ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

مرد عوضی، مردان عوضی

چند دهه پیش کارگردان شهیر، آلفرد هیچکاک، فیلمی می‌سازد به نام مرد عوضی (یا مرد اشتباهی) که طی آن مردی که در کافه ها نوازندگی می‌کند به اشتباه به جای یک گانگستر دستگیر و زندانی می‌شود. این دستگیری زندگی نوازنده ی بی‌گناه و خانواده اش را به سختی دچار تلاطم می کند. بسیاری از منتقدان بر این باورند که مرد عوضی نقدی است بر وضعیت زندگی انسان مدرن. انسان تنهایی که پس از تحقق دولت مدرن از سوی ارکان سازنده و نگهدارنده ی دولت مدرن، تحت نظر قرار می گیرد و مدام کنترل می شود. در نتیجه اندیشه‌ای که قرار بود به آزادی فرد و احترام به فردیت منجر شود به عامل تشویش و زنجیر اسارت انسان مبدل می شود.
این انتقاد به جهان مدرن وارد است. ضمن آنکه از جمله ویژگی‌های مثبت مدرنیته، خود ـ انتقادی است. از آنجا که اندیشه ی مدرن مبنای مقدس ندارد پیوسته می‌تواند خود را بررسی و تصحیح کند؛ از کاستی ها، تاریکی ها، نکات منفی و …. پیراسته شود و رشد کند. اما در باید توجه داشت منتقدان ِ واپس مانده و واپسگرایی نیز هستند که با نقد مدرنیسم می‌خواهند جامعه را به قرون وسطی و عصر تئولوژی ببرند. آن‌ها غالباً طرفدار و مزدوران حکومت های استبدادی و توتالیته هستند. می‌گویند چون مدرنیته آفت هایی با خود دارد پس باید به عصر حکومت های مطلقه بازگشت. (مثل آن است که کسی در زمستان سرما بخورد و بگوید حالا که ویروس ها و برودت فصل باعث بیماری‌ام شده‌، باید کاری کنم که وبا بگیرم تا از شر آن‌ها خلاص شوم!)
مدرنیته ای که غایت مطلوبش، تحقق دولت مدرن است در وضعیت‌هایی استقلال فرد را مخدوش می‌کند اما اولاً این تنها شکل و تنها نتیجه ی مدرنیته نیست و ثانیاً متحجران ِ غالباً مزدور نمی‌توانند با این دستاویز ما را به سوی دوزخ نظام استبدادی و به‌ خصوص هاویه ی خکومت دینی سوق دهند.
اگر در جامعه ی مدرن، هویت یک «فرد» یا یک «شخص» (آنهم به اشتباه) مورد تعرض قرار می گیرد، در جوامع سنتی ـ استبدادی و به ویژه مذهبی، هست و نیست یک «طبقه ی اجتماعی» به چالش گرفته می شود. به عبارت دیگر عده‌ای که یا قدرتمندند یا به قدرت سیاسی وصل هستند، به خودشان اجازه می‌دهند طبقه یا طبقاتی از جامعه را حذف کنند یا حداقل در ترس و وحشت بیندازند.
در جنایت اخیر (اسیدپاشی به روی زنان در اصفهان) شاهد هستیم که هویت یک طبقه ی اجتماعی، یعنی زنانی از طبقه ی متوسط که حجاب اجباری را به طور کامل نپذیرفته اند، احتمالاً از طرف عده‌ای واپس گرای اسلامی مورد هجوم و انکار قرار می گیرد (می گویم احتمالاً چون وجوه پنهان ماجرا هنوز آشکار نشده). هجومی که خواسته ی نهایی اش نابودی آن طبقه است. نه قانونی هست که از افراد این طبقه دفاع کند و نه در گزینش قربانیان معیاری به جز طبقه ی اجتماعی آنان لحاظ می شود.
وقتی ماجرای اسیدپاشی ایدئولوژیک را در قالب نگاه به فردیت افراد بررسی می‌کنیم بسیار وحشتناک تر و فاجعه آمیز تر می شود. شخصی، زنی، انسانی بدون آنکه در حق دیگری بدی کرده باشد، بدون آنکه مرتکب بی قانونی شده باشد، بدون آنکه از جایی خبر داشته باشد، بدون آنکه جرم و گناهی انجام داده باشد، بدون آنکه محاکمه شده باشد، بدون آنکه اخطار یا هشداری دریافت کرده باشد، از خانه بیرون می‌آید و ناگهان با حادثه‌ای روبرو می‌شود که او را از هستی ساقط می کند. بدون آنکه مستوجب و مستحق کیفر باشد با عذابی مواجه می‌شود که در وصف نمی گنجد. عذابی که برای او هیچ توجیهی ندارد. آن زن یا دختر به طور تصادفی انتخاب شده است. بسیاری از هم طبقه هایش ممکن بود به جای او مجروح شوند. دلیل چنین انتخاب هولناکی این بوده که آن زن یکی از افراد ِ طبقه ای اجتماعی بوده که حاکمیت سیاسی آن را خوش نداشته است!
اگر نتیجه ی جامعه های مدرن، مرد عوضی یا اشتباهی است (به معنای مرد بی گناهی که مجازات می شود) نتیجه ی جوامع سنتی مردان و زنان عوضی و اشتباهی است.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

اس اس بوَد مخفف ِ اسلام با اسید

در پیوند با اسید پاشی ِ اسلامی به روی زنان و دختران ایران:


اسلام، شریعت ِ حدید است حدید
پابند ِ خشونتی شدید است شدید
محصول ِ چنین توحش ِ بی مرزی
البته که شیشه ی اسید است اسید
* * *
در واژه نامه‌ها به تأمل چو بنگرید
شاید که واژه‌ای بدهد معنی ِ جدید
از واژه‌ها لباس کنایت در آورید
اس اس بوَد مخفف ِ اسلام با اسید
* * *
آیین حنیف کار او مختل کرد
هرکس که ادای کاذب و مهمل کرد
چون مشکل اسلام بُوَد «زیبایی»
در ظرف اسید مشکلش را حل کرد


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه

پایان ِ دو دوزه بازی

از کتاب‌های خوبی که سال‌ها پیش خواندم «روشنفکران و عالیجنابان خاکستری» نوشته ی ویتالی شنتالینسکی بود. این کتاب درباره ی زندگی نویسندگان و اندیشمندان روس در دوره ی حکومت شوروی و رابطه ی پر راز و رمز و وحشتناک آنان با یکدیگر، جامعه، جهان و کا. گ . ب (پلیس مخفی شوروی) است. اگر روشنفکران و عالیجنابان خاکستری را بخوانید می‌بینید که در جوامع دیکتاتوری که سازمان اطلاعات و پلیس مخفی همه چیز را زیر ذره‌بین دارد، از جمله بزرگترین دشمنان نویسندگان و روشنفکران، همکاران نویسنده و روشن‌فکر آنان هستند؛ چگونه؟
نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در بازی‌های رذیلانه و پلید از نخبگان علیه یکدیگر استفاده می کنند. آنان را به جان هم می‌اندازند و از آب گل آلود ماهی می گیرند. تعدادی انسان حساس، فهمیده و فکور را تبدیل به خبرچینانی فرومایه و بی‌شرف می کنند. از حسادت ها، تنگ نظری ها، دلخوری ها، رقابت ها، سوءتفاهم ها و … بین هنرمندان سود می‌برند تا آنان را ذلیل و منزوی و بیمار و اخته و نابود کنند. سرگذشت ایساک بابل، میخاییل بولگاکف و شمار دیگری از نویسندگان و اندیشمندان روسیه گویای همین وضعیت است. ناگفته نماند که همیشه تعدادی هنرمند نفوذی و خود فروخته نیز هستند که روند تخریب را برای دیکتاتورها تسهیل می کنند.
وقتی در سال 1370 ابراهیم حاتمی کیا فیلم وصل نیکان را ساخت برخی بر این عقیده بودند که حاتمی کیا فیلمسازی دولتی و به فرموده است. منتقدان نظام اسلامی می‌گفتند وصل نیکان در پاسخ به عروسی خوبان (محسن مخملباف) ساخته شده و این فیلم عملاً دندان غروچه ی حاتمی کیای جویای نام به مخملباف ِ اسم و رسم دار است. این فضا پس از ساخته شدن دیگر آثار حاتمی کیا از جمله بوی پیرهن یوسف، از کرخه تا راین، روبان قرمز، ارتفاع پست و … کمرنگ شد و اتفاقاً بسیاری از کسانی که آثار حاتمی کیا را تحویل گرفتند متعلق به طیف ناخودی ها (!) بودند. آنان خوشحال بودند که فیلمسازی انقلابی بخشی از غصه‌ها و شکایت های آنان را در آثارش منعکس می کند. حاتمی کیا سعی می‌کرد کمتر به پر و پای روشنفکران غیر وابسته بپیچد، هنردوستان هم او را شخصیتی (تا حدی) مستقل می انگاشتند (هرچند طعنه ی او به عباس کیارستمی در فیلم آژانس شیشه‌ای برخی را آزرده کرد). منتقدانش می‌گفتند او سردار سپاه است و اگر جویده جویده انتقادکی می‌کند اولاً اساسی نیست و ثانیاً مصونیت دارد که صد البته مزد پالوده خوری هایش با خامنه ای و سران نظام است.
حاتمی کیا که عادت دارد در مورد اکثر مسایل کشور خود را وسط بیندارد و اعلام موضع کند، پس از وقایع 88 سکوت را بر اظهار نظر ترجیح داد علی‌رغم خواسته‌های مکرر معترضان مبنی بر اعلام موضع و بیان حقیقت، مسوولیتی احساس نکرد و در پستو خانه ی مصلحت پنهان شد.
این‌ها همه گذشت تا اینکه جناب حاتمی کیا چندی پیش تصمیم گرفت دست از دو دوزه بازی بردارد و نشان دهد که واقعاً از زیر عبای چه کسانی بیرون آمده است. یا رومی ِ روم، یا زنگی ِ زنگ! حاتمی کیا در یک برنامه ی تلویزیونی صراحتاً به کیانوش عیاری حمله کرد و فیلم «آبادانی ها»ی او را متهم کردن ِ نظام اسلامی به فاشیسم دانست و همچنین رخشان بنی اعتماد، اصغر فرهادی و عباس کیارستمی را به شدت مورد انتقاد قرار داد.
من شخصاً از این اعلام موضع خوشحالم و این کشف حجاب را به ابراهیم حاتمی کیا تبریک می گویم. زیرا حاتمی کیا نشان داد که از دو دوزه بازی و توامان خواستن ِ خدا و خرما خسته شده و بیش از این حاضر نیست خودش و دیگران را گول بزند. نشان داد از آثار، شخصیت و نگاه ِ هنرمندان ِ منتقد نظام نفرت دارد و دلش نمی‌خواهد به نادرست مورد ِ اعتماد ِ همکاران ِ غیر ولایی اش قرار بگیرد ـ حالا اگر بعضی دوست دارند همچنان گول بخورند، بگذار بخورند! این نقاب افکنی علتش هرچه باشد (مسایل شخصی یا اعتقادی) جای تحسین و تشکر دارد. دست اندرکاران سینِما مواظب باشند پرشان به پر ایشان نگیرد وگرنه بعد از یکی از جلسات پالوده خوری ممکن است سرنوشت برخی اندیشمندان شوروی را پیدا کنند.


سرانگشت