۱۳۸۵ فروردین ۳۱, پنجشنبه

سعید ابنه ای

آهای مردک ِ مادر جنده ! سعید ابنه ای !


اولاً کیرم توی ِ دهن ِ مادرت ، خواهرت ، زن ِ کُس پاره ات ، دخترت ، تیر و تبارت و به خصوص همه ی ِ مقدسات ِ گه مال شده ات !

ثانیاً : سعید ابنه ای ! کُس ننه ات روشن ! عجب مستراحی پس انداخته ! باید بر وزن ِ کسش زرشک خیرات کنی . پفیوز ِ جاکش ! واقعاً فکر کرده ای همه جای ِ دنیا مثل کُس ِ خواهر و مادر تو بی قانون است که هر کس به هر ترتیب دلش خواست سرش را پایین بیندازد و داخل شود ؟ آن هم برای ِ تمام ِ عمر ؟ نخیر کونی صفت ! تو تا به حال ، با آدم های ِ درست و با شخصیت ( آریا ، دخو و مخلوق ) طرف بوده ای و از نجابت ِ آن ها سوء استفاده کرده ای . اما جنده تبار ! بدان که من هزار پله از توی ِ کون پاره ، لات تر و دهن دریده ترم . چنان کیری در کون ِ مادربزرگت فرو کنم که از حلق ِ دخترت بیرون بزند . آن ها را استعمال ِ کیر مصنوعی نجات می دهم و حقیقت ِ کیر را به دستشان می دهم . در تیزاب ِ کمرم تو و در و داف ِ قبیله ات را نابود می کنم . اسم سعید ابنه ای را شهره ی آفاق می کنم . سنده کبابت می کنم . از امروز تا روزی کــــــــه دخــــــــــوی ِ عزیــــــز برگـــــــردد در وبلاگ ِ انگشت هیچ چیز جز ذکر کُس و کون ِ تبار ِ تو نوشته نخواهد شد .

مادرت مخلوق گاد و خواهرت ویسی سپوخت
زین دو دانشور چه دیدی فاش گو کیرخواره زن ؟!

من وبلاگم را تعطیل نمی کنم . حجم مطالبش را دو برابر می کنم . آن قدر آب ِ کیر روی ِ سر و صورت ِ تو و نوامیست می ریزم که روزی ده بار بتوانید با آن غسل ِ حیض کنید . چون می دانم که دچار ِ حکه ی ِ مسلمانی هستی . از یک طرف ابنه ی ِ مسلمانی خوارت را گاییده و از طرف ِ دیگر حلقه ی ِ مفقوده ی ِ داروین در کُس ِ ننه ات پیدا شده و به همین خاطر همه ی ِ دانشمندان ِ تاریخ با سر در واژن ِ مادرت شیرجه رفته اند . آن چنان شیرجه ی ِ عالمانه ای که بیچاره ها یادشان رفته کاپوت به سر کنند . بنابراین در حال ِ حاضر در کس ننه ات آب ِ زمزم می جوشد . چهار نعل برو ، انبوه ِ زائران را کنار بزن و خودت را سیراب کن . شاید بتوانی در آن جا امام زمان را هم پیدا کنی که دارد با پدر ِ دیوثت لواط می کند .

مردک ِ مالیخولیا ! آلاسکای ِ اَن !
به جای ِ این گُه خوری ها امتداد ِ جیغ های ِ مادرت را در کثیف ترین جنده خانه های ِ تاریخ بگیر و تحقیق کن که آن قحبه ی ِ مفت کار ، در زیر ِ کدام سگ ِ سفلیسی از حال رفته که مخ ِ تو چنین ریده مال از کار در آمده ؟ برو ببین دیروز برای مادر ِ فاحشه ات به چه کسانی ژتون فروخته اند و امروز برای دختر ِ بذارت به چه کسانی می فروشند ؟ بعد یک مقایسه ی ِ تطبیقی تر بزن ، بلکه بتوانی شناسنامه ات را از فاضلاب ِ جمهوری اسلامی صید کنی .

سگ ِ سفلیسی ِ وبلاگ آباد ! قبل از آن که فرصت کنی بیشتر از این برای ِ صاحبان ِ پیدا و پنهانت دم تکان بدهی تو را قلاده می کنم و به" کلینیک ِ کیر" می فرستم و تحت ِ معالجه ی ِ حکیمان ِ حاذق قرار می دهم .
فعلاً این قصیده ای ست در وصف ِ " کــــــیــــــــــــــر" ، سروده ی ِ حکیم سوزنی سمرقندی ، برای سه بار مصرف ِ روزانه ی ِ خودت ، مادر ِ جنده ات ، خواهر ِ جر و واجرت ، زن ِ سوزاکی ات و به خصوص دختر ِ حشری ات . می دانم که برایش له له می زنید : ( قبل از مصرف تکان دهید ! )


" ای سرخ بادسار چو سر کفته بادرنگ
با سرخی طبرخون با سختی زرنگ

صوفی شدی و صوف سیه شد لباس تو
چون صوفیان کلوته به سر بر عقیق رنگ

از زیر پنج پرده به شاهد نظر کنی
چون صوفیان به رقص درآیی هم از درنگ

شاهد ز صحبت تو بود تنگ سیم اگر
در خدمت تو آید با تیزگاه تنگ

گردی به سان سرخ بت بامیان ستیخ
باشی بر آن که خیک بتی را کشی به چنگ

سنگی و بر سر تو شکافی چو چشمه ای
وآب حیات قطره چکان از شکاف سنگ

با زور پیل مستی و با سهم شیر نر
با شکل اژدهایی و با هیبت پلنگ

با یک نفس عوض نشود زور تو به ضعف
تا یک زمان بدل نشود نام تو به ننگ

از بهر قوت تو خورد مرد کیسه دار
جوشیده و کباب سقنقور و استرنگ

ماند به تو گَهی که کنی گادنی طلب
دیوانه ای که خورده بود کوکنار و بنگ

چون چشمت آب گیرد پیشت یکی بود
هندی و زنگباری و آلانی و فرنگ

از روم و زنگ بر تو نشان است روز و شب
از سهم تو به نخسبند و نه به زنگ

آن را که از تو خورد و به نا جایگه فتاد
برداشت از زمین نتواند به صد پشنگ ... "


سرانگشت

۱۳۸۵ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

شباهت

شباهت !


داستان ِ شایان ِ توجهی درباره ی ِ کانت هست . نمی دانم تا چه اندازه درست باشد . می گویند : نزدیک ِ خانه اش یک دکان ِ بقالی بود که کانت از آنجا لبنیات می خرید . بقال همیشه ماست ِ ترشیده به فیلسوف می فروخت و مبلغی هم سرش کلاه می گذاشت . کانت هم پول را می پرداخت و با رضایت از دکان ِ بقال بیرون می آمد . بعد از بیرون رفتن ِ او بقال توی دلش می خندید و می گفت : " این ابله را ببین که ادعای دانایی می کند ! من هر روز کلی بر سرش کلاه می گذارم و او اصلاً متوجه نمی شود . " ... البته بقال نمی دانست که مشتری دوز و کلک های ِ او را می فهمد اما برای ِ این که به " انسانیت ِ" او لطمه نخورد و شرمنده نشود ، به رویش نمی آورد .

من هیچ کدام از فضیلت های ِ کانت را ندارم ، اما دوست ِ بقال زیاد دارم !


سرانگشت

۱۳۸۵ فروردین ۲۴, پنجشنبه

دکتر میخ یا چگونه آموختم از فلسفه دست بردارم و به دراکولا عشق بورزم

دکتر میخ یا چگونه آموختم از فلسفه دست بردارم و به دراکولا عشق بورزم ؟!


این داستان می تواند در هر زمان و برای ِ هرکس اتفاق بیفتد . چند و چون و
دور و نزدیکش مهم نیست . مشخص هم نیست . شاید مربوط به روزگاری باشد که قهرمان ِ داستان ِ ما به دانشکده می رفت و خیر سرش فلسفه می خواند . شاید هم نباشد .

آن روزها دکتر ( میم ـ خ ) که بعدها به دکتر میخ معروف شد ، بت ِ بزرگ ِ دانشگاه بود . استاد و مرشد و مراد بود . دوستداران ِ زیادی داشت . هاله ای اسرار آمیز در اطرافش تنیده شده بود . در کلاسش کسی عطسه نمی کرد، مبادا کلمه ای را از دست بدهد . بعد از کلاس هم علاقمندان رهایش نمی کردند . آمیزه ای بود از پرهیزگاری ِ بودا و دانایی ِ سقراط ... فقط یک جام ِ شوکران کم داشت !

آن ها که می گویند سقراط بدون ِ جام ِ شوکران هم سقراط بود ، عظمت ِ شوکران را درک نکرده اند . راستش قهرمان ِ داستان ِ ما ـ که آنقدر ها هم قهرمان نبود ـ از همان ابتدا به دکتر میخ مشکوک بود . البته نه به این علت که نقصانی در جلوه گری ِ حضرت ِ استاد به چشم می خورد . نه ، ابداً . بلکه چون گیرنده های ِ حسی ِ قهرمان ِ ما ، ناکوک بود . مثلاً نمی دانست که چرا وقتی دکتر میخ در راهروی ِ دانشکده راه می رود چندان گرفته صورت و خمیده قامت است که گویی تمام ِ مصائب ِ بشری را بر قوز ِ مرموزش بار کرده است ؟ و باز نمی فهمید چرا یکی از آن مریدان جسارت نمی کند و قولنج ِ حضرت ِ استاد را نمی شکند تا هم او را از درد و محنت برهاند و هم مصائب ِ بشری را از حقارت و نکبت ؟! آیا دکتر میخ ، ریگی به کفش داشت یا آن که از شدت ِ زهد و ریاضت ، کفش های ِ میخ دار می پوشید ؟ معلوم نبود . هرچه بود ظواهر ِ امر، علیه ِ پسر ِ قصه ی ِ ما بود و اگر مریدان ِ طاق و جفت ِ استاد این حرف ها را می شنیدند ، قطعاً او را به سرنوشت ِ یهودا دچار می کردند .

آدم ها بی شباهت به بادکنک نیستند . در حضور و غیاب، می توانید آن ها را باد کنید و به هوا بفرستید . آن قدر بالا که کلاه از سرتان بیفتد . فقط به جای ِ باد باید از کلمات ِ مناسب استفاده کنید . با ایمان و اشتیاق، جمله ای را وسط بیندازید و دسته جمعی با آن پینگ پونگ بازی کنید . پس از مدتی خواهید دید که آن جمله ی ِ ساده و تخت با اضافه شدن ِ هر کلمه ابعاد ِ تازه تری پیدا خواهد کرد . حجیم خواهد شد . آن قدر حجیم که کم کم سر به فلک خواهد کشید ... می گویید نه ؟ امتحان کنید ! مریدان ِ دکتر میخ نه تنها او را مثال ِ اعلای ِ فلسفیدن می دانستند ، بلکه مثال ِ اعلای ِ مبارزه ، شرافت و انسان دوستی نیز به شمار می آوردند . می گفتند : استاذنا ، مفتاح ِ فلسفه است و هرگونه فتح ِ باب، جز از طریق ِ او ناممکن است . می گفتند : او حقیقت ِ فلسفه است که مجاز ِ بدخواهان مجال ِ تجلی اش نمی دهد . می گفتند : سال هاست که به نشان ِ اعتراض به حکومت، مُهر ِ سکوت بر لب ها زده و به رغم ِ تنگنای ِ معیشتی ، حتا یک دعوت ِ سخنرانی را نپذیرفته است . می گفتند : هیچ کس به اندازه ی ِ او هگل را نمی شناسد و به همین جهت هیچ کس به اندازه ی ِ او با دردهای ِ بچه ها و دانشکده آشنا نیست ! می گفتند : اگر از پرده بیرون بیاید و کتاب بنویسد ، مُشت ِ بسیاری از متفلسف ها را باز می کند و جامعه ی قانقاریا گرفته را در برابر ِ اصیل ترین پرسش های ِ هستی شناسانه قرار می دهد . اگر هم کسی جرات می کرد و می پرسید : پس چرا نمی نویسد ؟ چرا در حجاب مانده است ؟ جواب می دادند : چون جامعه لیاقتش را ندارد ! می گفتند ( اصلاً چه اهمیت دارد چه می گفتند ؟ ) ... خلاصه از این گونه حرف ها در حیاط خلوت ِ دانشکده پُر بود .

دکتر میخ شیفته ی ِ هگل و کی یر کگارد بود ، از هیوم و تحلیلی ها خوشش نمی آمد و از پوزیتیویست های ِ منطقی بیزار بود . ( دکتر میخ با غرب و تمام ِ دستاوردهایش دشمن بود و به همین دلیل ِ موجه " متافیزیک در غرب " درس می داد !) خوب ... تا این جای ِ کار ایرادی نداشت . مشرب ِ فلسفی اش چنین بود ، ریاضیات را هم درک نمی کرد . اما باز قهرمان ِ قصه ی ِ ما ـ که از قهرمانی بویی نبرده بود ـ نمی فهمید که چرا دکتر میخ معتقد است : آزادی، راه است، نه هدف ؟ پس هدف چه بود ؟ تحقق و استقرار ِ بت ِ ذهنی ِ دکتر میخ ؟! بت ِ ذهنی ِ دکتر میخ چه بود ؟ و اگر هگل "فیلسوف ِ آزادی" بود و " آزادی " ( با هر نوع تلقی ) " راه " بود ، " اتحاد ِ جزء با کل " در کجای ِ راه ِ بی مقصد صورت می گرفت ؟ ... هیچ کس نمی پرسید .

دکتر میخ به حکمت و عرفان ِ شرق هم علاقه ای ویژه داشت . اصلاً قوز ِ مرموزش را از آن وادی وام گرفته بود ؛ همین طور کلمات ِ نافذش را . همیشه سعی می کرد اسرار آمیز و پیچیده جلوه کند . اگر یک روده ی ِ پیچ در پیچ و یک قلب ِ صاف ِ تپنده را پیش ِ رویش می گذاشتید و می پرسیدید کدام یک را بیشتر دوست دارد، هرچند روده ی ِ درهم پیچ را ترجیح می داد اما سرّ ِ سُویدا را آشکار نمی کرد و جواب ِ دو پهلو می داد . در متن های ِ کهن زیسته بود و از متن های ِ کهنه می آمد . رازورزی و صبر و سکوت را از حکمت و سنت ِ شرقی آموخته بود ، با این توضیح که به اسفبار ترین شکلش ! ... مثَلی ایرانی می گوید : " گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی " ... دکتر میخ به حلوا ساختن قانع نبود . منتظر بود حلوای ِ همه را بخورد !

سرانجام تاریخ ورق خورد . خورشید از پشت ِ ابر درآمد . حقیقت و واقعیت بر هم منطبق شدند . حق به حق دار رسید . دکتر میخ ، اجر ِ صبرش را دریافت کرد و به او منصبی عالی در دانشگاه پیشنهاد شد . مریدان هجوم آوردند . دکتر میخ با متانت ِ همیشگی تفالی به دیوان ِ خواجه زد . این بیت آمد :

خوش بود گر محک ِ تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه درو غش باشد!

مبارز ِ کهنه کار، این سخن را هم مصادره به مطلوب کرد و بی درنگ منصب ِ عالی را پذیرفت . در دانشگاه ولوله ای به پا شد . خرمُریدها همه جایشان را حنا گرفتند . مگر نمی دانید چه شده بود ؟ دانش ِ مطلق بر اریکه نشسته بود . تاریخ از ذهن به عین آمده بود . رابطه ی ِ شوند ِ آگاهی ، کشف شده بود . " چه می توانم بدانم ؟ " ، " چه می توانم بکنم ؟ " و " به چه چیز باید امیدوار باشم ؟ " جواب یافته بود . و آن استاد ِ حاشیه نشین که به قول ِ مریدانش عمری را به کار ِ دل پرداخته بود ، به شوق ِ کار ِ گل ، چهاردست و پا وارد ِ کارگاه ِ کوزه گری شده بود . خلاصه که : بعد از این هیچ نشانی ز پریشانی نیست .

* * *

خواب ها خیلی زود تعبیر شدند .دکتر میخ با تمام ِ قدرت کارش را آغاز کرد . فاشیسم از زیر ِ لوای ِ زهد بیرون آمد و همه چیز را در سراشیب ِ انحطاط انداخت . اگر تا دیروز تنها در و دیوار ِ دانشگاه چرکمرده و دل بهم زن بود ، حال اعلامیه های ِ شداد و غلاظ هم به آن اضافه شده بود . اگر قبلاً کم و بیش پرده ی ِ کلاس ها بوی ِ گند می داد ، حالا غذای ِ دانشکده هم متعفن بود . اگر تا پیش از این فقط رجّاله ها و مزدبگیر ها به لباس ِ پسران و آرایش ِ دختران کار داشتند ، اکنون خود ِ استاد هم متصدی ِ امر شده بود ! اگر در گذشته بوروکراسی تنها هفت خوان ِ جانفرسا داشت، حالا هر درخواستی با آپوری ( بن بست ) مواجه می شد . اگر در دوره ی ِ قبل فقط چند استاد ِ بی مایه به دانشجویان اماله می شدند ، در این عصر یک طویله ی ِ تازه نفس به هیات ِ علمی آمده بودند ! اگر قبلاً دانشجویان ، " یک مشت بچه ی ِ بیسواد " خوانده می شدند ، امروز دکتر میخ ـ البته در خلوت ـ نام و نشان ِ تازه ای به آن ها داده بود : پسر های ِ دانشگاه را " دیلاق " می نامید و دختران ِ دانشجو را به لقب ِ " تاپاله " مفتخر کرده بود ! اگر ... هرچه بود آن ها که سرنخ های ِ بازی را در دست داشتند و تفاوت ِ دریافتی ِ استاد و صاحب منصب را زمین تا آسمان قرار داده بودند، حاکمانی حکیم بودند . بسیار حکیم تر از دکتر میخ !

دکتر میخ هرگز خود را در آینه نگاه نمی کرد . چرا که در آینه هیچ تصویری شکسته تر و رقّت بار تر از شمایل ِ مبارزی پشیمان نیست . شاید بتوان گفت سال های ِ سکوت ، توام با محرومیت در دکتر میخ بیش از همه چیز نفرت را دامن زده بود . نفرت از واقعیت ، نفرت از تازگی ، نفرت از آدم ها و در یک کلام نفرت از همه چیز . دکتر میخ در خلوت ِ دهشتناک ِ خود آنقدر دایره ی ِ کینه را وسیع کرده بود که در آن از دخترکان ِ سر به هوا و پسرکان ِ خیابانگرد یافت می شد تا مبارزانی که جرم شان مثل ِ او نبودن بود . دکتر میخ آب ِ گل آلودی بود که ماهی نداشت . بهتر بود از همان اول قید ِ مبارزه را می زد و خود را از شر ِ نفرت خلاص می کرد . یا به جای ِ عظمت ِ هگل به سراغ ِ زلالی ِ گاندی می رفت . اما به جای ِ این کارها بیچاره فقط در اوهام غوطه خورده بود و بت ِ ذهنی و انتزاعی اش را صیقل داده بود . نباید اندوهگین شوید که چرا برای ِ دانشجویان ِ نیازمند و گرفتار ، کوچکترین کاری انجام نمی داد و قوز ِ مرموزش را که روزگاری مثال ِ اعلای ِ انسان دوستی بود به طاق ِ نسیان سپرده بود . دکتر میخ تقصیر نداشت . آخر او جز آن بت ِ انتزاعی که در پستوی ِ تاریک ِ ذهنش با ترس و لرز ، ذره به ذره ساخته بود ، چیزی را نمی دید و دوست نمی داشت ... و بت ِ ذهنی ِ او امروز در قامت ِ یک مومیایی ِ خوفناک قد برافراشته بود .
هگل می گوید : " هدف ِ فلسفه فهم ِ چیزی ست که وجود دارد " و برای ِ دکتر میخ چیزی جز آن مومیایی ِ خوفناک وجود نداشت . در او فلسفه با جهانبینی ِ سامی درآمیخته بود یا بهتر بگویم جهانبینی ِ سامی با فلسفه یکی شده بود . متفکر عمیقی بود . اما در عمق ِ وجودش خفقان و خفگی تولید می شد . سنت پرستی ِ او هم عبارت بود از نوستالژیای ِ آروغ پس از تناول ِ دیزی ! ... او به جای ِ جام ِ شوکران ، کاسه ی ِ واجبی سرکشیده بود .

یک روز که دکتر میخ در حیاط ِ دانشگاه بین ِ تاپاله ها و دیلاق ها قدم می زد ، چشمش به نوشته ای افتاد . در آمفی تئاتر، فیلم ِ دراکولا را نمایش می دادند . البته دکتر میخ اهل ِ سینما نبود . در سحر ِ کلام غرق بود و از جادوی ِ تصویر چیزی نمی دانست . افتخار می کرد که در بیست سال ِ اخیر تنها یک بار به سینما رفته آن هم برای ِ این که زیر ِ باران نمانده باشد . اما این بار وسوسه شد که به آمفی تئاتر برود و فیلم دراکولا را ببیند .
دکتر میخ در سالن تاریک ِ نمایش دید که چگونه کنت دراکولا مدت ِ چهارصد سال در قلعه ی ِ قرون ِ وسطایی ِ خود فرمانروایی کرد و چگونه تنهایی ِ کشنده او را به عرصه ی ِ دنیای ِ مدرن کشاند . دید که دراکولا چگونه برای ِ بازتولید ِ عصر خویش و بازگرداندن ِ عقربه ی ِ زمان ، خون ِ دیگران را می مکید تا آن ها را هم خون آشام کند و اصحابی فراهم آورد . همچنین دید که سردار ِ مغضوب ِ جنگ های ِ صلیبی ، با آن قدرت ِ ماوراء الطبیعی ، چگونه پس از ترک ِ جهان ِ باستانی ِ خود و ورود به لندن ِ خوش آب و رنگ، لای ِ چرخ دنده های ِ تمدن ِ جدید له شد و از میان رفت . مرگ ِ کنت دراکولا جز نشناختن ِ واقعیت و ناسازگاری با بافت ِ جهان ِ جدید چه دلیل ِ دیگری می توانست داشته باشد ؟ اوغریق ِ غم انگیزی بر رودخانه ی زمان بود . کالبدی بی روح . مرده ای متحرک... پس از اتمام ِ فیلم دکتر میخ کماکان روی ِ صندلی نشسته بود و تامل می کرد . او به حق کنت دراکولا را شایسته ی ِ احترام و جذاب یافته بود ... دکتر میخ دراکولا نبود اما دراکولا را دوست داشت .

وقتی به دفتر ِ کارش وارد شد هنوز به سرنوشت ِ دراکولا فکر می کرد . پنجره را باز کرد و حیاط دانشکده را نگاه کرد . یک روز پاییزی بود . پشت ِ میزش نشست . چند کاغذ را امضا کرد . خسته بود . پلک هایش سنگین شده بود . پشه ای روی ِ دستش نشست . خونش را خورد . دکتر میخ پشه را دید . با دست پراندش . باد در پرده های ِ چرک ِ اتاق افتاد . دکتر میخ دستش را خاراند . عینکش را جابه جا کرد . پشه را دید که روی ِ دیوار نشسته است . یک رگه ی ِ باریک ِ خون در پشت ِ پشه دیده می شد ... دیگر آن پشه ارزش ِ کشتن نداشت !


سرانگشت

۱۳۸۵ فروردین ۱۹, شنبه

جنگ خندستانی 7

جنگ ِ خندستانی (7) ؛


برای ِ ادای ِ دین ، به یاد ِ فریدون ِ تنکابنی .
نخستین طنزنویسی که پس از خواندنش، مشتاق ِ نوشتن شدم .

یادداشت های ِ شهر ِ شلوغ ؛
نویسنده : فریدون ِ تنکابنی ؛


ببینید حرف زدن چه چیز ِ وحشتناکی است که بزرگترین احترام به هرکس این است که برایش یک دقیقه سکوت کنند !

* * *

برخی مردم در چه چیز هایی جاودان می شوند ؛ مثل ِ " اتابک " در نخوداتابکی !

* * *

وقتی پیرمردی یا کودکی بار ِ سنگینی دارد که نمی تواند ببرد ، وظیفه ی ِ توست که برایش ببری ، نه این که بایستی و قانون ِ جاذبه ِ نیوتن را برای ِ او توضیح بدهی .

* * *

کشف ِ یک نویسنده ، یک شاعر ، یک دوست و یک انسان ، البته مهم است . اما مهم تر از آن، باز کشف ِ یک نویسنده ، یک شاعر ، یک دوست و یک انسان است .

* * *

ساعت ِ شماطه دار مردم را از خواب بیدار نمی کرد ... و خداوند مگس را آفرید !

* * *

خصوصیت ِ بارز ِ دموکراسی های ِ شرقی این است که اجازه ی ِ مخالفت می دهند ، اما از اظهار ِ مخالفت سخت می رنجند .

* * *

اخم ها در هم
مشت ها گره کرده
قیافه ها پکر
سرها پایین
قلب ها هراسان
قدم ها تند
پرچم ها رنگ پریده
چراغ ها کم نور
گله گله مردم
گله گله شلوغی
ـ چه خبر است ؟
ـ ملت جشن گرفته است .
ـ زکی !

* * *

احمد آقا جوان ِ بسیار محجوبی است . وقتی به کسی انگشت می رساند ، از خجالت خیس ِ عرق می شود !

* * *

بدترین ِ شکنجه ها این است که آدم ِ رودرواسی داری لطیفه ای تکراری برایتان تعریف کند و شما مجبور باشید با دقت گوش کنید و آخر ِ سر هم بخندید . تازه خنده ی ِ آخرش مهم نیست . فشاری که باید به خودتان بیاورید تا از چشم هاتان نخواند که آن را می دانسته اید از همه بدتر است .

* * *

پاسبانی با باتوم به جان ِ مردی افتاده بود . مردم جمع شدند و پرسیدند : چه کار کرده ؟ چرا می زنیش ؟
پاسبان گفت : این فلان فلان شده نشر ِ اکاذیب پخش می کنه !

* * *

حیاط ِ خانه ی ِ ما ، سقف ِ خانه ی ِ همسایه است . اگر چاه بزنیم به جای ِ نفت یا آب به شایعات می رسیم !

* * *

ما ایرانی ها وقتی به مشکلی بر می خوریم ، آسان ترین راه را انتخاب می کنیم . وقتی سر ِ دوراهی ِ ناگزیری قرار می گیریم ، راه ِ سومی می سازیم که نه آن است و نه این . راهی که بعداً اشکالات ِ زیادی برایمان به بار خواهد آورد . زیرا این راه ِ آسان را با زیر ِ پا گذاشتن ِ " اصول " پیدا کرده ایم . آن چه ما " زرنگی " می نامیم ، در حقیقت بی انضباطی ِ مطلق است . نادیده گرفتن ِ اصول است .

* * *

استفاده از کُر در موسیقی ِ بازاری ِ ایرانی ، درست مثل ِ کاری است که تهیه کنندگان ِ فیلمفارسی می کنند : پرت کردن ِ ماشین توی ِ دره !

* * *

من " پیکان " دارم .
پس من هستم .

* * *

یکی از دوستانم ، وقتی صحبت ِ غذا پیش می آید فیلسوفانه سر تکان می دهد و می گوید : غذا خوشمزه است .
یا وقتی می خواهد کسی را حیران کند و به حیرتش بخندد ، از او می پرسد : میوه کیلویی چند است ؟!

* * *

در اندیشه ی معتقدان ِ خدا تناقض ِ عجیب و آشکاری به چشم می خورد :
اگر مردی، کودک ِ مردی دیگر را بکشد و قاضی حکم بدهد که کودک ِ مرد ِ قاتل را بکشند ، قاضی را نادان و ستمگر می شناسند . اما همین عمل را به خدا نسبت می دهند و در عین ِ حال او را دانا و دادگر می دانند .

* * *

من اگر ده تومان داشته باشم ، همه ی ِ آن را برای ِ دوستم خرج می کنم . اگر صد تومان داشته باشم ، حاضرم پنجاه تومانش را برای او خرج کنم . اگر هزار تومان داشته باشم ، صد تومانش را برای ِ او خرج می کنم . اگر ده هزار تومان داشته باشم ، دویست تومان خرج می کنم . و اگر صد هزار تومان داشته باشم ، شاید حاضر شوم پانصد تومان برای ِ او خرج کنم .
چرا این طور است ؟

* * *

پاسبانی که روی ِ صندلی ِ جلو اتوبوس کنار ِ من نشسته بود ، چنان غرق در کتاب ِ جبر ِ کلاس ِ دوم بود که به دو افسری که از در ِ جلو بالا آمدند اعتنایی نکرد و سلامی نداد .
برای ِ همین است که از " علم " خوشم می آید !

* * *

معلم شخص ِ پرگویی است که تلافی ِ بی توجهی ِ مردم را سر ِ شاگردهایش در می آورد .

* * *

یک بدبختی ِ شاعر و نویسنده ی ِ ایرانی ، این است که مردم "کار"ش را به رسمیت نمی شناسند . مردم سرودن ِ شعر و نوشتن ِ داستان و مقاله را کار حساب نمی کنند . به نظر ِ آن ها کار فقط رفتن به اداره یا ملاقات با مقامات ِ رسمی است .
بنابراین شاعر یا نویسنده ی ِ ایرانی نمی تواند به مردم بگوید :
ـ لطفاً مزاحم نشوید . کار دارم

* * *

چهار نفر داشتند توی ِ پیاده رو شوخی می کردند . و ما از پشت ِ شیشه ی ِ اتوبوس تماشاشان می کردیم .
دو تاشان دست و پای ِ یکی دیگر را که روی ِ چهارپایه ای نشسته بود می گرفتند و بلندش می کردند و چهارمی او را قلقلک می داد .
وقتی به زمینش گذاشتند ، برگشتند و به مسافران خندیدند .
موی ِ هر چهار تاشان سفید ِ سفید بود .

* * *

نویسنده ی ِ جوانی که از گمنامی ِ خود و فروش نرفتن ِ کتاب هایش سخت در رنج بود ، آگهی کرد :
" هرکس به این نشانی نامه بنویسد ، یک جلد کتاب به رایگان برایش فرستاده می شود . "
خیلی ها تقاضا کردند . و او در جواب شان می نوشت :
" چه چیز توجه تان را جلب کرده است ؟ کتاب یا رایگان بودنش ؟ اگر کتاب است ، پولش را بفرستید تا دریافت کنید . اگر نه ، یک مشت کاغذ باطله ی ِ بی ارزش به رایگان برایتان می فرستم . خواهش می کنم از دریافت ِ این بسته دلخور نشوید . مهم نیست که محتوی ِ بسته چیست . شما می خواستید رایگان باشد و رایگان است . "
یکی از خواستاران پاسخ داد :

" فرستادن ِ پول برای ِ من مهم نیست . فقط می خواهم بدانم چه تضمینی وجود دارد که در برابر ِ پول یک مشت کاغذ باطله ی ِ بی ارزش دریافت نکنم ؟! "
نویسنده ی ِ جوان ، فروش ِ کتاب از راه ِ روزنامه را برای ِ همیشه فراموش کرد .

( برگزیده از کتاب ِ یادداشت های ِ شهر ِ شلوغ / انتشارات ِ پیشگام / 1357 )












۱۳۸۵ فروردین ۱۷, پنجشنبه

آنتی نومی

آنتی نومی ؛


تقدیم به امیریحیای ِ عزیزم، به احترام ِ تاملات ِ آته ایستی اش

( شبیه ِ این گفت و گوی ِ تلفنی ، حدود ِ یک سال ِ پیش با یک " دوست " انجام شده است . )

دوست : ... آره داشتم فکر می کردم که این " بشر " چه موجود ِ کثیف و ناسپاسیه !

من : آخه چرا ؟

دوست : همین که یه ذره علم و دانش یاد می گیره ، دو کلاس که درس می خونه ، به خدای ِ خودش کافر می شه ... یکی نیس بگه آخه ای انسان ِ حقیر ، تو که هرچی عقل و سوادت بیشتر می شه باید خدا رو هم بهتر بشناسی ! ... نه ؟

من : چه عرض کنم ؟

دوست : جداً حالم به هم می خوره از آدم ِ بوگندویی که علیه ِ خدای ِ خودش شورش می کنه ، در صورتی که اگه عقل داشته باشه می تونه خدا رو ببینه ...

من : چه جوری با عقلش می تونه خدا رو ببینه ؟

دوست : با استفاده از همون برهان ِ نظم و برهان ِ علیت که تو بینش ِ اسلامی ِ دبیرستان خوندیم ... مگه یادت نیس بلاسوخته ؟!

من : یادم هست ... اما توی ِ قرون ِ وسطا، سنت آنسلم و توماس آکوییناس برهان های ِ خداشناسی ِ بهتری دارن که امروز پایه شون زده شده !

دوست : یعنی چی پایه شون زده شده ؟! چرا پرت و پلا میگی ؟ عقل ، عقله دیگه ... چه فرقی میکنه ؟

من : برداشت از عقل تو همه ی ِ دوره های ِ تاریخی یک جور نیست .بعد از قرون ِ وسطا کانت با آنتی نومی هاش نشون ...

دوست : ( عصبانی ) آنتی لومی کدوم زهرماریه ؟ ... کانت کدوم خریه ؟ حتماً اون پدرسگ ملحد بوده ؟

من : اتفاقاً به قول ِ تو اون پدرسگ خیلی هم دیندار بوده !

دوست : ( با فریاد ) یعنی تو می خوای بگی خدا وجود نداره ؟ ... آره ... درست شنیدم ؟!

من : من می خوام بگم ساحت ِ ایمان و عقل امروز از هم جداست . دیگه نمی شه خدا رو با عقل شناخت و قبول کرد ... خدا یه مساله ی ِ ایمانیه ...اگه قبولش داری تو دل ِ خودت داشته باش ، شارلاتان بازی هم درنیار .

دوست : ( با بغض ) می دونی تو از اون دسته آدمایی که قرآن میگه "تو دلشون مرض دارن " . تو ... تو ...
( از آن سوی ِ سیم صدای ِ بوق ِ ممتد می شنوم . گویا آن دوست گوشی را گذاشته است ... برای ِ همیشه . )


سرانگشت

۱۳۸۵ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

آنتن

آنتن ؛


فی الواقع اوائل ِ کار ، دکتر " آشفته کلام " برای ما ناراضی ها لنگه کفشی بود غنیمت گرفته از بیابان . هرچه بود در مملکتی که آدم ها را به جای ِ خرهای ِ قبرسی روی ِ مین می فرستادند ، جناب ِ دکتر کتابی نوشته بود با این وسواس که نشان دهد " ما چگونه خر شدیم ؟ " ما هم که گوش های ِ درازمان دیگر در آینه جا نمی شد و از بیچارگی چاره ای نداشتیم ، دکتر و پالانش را روی ِ سرمان گذاشتیم و حسابی حلوا حلوا کردیم ... خب تا این جای ِ کار، دکتر آشفته کلام به ما خدمت کرده بود . سرنخی به دست ِ ما داده بود و تلنگری به ما زده بود . در جمع ِ دوستان زبانمان دراز بود و در میان ِ دشمنان دندانمان گراز .
اما رسوایی از جایی شروع شد که دکتر آشفته کلام ، شهوت ِ آنتن پیدا کرد و چهارنعل به طرف ِ صدا و سیما رفت . چسبید به صفحه ی ِ تلویزیون تا به نمایندگی از ما با مخالفان ِ روشنفکری و دموکراسی و غیره بحث های ِ مثلاً منطقی کند . با شلوار ِ بندی جلویشان می نشست و استدلال های ِ بندتنبانی می کرد . سوال را درست نمی فهمید ، فی الواقع از دهانش نمی افتاد ، آشفته فکر می کرد و آشفته تر حرف می زد . گذشته از آن میمیک ِ صورت و غالب ِ ژست هایش لکه ی ِ ننگی بر دامان ِ کمدی دلارته بود . مرتب جلز و ولز می کرد ؛ تا می توانست از این شاخه به آن شاخه می پرید ، جملاتش را ناتمام می گذاشت و از مواضع ِ خودش بد دفاع می کرد . چرا که شنیده بود دفاع ِ بد از حمله ی ِ خوب موثر تر است . یادتان نرود که او نماینده ی ِ ما بود .
در مقابل مخالفان ِ دکتر یعنی نماینده ی ِ ما ، نماد ِ متانت و عقلانیت بودند . مقدمات شان را خوب می چیدند و نتیجه گیری شان درست بود . داد و بیداد هم نمی کردند . آن ها به حمله ی ِ خوب معتقد بودند .
دکتر آشفته کلام در مناظراتش هیچ مبنای ِ معینی نداشت . گاه ارتودکس بود گاه لیبرال ؛ دقیقه ای مسلمان بود و لحظه ای کافر . خلاصه آن که آدم می ماند که دکتر آشفته کلام ، راستی ست که چپ کرده یا چپی ست که راست کرده !
البته زحمات ِ دکتر آشفته کلام کاملاً هم بی تاثیر نبود . " فی الواقع " او توانست نقشی را از ما در ذهن ِ جامعه ترسیم کند . از آن به بعد خواص ِ جامعه به ما می گفتند : هالو و عوام جامعه هم صدایمان می کردند : کُس خُل !

* * * * *

یک بار یکی از ما تعریف می کرد که در یک ظهر ِ عاشورا تعزیه ای دیده که در آن شمر پس از کشتن ِ امام حسین خاک بر سر می ریخته و زار زار گریه می کرده است . بعد هم پیشاپیش ِ جمعیت ِ سوگوار ، نعش ِ امام را بلند کرده و به سوی ِ امامزاده روانه شده ... تعزیه هنر ِ ملی ماست !


سرانگشت

۱۳۸۵ فروردین ۱۰, پنجشنبه

چرا ملاحسنی را دوست دارم

چرا ملا حسنی را دوست دارم ؟!


تعجب نکنید ؛ عصبانی نشوید ؛خط و نشان هم نکشید . این ملا حسنی که من دوستش دارم ،
ملاحسنی در کانادا است و گرنه آن ملا حسنی ِ ارومیه را که همه دوست دارند . دوست داشتن ِ آن جواهر که هنر نیست .

بله عزیزان ! ملاحسنی در کانادا ، نام وبلاگی خندستانی ست که توسط یک نویسنده ی ِ با ذوق اداره می شود . و اگر شما در ایران زندگی می کنید لابد می دانید که مدت هاست این وبلاگ ِ نمکین با همت ِ سربازان ِ البته خوشنام ِ امام زمان فیلتر گذاری شده است . برای ِ خوشنام شدن نیاز به خمیر مایه ای خاص نیست اما فیلترگذاری به دو عنصر ِ بنیادی نیازمند است : فیل + تر . فیل را بیگانه ها به ما می فروشند و خوشبختانه از لحاظ ِ " تر " خودکفاییم . حاکمان ِ کشور ِ امام زمان ، تامین ِ این عنصر ِ اساسی را تا ظهور ِ آن حضرت و حتا بعد از ظهور و چاپ ، تعهد کرده اند .

پس از آوردن ِ این مقدمه ی ِ بدیهی می رویم بر سر ِ اصل ِ موضوع : چرا ملاحسنی ِ کانادایی طنزنویس ِ خوبی است ؟

ملاحسنی نثر ِ ساده ای دارد ، سر راست می نویسد و اهل ِ ادعا نیست . نگاهش به رویداد ها شفاف و زلال است . فضل فروشی نمی کند و نه تنها حرف هایش را نمی پیچاند بلکه پیچیدگی ها را هم ساده می کند . هرچند ملاحسنی خودش را نویسنده نمی داند اما به نظر ِ من تا آن جا که در حیطه ی ِ ساده نویسی قلم می زند نویسنده ی ِ خوبی است .

نوشته های ِ ملاحسنی واقعاً خنده دار است . من بدون ِ آن که سعی کنم یا امضاء داده باشم با خواندن ِ نوشته هایش قهقهه می زنم . بعضی از جمله های ِ او آدم را روده بُر می کند . در خاطر می ماند و هرگاه یاد آوری می شود ، خنده سازی می کند . سرزندگی و نشاط در نوشته های ِ ملا ، موج می زند . به باور ِ من یکی از دلایل ِ تردماغی ِ او ـ علاوه بر خوش ذوقی اش ـ زندگی در محیط ِ آزاد است . جامعه های ِ آزاد و تاریخاً جوانسال ، معمولاً خاطر ِ انسان را از حزن و تلخی پاک می کنند و به شادی و سرزندگی می رسانند . " گشودگی" ارمغان ِ " آزادی " است . در میان ِ سطرهای ِ این نویسندگان می توان نفس کشید و روزنه های ِ امید را مشاهده کرد ؛ حتا هنگامی که تلخ و تیره می شوند . در مقابل، نوشته های ِ نویسندگانی که در کشورهای ِ خفقان زده زندگی می کنند مشحون از بدبینی ، طعنه و عقده گشایی است . دل خستگی و فروبستگی در آثارشان غوغا می کند ؛ حتا موقعی که طنز می نویسند !

کـی شعـر ِ تَر انگیـزد خاطر که حزیـن باشـد ؟
یک نکتـه در این معنی گفتیـم و همیـن باشـد *

ملا حسنی، طنزنویس ِ سیاسی است . به عبارت ِ دیگر نوشته های ِ ملاحسنی تقویم ِ طنز آمیز ِ رویدادهای ِ سیاسی ایران است . او نویسنده ای " به روز " است . روزانه اتفاقات ِ سیاسی و اجتماعی ِ ایران را دنبال می کند و در برابرشان واکنش نشان می دهد ؛ عقب هم نمی ماند . پی گیر ِ ریز ِ مسایل ِ سیاسی ست و آن ها را با دقت مطالعه می کند . حتا اخبار ِ به ظاهر کم اهمیت هم از نگاهش مخفی نمی ماند . با تیزبینی، خبرهای ِ مهمی را که رسانه های ِ اسم و رسم دار ، کم اهمیت جلوه می دهند شناسایی می کند و در باره شان می نویسد . این کار او مرا به یاد ِ جمله ای از فردریک دورنمات می اندازد : " همیشه باید اتفاقات ِ مهم را در روزنامه های ِ کم اهمیت جست و جو کرد . " ( نقل به مضمون )

اما هنر ِ بزرگ ِ ملاحسنی این است که پیچیده ترین فرایندهای ِ سیاسی ِ ایران را با پیش ِ پا افتاده ترین وقایع ِ روزمره " اینهمانی " می دهد . البته رابطه ی ِ " اینهمانی " گاه چنان با ظرافت طرح می شود که اصلاً تحمیلی به نظر نمی رسد . برای نمونه وقتی مساله ی ِ غنی سازی اورانیوم را با پختن ِ شله زرد ِ نذری مربوط می بینیم ، با توجه به شناختی که از افق های فکری ِ گردانندگان ِ حکومت ِ اسلامی داریم ، قضیه را چندان ناموجه نمی یابیم . نوشته های ِ ملاحسنی هجونامه ی ِ عملکرد ِ کلیت ِ نظام است و تشت ِ رسوایی ِ مدیریت ِ اسلامی را از بام ِ هفتم به زمین می اندازد . ملاحسنی به خوبی نشان می دهد که سردمداران ِ ایدئولوژی زده ی ِ جمهوری ِ اسلامی ، چندان در پیله ی ِ تاریک ِ آموزه های ِ خود گرفتارند که اگر جز تباهی بیندیشند و رفتار کنند ، شگفت انگیز خواهد بود . نشان می دهد که استنباط های ِ درست و ثمربخش از سوی ِ آنان باید ما را به حیرت فرو بَرَد نه تصمیم های ِ نفهمیده و ناهمخوان . به عبارت ِ دیگر او ناهمگونی ِ این جهان بینی را با سرشت ِ دنیای ِ نوین پیش ِ چشم خوانندگان می گذارد . در این جا البته منتقدانی ممکن است بگویند که جمهوری اسلامی سرانی هوشمند و کاردان دارد ؛ چرا که توانسته اند در طول ِ بیست و هفت سال بحران های ریز و درشت ِ داخلی و خارجی را به سلامت پشت ِ سر بگذارند. سقوط نکنند و کشور را اداره کنند . پاسخ این است که :تا کاردانی و هوشمندی را چه بدانیم ؟ تنها اداره کردن و سقوط نکردن مهم نیست بلکه چگونه اداره کردن است که اهمیت دارد ؛ سقوط هم برای ِ همه ی ِ حکومت ها امری محتوم است . اما فکر نمی کنم به حکومتگرانی که در سیری قهقرایی ،ایران را از سرمایه های ِ مادی و معنوی ِ خود تهی کرده اند بتوان مدال ِ هوشمندی و لیاقت داد ؛ گیرم فرجام این دوران ِ نکبت بار به سود ِ آینده ی ِ ملت ایران باشد . نمی توان به پشتوانه ی ِ شکوهی احتمالی ، اضمحلالی قطعی را ارج گذاری کرد . معیار ِ موفقیت ِ یک حکومت ، حرکت در شاهراه ِ کمال و شکستن ِ تنگناهای ِ ذاتی ِ پیشرفت و بهبود است ، نه رهایی از بحران های ِ خود ساخته ! در ضمن نسخه های ِ " عبور از بحران " را مشاوران ِ بین المللی در جیب آماده دارند . هرچه باشد چرخ ِ زندگانی ِ آنان نیز باید بچرخد . کافیست در تله افتادگان ، بیشتر از پیش بذل و بخشش را وجهه ی ِ همت ِ خود قرار دهند .
با وجود این ما می توانیم همچنان اپوزانی " واقع بین " باشیم و در نَعت ِ سران ِ جمهوری اسلامی شطحیات ِ شیوا بنویسیم به شرطی مخاطبانمان نیز حق داشته باشند که نه دُم خروس را باور کنند و نه قسم ِ حضرت ِ عباس را !

ملاحسنی منتقد ِ اسلام ِ سیاسی است و به مبانی ِ معرفتی ِ اسلام نمی پردازد . از نظر او تباهی از جایی آغاز می شود که شعائر دینی سرلوحه ی ِ تصمیم گیری های ِ سیاسی قرار می گیرد و قوانین ِ اجتماعی و قضایی را می سازد . در نوشته های ِ او به روشنی می بینیم که وقتی متافیزیک ِ دینی منطبق بر جزییات ِ امور می شود چه ابتذالی را می سازد و هنگامی که احکام ِ جزمی و ناکارآمد ِ هزار و چهارصد و اندی سال ِ پیش را نصب العین قرار دهیم منتظر ِ چه حوادثی که نباید باشیم . به نظر من کمتر کسی به اندازه ی ِ ملاحسنی توانسته ابتذال ِ حاکم بر مناسبات ِ جامعه ی ِ امروز ِ ایران را نمایش دهد . او شمایل ِ جامعه ای را تصویر می کند که سیاستش عین ِ دیانتش است و فراتر از آن دیانتش عین ِ همه چیزش ! از این نگاه در پهنه ی ِ ایرانزمین امر قدسی و غیر قابل ِ سوال ، عنصر ِ نامتعین و سیالی ست که از دُنبلان ِ آیت الله جنتی تا آیه های ِ کتاب ِ مقدس در نوسان است .

در متن های ِ ملاحسنی شاهد ِ جنبه های ِ دیگری از ویژگی های ِ جمهوری اسلامی نیز هستیم . مواردی همچون پنهان کاری های ِ عفونت زای ِ حکومت ، توهم ِ برتر بودن از سایر ِ ملت ها ، فرافکنی ِ مشکلات از سوی ِ نظام و مضحکه ی ِ صدور ِ انقلاب به اقصی نقاط ِ جهان . از دیگر شگرد های ِ ملاحسنی نگریستن به مسائل از چشم انداز های ِ مختلف است . او برای این که بتواند جنبه ها و عرصه هایِ متنوع ِ رخداد ها را ببیند در کالبدهای ِ گوناگون فرو می رود . گاه مسایل را از چشم ِ خاطرات ِ رییس جمهور می بیند ، گاه از نگاه ِ خودش ؛ وقتی از چشم انداز ملایی ابله و بی سواد و گاهی از دید ِ ناصرخسرو . البته میزان ِ توفیق ِ او در همه ی ِ این نوشته ها یکسان نیست . هنگامی که به سادگی و به زبان ِ معاصر می نویسد به خوبی از عهده بر می آید اما وقتی می خواهد که شیوه ی ِ قدما را تقلید کند دچار ضعف ِ زبانی می شود .

پیشتر نوشتم که ملاحسنی منتقد ِ اسلام ِ سیاسی ست و به مبانی ِ معرفتی ِ اسلام نمی پردازد . این رویکرد از یک سو می تواند آزادمنشی ، احترام به دیگران و پذیرش ِ تکثر را موجب شود ولی از سوی ِ دیگر اگر مبانی مورد ِ غفلت قرار بگیرد برای ِ هنرمند ِ منتقد ، بلاتکلیفی ِ معرفتی را به بار خواهد آورد و پس از تغییر ِ وضعیت ِ کنونی سبب ِ دشواری ِ حرکت ِ او خواهد شد . همچنین به نظر می رسد برخی نوشته های ِ ملاحسنی نیاز به ویرایش دارند . برخی به سر و سامان نرسیده اند و اندکی دارای ِ اشکالات ِ املایی هستند . ( کلماتی چون : نهار ، مَناسب ، دوماً ، سوماً ، زخائر و علف بچه که باید به جای ِ آن ها این واژه ها را به کار برد : ناهار ، مَناصب ، دوم این که ، سوم این که ، ذخائر و الف بچه . ) به علاوه گهگاه در نوشته های ِ او شکسته نویسی یا خودمانی نویسی با نگارش ِ رسمی آمیخته می شود .

گذشته از این کاستی های ِ کم شمار باید اعتراف کرد که ملاحسنی نویسنده ی ِ با ارزشی است . نازک اندیش و نازک طبع است . ظلم را بر نمی تابد . هنرمند و دردمند و انسان دوست است . و خلاصه این که ...
بخوانیدش و حظ کنید .


سرانگشت

* از حافظ













۱۳۸۵ فروردین ۹, چهارشنبه

اعتراض

اعتراض ؛


سعید امامی طی ِ سخنرانی اش در دانشگاه ِ همدان گفته است : " دانشجو دو کار دارد : یکی درس بخواند ، یکی اعتراض کردن را یاد بگیرد . "
پس معلوم می شود حکومت ها نحوه ی ِ اعتراض کردن را هم آموزش می دهند . آن را مدون می کنند و کاغذ می پیچند تا متمدنانه و به صورت ِ هموژنیزه مصرفش کنیم . دستاوردهای ِ علمی به ما می گویند ، وحشی ترین گیاهان را هم می توان در گلخانه پرورش داد ... راستی ، لابد محتوای ِ درس هایی هم که می خوانیم با این شیوه ی ِ علمی ِ اعتراض، بعضی نسبت ها دارد ؟ یا برخی اعتراض ها که می کنیم ، در ساختن ِ سرفصل های ِ آموزشی مان موثر است ؟ ... تمی دانم ... آقای ِ ووپی هم این جا نیست تا از او سوال کنم ... یادم باشد بعد از تعطیلات سری به فروشگاه ِ شهروند بزنم و یک جلد خودآموز ِ اعتراض خریداری کنم .


سرانگشت

۱۳۸۵ فروردین ۱, سه‌شنبه

نوروزانه

نــوروزانــــــــه ؛


فرا رسیـــــدن ِ نوروز ِ جـــــــان افروز ، خجستـــــــه باد .



باد ِ شبگیـــــــری نسیــــــم آورد باز از جـویبــــــــار
ابر ِ آذاری عَلَــــــم افراشـــــت باز از کـوهســـــــار

این چـو پیــــــکـان ِ بشــــارت بـَر ، شتابــان در هـوا
وان چـــو پیـــــلان ِ جواهر کش ، خرامـــان در قطــار

گــه معطـر خاک ِ دشت از باد ِ کافــــوری نسیـــــم
گــه مرصع سنــــگ ِ کــــــوه از ابـر ِ مرواریـــــد بـار

بوی ِ خـاک از نرگـس و سوسن چو مُشـــک ِ تبتـی
روی ِ باغ از لالــه و نسـرین چـو نقـش ِ قنــدهــــــار

مرحبــــــا بویی که عطـّــارش نباشـــد در میــــــان !
حبـــّــذا نقشی کـــــه نقاشش نباشـــــد آشـکــار !

ابـر اگــر عاشـق نشد ، چـون من چـرا گریـد همی ؟
باد اگر شیـدا نشـد ، چـون من چـرا شـد بی قــرار ؟

مست اگر بلبل شده ست از خوردن ِ مُل، پس چراست
چهـره ی ِ گل بـا فروغ و چشـم ِ نرگـس پـُر خمــار ؟

رونـق ِ بـازار ِ بت رویــــــان بشـــــد زیرا کـــه بـــود
بوی ِ خط شـان گلسِتـان و رنگ ِ رخ شـان لالــه زار

باده خـور چون لالـه و گل زانکـه اندر کــوه و دشـت
لالــه می رویــد ز خــارا ، گـل همــی رویـد ز خــار

باده خـــوردن خـــوش بود بر گل به هنـگام ِ صبـوح
توبـه کـــردن بـَـد بـود خاصـــــه در ایـام ِ بهــــــــار ...

حکیم انوری ِ ابیوردی

بهروز باشید .