ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

اخراجی های بدلی، اخراجی های واقعی

همیشه از دیدن فیلم‌های ده نمکی اکراه داشتم. این که فیلم ساختن و سینماگری آنقدر سطحی و سردستی فرض شود که یک چماقدار وحشی یکشبه از ترک موتور هزار، جست بزند پشت میز تدوین و شروع کند به کارچرخانی ِ فیلم‌های گت و گنده و به اصطلاح ِ همپالکی هایش «برفوش، برایم جفنگ و غیر قابل قبول است (گیرم این چماقدار ثارالله و جندالله، چندسالی هم سابقه ی پروپاگاندا و زورنامه نویسی حکومتی داشته باشد، بی تردید وارد شدن به حریم بونوئل، تروفو، آنتونیونی، و حتا جرج لوکاس و جیمز کامرون مقوله ی دیگری است که هیچ ربطی به تاملات ده نمکی ندارد!). با اینهمه چندی پیش بازی روزگار، به جای آموزگار، بنده را پیش روی تلویزیون نشاند و باعث شد یکی از قسمت‌های «اخراجی ها» را ببینم.
اخراجی ها داستانی مردم فریب دارد: چند لات و لاابالی سر از جبهه ی جنگ در می‌آورند و با اینکه نمایندگان رسمی حکومت با ادامه ی حضور آن‌ها در میدان نبرد مخالفند و وجودشان را منافی مقدسات و آلاینده ی سنگرها می‌دانند اما اغماض و بزرگواری رزمندگان و روحانیان، همراه با جریان جاری خلوص و عرفان در حال و هوای جبهه باعث می‌شود آقایان ِ لات‌ها به صراط مستقیم بیایند و پس از نوشیدن شربت شهادت، رستگار شوند.
ده نمکی با این داستان اذهان ساده فهم و ساده اندیش را به تحسین وامی‌دارد (اَ...! دیدی چه تیکه هایی به حاجی ماجیا انداخته بود؟ دمش گرم به مولا!)، ایدئولوژی حکومت را تفت می دهد، منتقد و اپوزوسیون نظام می‌شود (البته منتقد آبکی و اپوزوسیون موازی)، گیشه ها را شلوغ می کند، انتقادات دست چندم را به جای انتقادهای اساسی و درجه اول می نشاند و به خوبی نقش سوپاپ اطمینان را برای حکومت ایفا می نماید.
حال پرسش این است که کجای داستان اخراجی ها فریبنده است؟ چرا و چگونه ده نمکی در فیلم اخراجی ها ایز گم می‌کند و بیننده اش را بیراهه می برد؟
به نظر من این موضوع که مسعود ده نمکی جماعت لات‌ و لمپن را در مقابل نظام اسلامی قرار می‌دهد و از آنان با عنوان ِ «اخراجی ها» یعنی کسانی که مغضوب و مطرود حکومت هستند، یاد می‌کند تماماً فریبکاری و بیراهه انداختن است. اولاً حکومت جمهوری اسلامی ایران، خود برآمده از فرهنگ لمپنی و عربده کشی است. اکثر صاحب منصبان امروز، باجگیران، اراذل و اوباش و حتا قاتلان و تروریست های دیروز بوده‌اند (نگاه کنید به گذشته ی محسن رفیق دوست، علیمحمد بشارتی، اعضای حزب موتلفه ی اسلامی و بسیاری دیگر از اعضای دولت و وکلای مجلس و سران سپاه در دوره های مختلف). همچنین باورهای اسلامی در ذات خود غالباً عقب مانده و جاهل مآبانه اند و نمی‌توان آن‌ها را در قلمرو آموزه های پیشرو و مدرن قرار داد. در ثانی چه کسی گفته که لات‌ها و لمپن ها مخالفان اصیل و سازش ناپذیر جمهوری اسلامی هستند؟! افرادی که تحول شخصیتی آن‌ها را بتوان به حساب سعه ی صدر نظام گذاشت؟! اتفاقاً به اعتقاد این قلم لات‌ها علی رغم ظاهر ناسازگار با مذهبشان در باطن سرسپردگان بدبخت مذهب و دکان داران دین هستند (به یاد آوریم سرسپردگی طیب حاج رضایی را به خمینی و ارادت شعبان جعفری را به آیت الله کاشانی). آنان (به قول خودشان) «اوسّا کریم» را ارباب خود می‌دانند و خویشتن را «نوکر» و مخلص او به شمار می آورند. به نظر من این‌ها اخراجی های بدلی هستند زیرا زیرمجموعه ی آخوندها و دکان داران دین هستند و با آنان در یک جبهه قرار می گیرند. لمپنیسم مرجع و مقتدایی به جز ملّا و مذهب و خرافات ندارد.
اخراجی های اصلی در‌واقع روشنگران، روشنفکران، صاحبان اندیشه و کنشگران فرهنگی و اجتماعی هستند. آنان هستند که تحت تأثیر شعبده های آخوندی قرار نمی‌گیرند و سیاهی لشکر حکومت نمی شوند. آنان هستند که حتا در زندان مورد ضرب و جرح قرار می‌گیرند تا آتش نفرت اسلامی فرونشانده شود و عقده‌های حکومت التیام پیدا کند. راستی چرا ده نمکی در هیچ کدام از اخراجی هایش روشنفکران و هنرمندان مستقل و غیرمذهبی را به راه راست هدایت نمی کند تا آنان هم مثل لات‌ها و چاقوکش‌ها رستگار شوند؟ لابد چون موجودات ذی شعور تحت تأثیر لوده بازی‌های او قرار نمی‌گیرند و بی نمکی های ده نمکی ایشان را نمی خنداند و زیر و زبر نمی کند!
در طول تاریخ لات‌ها و لمپن ها همواره کارگزار استبداد بوده‌اند از بیست و هشت مرداد سی و دو تا انقلاب 57 و بعد و قبل از آن. آنان اخراجی های بدلی هستند که به خاطر ساده لوحی و جهلشان همیشه مورد سوء‌استفاده ی صاحبان قدرت قرار گرفته اند. از آنجا که در کار شناخت و معرفت عمیق نیستند زیر و رو کردنشان کاری ندارد. حتا اگر علیه حکومت باشند می‌توان احساساتشان را قلقلک داد و از اردوگاه باطل به جبهه ی حق آورد! اگر هم نیامدند باکی نیست؛ اگرچه برخی از ایشان در بزنگاه های خلاء مرجعیت اجتماعی ممکن است مرجع طبقات فرودست قرار گیرند، اما دست آن‌ها همیشه از دامن نقد ایدئولوژی حاکم کوتاه است.
اما اخراجی های واقعی را باید در جایی دیگر جست‌و‌جو کرد. به عبارت دیگر اخراجی های واقعی کسانی دیگرند. روشنفکران، روشنگران، نویسندگان، هنرمندان و متفکرانی که از فردای انقلاب مورد هجمه ی تبلیغاتی و امنیتی حکومت اسلامی قرار گرفتند و در جریان قتل های زنجیره ای با قلب خون چکان به تاریخ پیوستند.



سرانگشت 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

اطاعت از رهبری



خامنه ای: جمعیت ایران باید به 150 ملیون برسد.
مرید ولایت: آ.....ه! آیا با این حال و اوضاع می‌توانم فرمایش رهبری را اطاعت و اجرایی کنم؟

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

جنگ پشه با حبشه


ریشارد کاپوشینسکی، روزنامه‌نگار و سیاسی نویس برجسته ی لهستانی سال‌ها پیش کتابی نوشته است به نام امپراتور. این کتاب گرانقدر درباره ی زندگی هیلاسلاسی امپراتور و دیکتاتور حبشه است که از دهه ی دوم تا هفتم میلادی بر این کشور حکومت می‌کرده است. کاپوشینسکی با استناد به مصاحبه ها، مستندات و تحقیقاتش، ریزبینانه مضحکه ی استبداد مطلقه را در جامعه‌ای عقب افتاده‌ و قبیله ای چون جامعه ی حبشه تصویر می کند. بخشی از این پژوهش در زمان فرمانروایی هیلاسلاسی و بخشی دیگر پس از سرنگونی او انجام شده است. اروپایی‌ها و اهالی مغرب زمین بی گمان بعد از خواندن امپراتور از تعجب شاخ درمی آورند، اما به نظر من برای ما ایرانی‌ها وضع مقداری فرق می کند. مثلاً به این بخش که گوشه‌ای از مصاحبه با یکی از نزدیکان امپراتور پس از سرنگونی اوست توجه کنید:
«... بروید، دوست عزیز، زندگینامه ی امپراتور را که خود در سال‌های آخر تکیه فرمود بخوانید تا بفهمید ذات متهور ملوکانه چگونه علیه وحشیگری و تاریک اندیشی مستولی بر کشور ما جنگید. [به اتاق مجاور می‌رود و کتاب «زندگی من و پیشرفت حبشه» چاپ لندن را با خود می آورد. آن را ورق می‌زند و به صحبت ادامه می دهد] اینجا برای نمونه اعلی‌حضرت اظهار می‌دارد که در اوایل سلطنت خود، مجازات قطع کردن دست و پا را که حتا برای جرایم کوچک مرسوم بود، قدغن فرمود. بعد می‌نویسد در گذشته متهمان به قتل ـ و این البته اتهامی بیش از سوی افراد عادی نبود، چون دادگاهی وجود نداشت ـ در ملاء عام اعدام می‌شدند و اعدام به شکل دریدن شکم و درآوردن دل و روده ی متهم بود. مجازات هم بایستی به دست نزدیکترین فرد خانواده انجام می گرفت، یعنی من باب مثال، پسر شکم پدر را پاره می‌کرد و مادر شکم فرزند را. امپراتور این رسم را برانداخت و به جای آن دژخیم های دولتی برگماشت. برای اعدام، جایی و مقرراتی مشخص کرد. دستور داد اعدام فقط از طریق تیرباران صورت گیرد... بعد رسم کـٌند و زنجیر کردن زندانیان را ملغی ساخت. از آن پس نگهبانانی که از خزانه ی شاهی مواجب می‌گرفتند مراقب زندانیان شدند». (کاپوشینسکی، 1367، صص 94 -93)


ملاحظه می فرمایید! هیلاسلاسی که در کتاب امپراتور مظهر واماندگی های جامعه ی حبشه است، در سال‌های فرمانروایی اش سعی می‌کند برخی قوانین وحشیانه و ارتجاعی را اصلاح کند؛ هرچند جامعه آنچنان با فقر فرهنگی دست به گریبان است که صورت اصلاح شده ی قوانین هم خنده‌دار و تأسف بار است. حداقل اینکه او سعی می‌کند گامی به جلو بردارد. حالا بیایید هیلاسلاسی و حکومتش را با جمهوری اسلامی و سردمدارانش مقایسه کنیم. جمهوری اسلامی پس از به قدرت رسیدن نه تنها قانون های عرفی پس از مشروطه را منسوخ کرد بلکه قوانین قرون وسطایی اسلامی را دوباره زنده کرد و به جان جامعه انداخت. اگر هیلاسلاسی در دهه ی 1930 میلادی شکنجه و قطع اعضای بدن را در حبشه ممنوع کرد، به جایش خمینی و خامنه ای در دهه ی 1980 و حتا سی سال پس از آن مجازات هایی را چون بریدن دست، درآوردن چشم و دار زدن قاتل به دست خانواده ی مقتول در ایران احیا کردند و جامعه را به قهقرا بردند. خمینی و خامنه ای از هیلاسلاسی نکبت ترند و در مقابل او چون پشه‌هایی بی ارزش.


سرانگشت



منبع: امپراتور، نویسنده: ریشارد کاپوشینسکی، ترجمه: حسن کامشاد، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چ اول، بهار 1367