ه‍.ش. ۱۳۸۴ دی ۱۰, شنبه

گوشت اضافی

گوشت ِ اضافی ؛


اگر کسی به شما گفت :" زن در اسلام مقام شامخی دارد " ، چپ چپ نگاهش نکنید ، از جایتان تکان نخورید ، کاراته هم به کار نبرید . چون این گزاره در مواقعی ممکن است درست باشد . می پرسید کی ؟ مثلاً وقتی زن را نسبت به " گاو " بسنجیم و قضیه ی بالا را به صورت زیر اصلاح کنیم : " زن در اسلام (نسبت به گاو ) مقام شامخی دارد . " در این صورت پس از تحقیق در متون اسلامی می توان این گزاره را ، یک گزاره ی درست و معنا دار به حساب آورد . تازه در چهارچوب ِ فرهنگ اسلامی برای اثبات صحت این گزاره ، می توان به جای کلمه ی ِ گاو از نام هر حیوان دیگری ( غیر از "مرد" و "انسان " که در قاموس اسلامی به یک معنا هستند ) استفاده کرد . بله دوستان ! مشکل این جاست که ما همیشه نسبت ها را فراموش می کنیم و بی خود و بی جهت رای به واپس ماندگی ِ یک ایده ئولوژی فراپیشرفته می دهیم .

به لحاظ فلسفی برخی فیلسوفان اسلامی از جمله ملاصدرای شیرازی موسس حکمت متعالیه بر این عقیده اند که خداوند به زن " لطف " کرد و او را که مرتبتی فروتر از انسان داشت به هیات ِ " انسان " آفرید تا مرد به او تمایل نشان دهد و نسل بشر حفظ شود . ( این لطف های خداست که من را کشته) از دیدگاه نص صریح آیات قرآن هم خداوند حوا را از دنده ی ِ چپ ِ آدم آفرید تا آدم از تنهایی حوصله اش سر نرود و در اوقات فراغت با او " یه قل دو قل " بازی کند . ( معلوم نیست با این همه حوری و غلمان که در بهشت وول می خوردند ، چرا خداوند لطف کرد و حوا را خلق کرد ؟ به جای این همه لطف و رحمت ، مگر نمی توانست به حوری ها یه قل دو قل یاد بدهد ؟ این سوال مدت هاست ذهن من را به خودش مشغول کرده . ) به لحاظ تاریخی هم پس از ظهور اسلام جهش های قابل ملاحظه ای در جامعه ی زنان جزیرة العرب پدید آمد . ( به بقیه ی جاها کاری ندارم ) یعنی در اثر "تعالیم نورانی" اسلام ( که نمی دانم چرا من را به یاد ِ " نوره و نوره کشیدن " می اندازد ) زنان ِ بی کفایتی مثل خدیجه ی ِ تاجر ، هند ِ صاحب نفوذ و سجاح ِ پیامبر ، جای خود را به رقیه و سکینه و زینب دادند . یعنی کار زنان از تجارت و سروری و پیامبری ، رسید به کهنه شوری و عزاداری و توله آوری که در نوع خود پیشرفت بزرگی ست .
حتا عرصه ی " نمایش " نیز از تعالیم نورانی اسلام در امان نماند . همان طور که می دانید در نمایش مذهبی ِ تعزیه ، زنان حق ایفای نقش ندارند و نقش آنان را مردان نتربوق و سبیل از بناگوش در رفته بازی می کنند ... می گویند در یکی از تعزیه ها ، شبیه خوانی که نقش ِ حسین را بازی می کرده در اثنای ِ بازی به طرف بازیگر ِ نقش ِ زینب می رود و ناغافل دستش به اسباب و اثاثیه ی ِ او می خورد . با تعجب و بدون این که نمایش را قطع کند او را مخاطب می گیرد و آواز سر می دهد :
خواهر جـــــــــان ! اگر تو دختری این خایه هاچیست ؟
مرد گنده ای که نقش ِ زینب را بازی می کرده صدایش را زیر و زنانه می کند و با آوایی حزین جواب می دهد :
برادر جـــــــان ! فقط گوشت ِ اضافیست !


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ دی ۹, جمعه

مونولوگ انصارحزب الله

مونولوگ انصار حزب الله ؛


ما بنـــدگـــــان حـزب خداییــــم ، مردمـان !
شیــطانتـــــان به ضربت سیـخــک در آوریم

گــــر سیخ و میخ راهبــــــر و کارگــــر نشد
آن را به زور ِ روغـــن کـرچــــــــک در آوریم

هرجا که لامپ های خــدا را بسوختـیــــــد
آن جــــا چــراغ قــــوه و فنــــــدک در آوریم

گــــر اتفـــــاق تازه ای در عالم اوفتـــــــــد
فی الفور رو به واقعـــــه شکلـــک در آوریم

از آن کســــان که مکتب ما را نخواستنــــد
اموات و نالــه ، جامه و خشتــــک در آوریم

گر چُس کنـــــد زمانـــــه خودش را برای ما
او را به خایـه مالی و پشـتــــــــک در آوریم

هم چشم هرزه گرد ِ ثوابت برون کشیــــم
هم از ستاره شیـــوه ی چشمک در آوریـم

قانون ز چنگِ مطربِ گوسالــه در کشیـــم
تنبـــــان ز پای ِ صاحــب ِ تنبــــک در آوریم

بهر شرارت و ترور و اغتـشـــاش و جنــــگ
انبــوه ِ اسکـنــــــــاس ز قلّــــــک در آوریم

با معنویتی که فقـط خاص ِ خاص ِ ماســت
کوبنــــــده ای بزرگ ز کــــــــودک در آوریم

ما لیبـرال های ِ دغلبــــــــاز و قحبــــــــه را
از جـامـعــــــه مطــابق ِ کـــــورک در آوریـم

سازش گــران کثیـف تر از خوک غربی انــد
باید دمارشــان به سـه سوتـــــک در آوریـم

چون بدحجاب ، جنده و لکدار و مفسد است
با تیـغ و با اسیـــــــــد از او لـــک در آوریــم

کلـــــــه پـزان ِ منتـخـب ِ دیـن و دولتیـــــم
چشم و زبان و گوش و مخ و فک در آوریـم

سیمرغ اگر به چرخ نگشتیم ، باک نیست
باشد سر از مراتب ِ سی کــــک در آوریم

الاکلنــــگ ِ عقـل به " الا کرم " دهیــــــم
در " ده نمک " ادای ِ مترســـــک در آوریم

بی قمقمه پیـاده به قصـــد ِ "قم" عازمیم
با قمقمـــه ســـــر از دل "پونک" در آوریم

صد بچـه موش ِ نابغـه را پاره می کنیــــم
تا که سر از فضائــــل ِ موشــــک در آوریم

از اسم " راست " میگرن ما عـود می کنـد
از نام "چپ " هر آینـــه سرخــک در آوریم

ذوب ِ ولایتیــــــم ،به ما چـــه بقیـــــه اش
البتـــــــه بر حقیـــــــم که پولـک در آوریم

هر یک سهامدار ِ دو سـه کارخانـــــه ایم
چیپـس و قطیفــه و گن و تی بک در آوریم

کاپوت ِ خاردار و تبـــــــر ، تهیــه می کنیم
روزی ی ِ خود ز داخل ِ پوشـــــک در آوریم

با صادرات ِ چفیـــــه و تسبیـح و انقــــلاب
دشمن به زیر چکش و غلتـــــک در آوریم

پیوستـــــه با امام زمان حـــال می کنیـم
با دیدنش دو بــال چـو مرغـــــک در آوریم

آقــــــــا ! بیا و بمـب اتــــــم را درست کن
تا ما پدر ز هرچــه پدرســـــــــک در آوریم !


سرانگشت










ه‍.ش. ۱۳۸۴ دی ۵, دوشنبه

مردی با

مردی با ...


همان طور که می دانید موسیو سید محمد خاتمی ، همین روزها وبلاگ شخصی خود را به نام " مردی با عبای شکلاتی " افتتاح کرده است . هرچند که او باز هم نوبرش را نیاورده و پیش از مستر خاتمی ، آدم های ِ دیگری از عمله اکره ی ِ نظام، گوز ـ نوشت هایشان را منتشر کرده اند اما راستش را بخواهید انتخابِ ان ـ ترکیب ِ " عبای شکلاتی " در نظر من بسیار گنگ و فریبنده آمد . این عبارت هرچند در نگاه اول قصد دارد خاتمی را از سایر آخوندها متمایز کند ، اما به طور ناخواسته او را وارد طویله ی ِ عمومی ِ کلم به سرها می کند . گفتن ندارد که " شکلات " واژه ای لاتین است و " عبا " کلمه ای عربی . جمع این دو کلمه نیز به صورت ِ صفت و موصوف نمایانگر ماهیت ِ واقعی ِ " مرد " است که انیران است . یعنی دارنده ی ِ عبای شکلاتی ماهیتی صد در صد غیر ایرانی دارد و کدام آخوند است که واقعاً ایرانی باشد ؟ در اصل کدام آخوند است که بر اساس آموزه های ِ مکتبی و تاریخی اش دشمن ِ ایران نباشد ؟ اگر درست به دور و برتان نگاه کنید همه ی ِ آخوندها ، عبایشان شکلاتی ست ، حالا بعضی شکلاتی ِ پر رنگ و برخی شکلاتی کم رنگ . پس گزینش این ترکیب چه تمایز و تشخصی را برای خاتمی به وجود می آورد ؟ تقریباً هیچ . در صورتی که اسم ـ آن هم اسمی که خودتان انتخاب می کنید نه اسمی که بابا ننه برایتان می گذارند ـ باید گویای ِ صفات شخصی شما و جدا کننده ی ِ شما از دیگران باشد . در پایان چند نام سرانگشتی پیشنهاد می کنم تا اگر بقیه ی ِ سران و وابستگان نظام خواستند وبلاگ به راه بیندازند دست شان خالی نباشد .


سید علی خامنه ای : مردی با عبای ِ آب ِ کیری ...
علی اکبر ولایتی : مردی با ساک دائمی ...
صادق آهنگران : مردی با صدای آخ و اوخی ...
آیت الله گیلانی ( گیلی شو ) : مردی با کاندوم قزوینی ...
فلاحیان : مردی با رنگ ِ نوار بهداشتی ...( البته بعد از مصرف )
محمود احدی نژاد : مردی با کاپشن اَن دماغی ...
علی اکبر رفسنجانی : مردی با پرده ی ِ بکارت ... ( همه چیز این حرامزاده غیر آدمیزاد است از جمله نام وبلاگش ! )
عسکر اولادی مسلمان : مردی با شیاف مسلمانی ...
سید احمد خمینی : مردی با شلوار لاستیکی ...
حداد عادل : مردی با پیشکش ِ رختخوابی ... ( دختر حداد ، عروس خامنه ای ست . )
آیت الله جنتی : مردی با قیافه ی ِ گه مرغی ...
مصباح یزدی : مردی با تحقیقات ِ آفتابه ای ...
آیت الله شاهرودی : مردی با زیر شلواری ِ بعثی ...
محسن قرائتی : مردی با دماغ ِ پینوکیویی ...
و
سید محمد خاتمی : مردی با خایه های ِ ذره بینی ...

سرانگشت

همان آش و همان کاسه

همان آش و همان کاسه ؛


چند روز پیش دور از جانتان رفته بودم سلمانی . ( چرا می گویی : " دور از جانتان " ؟ مگر سلمانی، هواپیمایی ِ جمهوری اسلامی است ؟ ) آخر سلمانی همیشه و همیشه محل ِ شنیدن ِ حرف های ِ دستمالی شده و تکراری ست . حرف های روزمره ، بی اساس و دل به هم زن . مثل آخرین قیمت موبایل ، جوایز بانک ها ، نام نویسی ِ ماشین ، کوپنی شدن بنزین و هفتصد جور مزخرفات ِ دیگر . اصلاً مثل این که صاف آمده ای توی ِ خبرگزاری جمهوری اسلامی . از در و دیوار حرف ِ مفت می بارد . هرچند که از دل ِ این حرف های مفت، می شود نتایج قیمتی نیز گرفت . برای مثال پی به ماهیت ِ جامعه ای برد که دوران محکومیتت را در آن می گذرانی ، یا آدم هایی که مجبورند بوی ادوکلن تو را تحمل کنند . اما قبول کنید ، نیم ساعت زیر دست ِ آرایشگر نشستن ، به ریخت ِ قناس ِ خود در آینه خیره شدن و روی ِ آن تصویر نامیمون ، مهملات ِ خرجویده را شنیدن، کاری ست که فقط از حضرت فیل بر می آید که آن بیچاره هم روی صندلی ِ آرایشگاه جا نمی شود . ( یادم می آید در دوران ِ " هخا سنگی " دوستی را ذوق و شوق برداشته بود که چون در این زمانه انتظار ظهور قهرمانان ، خواسته ای بی جا ست ، بنابراین باید به دُن کیشوتی نحیف قانع و راضی شد . البته من هم آن روز و هم امروز با این نظر مخالف بودم و هستم و صد البته نه به این دلیل که با سروانتس خرده حساب شخصی دارم ـ که اگر هم داشته باشم یک مسئله ی ِ خانوادگی ست ـ بلکه به این دلیل مهم تر که دن کیشوت را زمانی دن کیشوت می دانم ، که منحصر به فرد ، یکه و بی جایگزین باشد ، مثل ِ امام زمان . نه این که هر پیچی را که باز می کنی یا هر مستراحی را که فتح می کنی ، یک شوالیه ی ِ وهم آگین ببینی که تو را آسیاب بادی فرض می کند و می خواهد شمشیر چوبی اش را به ماتحتت فرو کند . در این صورت دن کیشوت بودن و دن کیشوت آفریدن نه تنها هنر نیست ، که یک کپی برداری ِ پست و بی مزه است . از سوی دیگر ، ویژگی ِ انکار ناپذیر دن کیشوت ، صداقت معصومانه اش در نسبت با واقعیت های عصر خود است . در حالی که در مورد صداقت ِمدعیان امروزین به قول معروف : " چه گویم که ناگفتنم بهتر است " و در مورد معصومیت شان نیز فکر می کنم که جامعه ی ایران مدت هاست در زمینه ی فردی، عصر معصومیت را پشت سر گذاشته و درگیر تجربه هایی مخوف ، پیچیده و شرارت بار شده است . )
بگذریم . کجا بودیم ؟ ... حرف سلمانی بود . گفتم که سلمانی بیشتر وقت ها محل شنیدن حرف های بی مایه است . اما باور کنید این دفعه فرق می کرد . این دفعه مشتری ها و آرایشگر ها چنان جوک ها و طنز های نیش داری نثار دین و مقدساتش می کردند و دین و مذهب می گفتند که حسابی حال آدم حس را جا می آورد . در آن میان یکی ـ دو نفر میدان دار بودند و بقیه هم با خنده هایشان به اصطلاح مجلس گرمی می کردند . راستش را بخواهید در آن جمع فقط بنده ی شرمنده بودم که مثل درخت عرعر حیرت زده بر جا نشسته بودم و هیچ واکنشی نشان نمی دادم . اما خوشبختانه جماعت کفار ـ که سر و وضعشان نشان می داد از آدم های عادی ِ اجتماعند نه از برگزیدگان ـ کار خودشان را می کردند و به این وصله ی ِ ناجور بی اعتنا بودند .
از سلمانی که بیرون آمدم ، کمی احساس سبکی کردم . با خودم گفتم تنها جمهوری اسلامی می توانست مردم ایران را این طور از خوش خیالی های ِ فریبنده در باره ی ِ مذهب رها کند و آنان را در دیگِ هفت جوش تفکر بیندازد . دهن کجی به مقدسات ، آغاز غروب بتان است . پس برای اولین بار زنده باد جمهوری اسلامی !!!
( چی ؟... چی شد ؟ ... چی گفتی ؟... چه گهی خوردی ؟ ... زنده باد چی ؟... مگر آرایشگر به جای موها، مغزت را قیچی کرده ؟ مگر نمی دانی برای بالغ شدن در متن تاریخ باید" حافظه ی ِ تاریخی" داشت ؟ جناب خوش خیال ! تو ، چهار کلام ارزان قیمت را با واقعیت نهفته در اعماق جامعه عوضی گرفته ای . همین به قول تو جماعت کفار ، تا با یک مسئله ی حیاتی در زندگی شان رو به رو شوند شمع به منبر و محراب می برند و دخیل و قفل به ضریح فلان امام زاده ی گور به گور شده می بندند . می دانی چرا ؟ یکی دو علت که ندارد . مثل هر واقعیت اصیل دیگر هزاران جزء پیدا و ناپیدا در کنار هم نشسته اند تا آن هیبت عظیم را ساخته اند . ولی اگر بخواهی و پس نیفتی، سرانگشتی می توانم چند تایی را برایت بشمارم تا موقتاً از گه گیجه خلاص شوی و دریابی برای نسل بعدی هم احتمالاً آش همان آش است و کاسه همان کاسه ...سوال : چرا مردم حافظه ی تاریخی ندارند ؟ جواب ها : 1 ـ مردم تاریخ دور را به مثابه مشتی داده ی خام یا حتا افسانه فرض می کنند و حتا همان افسانه ها را هم نمی خوانند . 2 ـ از خواندن تاریخ تنها توقع عبرت آموزی دارند و دانش تحلیل تاریخ را بلد نیستند . 3 ـ متون تاریخی کهن را پر از تکلف و تصنع و تعارف و تعارض می یابند و بنابراین از محتوای آن ها بی بهره می مانند 4 ـ اسناد به جا مانده ی تاریخی را یا یکسره قبول می کنند یا یکسره رد می نمایند و آن ها را در کنار هم نمی گذارند و با هم تطابق نمی دهند 5 ـ زندگی امثال ِ خودشان را در کتاب های تاریخ پیدا نمی کنند و تنها شمایل رتوش شده ی قدرتمندان را از زاویه ی ِ دوربین ِ مورخان ِ مواجب بگیر تماشا می کنند.6 ـ بی دقت و سرسری کتاب های تاریخ را می خوانند .7 ـ بی بهاترین ساعات و بی سواد ترین معلمان در آموزش و پرورش به درس تاریخ اختصاص داده شده و تاریخ سال های اخیر را با دروغ های شاخ دار آمیخته و دانش آموزان را از اول نسبت به چیزی به نام تاریخ بی اعتماد کرده 8 ـ به جای تحلیل تاریخ از دانش آموزان حفظ کردن آن را می خواهند . 9 ـ تمایل قومی ما بیشتر به فرهنگ شفاهی است و زمانه ی خود را جزیی از تاریخ نمی دانیم . 10 ـ وقایع تجربه شده ( وقایع زندگی خودمان ) و تاریخ ِ زیسته را با افسون های حکومت فراموش می کنیم، یا خود را مصلحتاً به فراموشی می زنیم و از هر گونه یادآوری ِ آن ناخشنود می شویم و ... خلاصه که این قصه سر دراز دارد و نمی شود حالات گذرا و بی ثبات مردمی تاریخاً متزلزل را در زمره ی صفات ِ گوهری ِ آنان به شمار آورد . این جاست که شناختِ تاریخی می شود آسیاب بادی و تو می شوی یکی از همان دن کیشوت های ِ بدلی و بی ارزش ! )
وقتی به خانه رسیدم بادم حسابی در رفته بود .

سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ دی ۲, جمعه

جنگ خندستانی 4

جُنگ خندستانی (4) ؛

بـــــحــــــــــــــــــر طـــــــــــویــــــــــــــــــــــل

از : ابوالقاسم حالت ( هدهدمیرزا )


حـقــیـــــقـــــــت گـــــــــــــویـی ؛

بچه ی ِ کوچک ِ شش ساله به همراه ِ پدر رفت پی ِ گردش و تفریح و سیاحت به خیابانی و با خاطر خرسند و رخی شاد ز لبخند ، به هر سو نظر افکند ، چه اجناس ِ دکان ها ، چه سر و شکل ِ جوان ها ، چه رخ ِ غنچه دهان ها و خرامیدن ِ آن ها همه اندر نظرش جالب و گیرنده و خوش بود . درین بین به ناگاه بیفتاد نگاهش سوی داماد و عروسی و چو بر آن دو نفر کرد نظر ، دید میان ِ خوشی و هلهله و شادی ِ یک جمع ، گرفته به بغل دسته گل و جانب ِ ماشین ِ قشنگی که سراسر به گل آراسته گردیده ، روانند خرامان .


بچه رو کرد به سوی ِ پدر ِ خویش و بخندید و بپرسید که : " این ها چه کسانند ؟" پدر گفت که :" داماد و عروسند ، که این قدر ملوسند . پی ِ وصلت ِ خود جشن گرفتند و رسیده ست دگر جشن به پایان و به قصد ِ سفر ِ ماه ِ عسل ، حال بسی شاد و خوش احوال ، نشینند به ماشین و به هرجا دلشان خواست نمایند سفر ، بعد بیایند که تا زندگی ِ تازه ای آغاز نمایند . هرآن کس که نگیرد زن و در زندگی ِ خود ندهد عائله تشکیل ، نبیند ز جهان بهره و هرگز به همه عمر نیابد سر و سامان . "


بچه پرسید دگرباره ز بابا که : " پدر جان ، تو برای چه نگیری زن و چون این دو نفر در سفر ِ ماه ِ عسل رو نکنی ؟" گفت که : " فرزند ، کنون بیشتر از مدت شش سال گذشته ست که کردیم عروسی من و مامان ِ تو و در سفر ِ ماه عسل نیز برفتیم . " چو آن طفل شنید این سخنان از پدر خویش بپرسید که : " پس در سفر ماه عسل ، من به کجا بودم و بهر چه نبردید مرا همره ِ خود ؟ " چون پدر این حرف شنید از پسر کوچک خود ، سخت در اندیشه فرو رفت که اکنون چه جوابی بدهد ؟ گر که بگوید که : " نبردیم تو را " بچه پکر می شود . این بود که رو کرد به فرزند خود و گفت : " من و مادرت آن وقت که رفتیم به ماه عسل البته تو را نیز ببردیم به همراه . تو در موقع رفتن به سفر همره ِ من بودی و در موقع برگشتن از آن ماه عسل ، همره ِ مامان !


ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۳۰, چهارشنبه

بیداری

بیداری ؛


باز از خــــواب شبــــانـــــــــه پـا شـــــدم
یک نفـــــــر از مـردم دنیـــــــــــا شـــــدم

باز ، گشتـــــــم لایق ِ فیـــــض ِ حضـــــور
مثــــــل مُرده ســـــر در آوردم زگــــــــــور

با لحــــــــاف و بالــش ِ خاکـستـــــــــــری
کــرده بودم مدتـی همبـــســـتــــــــــــری

هان، چه می گویم ؟ حواس من کجاست؟
هرچه گفتم تا کنــــون خبــــط و خطاست

دوره ی ِ خاکستــــــر و ققنــــوس نیست
زندگی جـز دیدن ِ کــــــــابوس نیـســـــت

زندگـی یک پـازل آشـفــتــــــــــه اســــت
این سخن را عمـــه ی ِ من گفتـــه است

باز بایــــد با پـتــــــــــــو بـدرود گفــــــــت
رفتنی شد در جهـــــــان ِ حــرف ِ مفــــت

تختــــــــــه نــــرد ِ زندگی را بــــــاز کــرد
تاس ِ حیــــــــرت ریختــــــن ، آغـــــاز کرد

روی ِ دلالان ِ طــــــاق و جفـــــت دیـــــــد
از دل ِ خـرزهـــره هـــا عمامـــــه چیـــــد

با چــــــراغ ِ قرمـــــز و با سبـــــــــز و زرد
گـام هــــــای ِ خویش را تطبیـــــق کـــرد

دود را در آسمــــــــــان دنبــــــــــــال کـرد
باد را گلخـــــــــانه ی ِ آمـــــــــــــال کـرد


فوری و بی معطلی ، بی کــــمّ و کاسـت
مهلتی دیگــر ز پیــــک ِ مرگ خواســـت

کـودک ِ اندیشــــــه را قنــــــــــداق کــرد
نیـــــــم نمره به همــــــه ارفـــــــاق کـرد

پیـپـت و میکــروســـکپی تخـصیــــص داد
تا دروغ از راســــــت را تشـخیـــــــص داد

گردشی در کوچــــــــه و پاســـــــــاژ کرد
دیگـــــــران را روی ِ خـود مونتــــــــاژ کرد

مانـد از فـــــوج ِ تقـــلـــب در شگـفـــــت
ختنــــــــــه ســـوران ِ حماقـــت را گرفت

در خیابان های ِ بی خورشیــــــد و سرد
سایـــــه ی ِ خود را گرفــــت و ول نکــرد

یک معمـــــای ِ پر از ابـهــــــــــام شـــــد
نـام را آتـش زد و بی نـــــــــــام شــــــد

از دکـــــان ِ آرزوهـــــــــــا نسیـــــــه برد
غــوره را با یاد ِ گـوش ِ فیــــــــل خـــورد

در کت و شلـــــوار خود آویـــــــز شــــد
زرد و نارنجی شــــد و پاییــــــــــز شــد

* *

باز از خـواب ِ شبـــــــــانـه پا شـــــــدم
باز هم جنـــگـاوری تنـــــــــها شــــــدم

سرانگشت


ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۹, سه‌شنبه

فراز

فراز... !


و اینک فرازی آموزنده از کتاب مستطاب " حلیة المتقین " :

" از حضرت امام موسی علیه السلام منقول است که حیواناتی که مسخ شده اند دوازده صنفند : اما فیل ، پس از آن پادشاهی بود که زنا و لواطه می کرد ( فکر می کنم منظور علامه از " پس از آن " پیش از آن باشد . با چنین ویرایشی معنی ِ جمله هم درست می شود . البته این را برای نامسلمان ها نوشتم و گرنه مسلمان ها که پیش و پس شان را تشخیص نمی دهند و هر چیزی را که بخوانند ، آن چه که " استاد اعظم " خواسته برداشت می کنند . ) و خرس اعرابی ِ بادیه نشین بود که دویّتی ( دو به هم زنی ) می کرد و خرگوش زنی بود که با شوهر خود خیانت می کرد و غسل ِ حیض و جنابت نمی کرد و شب پره خرمای مردم را می دزدید و سهیل ( منظور ستاره ی ِ سهیل است ) مردی بود که در یمن ، عشاری می کرد و زهره ( سیاره ی ِ زهره ) زنی بود که مردم می گویند ، هاروت و ماروت از او فریب خوردند ( آخر اگر تو امامی و علم خدایی و لدنی داری ، چرا مستند حرفت را مردم قرار می دهی ؟ ) و میمون و خوک جماعتی بودند از بنی اسراییل که در روز شنبه شکار می کردند و اما سوسمار و چلپاسه ( بزمجه) گروهی بودند از بنی اسراییل که در زمان حضرت عیسی علیه السلام چون مائده از آسمان نازل شد ایمان نیاوردند و مسخ شدند پس یک گروه از ایشان به دریا رفتند و دیگری به صحرا و اما عقرب مرد سخن چینی بود و اما زنبور قصابی بود که از ترازو دزدی می کرد .
در روایت دیگر منقول است که خرس مردی بود که مردم با او عمل قبیح می کردند ( پس چرا "مردم" مسخ نشدند ؟ خرس ِ بیچاره چه گناهی داشت ؟) و سوسمار اعرابیی بود که مال حاجیان را می دزدید و عنکبوت زنی بود که از برای شوهر خود سحر می کرد ...
از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که موش گروهی از یهود بودند که خدا بر ایشان غضب کرد و پشه شخصی بود که استهزا به پیغمبران می کرد ( توجه داشته باشید که هرگاه توی اتاق پیف پاف می زنید دارید جهاد فی سبیل الله انجام می دهید . اجرتان با کارخانه اش در انگلستان .) و شپش از حسد مسخ شد ... در حدیث دیگر منقول است که خارپشت مرد کج خلقی بود ... و در روایت معتبره منقول است که آن ها که مسخ شده اند زیاده از سه روز نماندند و مردند و حق تعالی به صورت آن ها حیوانی چند خلق کرد و گوشت ِ آن ها را حرام کرد تا دیگران عبرت بگیرند از دیدن اینها و مثل اعمال ِ آن ها نکنند . " ( حلیة المتقین صص 433 تا435 )

( این را برای مومنین می نویسم : فرض می کنیم همه ی ِ این حرف ها درست . اصلاً تمام باغ وحش های ِ دنیا برای این ساخته شده که شما را از گزند ِ کسانی که روزگاری با عقاید شما دشمنی کرده اند یا قبول تان نداشته اند ، محافظت کند . اما شما را به آن خدایی که می پرستید ما ناباوران را از این سردرگمی ِ تاریخی نجات بدهید . آن هم تاریخی که خودتان نوشته اید و سرگذشت ِ همه ی ِ عالم می دانید . نه تاریخی که مورد ِ قبول ماست ... در کتاب مقدستان داستانی دارید به نام " توفان ِ نوح " . و می گویید که نوح ِ پیامبر ــ که پیش از موسی و عیسی زندگانی می کرده ــ وقتی فهمید که عذاب الهی نزدیک است از هر گونه جانور یک جفت انتخاب کرد و به کشتی ِ خود برد تا نسل موجودات عالم برنیفتد . در کشتی نوح نیز هم میمون بود هم خوک ، هم سوسمار و هم باقی ِ جانوران . در صورتی که در کتاب ِ مستطاب ِ حلیة المتقین آمده است که زمان آفرینش ِ موش و خوک و میمون پس از پیامبری ِ موساست و چلپاسه و سوسمار هم در زمان عیسا آفریده شده اند . حالا شما بفرمایید تکلیف ِ ما چیست ؟ ما باید کتاب تاریخ ِ شما را چگونه بخوانیم ؟ از اول به آخر، یا از آخر به اول ؟ ترتیب ِ زمانی ِ تاریخ ِ قوم شما چگونه است ؟ به عبارت دیگر زمان پیامبری ِ نوح قبل از موسا و عیسا بوده یا بعد از موسا و عیسا ؟ ... البته در هر حال امر ، امر شماست و ما در همه حال تسلیمیم . اصلا ً اگر مشکل تان حل می شود می توانیم " نوح " را خاتم الانبیا هم قلمداد کنیم . ها ؟ مگر چه عیبی دارد ؟ به قول معروف : کی به کیه تاریکیه ! )

سرانگشت با همکاری ِ علامه مجلسی




ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۸, دوشنبه

تخم مرغ شانسی

تخم مرغ شانسی ؛


در بهار آزادی ... جای صدام حسین خالی !

انتخابات پارلمانی در عراق موضوعی نیست که مورد علاقه ی شما خوانندگان ِ ایرانی باشد . پیش خودتان می گویید گور پدر عراق با پارلمانش، اما موضوعی هست که مورد علاقه ی یک " نَویسِنده"ی ِ بی سوژه مانده باشد ! ( این کلمه ی ِ " نَویسِنده " را من از خمینی، کش رفته ام. تلفظ دقیقش هم این جوری ست : نَ وی سِن ده ... خب بنده ی خدا حق هم داشت . او نویسندگان را چیزی بیشتر از " سِنده " نمی دانست . من هم عیبی در این تصویرسازی نمی بینم . شما اگر اشکالی می بینید به گیرنده های خودتان دست نزنید ، چون این پارازیت ها برمی گردد به در حقیقت " نَوی سِنده گانی " که قدر و قیمت ِ واقعی خودشان را زود تشخیص دادند و چند روز پس از پیروزی ِ شکوهمند انقلاب اسلامی به دستبوس ِ پیشوای ِ آزادگان ِ جهان رفتند . )
داشتم می گفتم ... این جرج دبلیو بوش ــ خدا با کریستف کلمب محشورش کند ــ واقعاً آدم با محبت و با خدایی ست . تا دید مردم عراق پدر و مادر درست و حسابی ندارند ، رخت و لباس ِ بابا نوئل را پوشید و از آسمان آبی برایشان ، بسته ـ بسته، بمب و موشک و خمپاره سوغاتی فرستاد . حالا این که می گویند بعضی از این هدایا عمل نکرده و به دست ِ گیرنده هایش نرسیده موضوع دیگری ست که به اداره ی پست مربوط است نه به فرستنده ی ِ بسته ها . از آن جا که طبق قانون ِ چهارم نیوتون : " دیگ به دیگ می گه روت سیاه " جرج دبلیو هم که خودش آدمی بنیاد گراست از آدم های ِ کله شق که دموکراسی و حقوق بشر به خرجشان نمی رود ، خیلی بدش می آید . خاک شان را به توبره می کشد ، مغزشان را متلاشی می کند تا صاحب ذهنیتی مدرن بشوند . یک ذهنیت بشردوست و متمدن مثل خودش . یکی از نشانه های تمدن هم بدون شک داشتن ِ پارلمان است . پارلمانی شیک و کادوپیچ شده ، خوشگل و خوب و مرغوب . برای همین کمپانی ِ " جرج دبلیو خان ِ فاتح و شرکا " به عراقی های ِ مادرمرده دستور تشکیل احزاب سیاسی را داد . البته باز هم به صورت بسته بندی شده . آخر آمریکایی ها و اصولاً غربی ها خیلی بهداشتی زندگی می کنند و به بسته بندی علاقه ی ِ خاصی دارند . آن هم بسته بندی های ِ مدرن ، خوش آب و رنگ و نفوذ ناپذیر .
یادم می آید بچه که بودیم از مغازه های ِ هله هوله فروشی یک چیزی می خریدیم به اسم تخم مرغ شانسی . تخم مرغ شانسی غشای ِ نازکی بود از کاکائوی ِ نامرغوب که آن را شبیه تخم مرغ درست کرده بودند و در یک کاغذ ِ آلومینیومی ِ زیبا پیچیده بودند ... این توضیح ِ بخش ِ تخم مرغی ِ ماجرا ... اما چرا صفت ِ شانسی را به تخم مرغ چسبانده بودند ؟ ما بچه ها وقتی این تخم ِ دُلدُل را ــ که خیلی هم گران بود و پول تو جیبی ِ ده روزمان می شد ــ از مغازه می خریدیم همه ی ِ کیف ِ مان این بود که کاغذش را باز کنیم ، پوسته ی ِ نازک ِ کاکائو را بشکافیم و ببینیم شانس مان چی گفته . یعنی سازندگان تخم مرغ، داخل ِ آن ، چه جایزه ای برای ما جاسازی کرده اند . اما راستش را بخواهید همیشه ی ِ اوقات تخم مرغ شانسی ها تو زرد از کار در می آمد . یعنی ای کاش تو زرد از کار در می آمد . لااقل می شد با آن نیمرو درست کرد و ته بندی کرد، بدبختانه اصلاً چیزی از توش در نمی آمد . یا اگر هم در می آمد یک تکه فلز نازک و بی ارزش بود به شکل ِ هفت تیر ، صلیب یا مارمولک . ما کلی صرفه جویی کرده بودیم ، با عجز و التماس از باباهامان پول گرفته بودیم ، دست آخر هم مارمولک نصیب مان شده بود . اول هاش من فکر می کردم فقط شانس ِ من است که به قول ِ بچه های ِ محل ، توی کون ِ سگ رفته . اما بعد که در این مورد از بچه محل ها پرس و جو می کردم می دیدم شانس ِ آن ها هم توی کون سگ رفته و از این نظر عدالت بین مان رعایت شده . خانه ی ِ پُرش این بود که آن ها به جای مارمولک ، رتیل نصیب شان شده بود و به جای ِ صلیب ، آفتابه ... از همان زمان بود که من نسبت به هر چیز دربسته ، وکیوم شده و کادو پیچیده ، بدبین شدم . سعی کردم اول جنس را ببینم ، بعد بخرم ، به خصوص اگر فروشنده امتحانش را قبلاً پس داده بود .
یادم هست غربی ها ، سال ِ پنجاه و هفت هم یک بسته ی ِ پُستی به وسیله ی ِ شرکت ِ " ایر فرانس " برای ما ارسال کردند که هنوز هم از مواهب ِ آن برخورداریم .
بر اساس همین قضیه ی ِ تخم مرغ شانسی است که من به انتخابات پارلمانی ِ عراق بدبینم . دلایل محکمه پسند هم ندارم ... همین جور تخمی ، همان طور که قبلاً گفتم . به اخبار هم که نگاه می کنم ، نظریه ی ِ تخمی ام قوت می گیرد . یعنی بلانسبت ِ شما تخم هایم بیشتر باد می کند .
در فهرست ِ انتخابات ِ پارلمانی ِ عراق فعلاً اقلیت ها جایی ندارند . فهرست ِ نامزد ها نیز به خاطر هراس از ترور، محرمانه نگه داشته شده و منتشر نشده است و مردم فقط می توانند به نام احزاب رای بدهند نه به نام ِ افراد . می دانید یعنی چی ؟ یعنی همان بسته ی ِ کادو پیچ ... همان تخم مرغ شانسی . یعنی فردا اگر قابله ی ِ پدر ِ بوش یا هووی ِ مادر ِ کلینتون جزو اعضای پارلمان عراق شد نباید تعجب کرد . احزابی که نه پشتوانه ِ ضرورت ِ اجتماعی را دارند نه پیشینه ی ِ کار سیاسی ، باید هم که نام اعضایشان مخفی بماند . چون اصلاً اعضایی ندارند و اگر هم داشته باشند ، وارداتی و تزریقی هستند . مردم عراق در سی و اندی سال دیکتاتوری ( که مورد حمایت آمریکا بود )، جز صدام حسین مرد سیاسی دیگری را نمی شناسند. کاش دموکراسی ِ جرج بوش اجازه می داد و صدام حسین هم می توانست جزو کاندیداها باشد ، تا می دیدیم بمب های ِ خوشه ای توانسته بذر ارزش های ِ نوین را در ذهن مردم عراق بکارد یا نه . ( جالب این است که نام سفیر آمریکا در بغداد خلیل زاد است و وکیل مدافع ِ صدام هم یک آمریکایی ست که قبلا ً دادستان کل ایالات متحده بوده ! )
از طرفی به کشور عراق که نگاه می کنیم می بینیم ، شمع و گل و پروانه همه جمعند . یعنی یاران ِ موافق ِ سابق و لاحق در یک محفل نشسته اند و گل می گویند و گل می شنوند . آمریکا با نیروهای نظامی و ایاد علاوی اش حضور دارد ، انگلیس با نماینده ی ِ تام الاختیارش حضرت آیت الله سیستانی تخته پوست انداخته و چهار چشمی مراقب اوضاع است ( از آن جا که جامعه ی ِ عراق از یُمن ِ وجود و برکات ِ زحمات ِ صدام حسین و جرج بوش ، " فرا زمانی" شده و هیچ گونه مشکلی که مماس با زمان باشد در آن وجود ندارد ، حضرت آیت الله سیستانی به خود را موظف به حل ِ مسائل ِ ازلی ـ ابدی جامعه مثل گرفتن ِ طهارت ، طریقه ی ِ صحیح ِ استبراء و ... می داند . ) القاعده و جمهوری اسلامی با عبدالعزیز حکیم و نیروهای مخفی شان حضور دارند و خلاصه این که هر تکه از این گوشت ِ قربانی در دهان ِ یک جوانمرد ِ قصاب است .
حالا که مجلس بی ریاست و جمع رفقا جمع است، پیشنهاد من این است که صدام حسین را هم وارد صحنه کنند تا برایشان عربی برقصد . البته نه با آن قیافه ی گوریل .بلکه لازم است اول تخم هایش را بکشند ( اگر تا حالا نکشیده باشند ) ، بعد سرتاپایش را واجبی بمالند و خوب که سفید بلوری شد ، دعوتش کنند روی صحنه . ( مطمئنم آیت الله سیستانی دلش لک می زند برای آن لحظه .) آن وقت صدام حسین که خیلی به عرب بودنش افتخار می کند یک رقص با عصا همه ی ِ ما را مهمان می کند . تا این جای ِ قضیه سهم ِ من و شما از نمایش ِ آزاد سازی ِ عراق . سهم " جرج دبلیو خان فاتح و شرکا " هم می ماند برای بعد از افتادن ِ پرده !

سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۶, شنبه

تصویرهایی از نقش ابله در تئاتر پیراندللو

تصویرهایی از نقش ابله در تئاتر پیراندللو

نویسنده : جیمز فیشر
ترجمه : خجسته کیهان


"تنها چیزی که برایم باقی مانده احساس دلسوزی ِ عمیقی برای بشر است . بشری که ناچار است زمان ِ محدود زندگی اش را روی این زمین ظالم به سر برد "
لوییجی پیراندللو

" دلقک ها به طرز مضحکی همه ی رفتار های ِ زاهدانه ی ِ ما را به باد کفر گویی می گیرند . به همین خاطر به آن ها نیازمندیم . آن ها شخصیت ِ پنهان ما هستند . "
داریو فو

تئاتر قرن بیستم ایتالیا با آثار دو نمایشنامه نویس و برنده ی ِ جایزه ی نوبل شکل گرفته است : لوییجی پیراندللو (1936 ـ 1897) و داریو فو ( ـ 1926 ) تفاوت های این دو آشکار و ژرف است و در سبک و تم آثارشان به چشم می خورد ، با این حال شباهت های ِ جالب نیز به ویژه در آفرینش شخصیت ها ، تمایل به فراتر رفتن از مرحله ی ناتورالیستی و در عین حال از دست ندادن تماس با واقعیت های زندگی ، تجربیات ِ غنی ِ سنت ِ تئاتری ِ ایتالیا که الهام بخش ِ آثارشان بوده است به چشم می خورد . پیراندللو و فو هردو به شخصیت کهن و ابدی ِ ابله در آثار کمدی ـ به ویژه بازنمایی ِ سنتی ِ آن در قرون وسطا ـ و بعضی از شخصیت های عادی در کمدیا دلارته چشم دوخته اند . ابله در قیافه ها و قالب های ِ مختلف در سراسر ِ تاریخ ِ صحنه در ایتالیا به طور زنده ای حضور دارد و از دوران رم باستان تا آخر قرن بیستم بر سنت های ادبی و تئاتر معطوف به بازیگر در این کشور تاثیر عمیقی نهاده است . شخصیت ابله به ندرت غنی تر از شخصیت های درخشان یا منطق پرداز ِ پیراندللو یا طنز های سیاسی و تند ِ داریو فو در قالب ِ احمق های مضحک و آنارشیست ها به نمایش درآمده است . به طور کلی ابلهان ، دلقک ها ، مضحک ها و دیوانه ها در تئاتر همه ی ِ کشور ها حضور دارند اما تردیدی نیست که این شخصیت های نمادین بارزترین جایگاه ِ خود را در صحنه ی تئاتر ایتالیا یافته اند . کمدی ِ رمی که ابتدا از شوخی های ِ مردمی ِ ماقبل ِ ادبی و کمدی های کلاسیک ِ " آریستوفان " و " مِنندر " تشکیل شده دارای نقش های گوناگونی است که همگی در طبقه بندی ِ کلی ِ ابله جای می گیرد . خدمتکار زرنگ ، آدم خنگ ، شخصیت ِ پرخور یا لاف زن در اکثر نمایشنامه ها حضور دارند ، اما این نقش های ِ قالبی در دوران ِ رنسانس ِ ایتالیا ، هم در کمدیا اردویتا ( کمدی ِ فرهیختگان ) و بیشتر در کمدیا دلارته ـ یا نمایش فی البداهه با بازیگرانی که ماسک بر چهره دارند کامل تر و آشکارتر شد . به طوری که میان سال های 1500 تا 1800 بر نمایش نویسان آن دوران از شکسپیر و مولیر گرفته تا بومارشه ، گولدونی و گوتزی تاثیر نهاد . تاریخ شخصیت ابله در ادبیات و نمایش را بسیاری از پژوهش گران از جمله ویلیام ویلفورد به رشته ی تحریر درآورده اند . مثلاً کتاب " ابله و چوب دستی اش ، پژوهشی درباره ی دلقک ها ، مضحک ها و تماشاگران آن ها " . در این کتاب ویلفورد ایده ی ِ کهن ِ ابله را از قرون وسطا و رنسانس تا عصر مدرن دنبال می کند و به فیلم های ِ کمدی ِ اوایل ِ قرن ِ بیستم می رسد . سایر پژوهش گران ، این شخصیت را در آثار نویسندگان مختلف ( از جمله دلقک های شکسپیر ) بررسی کرده اند ، اما توجه آن ها بیشتر به جنبه ی ِ ادبی و غیر تئاتری ِ آن معطوف بوده است . علی رغم گسترش ِ فرهنگی و طنین ِ جهانی ِ شخصیت ِ ابله ، پیراندللو و داریو فو ، هریک به شیوه ی خود دریافتند که زادگاه و خانه ی ِ اصلی ِ ابله صحنه ی ِ نمایش است .
یکی از ویژگی های ِ نادر و چشمگیر شخصیت ِ ابله ، توانایی در زیستن در جهان ِ نمایش نامه ، شعر یا داستان است . در حالی که در هر لحظه به اراده ی ِ خود از آن بیرون می آید و آنرا مستقیماً به نقد می کشد . این ترفند موثر ، دراماتیک و ادبی ، جاذبه ی ِ ابله را برای ِ نویسندگان توجیه می کند ، اما از این مهم تر آن است که ابله فوراً برای تماشاگران در همه جا ، علیرغم محدودیت های زبانی ، فرهنگی و دوره ای ، قابل شناسایی است . تصاویر ابله تقریباً در همه ی فرهنگ ها و در تاریخ به چشم می خورد . شخصیتی با ویژگی ِ نادر ِ حضور و غیبت از جامعه ای که آن را به تمسخر می گیرد . ابله نماد تلاش برای غلبه بر اشکال ِ مختلف سرکوب است و راهبرد هایی به دست می دهد ـ که علیرغم مضحک بودن ـ ادامه ی زندگی و رویارویی با واقعیت های گریز ناپذیر ِ آن را میسر می سازد .
در ایتالیا از دوران ِ امپراتوری ِ رم ، پلوتوس و ترنس ، نمایش نامه نویسان ِ آن دوران ، به پیروی از آریستوفان ، همواره پرسوناژ ابله را در نمایش های خود به کار می گرفتند و پس از افول ِ این امپراتوری تا دوره ی ِ رنسانس ، انواع پرسوناژهای مضحک و میم که بر اساس الگوی کلاسیک ایفای نقش می کردند ، در سراسر اروپا حضور داشتند . در دوره ی رنسانس با بازگشت ِ تئاتر رسمی ، شخصیت ِ تاریخی ِ ابله نیز به ویژه در کمدیا دلارته که از انواع گوناگون آن برخوردار بود ، اهمیت بیشتری یافت . آشنا ترین شخصیت ِ ابله در این کمدی ( آرلکینو ) یا دلقکی با لباس ِ چهل تکه است که بعد ها به سایر تئاتر های ِ اروپایی نیز راه یافت . شخصیت ِ آرلکینو ، بسیاری از ویژگی های ِ اساسی ِ انسانی را در بر می گیرد : مخلوطی از جهل و ساده دلی که در عین ِ حال با تیزهوشی و شوخ طبعی همراه است . بی دست و پایی در عین زرنگی ، مهربانی و وفاداری همراه با خودخواهی و حالت ِ عامیانه . او همیشه عاشق است و اشتها و اشتیاق های ِ سیراب نشده یِ انسان را باز می نمایاند . همچنین نماد شورش ِ سرکوب شده علیه ِ اقتدار و اراده و پی گیری برای ِ مقابله با دردناک ترین تجربه های ِ زندگی است . شخصیت آرلکینو در پرسوناژهای ِ ابله ِ نمایش نامه های ِ شکسپیر ، اسکاپین ِ مولیر و فیگورهای ِ محوری ِ کمدی های ِ گولدونی و گوتزی نمایان می شود . بعد ها در قرن بیستم همین شخصیت را در فیلم های صامت کمدی باز می یابیم و بازی ِ چارلی چاپلین در نقش ِ ولگرد به آن جان ِ تازه ای می بخشد . شخصیت های ِ ابله ِ سینمای ِ صامت بر هنرمندان ِ تئاتر ، از جمله تئاتر پوچی ( ابزورد ) تاثیر قابل توجهی بر جای نهادند . به نظر پوچ گرایان ، ابله نماد انسان معاصر است که در جهانی بی خدا رها شده و می کوشد تا مفهوم ِ درک نشدنی ِ این جهان را کشف کند . ساموئل بکت در نمایش نامه ی ِ در انتظار گودو که شاهکار اگزیستانسیالیسم است ، به ولگرد ِ امیدواری می پردازد که بیهوده در انتظار نجات است . نمایش نامه نویسان ِ فرانسوی ِ نیمه ی ِ اول قرن بیستم نیز از پرسوناژ ولگرد ابله چارلی چاپلین بسیار تاثیر پذیرفته بودند و نقاشانی چون پابلو پیکاسو و روئو ، فیگور ِ ابله را نماینده ی ِ ایده آل ِ اشتیاق ِ انسان به معنویت و عوالم درونی می دانستند . نشانه های ِ تاثیر شخصیت ِ ابله بر فرهنگ ِ ما فراوان است ، اما نکته این جاست که این نقش در ایتالیا مانند سایر کشورها دچار افت و خیز نشد و همچنان پرسوناژی محوری باقی ماند . بری بعضی از هنرمندان ِ مدرن ِ ایتالیا ، کمدیا دلارته و نقش ِ ابله ، فنون ِ بازیگری را با تاکید بر کاربرد ِ ماسک ، بداهه سازی و مرکزیت بازیگر در اختیار می گذاشت . پیراندللو نیز مانند سایر هنرمندان ِ تئاتر ، از شخصیت ِ ابله و کیفیت ِ فی البداهه ی ِ کمدیا دلارته تاثیر پذیرفت و چنان که در سال 1908 در مقاله ی " طنز " توضیح داد ، احساسات و درگیری های ِ درونی ِ شخصیت ها را در تضاد با وضع ِ ظاهری ِ آن ها جذاب می یافت . نکته ای که در مورد پرسوناژ ِ سنتی ِ ابله صدق می کند .
پیراندللو بر این باور بود که تئاتر ایتالیا با میراث ِ کمدیادلارته و نقش های ِ آن " جهانی بکر از حالات ِ انسانی را " دوباره کشف کرده است . شخصیت هایی عاری از فریب ِ رفتارهای ِ متمدنانه و تظاهرات ِ اجتماعی . به نظر او هنر نمایش در دوران رنسانس در سراسر اروپا در نتیجه ی ِ تاثیر تئاتر ایتالیا ، به ویژه کمدیا دلارته به پیروزی رسیده بود . به طوری که نمایش نامه های شکسپیر ، مولیر ، لوپه دِبگا و معاصران ِ آن ها از رشد هنر ِ نمایشی حکایت می کند که تئاتر سنتی ِ ایتالیا پیشینه ی ِ آن بود . با این حال تاریخ هنر ، نقش ِ تئاتر رنسانس ایتالیا را نادیده گرفته است .
پیراندللو همچنین آثار گولدونی را از این رو ستایش می کرد که گولدونی ، پرسوناژهای ِ ابله ِ جدیدی آفریده بود . او بر آن بود که تئاتر باید دارای ِ فرمی همواره تجدید شونده و نو باشد و " هر لحظه بر روی ِ صحنه با مشارکت ِ تماشاگران ساخته شود " . نمایش نامه های ِ اولیه ی ِ پیراندللو تاثیر کمدیادلارته ، پرسوناژ ابله و سایر سنت های ِ تئاتر مردمی ِ ایتالیا را نشان می داد . مثلاً " لیولا " (1916) ، " فکرش را بکن جاکومینو " (1916) و به ویژه " کلاه ِ زنگوله دار " (1917) آدم های ساده را در وضعیت های مضحک به نحوی به نمایش می گذارد که یادآور ِ کمدیادلارته است .
ظاهراً نخستین نمایش نامه ی بلند و مهم پیراندللو " این گونه است اگر تو این گونه می اندیشی " (1917) به طور کلی بر اساس ِ سناریوی ِ کمدیادلارته ساخته شده و بدین سان توهم بداهه سازی را ایجاد می کند ، در حالی که پیراندللو مایل به کاربرد بداهه سازی ِ واقعی نبود . در این نمایش نامه ، شخصیت اصلی ، لامبرتو لائو دیزی ، یک آرلکینوی ِ مدرن است ، دلقکی که به حوزه ی ِ فلسفه راه یافته است . سایر ِ پرسوناژهای ِ این نمایش را نیز می توان همچون تیپ های ِ کمدیادلارته بازشناسی کرد . شخصیت هایی که توسط پیراندللو بازآفرینی شده اند .
نمایش " شش شخصیت در جست و جوی ِ نویسنده " که پیراندللو را به شهرت ِ جهانی رساند ، همراهی ِ توهم با واقعیت را در تئاتر و زندگی نمایان می سازد . در این نمایش ، یک خانواده ی ِ شش نفری خود را پرسوناژهای ِ یک نمایش نامه ی ِ ناتمام معرفی می کنند و می خواهند در صحنه ی پایانی ، یکی از وقایع مهم زندگی خود را بازسازی کنند .
دو نمایش نامه ی مهم دیگر پیراندللو ، یعنی "هنری چهارم" و " هر کسی به شیوه ی خودش " نیز بر اساس ِ عناصر ِ کمدیا دلارته ساخته شده اند .
نمایش " امشب بداهه می سازیم " ( 1929) نیز که پیراندللو آن را در سال1930 به روی ِ صحنه آورد ، مانند " شش شخصیت در جست و جوی نویسنده " ، آفرینش تئاتری را مورد بررسی قرار می دهد با این هدف که نشان دهد ، تئاتر هنگامی زنده می شود که مستقیماً با نیروی ِ تخیل بازیگران در پیوند باشد . هر دو نمایش نامه از نظر دگرگونی ِ پرسوناژها ، تغییر ِ جهت ِ کنش نمایشی و درگیری میان نمایش و نمایش در نمایش ، به کمدیادلارته شباهت دارند . از سوی دیگر پیراندللو به روشنی بر توهم آفرینندگی ِ بازیگران تاکید کرده و نه بررویداد های ِ واقعی . او با الهام از کمدیادلارته ، حالت ِ فوریت و بداهه سازی را خلق می کند در حالی که بازیگران با نمایش نامه ای که با دقت ساخته و نوشته شده و با دیالوگ هایی کامل سر و کار دارند .
نمایش نامه های پیراندللو با روابط و دوگانگی ِ صورتک ها ، سلامت و جنون ، توهم و واقعیت و نیاز به حس همدردی در همه ی ِ امور انسانی سر و کار دارند . تم هایی که از درک او از ابلهی که در وجود هر فرد نهفته است سرچشمه می گیرند .

فصل نامه ی سمرقند ، پاییز 83 ، صص105 تا 109

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

پنجول و منجول

پنجول و منجول ؛

تقدیم به محمد عزیز ، خلبان کور ؛


یکی بود یکی نبود ، غیر از کُلا، هیچ چی نبود . یه آقا گرگه ای بود که سه تا بچه داشت به اسم : پنجول و منجول و وصله ی ِ ناجور . این آقا گرگه تازگیا زنشو طلاق داده بود . آخه راستشو بخواید تا وقتی با هم بودن حرف مفت دور و پرشون زیاد بود . یکی می گف ، آقا گرگه بلا نسبت ِ شما مرد نیس ، یکی دیگه می گف خانوم گرگه، باز بلا نسبت ِ شما پالونش کجه و گند از سر و روی ِخونه ـ زندگیش بالا میره ، اون یکی در می اومد که اینا اصلاً با چندر غاز حقوق، جه جوری زندگی می کنن؟ مگه میشه حلالو حروم نکنن؟ خلاصه زن و شوور واسه این که شایعاتو بخوابونن تصمیم گرفتن از هم جدا بشن . از هم جدا شدن و همه ی ِ سر و صداها خوابید . حالا، آقا گرگه روزی سه شیفت کار می کرد و شبام تو یه درمونگاه، پذیرش ِشب وامی سّاد . خانوم گرگه هم تو مهدکودک به بچه ها نقاشی یاد می داد . در صورتی که آقا گرگه تو خیالاتش خودشو نقاش می دید و خانوم گرگه هم آرزو داشت مدیر ِ یه کیلینیک ِ شبانه روزی بشه ... القصه ؛ یه روز که آقا گرگه بعد ِ یه هفته از سر ِ کار اومد خونه ، به پنجول و منجول و وصله ی ناجور گُف : بچه ها من دارم دوباره می رم سر ِ کار . حواستون باشه یه وخ درو واسه غریبه ها واز نکنین . تو خونه باشین و درساتونو بخونین . بچه هام گفتن : بابا جون خیالت راحت ! برو واسه مون پول دربیار . آقا گرگه هم چایی شو خورده نخورده از خونه زد بیرون . بچه هام به جای درس خوندن یه ساعت پلی اسیشن بازی کردن و خوب که خسته شون شد، تلوزیونو روشن کردن . یه مرتبه بز زنگوله پا ، رو پرده ی تلوزیون ظاهر شد و گفت : سلام پنجول! سلام منجول ! سلام وصله ی ِ ناجور ! حالتون چطوره ؟ بچه ها گفتن : خوبیم تو کی هسّی ؟ بز زنگوله پا گفت : من بز زنگوله پام ، مدیر برنامه های ِ نسل فردا . راستی چرا شما تو خونه بیکار نشستین ؟ یه آدرس بهتون می دم بیاین پیش ِ خودم یه کار ِ خیلی با حال براتون سراغ دارم . پنجول گف : اجازه نداریم . منجول گف : خطر داره . وصله ی ناجور گف : بابامون گفته به حرف غریبه ها گوش ندیم . بز زنگوله پا دستی به ریش ِ پُلفسولیش کشید و گف : بچه ها من که غریبه نیستم . هفته ای دو روز تو تله ویزیون برنامه دارم . من فرهیخته ام ، دانشمندم ، چارتا زبون بلدم ، به خارجکی مقاله می نویسم، توی دانشکده بچه ها به شاخام قسم می خورن ، قراره سال ِ دیگه بهم نوبل علمی بدن، می بخشینا ، اما باباتون گرگ ِ پخمه ای یه . اون حتا نمی تونه به شما " پلی استیشن " یاد بده اما من میتونم به شما " زندگی " یاد بدم . پنجول گف : می ترسیم تو ما رو بخوری ! بز زنگوله پا جواب داد : من ؟ تو کلاس چندمی پنجول ؟ پنجول گفت : امسال دارم پیش دانشگاهی می خونم . بز زنگوله پا گف : وقتی کنکور قبول بشی و بری دانشگا ، اون جا بهت یاد می دن که بز علفخواره نه گوشتخوار . در ثانی من اگه بخوام گوشت بخورم ، می رم کالباس می خورم ، چرا شماها رو بخورم ؟! ... پنجول و منجول دیدن حرفای آقا بزه زیادم بی پر و پایه نیس . واسه همین یه تاکسی تلفنی خبر کردن و رفتن به آدرسی که بز زنگوله پا داده بود . اما وصله ی ناجور حرف ِ آقا بزه رو قبول نکرد و توی خونه موند و مشغول کتاب خوندن و فکر کردن شد . وقتی پنجول و منجول رسیدن به دفتر کار بز زنگوله پا ، دیدن کلی ، توله گرگ ِ دیگه عین خودشون منتظرن . منشی آقا یزه به هر نفر یه شماره می داد و یکی یکی میفرسادشون تو . پنجول و منجول یه نخودچی نشستن تا نوبت شون رسید . اول پنجول رَف تو اتاق . بز زنگوله پا از پشت میز گُف : به! به ! آقا پنجول ! شنیدم خیلی قشنگ پنجول می کشی؟ پنجول گف : تو مسابقات کشوری دو تا مقام آوردم . بز زنگوله پا، شاخشو خاروند و گف : تو باید بری جنگ و جدال یاد بگیری و چشم دشمنای مارو از کاسه در بیاری ... بعد یه نامه داد دستش و گفت : همین الان اعزام می شی ... پنجول پرسید : پس مدرسه ... دانشگاه ؟ بز زنگوله پا گف : آخرش که چی ؟ دانشگاه ِ واقعی اونجاس . پنجول دوباره پرسید : رضایت نامه ی ِ پدر ؟ بز زنگوله پا جواب داد : لازم نیست . برو دست ِ خدا به همرات ... بعدش نوبت منجول بود . بز زنگوله پا بهش گفت : داداشت زیاد باهوش نبود . واسش کاری سراغ نداشتم ، اما تو باهوشی . می تونی توی ِ پروژه های علمی به ما کمک کنی . فقط چون این تحقیقات خیلی سریه باید توی قرنطینه زندگی کنی و به هیشکی حرفی نزنی . منجول پرسید : اگه مشکلی داشتم؟ بز زنگوله پا گفت : فقط می یای به خودم میگی ... و یه نامه هم داد به دست منجول .
و اما بشنوید از اون طرف . آقا گرگه وقتی دوباره بعد از یه هفته از سر کار اومد خونه و دید پنجول و منجول نیستن و ماجرا رو از وصله ی ناجور شنید خیلی ناراحت شد . اولش کلی وصله ی ناجورو خفت داد که چرا جلوی برادراشو نگرفته و زودتر به باباش خبر نداده . اما بعد خودشو راضی کرد به این که خوبه لااقل یکی هس که واسش درددل کنه . از فردا آقا گرگه کار و زندگیشو ول کرد و رفت تو دفتر بز زنگوله پا تا ببینه بچه هاش کجان و چرا به خونه نمی آن . اما هرچی می نشس نمی تونس بز زنگوله پا رو ببینه . آخه بز زنگوله پا سرش خیلی شلوغ بود و از صب تا شب با رسانه ها مصاحبه می کرد . این جور شد که آقا گرگه دمب ِ گرم و نرم ِ خودشو با دندون کند و به عنوان بالش داد به آبدارچی ِ بز زنگوله پا تا اونم یه خبری از بچه هاش ورداره بیاره . آبدارچی گف : پنجول داره می جنگه تا منجول تحقیقات بکنه ، منجولم داره تحقیقات می کنه تا پنجول بجنگه ! بیشترم چیزی نمی دونم ... آقا گرگه از شنیدن ِ این خبر خیلی خوشحال شد . چون مطمئن بود که با این اطلاعات دقیق می تونه پنجول و منجولو پیدا بکنه . واسه همینم گیوه هاشو ور کشید و اول تموم ِ خطوط جنگی و پادگانا ، بعدش همه ی سردخونه ها و قبرستونا رو زیر پا کرد ، اما اثری از پنجول پیدا نکرد . از هر کسی می رسید راجب ِ پنجول سوال و پرسش می کرد . یکی میگف پنجول به ولایتِ غربت اسیر شده و حال و روزش خیلی بده ، یکی دیگه میگف پنجول کار و بارش گرفته و کُلی کیا بیا پیدا کرده ، اون یکی میگف بیخودی دمبالش نگرد قسمتش هرچی باشه عاقبتش همونه . خلاصه ش که هرچی بیشتر گشت کم تر پیدا کرد . جونم واسه تون بگه بعد باباهه با خودش گف : حالا که پنجولو پیدا نکردم لااقل برم سراغ منجول . بلکی بتونم از منجول نشونی ِ پنجولو بگیرم . اما منجولم انگاری آب شده بود رفته بود زمین . هرچی آقا گرگه مرکز پرکزای ِ تحقیقاتی رو گشت ردی ازش پیدا نکرد . از هر کی هم رسید سراغ گرفت ، اما بازم بی فایده بود . هیشکی حرف ِ دُرُس ـ درمون تحویلش نمی داد . یکی میگف منجول اشعه خورده و تو بیمارستانه ، یکی دیگه میگف فرمولا رو ورداشته و از مملکت در رفته ، یکی دیگه میگف اصلاً چنین کسی وارد مرکز تحقیقات نشده ، خلاصه که آقا گرگه توی ِ بَد دغمصه ای افتاده بود . روزا بدو ـ بدو می کرد و شبا ناله و نفرین . تا این که شستش خبردار شد همه ی ِ آتیشا از گور بز زنگوله پا بُلن می شه . واسه همین دندوناشو تیز کرد و رفت به محل کار بز زنگوله پا و شروع کرد به داد و هوار . دهنشو باز کرد و دندونای ِ تیزشو نشون داد و گفت : آهای نابُز فلان فلان شده ! اگه مردی بیا بیرون تا با همین دندونام تیکه پاره ت کنم . بز زنگوله پام از توی ِ اتاقش یه دکمه رو فشار داد و چن تا در واز شد و یه گله مامور گردن کُلُف ریختن سر آقا گرگه و تموم ِ دندوناشو تو دهنش خورد کردن . آقا گرگه هم با بدن ِ آش و لاش ، دمب ِ نداشته شو گذاشت رو کول ِ شو و رفت پی ِ کارش ... تا مدت وقتایی، آقا گرگه خوابیده بود خونه و وصله ی ناجور ازش پرستاری می کرد . بعد افتاد دمبال ِ شکایت بازی و عرض حال نویسی . هرچی هم وصله ی ناجور به گوشش خوند که از راه قانون ، کار ، بدتر بیخ پیدا می کنه، گوشش بدهکار نبود . تا این که یه روز یه نومه از دادگستری اومد در خونه که آقا گرگه به جرم ِ " اتهام ِ بی اساس به بز زنگوله پا و عدم سرپرستی از توله ها " باهاس بیفته حبس . خلاصه که آقا گرگه بدجوری بز آورده بود ! بیچاره چن مدتی حبسی کشید و وختی دراومد دید که از کار بیکارش کردن . هرچی هم این در و اون در زد دیگه جایی بهش کار ندادن . این شد که واسه خرج معاش مجبور شد بره گدایی . اما تو گدایی هم کارش پیش نرفت . آخه دل ِ هیشکی به حالش نمی سوخت و خوب نمی تونس جلب ِ ترحم بکنه . دست آخرم از مداخل ِ گدایی حتا نتونس یه دس دندون دستی واسه خودش بذاره . اینجوری بود که سر برج صاب خونه جل و پلاسشو ریخت تو خیابون و مجبور شد بره تو کارتون زندگی کنه ... زندگی ِ خیابونی ... از این به بعد آقا گرگه یه ولگرد ِ تموم عیار شد . نه کار و بار داشت نه اعتبار . نه بودنش مهم بود نه نبودنش ... البته چرا ... بودنش مهم بود . چون وقتی بز زنگوله پا توی سمینارا در مورد ِ " ناهنجاری های روانی ، اخلاقی و اجتماعی" سخنرانی می کرد اسلایدای ِ آقا گرگه رو ( که حالا دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود ) محض ِ نمونه به مردم نشون می داد ... روز و شبا پشت ِ سر هم اومدن و رفتن تا این که یه شب زمسّونی آقا گرگه توی کارتونش یخ زد و رف لا دسّ ِ باباش .
و اما بشنوید حکایت ِ وصله ی ِ ناجورو ... وصله ی ناجور که همش تو خونه مونده بود و کتاب خونده بود، اولاش انشا می نوشت و شب نومه بیرون می داد . بعد که دید کاری از پیش نمی بره و حریف ِ بز زنگوله پا نمی شه ، افسرده شد و رفت پهلوی دکتر روان پزشک . دکترم یه مشت قرص اعصاب بهش داد که هر روز مینداخت بالا و تو رختخواب چرت می زد . بعدم که آواره شدن و دیگه نتونس از داروخونه قرص بخره ، زد به سیم آخر و با چن تا کج و کوله مثل خودش یه گروه تشکیل داد و عهد کرد شر بز زنگوله پا رو از سر "مردم " کم کنه . با رفیقاش نشستن دور هم و نقشه ریختن . اما یه نوفوذی توشون بود و نقشه شونو لو داد و باعث شد همه شونو بگیرن . هیچ کسم از اون " مردم " نه سراغی ازشون گرفت نه به پشتیبانی شون در اومد . از این جا به بعد از سرنوشت وصله ی ِ ناجور خبری نداریم . بعضیا میگن تو زندانه . بعضیا میگن اعدامش کردن . بعضیا میگن توبه کرده و تو دفتر بز زنگوله پا کار می کنه ... بعضیام میگن یه جا کمین نشسته تا روز ِ روزش برسه ...

بالا رفتیم ماست بود ، قصه ی ِ ما راست بود
پایین اومدیم دوغ بود ، قصه ی ِ ما ...
سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۳, چهارشنبه

همراهی ادبی

همراهی ِ ادبی ! ؛

همه ی شاعران شباشب از دیوار ِ دیوان ِ هم بالا میروند و

ما نیز
بالا می رویم

زیرا که غیر از این مان راهی نیست .

جز دست ِ کج ما را همراهی نیست !

سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۱, دوشنبه

تک مضراب با خشم و خنده

تک مضراب با خشم و خنده ؛

" محمد تقی رهبر : تئاتری خوب است که غیر شرعی نباشد . ( بیلاخ ! )

عضو کمیسیون فرهنگی گفت : هنر نمایش فی نفسه خوب است . ( جون من ؟ ) در حوزه ی هنرهای نمایشی کارهای مذهبی نیز وجود دارد ( به تخمم ) ،اما تئاتری خوب است که دارای پیام بوده و غیر شرعی نباشد و با موازین برابر باشد .
( شیر بی یال و دم و اشکم که دید ؟ )
محمد تقی رهبر عضو کمیسیون فرهنگی در پاسخ به سوالی که آیا تا به حال به دیدن نمایش رفته اید ، به خبرگزاری فارس گفت : به اقتضای لباس روحانی که دارم به تئاتر نمی روم ، ( خب ، کون لخت برو ) ،البته علاقه ای نیز به دیدن تئاتر ندارم . ( جاکش، پس خارش داشتی عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شدی ؟ )
وی افزود : تئاتر نیز مثل هنر های دیگر می تواند پیام خوب و مثبت داشته باشد . ( آره مثل ِ هنر ِ سنگسار ، که یکی از هنرای ِ اسلامیه و پیام های خوب و مثبت زیاد داره . ) هنر نمایش گناه نیست ( جل الخالق ! ) و اگر شرایط خوبی پیش آید برای دیدن نمایش خواهم رفت . ( سالن تئاتر ، خانه ی عفاف نیست که تو بخوای با خوار مادرت بری توش و معتکف بشی . )
رهبر به امکانات و بودجه ی تئاتر اشاره کرد و در باره ی بودجه ی تخصیص یافته بیان داشت : هر هنری امکانات خود را می خواهد ، تئاتر نیز یک شاخه از هنر است (!!) و نیازمند سالن ، تجهیزات و امکانات است . ( از کرامات شیخ ما چه عجب ... مشت را باز کرد و گفت : وجب !) این که چه مقدار بودجه برای این هنر اختصاص یافته جوابگو نیستیم . ( جوابگوی ِ بودجه ی ِ حماس هستی ؟ راستی چرا جوابگو نیستی ؟ مگه مال ِ من تو دهنته ؟)
این نماینده ی ِ کمیسیون ِ فرهنگی ویژگی تئاتر را متعهد بودن ِ آن دانست و تصریح کرد : تئاتر باید در رشد فکر نقش داشته باشد ( آخه با کدوم حمایت و امکانات خوارکسه ؟ مگه شماها چیزی از تئاتر باقی گذاشتید ؟ نویسنده هاشو که یا خونه نشین کردین یا آواره و دق مرگ . سالُناشَم که یا خراب کردین یا تعطیل و متروکه ... پس با کدوم امکانات ، مصبِ همه تونو سگ گایید ؟! ) البته تئاتر باید شادی آور و بدون معصیت باشد و به نظر من وزارت فرهنگ و ارشاد باید مسائل و مشکلات را حل کند .” ( میگن یه فوتبالیستی بود که کونی بود . این فوتبالیسته تو همه مسابقای مهم می زد تو گل ِ خودشون . وقتی ازش پرسیدن چرا ؟ گفت : واسه این که دلم میخواد یه استادیوم با هم نعره بزنن : کیر تو کونت ! حالا حکایت این یاروئه . ) " روزی نامه ی ایران 21 آذر ماه 84 "

سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۲۰, یکشنبه

سقوط

سقوط ؛


در مملکت ِ امام زمان یک هواپیما به زمین خورده و من تعجب می کنم که این همه اندوه و آشفتگی و سوال ایجاد کرده . البته علت ِ اندوه را با کمک چوبِ زیر بغل، می توانم درک کنم . بالاخره هرچه باشد من می دانم که تعدادی آدم در این سقوط کشته شده اند و باز می دانم که بعضی وقت ها " بنی آدم اعضای ِ یک پیکرند " و برای خالی نبودن ِ عریضه ( یا خالی نشدن از غریزه ) حق دارند برای همنوعان شان اشک بریزند . از آن گذشته علت ِ قابل درک تر، گریختن ِ انسان است از یکنواختی ِ زندگی . آدمیزاد اصولاً از یکنواختی بیزار است و از آن جا که در وجود ِ خود یا " سینوس" دارد یا "کسینوس" ( و گاه هردو را با هم دارد ) به طور طبیعی دوست دارد تجسم هندسی ِ این دو منحنی را در احوالش ببیند . یعنی دلش می خواهد زندگی اش فراز و فرود داشته باشد، بالا و پایین بشود ، متنوع باشد ؛ به قول شعرا رنگ به رنگ بشود ، به قول فلاسفه طور به طور بشود و به قول لات و لوت ها حالی به حالی بشود . برای همین ، از خمره ی ِ فعلی اش بیرون می آید و تا " اطلاع ثانوی " به خمره ای دیگر فرو می رود . ( برای مثال کیک تولدش را فوت می کند و کاهگِل به سر می گیرد .) " اطلاع ثانوی " هم درست هنگامی ست که سرگرمی ِ نویی به بازار می آید و پشت بندش بازی های ِ کهنه و دل آزار به طاق نسیان سپرده می شود ... و در آن روز، انگار نه انگار هواپیمایی بوده که سقوط کرده و آدم هایی بوده اند که کشته شده اند و کسانی بوده اند که برایشان اشک ریخته اند .
بله ... گفتم که علت اندوه را کم و بیش درک می کنم اما دلیل ِ آشفتگی و سوال، برایم معلوم نیست . معمولاً پریشانی و سوال نتیجه ی ِ ندانستن است . یعنی وقتی که علت پدیده ای را نمی دانیم یا به دلیل ناکارآمدی ِ پاسخ های ِ کنونی ، دچار بحران می شویم ، برایمان سوال پیش می آید . آن وقت آشفته حال، می نشینبم یک گوشه و حدس های ِ صد تا یک غاز می زنیم . با خودمان می گوییم : " یا خلبان هواپیما ناشی بوده ، یا توی موتورش موش دوانده بودند ، یا آن را دزدیده بودند ، یا آمریکایی ها و اسراییلی ها می خواسته اند ضرب ِ شست نشان بدهند ، یا به قول دایی جان ناپلئون کار ، کار ِ انگلیسی ها بوده، یا ... البته شاید هم خود جمهوری اسلامی هواپیما را انداخته باشد ؛ به این دلیل ِ کاملا ً موجه که می خواسته آدم مهمی را از بین ببرد و بقیه هم باید فدای ِ آن یک نفر می شده اند . "
( از شما خوانندگان خواهش می کنم که لااقل در حوزه ی ِ جغرافیایی ِ ایران " آدم مهمی " نشوید چون هم خون ِ خودتان را به گردن می گیرید، هم خون ِ یک عده آدم ِ بی اهمیت را که دست ِ کم از نظر ِ خودشان آدم های مهمی اند .) ... اما تمام این حدس ها به نظر من بی جا هستند . چون: چیزی که عیان است چه حاجتش به حدس و گمان است ؟! . همان طور که گفتم سوال وقتی پیدا می شود که جهل وجود داشته باشد . بنابراین در موردی مثل ِ این، که همه چیزش روشن و پاکیزه است یا سوالی نباید پرسیده شود، یا اگر پرسیده می شود، باید اساسی تر باشد . برای مثال به جای این که بپرسیم: " هواپیما چرا افتاد ؟ " باید بپرسیم : " هواپیما چرا نباید می افتاد ؟ " در این صورت است که ما سُرنا را از سر ِ گشادش نزده ایم و آب ِ اوهام در هاون ِ خیال نکوبیده ایم .
مقدمتاً عرض کنم به حضور سروران خودم ، بنده ی ِ کمترین که نه آب نبات چوبی ام که در اجتماع لیسم بزنند ، نه حلوا شکری ام که در جامعه نوش ِ جانم کنند ، نه نظر قربانی ام که مردم به گردنشان آویزانم کنند و نه بر و رویی دارم که به درد بعضی کارها بخورم (و حتا در سبد ِ خانواده ی ِ خودم موجودی فراتر از شلغم نیستم ) وقتی از خیابان به خانه می آیم تا دو ساعت مات و مبهوت جلوی ِ آینه می ایستم و خودم را ورانداز می کنم . فکر می کنید عاشق ِ چشم و ابروی ِ خودم هستم ؟ ... نه به جان ِ شما . خودم را ورانداز می کنم و اعضا و جوارحم را یکی یکی ، حاضر ـ غایب می کنم ببینم چیزی از " من " کم و کسر شده یا نه . یک بازرسی ِ کامل و یک چک آپ دقیق انجام می دهم تا مطمئن شوم کسی به صورتم اسید نشاشیده ، ببخشید ، نپاشیده باشد .( یعنی من ِ کج و کوله را با رقیب ِ شاخ ِ شمشاد ِ عشقی اش اشتباه نگرفته ) ، کلیه هایم سرقت نشده باشند، زیر پایم چاه دهن واز نکرده و از بالا مصالح ساختمانی توی ِ مغزم نخورده باشد . و هنگامی که می بینم هیچ کدام از این اتفاقات برایم نیفتاده و " سحیح و صالم " جلوی آینه ایستاده ام ، تازه به معنای ِ "معجزه " پی می برم و برای دقایقی مومن و معتقد می شوم . بله دوستان! در جامعه ای که امنیت بیداد می کند ، انجام عادی ترین کارها ، بزرگ ترین ِ خرق ِ عادت هاست و خلاصه چیزی ست از مقوله ی ِ معجزه . در اجتماعی که همه چیز کوک شده و از پیش اندیشیده است اگر سالم به خانه ات نرسی باید از تعجب شاخ در بیاوری . و البته این که ما کرگدن ها ( به قول ِ اوژن یونسکو ) چه طور شده که این قدر پوست کلفتیم و چگونه است که توانسته ایم شرایط موجود را تاب بیاوریم و نسل مان را حفظ کنیم ، حکایتی دارد چنان چپ اندر قیچی که نظیرش را فقط در کتاب مقدس می توان پیدا کرد .
بگذریم و برگردیم سر سقوط هواپیما . شما فکر می کنید اگر علت ِ این سقوط را از کسانی که بیست و هفت سال است بر بالاترین مسند های مملکتی تکیه زده اند سوال کنیم چه جواب هایی می شنویم ؟ من به شما می گویم .
1 ـ پاسخ عرفانی : طبق آیه ی ِ شریفه ی " انا لالله و انا الیه راجعون " ، همه از خداییم و به سوی خدا می رویم . مرگ ، رجعت ِ انسان است به سوی خالق . اتصال ِ موجود است به وجود . تبدیل ِ متاع قلیل است به کثیر . عشق ِ علت است نسبت به معلول ِ خود و کمال ِ وجودی ِ معلول ... رو مجرد شو ، مجرد را ببین ... از طرفی این سقوط ، طعنه ی ِ علم ِ الهی ست بر علوم شیطانی و تصدیق ِ این بیت از مولانا شیخ بهایی که فرمود :

علم نبـود غیر ِ علم ِ عاشقی
مابقی تلبیس ِ ابلیس ِ شقی

2 ـ پاسخ فلسفی : از آن جا که حرکت ِ طیاره در آسمان خلاف ِ حرکت ِ طبعی و از مقوله ی ِ حرکت ِ قسری ست و فعل ِ قسری متناسب با مقتضای ِ طبع نیست و حاجتمند به فاعل ِ خارجی ست که مصادیقش در فیزیک جدید باطل شده است در نتیجه طیاره ساقط شده .

3 ـ پاسخ فقهی : وقوع چنین حوادثی نشانه ی ِ امتحان الهی و موزّن ِ صبر بر مصیبت و سبب ِ انواع برکات است . همان طور که مستحضرید " امتحان " از ریشه ی " محن " و به معنای دشواری و گرفتاری ست و یکی از طرق ِ قرب الی الله و آمرزش گناهان است . در حقیقت یکی از دلایل نزول بلایا در حکومت اسلامی همین عنایت خاصه ای ست که خداوند تبارک و تعالی به امت اسلامی دارد . البته در این مورد خاص ،بعید نیست ابتلا به حالاتی نظیر ِ جنابت و استمناء بالید ، نزد متوفیان ( غفر الله ذنوبهم ) از دلایل قهر و غضب ِ الهی باشد .

ملاحظه فرمودید ؟ این جواب گردانندگان امور در مملکت شماست . بنابراین بهتر نیست شما هم دست از هواپیما سواری بردارید و با احیاء پروژه ی ِ " خــــر ســــــــالـاری " به اصل دین تان برگردید ؟

سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۱۸, جمعه

جنگ خندستانی 3

جُنگ ِ خندستانی (3) ؛


رهبران برجسته ی حزب در میان مردم

نویسنده : عزیز نسین
ترجمـه : ثمین باغچه بان ـ احمد شاملو

اهالی ، به انتظار ورود ِ رهبران و سخنگویان ِ حزبی ، این پا ـ آن پا می کردند. روش این حزب ، با روش احزاب ِ دیگر زمین تا آسمان فرق داشت . چون که این ها ، ده به ده ، قصبه به قصبه ، ایالت به ایالت سفر می کردند و از نزدیک با مردم تماس می گرفتند . رجال پیش از آن که مرکز را به عزم سفر تبلیغاتی ترک کنند ، یک " جلسه ی ِ فوق العاده " تشکیل دادند و بر سر " پاره ای مسائل اساسی " مفصل گفت و گو کردند .پخته ترین شان گفته بود که : " هم مسلکان ِ عزیز ! متاسفانه باید به این حقیقت تلخ اعتراف کنیم که تماس مراکز رهبری ِ حزب با مردم آن طوری نیست که باید باشد ما به این شهر و آن شهر سفر می کنیم و در میدان ها می رویم بالای ِ کرسی ِ خطابه ، صدامان را می اندازیم به سرمان و هرچه به ذهنمان رسید بر زبان می آوریم و دیگر هیچ توجهی به این نکته ی اساسی که شنونده های ما چیزی از حرفهای ما دستگیرشان می شود یا نه ، نداریم . این یکی از اشتباهات بزرگ ماست و باعث می شود که میان مردم و مراکز رهبری حزب ، تفاهم لازم به وجود نیاید . ما باید از نزدیک با مردم تماس بگیریم و برای صحبت کردن با آن ها زبان خودشان را به کار ببریم و هدف های حزب را به زبان خود آن ها برایشان تشریح و تحلیل بکنیم تا بتوانند بفهمند که در صورت به دست آوردن ِ قدرت ، چه می خواهیم بکنیم و به اصطلاح (عملیات ما) چه خواهد بود . با زبان ساده، رفقا ! با زبان بسیار بسیار ساده باید این مطالب را برای مردم توضیح بدهیم . ما باید از خیلی خیلی نزدیک با محرومیت ها و خواست های جوربه جور مردم آشنایی پیدا کنیم . باید توی آن ها گردش کنیم ، به حرف ها و به درددل های آن ها گوش بدهیم و دردهایشان را آن طور که لازم است بفهمیم و درک کنیم تا درجست و جوی راه ِ چاره ی این درد ها و محرومیت ها به اشکال برنخوریم . "
فریاد ِ صحیح است صحیح است و احسنت و احسنت به آسمان رفت و این عقیده ، سخت مورد پسند افتاد . هیچ کس مخالف نبود و همه ، با اکثریت آرا ، مطالب سخنران را تایید کردند و قرار شد که از آن به بعد سخنگویان و مبلغان حزبی ، به جای رفتن بالای ِ کرسی ِ خطابه و ایراد نطق های زیبا و ادبی بروند قاطی ِ مردم ، از نزدیک با آن ها تماس بگیرند ، به حرف دانه دانه شان گوش دهند و به یکی یکی ِ سوال هایشان جواب بگویند . با درد های آن ها خوب آشنا بشوند و هدف ها و برنامه های ِ حزبی را حسابی برایشان تشریح کنند تا خوب ملکه شان بشود و نقطه ی تاریکی برایشان باقی نماند . اما ...
اما توی دنیا خیلی چیزها هست که به زبان آسان می نماید و آدم فکرش را که می کند می بیند کردنش کاری ندارد و فقط وقتی پای عمل به میان می آید ، تازه متوجه می شود که بله کار ، کار ِ حضرت فیل است !
این هم یکی از همان کارها بود . بله رفتن بالای کرسی ِ خطابه و ایراد نطق های آتشین از روی اوراق ماشین شده و پاک و تمیز ، کار سختی نیست، اما مگر می شود که آدم همین جوری راه بیفتد برود توی مردم با دهاتی ها و آدم های بی سوادی که اسم خودشان را هم بلد نیستند درست تلفظ کنند تماس بگیرد و معضلات ِ امور جهانی را به زبان ساده برای آن ها تحلیل کند و با برنامه ها و هدف های حزبی تطبیق بدهد و ... وای ! وای ! مگر همچو چیزی ممکن است ؟
ماها معمولاً دهاتی را آدم حساب نمی کنیم وقتی با او طرف می شویم می گوییم که :" خب ولش هرچی باشه باز بالاخره یارو داهاتیه!"
اما ... اما اگر پاش بیفتد ، همین دهاتی چنان سوال پیچت می کند ، چنان اشتباهاتت را توی صورتت برمی گرداند و چنان سر بزنگاه خرخره ات را می چسبد که مثل خر توی گل بمانی و راه پس و پیشت را گم کنی . چنان به جا ازت می پرسد چرا ؟ و چنان به موقع بهت می گوید که " این حرف ها را اون حزب دیگه هم به ما گفته " که اعتبار و حیثیت هرچه حزب و حزبی است از یک پول سیاه هم بی قیمت تر می شود .
خب . با در نظر گرفتن ِ نکات فوق بود که یک هیات پنج نفری از اعضای کاردان و چیزفهم ِ حزبی ، برای تشریح برنامه های حزب و تماس گرفتن با دهاتی ها و پاسخ گفتن به سوال هایشان از طرف کمیته ی مرکزی انتخاب شد . این هیات تشکیل شده بود از : یک دکتر اقتصاد،یک پروفسور حقوق ، یک متخصص و کارشناس دارایی،یک مهندس کشاورزی و یک دکتر طب که تحصیلات عالی خودش را در آمریکا گذرانده بود.
بله . این است حالا اگر مردند بیایند سوال بکنند و جواب بستانند. این پنج رجل روشن فکر حزبی ،موضوعی توی دنیا نبود که نتوانند آن را از جنبه های مختلف و بر اساس مرام و برنامه ی حزب خود تحلیل و تجزیه اش کنند و به آن جواب بگویند. دهاتی که سهل است،بگو برود اربابش را بیاورد!...باری حزب،به تمام دهات و قصباتی که در آن ها شعبه داشت بخشنامه ای فرستاد و اعلام کرد که هیات به زودی با سلام و صلوات وارد خواهد شد.
این اقدام،اهالی قصبه ی "میم" را نگرفت! میمی ها نسبت به این موضوع ابراز احساساتی نکردند و گفتند : ای بابا ! سوال و جواب دیگه چه صیغه ای یه ؟ این تخم لق را دیگه کدوم شیر پاک خورده ای تو دهن اینا شیکونده ؟ مسوول تشکیلات غرغر کنان گفته بود : این دیگه چه فرقه شه ؟ اختراع تازه ست ؟ اونا مث بچه ی ِ آدم می اومدن می رفتن بالای ِ بلندی وامی سادن یه چیزایی به هم می بافتن ، ما هم بالاخره می فهمیدیم یا نمی فهمیدیم دستی براشون می زدیم و هورایی می کشیدیم و زنده بادی می گفتیم ، سر و ته ِ قضیه هم می اومد اونام شب می موندن فردا صبح راشونو می کشیدن می رفتن رد کارشون . حالا تکلیف چیه ؟ حالا ما مردم از کجا پیدا کنیم بیریم که با اینا سوال و جواب کنن ؟ تازه گیرم مردمش هم پیدا شد ، کیه که بیاد با اینا اختلاط کنه و از حرف های ِ اینا چیزی سرش بشه .
مش سلیم بزاز گفت : " حالا تو ، فکر سوالای خودمونو نمی خواد بکنی یه جوری راس و ریس می کنیم و سر و تهش رو به هم می یاریم .بالاخره یه چیزایی ازشون می پرسیم دیگه . حرف که قحط نیس . اما نشنیدی که میگن حرف ، حرف می یاره ؟ اومدیم عشقشون گل کرد و زد پس کله مون اونا ازمون یه چیزایی بپرسن ... فکر این جاشو بکن اگه این جوری شد چه خاکی به سرمون بریزیم ؟ جلو مردم و جلو آدمایی که از حزب می یان تا سر و گوش آب بدن همچی می شیم سکه ی ِ یه پول ."
مسوول گفت : " راهشو پیدا کردم . اولاً دلبخواهی نیس که هرکی خواست چاک دهنشو واز کنه و هرچی توش بود بریزه بیرون . یکی این ... ثانیا ً هم ، خودمون پیش پیش اونایی رو که باید حرف بزنن انتخاب می کنیم ."
همه گفتند : احسنت ! ... مسوول تشکیلات گفت : " خب کی می تونه حرف بزنه؟ هرکس مرد میدونه بیاد جلو . "
کسی جواب نداد . همه به هم نگاه کردند و بعضی ها هم گردن کشیدند تا مرد میدان را بهتر ببینند ، اما میدان همان طور باکره ماند و مردی برایش پیدا نشد . رییس به مم کاظم ـ دلاک حمام منحصر به فرد ده ـ نگاه کرد و گفت : " چیه کاظم جیرجیرک ؟ تو که صب تا شوم واسه خلق الله بلبل زبونی می کنی ، چه طور پس حالا مثل تازی که موقع شیکار شاشش می گیره ، از زبون افتادی ؟ مم کاظم دلاک گفت : " صاب اختیار تشیف دارین جناب رییس! آخه بزرگ تری گفتن کوچیک تری گفتن ... جایی که بزرگترا باشن بلانسبت این گه خوریا به ما نیومده . " ... خلاصه هیچ کس زیر بار نمی رفت و مسوولیت ِ این امر خطیر را بر عهده نمی گرفت . تا بالاخره مسوول تشکیلات مجبور شد راسا ً اقدام کند . رو کرد به اوستا صالح و بهش گفت : " اوستا صالح جون ! هزاری هم که بگی نه این کار ، کار خودته و دست ِ خودتو می بوسه . " اوستا صالح بادی انداخت به غبغبش ، سرش را انداخت پایین و گفت : " مگر این که علی آفا هم باشن . "
همان جور که در کمیته ی مرکزی ِ حزب برای جواب گویی به سوالات مردم هیاتی انتخاب شده بود ، در شعبه ی ِ حزب هم اوستا صالح و علی آقا ، برای سوال کردن از رجال انتخاب شدند .مسوول تشکیلات صدایش را صاف کرد و گفت : " همه تون گوشاتونو خوب وا کنین . نباید کاری کرد که پبش اعضای اون یکی حزب پاک خیط و پیط بشیم ها ... بالاخره خواهین دید وقتش که شد ، چه خودی چه غیره ، همه جمع میشن ببینن چه خبره ... اگه چیزی را نفهمیدین ، اصلاً و ابداً ، به هیچ وجه نباید به روی خودتون بیارین یا کاری کنید که نفهمیده این ... هرچی هم که دستگیرتون شد برای باقی مردم بگین که اونام دستگیرشون بشه و عقب نمونن .

* * *

هیات روز بعد باید وارد می شد . اوستا صالح و علی آقا سوالاتی را که مسوول ِ بخش ترتیب داده بود از حفظ کرده بودند . ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که چهارتا اتومبیل وارد قصبه ی میم شد . اعضای هیات با میمی هایی که پیشوازشان رفته بودند ، وارد محل حزب شدند . چای و شیرینی صرف شد . هیات عجله داشت که هرچه زودتر به انجام وظایف و ماموریت خود بپردازد . عضو برجسته ی هیات که دکتر در علم حقوق بود گفت : " از آن جایی که برگزاری ِ میتینگ ممنوع است ، بهتر است با رفقا دوستانه تر و از نزدیک تر صحبت کنیم . این جاها ، جای ِ مناسبی پیدا می شه ؟ "
" ــ قهوه خونه هس . " ... قهوه خانه و باغچه ی پشتش پر از جمعیت شد .
رجال پنج گانه ی ِ سیاست و دانش، با چهره های خندان و بشاش ورود کردند و برصندلی های لق و لوق ِ قهوه خانه نشستند و دکتر آغاز سخن کرد: " هم میهنان عزیز ! ما برای جواب گویی به سوالات شما و تشریح برنامه ها و هدف های ِ حزبی ست که امروز ، در این مکان مقدس ، مزاحم شما شده ایم . تقاضای ما این است که هرگونه مشکلاتی یا سوالاتی دارید بدون هیچ مقدمه چینی یا تشریفاتی با ما در میان بگذارید ، تا ما به نوبت به یکی یکی ِ آن ها جواب لازم عرض کنیم ." جمعیت که قهوه خانه را به قوطی ِ ساردین تبدیل کرده بود از این که برای اولین بار از " رییسای حبز " * حرفی به زبان خودش می شنید گل از گلش شکفت . اوستا صالح دلاک به مسوول تشکیلات قضیه گفت : " بیخودی ما رو زهره ترک کرده بودین بابا ! اینام که مث خود ما حرف می زنن . از سیر تا پیاز فهمیدم چی گفت . می خواین برتون بگم " مسوول گفت : " جوجه رو آخر پاییز می شمرن . حالا کجاشو دیدی ؟ این هنوز صحبت سیاسی نبود . بذار اون رگ ِ سیاسی شون بجنبه تا بهت بگم . اونوخ افلاطونم بیاد یک کلمه شو نمی تونه بفهمه. " ... علی آقا پاشد ایستاد و گفت : " اگه اجازه بفرمایین جسارته، عرضی داشتم ... غرض ِ بنده اینه که اگه آقایون انشالا به سلامتی سر کار اومدین چه کار میکنین ؟" رجال به هم نگاه کردند . چون می دانستند با چنین سوالی رو به رو خواهند شد . جوابش را پیش پیش آماده کرده بودند . دکتر حقوق به این سوال جواب داد و " خاطر محترم همه میهنانان گرامی " خود را " مستحضر " کرد که : " تدوین قانون اساسی جدیدی متضمن رشد و توسع تشکیلات سیاسی و سوسیال ما بر اساس ایده آل های ِ دموکراتیک و متکی بر اصول استفاده از انرژی های اضداد و همچنین ارائه ی ِ طریق صحیح برای خرج کردن وام هایی که با مساعد کردن زمینه از کشورهای غربی که با عالی ترین مظنه های انترناسیونال حاضرند به کشورهایی که در شاهراه های پروگره سیستی ِ خود می خواهند گام بردارند قرض بدهند وام گرفته شده ، در وهله ی ِ اول نخستین هدف های حزب ماست ... حزب ما نیز مانند سایر پارتی های پروگره سیست ِ دنیا محاسبات ِ دقیقی براساس و پایه ی ِ افکار ِ اوبژکتیو و نقشه های ِ رئالیستی ِ خود به عمل خواهد آورد و با آکسیون ِ پارالل با نیروی ِ افکتیو ِ خود به طرزی پی گیر و انرژیک در شاهراه سیویلیزاسیون و مدرنیزاسیون گام های بلندی به سوی تعالی برخواهد داشت . همچنین تذکر این نکته را هم لازم می دانم که حزب ما وجود یک کوالسیون را برای کنترل عدم دخالت دو قوای مجزای مقننه و اجرائیه در یکدیگر ضرور و واجب می داند . "
اوستا صالح گفت : " اینا همش درست ... همه شو فهمیدیم .ما یک مشکل دیگه یی هم داریم که کارش بیخ پیدا کرده . میخواهیم بدونیم این مشکل زراعت شلتوک ما آخرش چی میشه ؟" ... حیاتی ترین مساله ی ِ قصبه مطرح شد بود . مردمی که قهوه خانه وباغچه ی پشتش را اشباع کرده بودند خودشان را جا به جا کردند و سراپا گوش شدند . عقبی ها چند قدم جلوتر آمدند و چنان به جلویی ها چسبیدند که اگر یک خروار ارزن به سرشان می ریختی یک دانه اش پایین نمی افتاد .
اوستا صالح گفت : " می خوایم بدونیم اگه انشالا این حبز بیاد سر ِ کار، زراعت شلتوک ما وضعش چه جوری میشه ؟ " پاسخ به این سوال با دکتر اقتصاد بود که سینه ای صاف کرد و یقه اش را که انگشت توش انداخته بود کشید طرف راست ، چانه اش را کج کرد وراست کرد و بالاخره گفت : " من هم اکنون این مساله را با زبانی هرچه ساده تر و به طور ِ علمی برای هم میهنان گرامی تشریح می نمایم . با در نظر گرفتن ِ این که استاتیستیک رسمی کشور با گرافیک های مندرجه در ادیسیون های مربوطه نشان می دهد که حد متوسط صادرات ماهانه ی ما در سال 1903 بالغ بر نود و دو میلیون دلار بوده ولی توتال کل صادرات سال جاری از دو میلیارد و دو میلیون دلار متجاوز نیست ، احتیاج مبرم ملت ِ ما به یک اکونومی پولتیک ِ کاملاً متعادل و کاملاً سنجیده از پیش آشکار می گردد . این عدم تعادل اکونومی پولیتیک که باید اقرار کرد از یک جور اوپتی میسم دور از رئالیسمی متولد شده ، تیپیک ترین نمونه از نوع خود بوده . و اکنون حزب ما وظیفه ی خود می داند که برای به وجود آوردن بالانس ِ میان درآمد ها و پرداخت ِ دیون خود از حداکثر کوشش فروگذار نکند . در خاتمه امیدوارم هیچ جای تاریکی در این مورد باقی نمانده باشد و انتظار دارم که اگر جای تاریکی در عرایض من که به سمع آقایان رسید وجود داشته باشد ، بفرمایند تا توضیح کافی برای ایضاح مساله داده شود . "
مسوول تشکیلات محلی حزب چشم هایش را که مثل کلاغ جت جت می زد ، تو چشم های ِ اوستا صالح دوخت . اوستا صالح لبخند از رو رفته ای زد و گفت : " هه هه ... نخیر قربون ... هه هه ! اختیار دارین قربون ... دور از جون ِ آقایونا ما این قدرها هم چیز نیستیم که اینارو نفهمیم ... هه هه "
دکتر اقتصاد گفت :" امیدوارم به اندازه ی کافی ذهن ِ هم میهنان خارج از مرکز را در این مورد تنویر کرده باشم . "
علی آقا پا شد رو کرد به جماعت که با دهن ِ واز ، هاج و واج نگاه می کردند و گفت : " یعنی فرمایش می فرمان که ... زراعت شلتوکتونم دُرُس می شه" ... اوستا صالح گفت : " یعنی اگه اجازه بفرمان یه عرض دیگه هم داشتیم " از رجال محترم دانش و سیاست آن یکی که پزشک بود گفت :
" البته ، بفرمایین ما از فرسنگ ها راه برای همین به این جا آمده ایم که حرف های آقایون را بشنویم ... رنج سفر را به خودمون هموار کردیم که درددل ِ شما آقایون را بشنویم و چاره ی آن ها را پیدا کنیم و مرامنامه ی حزب را برای شما دوستان ِ دور از مرکز خودمون تشریح بکنیم . بفرمایین خواهش می کنم . " ... علی آقا گفت :" یعنی منظور اهالی اینه که برای این جا بالاخره یه مدرسه درست می کنن یا نه ؟"
مرد سیاسی گفت : " عرض کنم این نکته ی مهم را نباید فراموش کرد که برای رئالیزاسیون ِ یک دموکراسی ِ پارلومنتر ، به هیچ وجه نباید فونکسیون کولتور را از نظر دور نگه داشت . من در این مکان مقدس توجه هم میهنان گرامی را به این گفته ی متفکر بزرگ و ارجمند ِ انگلوساکسون یعنی ( تامس هوسلی ) جلب می نمایم که می فرماید : ( در نظر گرفتن مطالعات علمی در یک کشور ، در لحظات کریتیک در حقیقت گرایش بیشتری ست به سوی ِ تاندانس های ِ ضد تعادل های ِ سوسیالیستی و نقش عمده ی آن تجزیه ی ِ کورداسیون متعادل پولیتیک سوسیال می باشد . ) همچنین یادآوری ِ این گفته ی ِ مجاهد بزرگ یعنی جان بلیندا در این جا بی ثمر نیست که می گوید : ( عدم وجود سیستم در یک کشور ، که بر اثر عدم وجود توجه به محاسبات اوفیسیل عملی بر حرفه می باشد ، دارای یک شکل سمبلیک و خاص است . ) ... من مخصوصاً از هم میهنان ارجمند دور از مرکز ِ خودم تقاضا می کنم اگر سوالی دارند بدون هیچ رودرواسی و تشریفاتی مطرح بفرمایند تا به همین ترتیب که داریم جلو می رویم ، پشت سرمان هیچ نقطه ی ِ شک و ابهامی باقی نماند و در آینده مطالب را که قدری سنگین تر می شوند بهتر بتوانیم حلاجی کنیم و ... منظورم این است که دوباره مجبور نشویم برای پاره ای توضیحات به عقب برگردیم و ... به این ترتیب ... منظورم این است که وقت مان ضایع نشود . "
علی آقا برگشت به اغنام الله ** گفت :" فهمیدین یا نه ؟ یعنی فرمایش می فرمان که اونم درست می شه . یعنی می فرمان مدرسه و این چیزا یکی دو تا که سهله هر چن تا که بخواهین . "
و اوستا صالح به رجال محترم که برای توضیح و شیرفهم کردن برنامه های حزبی رنج سفر را به خودشان هموار کرده بودند عرض کرد که :" باس ببخشین دیگه . آقایونا خسته هم هستین و ... خب دیگه دردسرمون زیاده . غرض می خواستیم بپرسیم بدونیم که ... این وضع توتون چه جوری می شه؟ یعنی مث هرسال باید بذرم خودمون بکاریم ، یا این که اگر انشالا این حبز روی کار بیاد دیگه بذر خوب و حسابی خودشون بهمون می دن ؟" ... جواب این سوال با دکتر اقتصاد بود . دکتر برای فهماندن مطلب به زبان خیلی "ملی" و خیلی آهسته حرف می زد : " عرض بشود که ... چون رژیم آزاد عملاً از میان رفته محسوب می شود ، کنترل های فیزیکی امکان ارتباط با خارج را که فقط می تواند یک سوب وانسیون ِ نسبی برای ما باشد، عملی نمی شمارد . به عبارت دیگر برای متعادل ساختن ِ پولیتیک پول و دارایی که از حساس ترین مسائل سوق الجیشی ورولیزاسیون حزبی ماست و سهم اخیرش به جانب همبستگی های روحی ِ افراد حزب می چرخد آرگومان واحد این فونکسیون است . و باز به عبارت دیگر آن را نجات خواهد داد و همین طور است محاسبه ی آنوانتر های راکد و معاملات کالایی که باید از خارج وارد شود ... به این ترتیب تصور می کنم مطلقاً جای نگرانی باقی تمانده باشد و به عبارت دیگر توانسته باشم به تمام سوالات آقایان کماهو حقه پاسخ داده باشم . باز اگر جای مبهمی در عرایض من باقیست ، بفرمایید که برای توضیح با جان و دل آماده ام . "
اوستا صالح با نیش ِ باز جواب داد :" هه هه ! زحمت دادیم جناب رییس . همه شو فهمیدیم ... نخیر نخیر دیگه زحمت نمی دیم ."
علی آقا به طرف جمعیت برگشت و گفت :" یعنی فرمایش می فرمان که اونم بع..له ! قیمت ِ توتونم تا دلتون بخواد بالا میارن . " دکتر اقتصاد گفت :" اگه بازم سوالاتی هست بفرمایین . " اوستا صالح گفت :" خدا عمر و عزت شما آقایونا رو زیاد کنه الاهی ! ... دیگه عرضی نداریم . همه شو فهمیدیم و حالا دیگه با خیال راحت ... "
مهندس کشاورزی که تا کنون به سهم خودش کمکی به توضیح هدف های حزبی نکرده بود ، گفت : " برای این که هم میهنان را کاملاً روشن کرده باشم باید به عرض برسانم طبق قرار داد دقیقی که کنگره ی اخیر انستیتوی روابط بین المللی کشاورزی اونیورسیته ی پرینستون تنظیم کرده است لازم می آید که پس از تفریق ِ کامل آلترناتیو ها و به حساب گذاشتن آن ها در دارایی ، آن چه را که مربوط به کاراکتر ِ آلیمانتر است وبه زبان ساده تر آن چه را با زندگی ِ مردم سر و کار و وروابط مستقیم دارد با کنژکتور اجرت باید تنظیم کرد و بین آن ها بالانسی به وجود آورد . "
علی آقا گفت : " اینا رو دیگه خودمون پیش پیش فکرشو کرده بودیم . همه شون اینو می دونن ،شما زحمت نکشین دیگه ."
و به جماعت ِ مستمعین گفت :" یعنی فرمایش می فرمان که یه رشته قناتم از کنار ایستگاه میزنن که سرش از وسط میدون ِ ده دربیاد . "
مردم کف زدند و به شدت هلهله کردند ، هورا کشیدند، ریختند جلو و رجال دانش و سیاست را سر دست بلند کردند .
از آن جا که رجال بزرگ حزبی می بایست برای توضیح و تشریح مرامنامه ، هدف و اصول سیاست و اقتصاد حزب به قریه ی ِ پهلویی نیز بروند و وقت ِ زیادی نداشتند ، برای ناهار در قصبه ی ِ میم نماندند و با اتومبیل ها ، در میان فریاد های ِ زنده باد زنده باد میدان را دور زدند و از قریه دور شدند .

از دور ، صدای ِ سگ ها که به دنبالشان پارس می کردند تا مدتی شنیده می شد .

*دهاتی ها معمولاً حزب را حبز تلفظ می کنند . ( توضیح مترجمان )
** اَغنام الله : گوسفندان خدا . غَنَم مفرد ِ اغنام و به معنای گوسفند است .




ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۱۶, چهارشنبه

جلق

جَلق *

بس که کُس گردیده کمیاب و گران، جق می زنم
بی نیـــــازم دیگــــر از پیـر و جوان ، جق می زنم

کس هوا کردن عبور از هفـت خوان رستـم است
در مصـاف ِ لشـکر ِ صاحـــب زمــان جق می زنم

آدمی سرشـــار از ناگفـتــــــــه ها و خواهشــم
چون خجالت می کشم وقت بیان، جق می زنم

پیـشـکــــش آزادی ِ انســــــانی و اندیشـــــگی
محض ِ همسانی ی ِ با اورانگوتان جق می زنم

آفتـاب این جا فقــــط رســـواگــــری آموختـــــــه
می نشینم در پنـاه ِ ســــــایه بان جق می زنم

از خیـــــــال ِ آرزوهـا حشفــــه ام آبستن اسـت
بهـر دیدار ِظهـــــــــور ِ زایمـــــــان جـق می زنم

خواب بودن گشتــه اکنـون از اهم ّ ِ واجبــــــات
بهر خوابانیـــــدنش از هول ِ جان جق می زنم

کله اش وقت ِ بلنــــــــدی می شود راس ِ امور
تا که گردم مومنی تکلـــیـف دان، جق می زنم

شکر ِ ایزد کانــــدر این دوران ِ قطع ِ دست و پا
دست من بنـد است زیرا هر زمان جق می زنم

امنیت، چون در محیـــط ِ خشتکـــم جاری شده
بی هراس ِ ضرب و شتم ِ طالبـان جق می زنم

داغ حســرت بس که در کــوه ِ دلم انبـــــــار شد
بی امان، تفتیـــده چون آتشفشان جق می زنم

چون که طبع ِ شعر من سرخورده گشت و ناتوان
در هوای ِ شعر ِ دیگـــر شاعــــران جق می زنم
سرانگشت

* کلمه ی ِ جَلق بنا بر تداول همگانی در این شعر تبدیل به " جَق " شده است



کوهان

کوهان ؛


" نسل شترهای دوکوهانه ی ِ ایران منقرض می شود ؟

نسل شتر دوکوهانه ی ِ ایران درمعرض انقراض قرار گرفته است . استان اردبیل که در گذشته با داشتن حدود 70 درصد ِ شترهای دوکوهانه ی ِ کشور، به عنوان ِ اصلی ترین زیستگاه پرورش این حیوان محسوب می شد، اینک با انقراض نسل این حیوان مواجه شده است . در حال حاضر از دوهزار نفر شتر دوکوهانه ای که سال های قبل در مناطق عشایری به ویژه دشت مغان در فعالیت های ِ عشایر و حفظ منابع بکر طبیعی استان نقش موثری داشتند ، فقط تعداد انگشت شماری به حیات ادامه می دهند . کارشناسان منابع طبیعی و امور دام استان ، داشتن ِ جثه ی ِ قوی و زیبا ، توانایی زیاد در حمل بار، حفظ گونه های طبیعی و امکان استفاده از شترها در سیرک ها را از ویژگی های این حیوان برشمرده و برلزوم جلوگیری از انقراض نسل آن و تکثیر ژنتیکی این حیوان تاکید دارند . در حال حاضر فقط یک نفر در این استان به عنوان صاحب این شترها در مناطق عشایری استان به پرورش و نگهداری آن ها مشغول است . " ( روزی نامه ی ایران 15 آذرماه هشتاد و چهار )

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ... این اولین و آخرین چیزی ست که می توانم به خوانندگان ِ این ضایعه ی ِ مشترک بگویم . چون هرچه باشد شترها هم مثل ما " نفر " به حساب می آیند و متقابلاً از شنیدن این خبر ، متاسف می شوند . ( همین که واحد ِ سرشماری ِ شتر هم مثل واحد شمارش انسان " نفر " است ، نشان می دهد که داروین ِ کافر دروغ گفته و آدم صفی الله از تبار ِ شتر بوده نه از نسل ِ میمون ) بنابراین خدمت ِ خودمان و خدمت ِ هموندان ِ شترمان صمیمانه عرض میکنم عزیزان ، صبر داشته باشید، صبر . درست مثل ِ جد اعلایمان حضرت ِ شتر ( علیه السلام ) که پیشوای ِ صبوران عالم بوده، هست و خواهد بود . و اما چند کلامی هم با فرزندان ِ آدم ... برای چی نگران هستید ؟ شما فکر می کنید جمهوری اسلامی کتره ای جمهوری اسلامی شده ؟ همین طور الابختکی به این سن و سال رسیده ؟ استغفرالله ! مگر جمهوری اسلامی را نمی شناسید ؟ چنین حکومت ِ کاردان و دلسوزی محال است اجازه دهد نسل ِ برادران ِ دینی و دوکوهانه ی ِ ما وربیفتد . فقط چند سالی وقت می خواهد که آن را هم من و شما با کمال میل تقدیمش می کنیم . عرض کنم به حضور انورتان این حکومت ِ عاقبت اندیش ، برای حل ِ هرکدام از مشکلاتش یک برنامه ی اصولی و دقیق دارد . اصلا ً دقت و برنامه ریزی مهم ترین ویژگی جمهوری اسلامی ست . از آن گذشته ، نظامی که امام اول ِ شیعیانش، خطبه ی ِ شقشقیه می خواند و مردم را به شتر تشبیه می کند و باز پیغمبر مکرمش، شترداری را باعث ِ عزت و آبرو می شمارد ، محال است نسبت به دغدغه های ِ شترمدارانه بی اعتنا باقی بماند .
با این مقدمات می توان مطمئن بود که به زودی ِ زود طرح ِ جامعی اجرا خواهد شد که طی ِ آن نه تنها نسل ِ شترهای ِ دوکوهانه از خطر انقراض خواهد جَست بلکه بدون انجام افعال ِ شنیع، بر تعداد آن ها نیز افزوده خواهد شد . یعنی بدون ِ این که برنامه ی ِ تنظیم خانواده ی ِ عزیزان ِ شتر را به هم بزنیم می توانیم جمعیت آن ها را اضافه کنیم . می پرسید چه جوری ؟ با یک طرح ِ ویژه ی اسلامی . طرحی که فقط در جمهوری اسلامی امکان اجرا شدن را دارد ... دور و برتان را خوب نگاه کنید . در خیابان ، در اتوبوس ، در محل کار ، همه جا . ( چرا نگفتم در آینه ؟! ) آدم هایی را می بینید که ظرف این سال ها درهم ریخته و مچاله و قوزدار شده اند . خوب به قوز ِ پشتشان توجه کنید . شبیه کوهان شتر نیست ؟ آیا به جز جمهوری اسلامی با فقه پویا اش کس دیگری می تواند به این قشنگی برای آدم ها کوهان سازی کند ؟ توجه کنید آدم هایی که تا چند سال ِ پیش از نعمت ِ داشتن ِ کوهان بی بهره بوده اند امروز پس از اجرای فاز اول فقه پویا بدون این که حتا یک تومن هزینه کنند صاحب یک فقره کوهان شیک و فرد اعلا شده اند . این جاست که آدم می فهمد باید به این حکومت زمــــــــــان داد . باید زمان داد تا بتواند فاز دوم برنامه هایش را هم اجرا کند. آن وقت است که قوز ِ بالا قوز را به چشم خواهیم دید . یعنی جانوران یک کوهانه تبدیل به جانوران دوکوهانه خواهند شد . ( بعضی از مفسران قوز بالا قوز را با مدینة النبی یکی گرفته اند . ) در اسلام هم که می دانید " مسخ شدن " توجیه ِ معرفتی دارد . مثلا ً در حلیة المتقین می خوانیم که خرگوش زنی بوده که به شوهر خود خیانت می کرده و غسل حیض و جنابت به جای نمی آورده یا زنبور قصابی بوده که از ترازو دزدی می کرده . بنابراین چرا نباید باور کنیم که شتر دو کوهانه هم آدمی بوده که تحت ِ لوای اسلام زندگی می کرده ؟

در ادامه ی خبر روزنامه گفته شده است که توانایی ِ زیاد در حمل بار و امکان استفاده در نمایش های سیرک از جمله ویژگی های ِ شتر های دوکوهانه است ... واقعاً چه باری سنگین تر از زیستن در جمهوری اسلامی وچه سیرکی تماشایی تر از جامعه ی ِ امروز ِ ایران ؟

سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۱۴, دوشنبه

یک حرف و دو حرف

یک حرف و دو حرف ؛

مدیریت اسلامی

"پس از چهار ماه هنوز وزیر نفت تعیین نشده است."(روزنامه ها)

اگر من یک قهوه خانه ( یا یک قحبه خانه ) در دارقوزآباد ِ سُفلا ( و تازه نه دارقوز آباد علیا ) داشتم ، محال بود چهار ماه که سهل است ، حتا چهار روز به حال ِ خود رهایش کنم . چون در طول ِ آن چهار روز، هم کرکره ی ِ قهوه خانه به پایین کشیده می شد ، هم پرده ـ چوب پرده ی ِ نجیبه خاتون ها به باد فنا می رفت . آن وقت این رییس جمهور ما ، آقای آلن دلون ، چهار ماه است وزارت خانه ی نفت را بی کس و کار ول کرده و انگار نه انگار . نه وزیری ، نه مدیری ، نه دسته هونگی ... هیچ . البته از آن جا که هیچ کدام از اقدامات ِ این اسوه یِ حسنه، بی حکمت نیست وقتی خوب فکرش را می کنم می بینم که وزارت خانه ی ِ نفت نه ارزش ِ قهوه خانه را دارد ، نه اعتبار ِ قحبه خانه را ... حالا چرا ؟ چون کسی که متصدی ِ قهوه خانه است می داند که صد در صد ِ عایدی ِ زندگی اش از راه ِ گرداندن ِ قهوه خانه به دست می آید بنا براین باید سفت و سخت به کارش بچسبد و به فکر رونق ِ کاسبی اش باشد . در صورتی که بر طبق ِ آمار های راست و دروغ ، تنها نود درصد از درآمد های ِ مملکت از طریق ِ فروش ِ نفت و مشتقات ِ آن حاصل می شود و هر بقال ِ چرتکه شکسته ای می داند که صد بیشتر از نود است . از طرفی موسس ِ قحبه خانه مطمئن است با انجام این کار به اشتغال زایی ِ مورد ِ نظر ِ مقام ولایت و ازدیاد ِ نفوس ِ مسلمانان کمک کرده است . در حالی که احمدی نژاد، شک دارد با سر و سامان دادن به وزارت ِ نفت بتواند خواسته های ِ مرشدش را برآورده کند . برای ِ این که افراد ِ این وزارت خانه از بالا تا پایین ، یا از تولیدات ِ قحبه خانه هستند یا از کارمندان ِ پاره وقت و تمام وقت ِ آن جا . بنابراین وزارت خانه ی نفت ، هم مثل ِ بسیاری از نهاد ها و ارگان های ِ انقلابی ، زیر مجموعه ی قحبه خانه محسوب می شود و با توجه به عزم ِ دولت مبنی بر کوچک سازی ِ خود و حذف ِ زیر مجموعه های ِ زائد بهتر است که اصلاً به وجود نیاید یا به قول ِ امام خمینی ، از صفحه ی ِ روزگار محو بشود .
همچنین مجلس هم که بالا خانه ی ِ ملت است ( و دیر زمانی ست به اجاره ی ِ دائم رفته ) سعی می کند با تصویب ِ شیوه های ِ بومی به حل ِ مشکلات و معضلات ِ کشور بپردازد . یکی از این شیوه های ِ ملی شده و کارآمد شگردی ست به نام ِ " کی بود ؟ کی بود ؟ من نبودم" که اختراع آن را به وینستون چرچیل ، برادر زاده ی ِ امام جعفر صادق نسبت می دهند . و خلاصه اش این طوری ست که هر کاری خواستی بکن فقط از خودت سند و مدرک به جا نگذار . بنابراین فکرش را بکنید که مسوولان ِ قبلی وزارت ِ نفت ( که حالا یا توی مجلسند یا در جایی دیگر خدمت رسانی می کنند ) از این بی سر و صاحبی چه حُسن ِ استفاده ها که می توانند بکنند و چه سوء ظن های ِ بی جا را می توانند با پاکسازی ِ پرونده های ِ مزاحم از میان بردارند . علاوه بر آن مسوولان ِ آتی هم که فعلاً برسر کارند با ثبت و ضبط های ِ مصلحت اندیشانه پیشاپیش از ساخته شدن ِ پرونده های مزاحم در آینده جلوگیری می کنند .

عدل اسلامی

" دو کارمند شهرداری ِ خمینی شهر ، به اتهام خرید ِ یک و نیم تن باروت دستگیر شدند . " ( روزی نامه ی کیهان، چهاردهم آذر هشتاد و چهار )

قاضی : چرا باروت دزدیدید ؟
متهم : می خواستیم راه ِ کربلا رو باز کنیم .
قاضی : راه ِ کربلا که بازه .
متهم : خب می خواستیم بازترش کنیم .
قاضی : راه کربلا رو که با باروت باز نمی کنن .
متهم : با چی باز می کنن ؟
قاضی : با خون و باروت .
متهم : والاّ ما نسخه مونو بردیم دواخونه ولی گفتن باروت نداریم . مشابه شو داریم .
قاضی : مشابه ِ باروت چیه ؟
متهم : کاپوت .
قاضی : بعد چی کار کردین ؟
متهم : رفتیم باروت دزدیدیم .
قاضی : بعدش ؟
متهم : بعدش رفتیم انتقال خون گفتن خون نداریم . مشابه شم نداریم .
قاضی : مشابه ِ خون چیه ؟
متهم : کون .
قاضی : اونم دزدیدید ؟
متهم : نه . یه نامه نوشتیم به بیت ِ رهبری و تقاضای ِ کمک کردیم .
قاضی : برای اثبات ِ حرفتون مدرکی هم دارین ؟
متهم : مدرک داشتیم ولی توی ِ بازداشتگاه انقدر بهمون کافور دادن که مدارکمون از بین رفت . ولی ...
قاضی : ولی چی ؟
متهم : ولی رهبری دستخط ِ مساعدت دادن .
قاضی : ...
متهم : می گید نه استعلام کنید .
قاضی : ...
متهم : دس رو قرآن می ذاریم قسم می خوریم .
قاضی : شما رو به مظلومیت ِ رهبری می بخشم و تبرئه می کنم .

سرانگشت


ه‍.ش. ۱۳۸۴ آذر ۱۱, جمعه

جنگ خندستانی 2

جُنگ ِ خندستانی (2) ؛


توبه از صمیم ِ قلب ؛


شنیدم که یک دستــــه ی ِ روزه خوار
به باغی ز باغــــــات وقــــت ِ ناهــــــار

مهیـــــــا نمــوده بـســــــــاط ِ خــوراک
بـرای شکـــــم جملگی سینــــه چاک

در آن بـزم چیـــــــــده شراب و کبـــاب
پلـــــــو رنگ رنگ و چلـــــــو قـاب قـاب

خـورش هـــــــای ِ رنگیــن به دور ِ پلـو
کبــــــــاب ِ بـره در کنـــــــــار ِ چلـــــو

فـسنــجان معلـــــــق زنـــان یک طرف
هم از قـرمـــه روغـن روان یک طــــرف

ز یک سمـت یک دستـــــه از گلــرخان
ویـالـــــــون و سنـتــــــور و آوازه خـوان

چو شـد سفــــــره حاضــــر برای ِ غذا
به یک دفعــــه شد عیـش ِ رندان عـزا

آژان هـا رسیــدنـــــــد در آن بـســــاط
بـدیـدنـــــد آن بزم ِ عیـــش و نشــاط

بگفتـنـــــــد آخـر بـه ماه ِ صیـــــام (1)
بـود خـوردن ِ روزه بــر مــــا حــــــــرام

چــــرا روزه را بی جــهت می خورید ؟
چــرا پرده ی ِ خویش را می درید ؟(2)


آژانی به پیـش آمد آن حـــــال دیــــــد
ز خشــم از کمـــر چوب ِ قانون کشیـد

چو دیدنـد گشتـــه آژان خشـمنـــــاک
فتـــادنــــد چون بیـــد ِ مجنون به خاک

یکی لال گـردیــــد و خــاموش شـــــد
یکی دیـگـــر از تـرس بیــهوش شـــــد

یکی گفـــــت : بیــمـــــارم و نـاتــــوان
بگیـــــر از من ایـن نسخـه را و بخــوان

یکی بســت بر پای ِ خــود دستــمــال
کـه پایم شـــــده زخــم ای بـا کمــــال

یکی گفــــت : ای وای از چشــم درد!
یکی برکشیــــــد از جگــــر آه ِ ســـرد

یکی گفــــــت : دارم خیــــال ِ سفـــر
ببیـن چکــمـــــه ام را ز مـن درگـــــذر

یکی گفــت : بر من سپـــرده حکیـــم
بخور روزه ی ِ خویش بی ترس و بیــم

یکی داشـت ریش ِ طــویــل و عـریـض
بگفـت : ای آژان من مریضــــم مریــض

آژان دیــــد چــون تـرس و تشـویش ِ او
بخندیــــــــد آن لحظــــــه بـر ریـش ِ او

یکی گفـــــــت : آزادی ِ ایـن دیـــــــــار
ز مشــروطـــــــــه مانــده به ما یادگـار

آژانی دگــــــر عـــــرض ِ انـدام کــــــرد
به آن ها نصیــــــحــــــــت بـه آرام کرد

چنین گفـت : کای فرقه ی ِ روزه خوار
بتـرسیـــــــــد از خشـــم ِ پروردگـــار

بـود شهــــر ِ اسـلام تهـــــران ِ مـا
چــرا سســـت گردیده ایمــان ِ ما ؟

اگر هم مریضیـــــــد پنهــــان خوریـد
نه در باغ و دشـت و خیـابان خوریــد

تمام ِ مذاهـــب ز گبـــــر و یهـــــود
نمایند پرهیـــــــز هر جــــا کــه بـود

یکی از حریفـــــــان ِ گـردن کلفــت
به پیـش آمــد استـغـفـــرالله گفـت

اثر کرد چــون حرف هـــــــای ِ آژان
فتـادنـــــــد یک یک به پــــای ِ آژان

همــه گریه کردنـــد و تائب شدنـد
در آن توبه همکـــــار نایـب شدنــد

یکی زان میــانـــــه قسـم یاد کرد
به صــوت ِ حـزین نوحـه بنیـاد کرد

که ما روزه دیگر نخواهیـــــم خـورد
سوی ِ باغ، مطرب نخواهیــــم بـرد

پلوهــا دوباره ســــوی ِ دیـگ رفــت
خورش ها به یک جای ِ نزدیک رفت

آژان هـــا چــو رفتنـــــد بیــرون ز در
در ِ باغ بـستـنـــــــد بار ِ دگــــــــر

دوباره یکی سفـــــره آراستـنــــــــد
نشستنـد و خوردنـد و برخاستنـــد !

( سید اشرف الدین گیلانی معروف به نسیم شمال)



درد دل ِ دو دزد ؛

شبی دزدی بـه دزدی گـفـــــت در دشـــت
که تا کی کوه و صحــرا می توان گشــت ؟

بیـــا تـا ســــــوی ِ شـهـــــــری روی آریــم
قــدم بـر منـبـــــر و مسجـــــــــد گذاریـــم

بینـدازیـــم شــش پَــر را بـه جـــــــایی (3)
به دســــت آریـم تسبیــــح و عصـــــــایی

نصیـحــــت هـــای ِ قاضـی را پـذیـریــــــم
نمـــــــاز و غســـــل و روزه یـاد گیـریـــــم

هوای ِ گردنـــه ، گر مُشک بیــــــز اســت
نه مثـل ِ مدرســــــه طلاب خیــــز اســت

بیـــا در مدرســــــه ســــالی بمــانیــــــم
اصــــول و منـطــــق و فقهـی بخـوانیـــــم

بلی دزدی که محبــوب القلوب است (4)
حساب و هیئت و انشاش خوب است (5)

معــانی و بیــــــان تا کــس نـدانــــــــد(6)
ز حکمــت گر کتــــابی را نخوانــــــــــد(7)

زبـانـــش لال می گـــــردد در آن بیـــــــن
کـــــه بـر بالیـــــــن او آید نکیریــــــــن (8)

به پاسخ گفتــــش ای دزد هنـرمنــــــــــد
کـه گـــر بر ســـر گذارم کـوه الـــونـــــــــد

به خنـــــــجــــــــر گر بدرّانــــــــم درون را
به دنـــــدان برکنــــــم گر بیــستــــــون را

اگـــــر با عیـــسـی ِ مریــم ستـیـــــــــزم
دمی گر صـــــد هـــزاران خـــون بریـــــزم

بـه دزدی گـــــر بـدزدم پـوش ِ کــعبــــــــــه
مرا از صحـبـــــــت ِ زن قــحبــــــــــگــان بـه

امامـی کــه حـضورش نـان و حـلـواســــت
قرائـــت هـــای ِ او از مخـــــرج ِ ماســــــت

چو من ریشش به دوغ ِ بـز سفیــــد است
به دست ِ خود به ریش ِ خویش ریده ست

نه بســت ِ گردنــــه ، کاری عجیـب است
میـان ِ مدرســــه بستــن غریـب اســــت

قلـــــم چـــون بر بَنــــان ِ قاضـی آمـد (9)
خــــــــدا از دزدی ِ مـــــــا راضـــی آمــــد

اگــر صـد ســـــــال در زنــــدان بـمــانــم
نبــاشــد نی زنی ، بی نی بخــوانــــــم

بگـردم با ســـگ و گلــه به صـحـــــــــرا
از آن بهتــــــــر کـــــه با آخونــــــد و ملا

چو دنیـا رهزن است و سفلـــه پرور(10)
ز دزدی هیـچ کـــــاری نیـست بهتــــــر

( پیغمبر ِ دزدان )*


درخواست ؛

از قصه ی ِ دوشیـنـه ی ِ من تا که خداونـد (11)
آگــاه شــــود می بـســرایــم سخنــی چنـــــد

دوشیـنـــه مرا انـــــدُه ِ آن نـامــده فرزنــــــــد
بربست به صـد بنــد و فرو داشت به صد بنــد

تا صبـح به مـن خیـــل ِ خیالات فرستــاد (12)

نا آمده محمـود ِ من آن جـــان و جگربنـــد (13)

می رفـت و می آمد دل ِ من تـا به گــه ِ صبــح
چون بانگ ِ سگ از سیــر به گرمای ِ سمرقنــد

مـی بـرد و مـی آورد جـوابـــــی و پیـــــامــــی
من زو به پیـامی و جوابی شـده خـرسنــــــد

آورد پیـــــامی کــــــه بقــــــای ِ پـدرم بـــــــاد
چنـدان که شمـارنـده ندانـد عددش چنــــــــد

دادمـش بـدان جــــان و جگربنــــــد جــوابــی
صد جـان ِ پدر باد اَبا جــان ِ تو پیـونـــــــد(14)

آورد پیـامی کـه همی گـویـــــــــد مـــــــادر
تاب ِ تـو ز دل بیـخ ِ وفــــاداری برکنــــــــــــد

دادمش جوابی کـه بگــو باب ِ من ای مام !
در سینه همه تخم ِ وفای ِ تو پراکنــــــــد

آورد پیامی و چنـیــــن گفــــــت دگــــــر بـار
ترسم که غلامبـــــــاره شوی ای پدر و رنـد

دادمش جوابی که متـرس از قِبَـــل ِ آنـک
شد بسته به من بر ، در ِ آن کار به سوگند

آورد پیــــــامی که نبــــاید کـه خـوری می
مستک شـوی و عربده آغازی و ترفنـــــــد

دادمش جوابی که ز بی سیَکی اینجا (15)
یک مست نباید بُد و هشیار و خردمنـــــد

آورد پیـــــامی کـــــه ز ما تـا تـــو برفتــــی
بی تـو شبکی مادر من بـستـــــر نفکنــــد

دادمش جوابی که چه منـت که مرا نیــــز
بی مادر تو هیچ نخوابید قزاکنـــــــــد (16)

آورد پیـامی کـــــه شــکـــــــر تنــگـــــی آورد
تا باز گرفتی ز کُـــس ِ مادر ِ من، لنــــــد (17)

دادمش جوابی کــه به یک شــب که بیــایم
چندانش بگـــــایـــــم که نمانـــد در و دربنــد

آورد پیامی کــــــــه ز ما تا تــــــو برفتـــــــــی
در خانه ی ِ ما هیچ نه دود است ونه جَرغَند(18)

دادمش جوابی کــه مکن سرزنشــــم بیــش
کز نعمت ِ الوان خوهَم آن خانه درآکنـد (19)

آورد پیامی کــــه به مـا برگ ِ زمـســتــــــــان
بفرست وز آن پس به همــــه عالـم برخنــــد

دادمش جوابی کـــــــه بیـــــارم چو بیایــــم
ده ساله نوای ِ تو به یک جـود ِ خداونــــــــد

تاج ِ سر ِ ســــادات ، حسیــن ِ عمر آن کـو
پیغمبر ِ حق راســــت گرامی تر فرزنــــــــد

( سوزنی سمرقندی )**


1 ـ ماه ِ صیام : ماه ِ روزه ، رمضان
2 ـ چرا پرده ی خویش را می درید : چرا آبروی خود را می برید
3 ـ شش پَر : چوبدستی ضخیم و کوتاه دارای سری گرد ،که به وسیله ی ِ خطوط به شش قسمت تقسیم شده و برآن میخ های ِ درشت کوبیده باشند.
4 ـ محبوب القلوب : کسی که دیگران دوستش دارند .
5 ـ هیئت : دانشی است که در مورد وضع ستارگان آسمان نسبت به هم و قوانین ثابت و حرکت آن ها بحث می کند .
6 ـ معانی : از علوم ادبی قدیم و طبق تعریف شامل اصول و قوائدی ست که به یاری آن ها کیفیت مطابقه ی کلام با مقتضای حال و مقام شناخته می شود .
بیان : از دانش های ادبی قدیم و طبق تعریف شناخت راه هایی ست که نویسنده برای بیان مقصود خود انتخاب می کند .
7 ـ حکمت : فلسفه ی اسلامی ( در اینجا ) 8 ـ نکیرین : نکیر و منکر ، دو فرشته ای که طبق روایات اسلامی در شب ِ اول ِ قبر بر گور مرده حاضر می شوند و در باره ی ِ دین و ایمان و خدا و پیغمبر از مرده سوالاتی می کنند .
9 ـ بَنان : سرانگشت
10 ـ سِفلِه پرور : فرومایه پرور
11 ـ خداوند : صاحب اختیار و سرور ؛ در این جا مقصود حسین ِ عمر است که از ممدوحان ِ سوزنی بوده و در بیت پایانی نامش آورده شده .
12 ـ خِیل : فوج ، لشکر
13 ـ جگربند : فرزند
14 ـ اَبا جان ِ تو : با جان ِ تو
15ـ سِیَکی : باده ای که به سبب جوشیدن ، دو سومش بخار شده و یک سوم آن به جا مانده باشد . ( سیکی : سه + یکی ؛ یعنی یک سوم )
16 ـ قَزاکند : هم معنای تشک می دهد و هم معنای جامه ی ِ نبرد .در این جا اشاره به تنگنای ِ جنسی ِشاعر است .
17 ـ لَند : آلت ِ تناسلی ِ مرد ( به زبان ِ سنسکریت )
18 ـ جَرغَند : خوراکی از روده ی ِ گوسفند که با گوشت و خوراکی های دیگر پر شده باشد .
19 ـ خوهَم : خواهم
( با استفاده از فرهنگ معین )

* پیغمبر دزدان : درویش شیخ محمد حسن سیرجانی ِ کرمانی مردی بوده است وارسته و شوخ طبع و در عهد قاجار در روستای ِ زید آباد ِ می زیسته. امرا و حکام کرمان و فارس به او احترام می گذاشتند و او نیز با تعدادی از آنان مکاتبات ی طنز آمیز داشته است و ایشان را از دست درازی به جان و مال مردم بر حذر می داشته است . در باره ی او و آثارش باستانی پاریزی کتابی دارد به نام " پیغمبر دزدان " که خواندنی ست .
** سوزنی سمرقندی : معروف به تاج الشعرا و سخنوران قرن ششم هجری قمری است . توانایی سوزنی در سرودن اشعار هزل و هجو است و در این قلمرو معانی تازه ابداع کرده . شاعری ست واژه دان و کلمات متنوع و جورواجور در دیوان او به چشم می خورد . همچنین از خواص خوراکی ها و گیاهان آگاهی داشته است . اشعار او شیوا و بی پرده است و طنینی درشت و مردانه دارد . برخلاف ِ عبید زاکانی که در آثارش جنبه های حکمی ، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی عصر خود را نقد می کند ، سوزنی به ستایش ِ قوه ی ِ جنسی و آلت ِ تناسلی ِ مرد ــ که آن را نماد ابراز ِ قدرت و توانایی و پیروزی می داند ــ می پردازد و آن را با زبانی رک و عریان بیان می کند . احتمال دارد که سوزنی با نگره های ِ فرقه هایی در هندوستان آشنایی می داشته که آلت ِ مردانه را نماد زایش می شمرده اند .