروع کردم به زدن ِ خودم و جیغ کشیدم و زار زدم. هنوز نمی دانستم کجا هستم و هیچ چیز مرا از بلا تکلیفی در نمی آورد.وقتی خودم را می زدم،بازجو و آن دو نفر آمدند تا جلوی ِ مرا بگیرند و نگذاشتند من خودم را خیلی بزنم و حتا بازجو به اشاره ی پیرمرد شروع کرد مو های ِ مرا نوازش کردن و پیشانیم را بوسید و بعد رفت برایم قند آب بیاورد. جوان ِ پیراهن مشکی گفت: " کمکت می کنم تا بهتر جواب بدی. هیج به گوشت خورده بود که ما بعضی از اونایی رو که محکوم به اعدام می شن نمی کشیم؟" پیرمرد گفت: "اغلبشونو ". دوباره جوونه گفت: و فقط به ظاهر مراسم ِ اعدامو اجرا می کنیم و می آریمشون برای ِ یک سری آزمایش های روان شناسی .
ـ هیج به گوِشت خورده بود؟
ـ هیج به گوِشت خورده بود؟
دوباره بازجو داشت می زد توی ِ سرم، درست پس ِ کله ام، و می گفت: "فکر نکن ! علامت بزن ! فکر نکن ! پیرمرده گفت:((خودمو معرفی :و من علامت زدم : ( نه ) . پیرمرده گفت خودمو معرفی می کنم ، عضدی دکتر ِ روان شناس" جوانتره گفت : " منوچهری ، دکتر ِ روان شناس " . بازجو گفت : " نگران نباش ! نه خودت مردی نه خانواده ات. همتون پیش ِ ما هستین. البته از نظر ِ بیرونی ها مردین و دیگه وجود ِ خارجی ندارین." پیرمرد گفت: "ببین عزیز جون ،ما خیلی با هم کار داریم،برات توضیح می دم که زودتر به نتیجه برسیم. تو آدم ِ تیز هوشی هستی،خوب می تونی موقعیت ِ خودتو درک کنی. سابقه ات هم نشون می ده که آدم ِ مقاومی بودی . ما مأمور هستیم که منحنی ِ اراده ی ِ تو رو به عنوان یه نمونه یِ آماری برای ِ تحقیقات ِ این سازمان ِ اطلاعاتی و جاهای ِ دیگه اندازه بگیریم. فکر می کنی چقدر آمادگی داری؟ و یک کاغذ ِ بزرگ ِ شطرنجی را به دیوار زد که رویش چند منحنی،نقطه چین شده بود . همین طور نگاهشان می کردم و نمی دانستم چه بر من می گذرد.فقط دوباره زدم به گریه و آنها را نگاه کردم. مثل ِ کودکی هایم که همین طور با چشمهای ِ اشکبار به چشمهای ِ پدرم که شلّاق به دست داشت نگاه می کردم و انگار همین دیروز بود، انگار همین امروز بود، و من نمی دانستم الان چه وقتی است و از این بازی،هیچ سر در نمی آوردم و هنوز احساس می کردم که شاید مرده ام و شاید خوابم .چند بار جیغ زدم و صدایم به راحتی در آمد،هیچ به جیغ زدن در خواب نمی مانست که همیشه صدایم گره می خورد و در نمی آمد و به خفگی شبیه بود. عضدی گفت: "چیزی هست که لو نداده باشی؟ " بازجویم گفت :" نه، اینو به شما قول می دم،اگرم چیزی باشه به درد نخوره،سازمان ِ اونا علمی تر از اینه که اطلاعاتی باقی بذاره. اون، تا سر ِ قرارش مقاومت کرد،بعد همه ی ِ اطلاعات ِ سوخته رو تخلیه کرد . حالا خالی ِ خالیه." عضدی گفت: "پس بهتره بدونی که ما ازت هیچ اطلاعاتی نمی خواهیم و فقط می خواهیم منحنی ِ اراده یِ یک نمونه ی ِ آماری رو به دست بیاریم."
" خیلی خوب، به اون سوال جواب بده : دوست داری زنده بمونی؟ "
دیگر همه چیز داشت دستگیرم می شد و با آن منگی ای که داشتم، برای فرار از این مخمصه،سعی کردم هوش و حواسم را جمع کنم . عضدی دوباره پرسید: " دوست داری زنده باشی؟ " جلوی ِ سوال ، چهار جواب ِ خانه دار گذاشته بودند: (آری) ، ( خیر ) ، (ای یه کمی) و (نمی دانم) و من می دانستم که آنها مرا زنده نخواهند گذاشت، دلم هم این زندگی ِ پر عذاب را نمی خواست. همیشه زیر ِ شکنجه و فشار ِ روانی،آدم دلش می خواهد بمیرد. اما احساس کردم اگر به آنها راست بگویم زودتر به مقصودشان می رسند این بود که گفتم : " آره دلم می خواد زنده باشم " خود ِ عضدی خودکار را از دستم گرفت و جلو خانه ی ِ مثبت را علامت زد . بعد پرسید: "در حال ِ حاضر زیر چه مقدار شکنجه از این آرزو برمی گردی؟ مثلا ً دلت می خواد هزار تا شلاق بخوری و زنده باشی یا بمیری و هزار تا شلاق نخوری؟ " بی معطلی و بی فکر گفتم: "دلم می خواد زنده باشم." دوباره پرسید: "دلت می خواد دو هزار تا شلاق بخوری و بهت شوک وصل کنند و زنده باشی،یا دلت می خواد بمیری و اذیت نشی ؟ " برای ِ این که گیجشان کنم، گفتم: "دلم می خواد بمیرم ." و عضدی خودش علامت زد و گفت: "تا اینجا درسته ، غیر از یک مورد، تقریباً همه همین جوابو دادن. بالاتر از هزار ضربه شلاق با کابل ِ باتونی غیر ِ قابل ِ تحمله و همه دلشون می خواد بمیرن و اگه نتونن بمیرن هر کاری که ما بخواهیم انجام می دن،اینو تو هم قبول داری؟" مانده بودم چه جوابی بدهم. بازجو جلو آمد و با پشت دست تند و تند به پشت سرم کوبید و گفت:"فکر نکن،جواب بده! جواب بده،فکر نکن!" گفتم: "بله " . پیرمرده گفت: " خیلی خب ، اونا رو بیارین!"

در ِ اتاق باز شد و سه تخت ِ باریک ِ چرخدار را به داخل ِ اتاق هل دادند.
خانواده ام را به تختها بسته بودند،چشم هر سه باز بود. بی اختیار بلند شدم و خودم را روی ِ تخت ِ مونا دخترم انداختم. دخترم مرا به اسم صدا می کرد و شده بود مثل ِ ماهها پیش که برای ِ آمپول زدن، او را برده بودم و جیغ می کشید و صورتش را به من می مالید و از من می گریخت و حالا هم معلوم نبود چه بلایی بر سرش آورده بودند که از من هم می ترسید . زنم هم صدایم می کرد، دست و پایش بسته بود. بازجویم خواست مرا به صندلی ام برگرداند ، اما عضدی مانع شد . من صورت ِ دخترم را بوسیدم و به مادرم نرگس و زنم سوسن نگاه کردم . هیچ کاری نمی شد برای ِ آنها بکنم . دست و پای ِ هر سه را بسته بودند و کف ِ پا هایشان از لای ِ میله ی ِ تخت ها بیرون زده بود . بازجو شلاقش را برداشت و انداخت روی ِ دست ِ من . عضدی گفت:"ببین عزیز جان ، دلم می خواد فکر نکرده ،اما دقیق به من بگی کدومشونو بیشتر دوست داری: مادرت، همسرت یا دخترت؟" بی معطلی گفتم: "همه شونو " . عضدی گفت: "اگه قرار باشه تو یا یکی از اونا کتک بخورین ،ترجیح می دی کدوماتون بخورین؟" گفتم: "هیچکدوم ". گفت :"اگه بیشتر از هزار تا شلاق خورده باشی و نتونی بمیری و فقط راهش این باشه که یکی از اونارو صد ضربه شلاق بزنی،کدوما رو ترجیح می دی ؟" مثل ِ یک خوک ِ وحشی شدم و با شلاق توی ِ صورت ِ عضدی کوبیدم . از درد به خودش تا شد .
نگهبان ها داخل شدند و روی ِ سرم ریختند. شلاق را از دستم درآوردند و مرا به آپولو بستند، پاهایم را سفت کردند ،انگشتهایم را از پشت خم کردند و زیر ِ تسمه گذاشتند و کلاه ِ موتور سوارها را به سرم گذاشتند. حالا صدای ِ عضدی توی ِ گوشم می پیچید و رو به رویم یک چراغ ِ قرمز و زرد ، روشن و خاموش می شد و چشمم را می زد . صدای ِ دستیار ِ عضدی مثل ِ پیچیدن ِ صدای ِ آواز ِ بچگی های ِ من توی ِ حمام در گوشم طنین می انداخت .
"تو درست رفتار ِ یک انسان ِ باهوش رو داری. روانشناسی می گه حتا حیوونا وقتی هیچ راه ِ فراری نداشته باشند و احساس ِ خطر شدید بکنند ،حمله می کنند و تو حمله کردی. مثل ِ گربه ی ِ درخطر ، توی ِ یک اتاق ِ دربسته . یا مثل ِ مردمی که در تظاهرات محاصره بشن و راه ِ فراری نداشته باشن ؛ برای ِ همین پلیس یه راه ِ فرار ِ کوچیک می ذاره و بعد به اونا حمله می کنه . این طوری اونا به امید ِ همون یه راه ِ کوچیک دست به حمله نمی زنند . خوب تا اینجاش برای ِ روانشناسی معلومه. حالا ما می خواهیم ببینیم یه آدم ِ آرمانگرا ،که نمونه ی ِ خاصه و از عواطف ِ بالایی نسبت به همنوعانش برخورداره ، وقتی زیر ِ شدید ترین فشارها قرار می گیره و مرگ براش ممکن نیست و هیچ راه ِ فراری نداره چه واکنشی انجام می ده. یه فرضیه هست که می گه اون ،همه ی ِ نیروی ِ معنوی شو جمع می کنه تا بمیره، و می میره. مثل ِ اون درویش که جلوی ِ ((عطار)) تصمیم گرفت و مرد. یه فرضیه یِ دیگه می گه اون ،رفتاری رو می کنه که عاطفی ترین حیوون در خطر با بچه اش می کنه . ماجرای ِ اون میمونو شنیدی که توی ِ حموم ِ داغ ، برای ِ فرار از سوختن بچّه شو گذاشت زیر پاش تا خودش نسوزه ؟ اون ماجرا رو شنیدی؟ اون ماجرا رو شنیدی؟

دردی از کف پایم تا مغز ِ سرم دوید. جای شلاق ؛ گویی درختی را به کف پایم کوبیده باشند. خودم را زیر ِ ضربات ،پیچ و تاب می دادم و انگشتم زیر ِ تسمه ها داشت خرد می شد. نورهای ِ زرد و قرمز با ضربات،هماهنگ شده بود. چراغ قرمز می شد ،ضربه ی ِ شلاق می آمد. همه جایم درد می گرفت و چراغ زرد می شد و آنها نمی زدند و دوباره چراغ ،قرمز می شد و شلاق و من در چراغ ِ زرد دلهره ی ِ قرمز را داشتم و در چراغ ِ قرمز ، درد ِ زرد را . دلهره و درد ِ زرد و قرمز منظم و روی ِ حساب می آمدند و من از درد ،
احساس ِ گوسفندی را داشتم که اخته می شود. صدای ِ پزشکیاری می آمد که پاهایم را بعد از شکنجه پانسمان می کرد . دستهایش را روی ِ کلیه هایم گذاشته بود و آنها را ماساژ می داد و به روانشناس می گفت: " شلاق که کف ِ پا می خوره خون زیر ِ پوست دلمه می بنده . اوره ی ِ خون بالا میره و کلیه ها از کار می افتند ،باید ماساژشون داد . خواهش می کنم آهسته به من کاراتونو بگین که جّراحی ِ روح با هماهنگی پیش بره. من می ترسم ازتون عقب بمونم ." و بعد فشار ِ خون ِ مرا گرفت و همان طور که آنها مرا شلاق می زدند ، با گوشی ضربان ِ قلبم را می شنید و گاه گاه به رگ ِ دستم ، آمپولی تزریق می کرد . حالا شکل ِ کتک زدن را کمی تغییر داده بودند و این ، روح ِ مرا می سوزاند. بارها با روشن شدن ِ چراغ ِ قرمز و با همان ریتم شلاق می زدند و من برای ِ مقابله ، به محض ِ روشن شدن ِ چراغ ، دندانهایم را به هم فشار می دادم و از شدّت ِ درد می کاستم و یا هماهنگ فریاد می کشیدم ؛ چرا که ضربه برایم قابل پیش بینی بود. اما گاهی آنها با روشن شدن ِ چراغ ِ قرمز، وقتی من همه ی ِ عضلاتم را برای مقاومت ، منقبض می کردم ، شلاق را فرود نمی آوردند و می گذاشتند تا چراغ ، زرد شود تا من خودم را سست کنم و آن وقت ضربه را فرود می آوردند در یک بی خبری ِ حسی، در یک عدم ِ آمادگی ِ روحی،... و من روحم می سوخت و مغزم سوت می کشید و چراغ ِ زرد و قرمز را گم می کردم و یک رنج ِ نارنجی ِ مستمری را می دیدم که قابل ِ فهم نبود،قابل دفاع نبود، و فقط می دانم که روحم را می سوزاند . شوکها و سیگارهای وینیستونی که پشت گوش ، روی ِ سینه، و جاهای ِ دیگرم را که حساس بود می سوزاندند و از این سوختن ، روحم کم می آورد. بارها از حال رفتم و به هوشم آوردند . بارها پاهایم بی حس شد و مرا دور ِ فلکه دواندند تا حسّشان باز گردد و مدام اندازه ی ِ شلاق ها را از کُلُفت به نازک و از نازک به کلفت تغییر دادند که نازکها بسوزاند و کلفتها کرخ کنند . بازی حسّ و بی حسی، درد و بی دردی . هیچ چیز نمی دانستم ؛ زمان ِ شکنجه آنقدر طولانی شده بود که انگار صد قرار را سوزانده باشم . بعدها بازجویم به من گفت که مرتبه ی ِ اول، دو روز بعدش مرا از آپولو باز کرده بودند و من مثل زنی بودم که صد بار بچه ای همقد خودش زاییده باشد . زجر کشیده بودم و در همه ی ِ این لحظه ها، مادرم نرگس، همسرم سوسن و دخترم مونا شاهد ِ این شکنجه ی ِ طاقت فرسا بوده اند . عضدی گفت: "مقدمه ی ِ کار بسه . حالا حسی تر حرف می زنیم. در این لحظه، شناخت تو از شکنجه، یک شناخت ِ حضوری است. دلت می خواد بمیری یا زنده باشی؟" دهانم را باز کردم،اما چیزی از آن بیرون نیامد و فقط سرم را تکان دادم . عضدی گفت: "می دونم نمی تونی حرف بزنی،ادا نیست،واقعاً نمی تونی . همه ی ِ نمونه های ِ آماری،همین طور شده اند . فقط با کله ات تصدیق یا رد کن . دلت می خواد بمیری؟" با سر تایید کردم . دستیارش داشت روی ِ کاغذ ِ شطرنجی ِ دیوار ، منحنی ِ نقطه چین را پر رنگ می کرد . عضدی دوباره پرسید:"حاضری برای اینکه تو را بکشیم ،به زنت ، دخترت، یا مادرت صد ضربه شلاق بزنی؟" جوابی ندادم. بازجو گفت: "ببندینش به آپولو ! " و آن رنگرنج ِ نارنجی مثل بختک افتاد روی ِ من و هر چه کردم با چشمهایم از زیر آن کلاه ِ پرواز،التماس کنم و مانع از این کار شوم،نتوانستم این بار گاز ِ پیک نیکی را هم در یک ارتفاع ِ نزدیک،زیر پایم گذاشتند و با همان ریتم ِ درهم، اما این بار سریع تر شلاق را از سر گرفتند . حالا احساس ِ مرغی را داشتم که زنده زنده پخته می شود، زنده زنده پرم را می کندند یا انگار زنی بودم که همه ی ِ دنیا را از رحمش بیرون می کشند. بازجو گفت: "هر وقت راضی شدی شلاق بزنی ،خودتو تکون بده " و من زیر ِ هر ضربه،نا خودآگاه پیچ و تاب می خوردم و آنها مرا باز نمی کردند و من هیچ راهی نداشتم . هزار بار تصمیم گرفتم بمیرم و نمردم . آدم، جان ِ سگ دارد . سه روز بعد مرا باز کردند و انداختند روی ِ میز. دو برابر ِ خودم شده بودم. بازجو آیینه را آورد جلوی ِ صورتم . چشمهایم توی ِ صورت پف کرده ام پیدا نبود. پاهایم به متکایی چرمی و سیاه می مانست و پزشکیار هم بازوبند فشار ِ خونش را با تقلا یک دور هم نتوانست دور ِ بازویم بپیچد . تازه فهمیدم همه ی ِ این مدت به من سرم وصل بوده است و با دارو جسمم تقویت می شده . پزشکیار گفت:"خوشبختانه حالش خوبه و شما می تونین از نو شروع کنین. قلبش به کمک ِ داروها منظم کار می کنه. در صد ِ اوره طبیعیه و پنی سیلین های ِ توی ِ سرم نمی ذاره جراحتش چرک کنه ". و بعد به همه ی ِ بدنم پماد مالید و من احساس کردم از یک متری ِ من ،دستهایش را تکان می دهد. دستیار ِ عضدی هنوز منحنی های ِ نقطه چین را پر رنگ تر می کرد. دهان ِ مادرم،زنم و دخترم همچنان بسته بود و با چشمهای ِ باز مرا نگاه می کردند. اما مثل ِ دفعه ی ِ قبل که مرا باز کرده بودند،بی قراری نمی کردند. مثل ِ اینکه به آنها هم آمپولی زده بودند که فقط مرا مات نگاه کنند و هیچ عکس العملی نشان ندهند. دوباره وهم برم داشت که مرده ام یا خواب می بینم و دلم می خواست چشم باز کنم،بیدار شوم ، زنده شوم، و ببینم که عذابی در کار نیست . ببینم که زندگی به آرامی جاری است . ببینم که رختخواب ِ آسایشی گسترده است. ببینم که دستی مرا نوازش می کند تا از کابوس بیرون بیایم و ببینم که دخترم مونا از صدای ضجه هایی که در کابوس کشیده ام بیدار شده است و به من پناه آورده . آه مونا ! اکنون من به تو محتاج ترم، اکنون این تویی که باید مرا از عذاب برهانی. حالا دیگر وقت ِ آن است که تو مرا پناه بدهی،تو پیش عذاب من شوی.من منحنی ِ اراده ام کامل است . من تا آخر ِ خط رسیده ام. آن اره ی ِ آهن بر را در دست ِ بازجو ، آن متّه ی ِ برقی را در دست ِ آنها نمی بینی؟ مرا از کوه نساخته اند . آهن نیستم. آدمم این حمّام بیش از حمام آن میمون می سوزاند. اما چه کنم؟ من آن میمون نیستم. تو را نمی توانم بزنم.سوسن را شاید؛ نرگس را شاید؛ ولی تو را، هرگز.

بازجو ، اره را روی ِ پایم گذاشت و یک رفت و برگشت آن را امتحان کرد . چیزی مثل ِ قیر از زیر ِ آن بیرون زد. منوچهری دو شاخه ی ِ مته را به برق زد. صدایش اتاق را سوراخ کرد . عضدی گفت: " کار ِ ما از حالا شروع می شه. ما باید تو رو جراحی کنیم و برای ِ اینکه به روحت برسیم ،اول باید از جسمت بگذریم .اما مطمئن باش که پزشکی به کمک روانپزشکی اومده تا نذاره روحت از قفس جسمت خارج شه. اون روح ِ تو رو توی این جسم نگه می داره و ما اونو عمل می کنیم. پس لطفاٌ... "
و من دوباره عضلاتم منقبض شده بود و چرک و خون و ادرارم مخلوط شده بود. عضدی گفت: " دلت می خواد از نوک ِ پات تا فرق ِ سرت ،به فاصله ی ِ یک سانت، با مته سوراخ بشه یا مایلی استفراغتو بخوری؟" منوچهری نوک مته را روی پایم گذاشت و آن را به کار انداخت...
همه ی ِ استفراغ های ِ خونیم را خورده بودم و روح ِ خسته ام، کثیف بود. بالا آوردم و آنها مجبورم کردند تا دوباره آن را بخورم. این بار به بازجو حالت ِ تهوّع دست داد و تف کرد به صورت من و بیرون رفت و منوچهری روی من بالا آورد و عضدی دماغش را گرفت و بیرون دوید. خوک بودن چه حسّی است؟ کفتار بودن چه حالی دارد؟ خودخوری ِ یک کرم، یک زالو چه مزه آی دارد؟ این مرگ پس چیست ؟در کجای ِ نتوانستن ِ آدمی قرار دارد ؟ این تجربه را داشتم که وقتی دستم یا پایم کثیف بود،از درون، روحم به عذاب می آمد تا آن نقطه را تطهیر کنم. اکنون همه ی ِ جسمم از بیرون و دل و اندرون ِ روحم از تو کثیف بود و من خودم را نمی توانستم تحمّل کنم. به هزار زور، مثل ِ یک کرم ِ له شده و به دو نیمه شده ای که خودش را روی ِ زمین می کشد دستم را به دو شاخه ی ِ تخت رساندم و آن را توی ِ پریز کردم تا خودم را بکشم ؛ برق قطع شد. کشوی ِ میز ِ بازجو را کشیدم . کلتش را برداشتم، دو هزار کیلو وزن داشت. لوله اش را روی سرم گذاشتم و ماشه ی ِ اهرمی اش را به شقیقه ام چکاندم .گلوله ای نداشت . در و دیوار ِ اتاق ، در و دیوار ِ جهنم بود. این چند روز را به حال ِ خودم نبودم . چه وقتی بر من گذشته بود ؟ نمی دانم. فقط حس می کردم وارد ِ یک زمان ِ روانی شده ام که طنین ِ همه ی ِ ثانیه هایش (درد،درد ) بود و فریاد دقایقش ( مرگ، مرگ ). مرگی که نبود و دردی که از بودن ِ من بیشتر بود . دردی که در من جمع شده بود،می خواست مرا بترکاند و همه ی ِ اتاق را بگیرد و حتا از اتاق هم بیرون بزند. انگار می خواستند مرا در استکانی فرو کنند و نمی شد. دوباره به اتاق آمدند. مرا به آپولو بستند.کلاه ِ پرواز را به سرم گذاشتند. چشمم چیزی را نمی دید جز آن زرد و قرمز را،آن نارنجی ِ هیولا را که مرا ذوب می کرد. حالا هر چه می اندیشیدم، نمی فهمیدم با من چه می کنند .دیگر گویی شلاق و سوزاندن و شوک و بریدن و سوراخ کردن نبود. هر چه می اندیشیدم به وضع خودم واقف نبودم . حس ِ کسی را داشتم که خودش را می زاید . حس ِ کسی که دوباره خودش را می خورد، تا بار ِ دیگر بزاید. حس ِ ماری که پوست می اندازد . حس ِ مرغی که زنده زنده او را بپزند . حس ِ گوسفندی که زنده زنده پوستش بکنند. حس ِ زخمی که در نمک فرو کنند . حس ِ زخم ِ گردن ِ بی سر ِ مرغی که در حیاط بال بال می زند . حس ِ چشمی که با انگشت یا با نوک چاقو بیرونش کنند و حس ِ کودک ِ زنده ای که شیری، پلنگی،گرگی به راحتی از پایش شروع به خوردن ِ او کرده است. حس ِ تشنه ای که به او آب ِ جوش و نمک بدهند. حس ِ آتش گرفته ای که با قیر مذاب ، او را خاموش کنند و حس ِ کسی که دیگر نمی دانست کیست و حس ِ کسی که حس نداشت و لحظه ی ِ ماکزیمم ِ منحنی رسید.
لحظه ای رسید که هیچ چیز جز رهایی از وضعی که قابل ِ وصف نبود در جانم نمی چرخید. حالا شلاق در دستم بود. این همان لحظه ای بود که مادران ِ باردار وضع حمل می کنند ؛ این همان لحظه ای بود که زنده ها می میرند و مرده ها زنده می شوند؛ همان لحظه ای که زبان، تاوان ِ دست را نمی دهد ؛ دل، طاقت ِ همراهی ِ مغز را ندارد . و من مادرم را می زدم ،اما دستم به اختیار نبود. شلاق ها درست فرود نمی آمدند،این طرف و آن طرف می خوردند و مادرم که به تخت بسته شده بود سعی می کرد خودش را به زیر شلاق من بدهد. کمک می کرد تا شلاقم را درست به سینه اش بزنم، به صورتش . دخترم همان طور نشسته،مرده بود و همسرم سوسن در بستری از خون غرق بود. دیگر هیچ احساسی به آنها نداشتم و سراغشان را حتّا در پس ِ دورترین عواطفم هم نمی توانستم بگیرم . مادرم بیهوده تلاش می کرد شلاق به او بخورد. من خودم این تلاش را داشتم و معنی ِ کار او برایم معلوم نبود. عضدی می گفت:"درست است، عقده های سرکوفته ی ِ پسر نسبت به مادر. این شلاق پاسخ ِ آن عقده های ِ فرو کوفته است." و من از بی حسی از زدن می ماندم و دستیارش آپولو را نشان می داد و من بر سر ِ همسرم سوسن می کوبیدم و عضدی می گفت: "این همان بازتاب ِ شرطی شدن است، به هر شهروند ِ نمونه ی ِ آماری که شلاق نشان بدهی،برای حکومتت هر کاری می کند." و من مونا را زدم. به یک ضربت ِ شلاق افتاد. از پیش مرده بود، اما چشمهایش باز ِ باز بود . و من خودم را زدم و دوباره مونا را و دوباره مادرم و دوباره خودم را و دوباره مونا را . عضدی می گفت : " این همان تداعی است،ناخودآگاه." و من همسرم را می زدم که بر بستری از خون بود ، در لباس ِ عروسی ِ مشکی اش . کانون ِ معصومیت ِ او را ، سینه اش را و او با نگاهش دیگر به ته ِ خط رسیده بود و از من طلاق می گرفت و (نامحرم روح) می شدیم و از شلاق ِ من می گریخت و عضدی و دستیارش آپولو را به من نشان می دادند و من همسرم را می زدم و دستیارش می گفت:" استاد ! هنر ِ عشق ورزیدن هم ؟" و عضدی می گفت: "عشق ورزیدن برای ِ اون وجود نداره . زیر ِ آپولو مرد. عشق ورزیدن برای ِ آنها که هنوز نمی دونن یک من ماست چقدر کره داره ، معنی داره " و من دیگر نای ِ زدن نداشتم و مادرم هنوز خودش را زیر ِ شلّاق من می انداخت و بازجویم می گفت: "بی شرف زنیکه خره." و عضدی می گفت: " این همان دوست داشتنه . ما برای ِ تست ِ اون به نمونه های ِ آماری احتیاج داریم." و بعد شلاق را از دست ِ من گرفتند در حالی که خون ِ مادرم و همسرم که حالا برای ِ من غریبه بودند درهم شده بود.
بازجو گفت:"جناب ِ دکتر ! ببخشید ،من اطلاعات ِ علمی ِ شما رو ندارم ، اما علاقمندم ...یه مثلی ما دهاتی ها داریم...بفرمایین اینم مال ِ روانشناسیه یا از این مثل تخمی هاست؟..." عضدی گفت: "لطفاً جلوی ِ این خانوما ادب رو رعایت کنین " بازجو گفت:"به یارو گفتند عاشقی بدتره یا گشنگی،گفت تنگت نگرفته هر جفتش از یادت بره. اینم مال ِ هنر ِ عشق ورزیدنه ؟ مال روانشناسیه دکتر؟" عضدی گفت: " یه کمی استراحت کنیم تا بعد ."

اکنون نمی توانم بگویم در آن لحظه چه بر من می گذشت . مادرم هنوز با چشمهایش مرا نوازش می داد و
بر زخمهایم مرهم می گذاشت.اما در و دیوار ِ اتاق مرا زنده زنده خاک می کردند، مرا زنده زنده شمع آجین می کردند، و نمی مردم . هزار بار فریاد کشیدم : "ای مرگهای ِ حقیر و کوچک کجایید؟ ای اعدام ،تو را آرزو می کنم! ای ذبح ِ گوسفندان ، تو را می خواهم ! ای مرگ ِ خوب، مرگ ِ عزیز، ای مرگ ِ بزرگ، ای مرگ ِ نجاتبخش ، دستهای ِ من تو را می جویند !" گلویم را می فشردم اما نفسم از راه ِ دیگری بر می آمد ؛ دوباره می فشردم، نفسم که قطع می شد ،بی حس که می شدم ، دستهایم شل می شد و می افتاد و نفس،دوباره به شماره می آمد. برای ِ همین، عضدی می گفت :"هیچ کس نمی تواند خودش را بکشد."
هر کس تنها تصمیم به مرگ می گیرد ،بعد برای توفیق در آن باید انجامش را به عهده ی ِ دیگری بگذارد ؛ به عهده ی ِ یک شی ، به عهده ی ِ یک شیشه قرص، به عهده ی ِ یک طناب که اگر هم خواست، پشیمان نشود ؛ که اگر هم نتوانست،او بتواند . حتا مرگ هم به یار و یاور احتیاج داشت و من همه ی ِ یارانم را از دست داده بودم . مادرم آیا حاضر بود مرا بکشد؟ آیا هنوز مرا اینقدر دوست داشت؟ همسرم هنوز به من عشق می ورزید؟ و مونا...؟ وای که چه لحظه ای بود و من با وجودی که سعی می کنم این حکایت را آن چنان که بوده،بیان کنم و مثل یک جرّاح،خشن بمانم و مثل یک محقّق،بی طرفی پیشه گیرم،نمی توانم . از ناشرم تقاضا می کنم این قسمتها را در ویرایش تصحیح کند و هماهنگی ِ روح علمی را در آن حفظ کند.

مادرم دستهایش بسته بود اما با چشمهایش مرا می کشت و نمی مردم . می خواستم خودم را از آن بالا به کف ِ حیاط پرت کنم ،میله های حصار طبقات نمی گذاشتند. « زمین،دهان نمی گشود و آسمان آغوش باز نمی کرد.» و من به اجبار زنده می ماندم : پوست کنده،سوخته، آش و لاش و درد از شرفم عبور می کرد و غیرتم را می ترکاند.

* * *
آنها باز آمدند . خودم را آماده کردم که هر کاری می خواهند،انجام بدهم . اما عضدی صندلی اش را گذاشت و رو به رویم نشت و دستش را دراز کرد و به من تبریک گفت. و بازجویم گفت: " همه چیز تمام شد. جسم ِ تو رسماً مرده." روزنامه را به دستم داد. این را در صفحه ی ِ دوم اعلام کرده بودند. و ادامه داد :" روح ِ تو که تحت ِ تعقیب بود،تعویض شده است ." عضدی گفت:" تو را شست و شوی ِ قلبی داده ایم حالا به هر که ما بخواهیم عشق می ورزی و به هرکه نخواهیم کینه می ورزی." بازجویم گفت: " ما همین را می خواهیم، والا مردم آزار که نیستیم . " عضدی گفت:" سازمان ِ علمی ِ شما به این نتیجه رسیده که مقاومت ِ انسان محدوده و پس از مدتی تحمل شکنجه، هر کسی اطلاعاتشو لو می ده . برای ِ همین اطلاعاتو طبقه بندی کرد، مقاومتو زمان بندی کرد. حالا سازمان ِ جهانی ِ ما از یک جای ِ دیگه شروع کرده . اطلاعات ِ سوخته نمی خواد،فرار و خانه ی ِ امن نمی خواد،اطلاعات ِ علمی می خواد." منوچهری گفت: " روح در تسخیر ِ علم. ما الان به جایی رسیده ایم که اینشتین با کشف ِ اتم بهش نرسید .او هسته ی ِ اتم را شکافت،ما هسته ی ِ انسان را ،استاد،تبریک!" و همدیگر را بوسیدند و انگشتهایشان پهلو های ِ چاق ِ همدیگر را چنگ زد و دیگر حتا به بازجو محل ِ سگ هم نگذاشتند . کاغذ ِ شطرنجی را از دیوار کندند و گذاشتند زیر ِ بغلشان و از اتاق بیرون رفتند و بازجوی ِ من هرچه فحش بلد بود حواله شان کرد و نشست پیش ِ من و زار زار گریه کرد و التماس کرد تا به آن شرفی که در من مانده،دلم برایش بسوزد و نمانده بود و نمی سوخت . آن وقت عصبانی شد . شلاقش را برداشت،انداخت روی دوشش و یک کاغذ ِ شطرنجی زد به دیوار و با خودکار،یک منحنی روی ِ آن کشید و گفت: "فلان فلان شده،اگه برای ِ من گریه نکنی منحنی ِ تو را تا اینجا بالا می برم." و من برای ِ او زار زدم و خودم را زدم و گریه کردم، بی آنکه دلم بسوزد و او دلش برایم سوخت،مرا بغل کرد و با انگشتهایش پهلوی ِ چاقم را فشار داد و گفت: " از انتشارات ِ سازمان ِ اطلاعاتی،برات یه پیشنهاد دارم . ماوقع را بنویس که همه ی ِ این تحقیقات به اسم ِ این فلان فلان شده های روانشناس در نره و یک وقت وهم ورشون نداره که بی آزمایشگاه ِ ما، اونا پخی بودند و غلطی می کردند."
من پذیرفتم و از یک ماه ِ بعد که حالم خوب شد،شروع به نوشتن کردم و او گفت: " این کتاب این حسن را دارد که من مجبور نیستم روی میلیونها جمعیت یکی یکی آزمایش کنم تا شهروند ِ خوبی بشوند ؛ مثل ِ تو که حتا اگر آزاد شوی هیچ دستی از پا خطا نمی کنی .کافی است ملت این کتاب را بخوانند و همه مثل ِ تو به این نتیجه برسند. بنویس، همه چیز را واقعی بنویس که بیشتر تأثیر کند." بعدها که بازجویم مرا باور کرده بود،اعتراف کرد که این کار را هم به درخواست ِ روانشناسان کرده است. و برای ِ من دیگر چه فرقی می کرد؟ من خود حاضر به هر کاری بودم. حالا خیلی خوب می توانم از این داستان،یک پیام ِ عبرت انگیز بگیرم و اعلام کنم که دیگر من پدیده ای شناخته شده ام که علم ِ روانشناسی زیر و بم ِ مرا میداند و شهروندی شده ام آرام که به کار هر حکومتی می آیم و با بنی ِ من می توانند هزاران تمدن ِ جدید بنا کنند،بی بیم آنکه خطر فرو ریختنش باشد. و حالا همه کس می تواند به من اعتماد کند که به یمن ِ شکنجه ی ِ علمی از حدود و ثغور هیچ علمی پای بیرون نمی گذارم و حتا ناشر ِ من می تواند اعتماد کند که این موضوع را در هر شکل ِ دیگر،بدون ِ آنکه حتا یک جمله اش تکراری باشد دوباره بنویسم و به هزاران عنوان ِ جدید، با اسم ِ مستعار ِ شهروندان ِ دیگر به چاپ برسانم . در عوض ناشرم به من قول داده است که به جای ِ حق التالیف آزادی ام را به من بازگرداند و مرا مختار کرده است که اگر خواستم با خانواده ام : دختر ِ مرده ام مونا، همسر ِ مجروحم سوسن و مادرم نرگس زندگی کنم. و من هر چه فکر می کنم می بینم برایم فرقی نمی کند که با کدام خانواده زندگی کنم. من به عنوان یک شهروند ِ خوب برای وطنم،و به عنوان یک پدیده ی ِ شناخته شده برای روانشناسی ِ سیاسی هیج احساسی نسبت به سرنوشت و موقعیت ِ هیچ کس ندارم و حاضرم خودم و خانواده ام و ملّتم و همه ی ِ جهان را از طرف ِ خودم وقف ِ تحقیقات ِ علمی کنم و خوشحالم و یقین دارم که روانشناسان ِ مشاور ِ ناشر کتابم،یک ماه ِ گذشته را هر شب به راحتی خوابیده اند و اضطراب و دغدغه ی ِ پاسخ گفتن به هیچ مجهولی را نداشته اند. چه شبهای ِ خوبی بر ما می گذرد.

پایان . نیمه شب از روز ِ چهلم از زمان ِ روانی .

موخره ی ِ چاپ ِ اوّل: حق التالیف ِ نویسنده طبق ِ قانون ِ مطبوعات تماماً پرداخت شد و ایشان در حال ِ حاضر به عنوان ِ یک شهروند ِ خوشبخت، در اجتماع زندگی ِ خوبی دارد .
ناشر

موخره ی ِ چاپ ِ دوم : ناشر ضمن ِ عرض ِ تسلیت ِ مرگ ِ نویسنده ی ِ مزبور و خانواده اش، هر نوع شایعه ای دالّ بر کشته شدن در تظاهرات ِ خیابانی را تکذیب می کند و اعلام می دارد هیچ سوء قصدی در کار نبوده و مرگ ِ ایشان در اثر ِ تصادف با یک مینی بوس، تصادفاً اتفاق افتاده است . برای ِ شادی ِ روح ِ این خانواده ، خواندن ِ این کتاب را به همه ی ِ شهروندان ِ واقع بین توصیه می کند.

تهران ـ 66

از کتاب ِ " گنگ ِ خوابدیده " / نویسنده : محسن ِ مخملباف / جلد ِ نخست / نشر ِ نی / صص 37 تا 63