ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

لرها به جای ِ ترک ها

(1)
آیا تا به حال دقت کرده اید که مدتی است در جک ها و اس ام اس ها، ترک ها جای ِ خود را به لرها داده اند؟ آیا نمی تواند به این دلیل باشد که در چند سال ِ اخیر سرسخت ترین دشمنان ِ اسلام و جمهوری ِ اسلامی، لر بوده اند؟

(2)
داشتم پایان نامه ی ِ یکی از دوستان را می خواندم، دیدم تایپیستش به جای ِ "روشنفکر ِ دینی" نوشته "روشنکفر ِ دینی"! اسباب ِ خنده ام شد: روشنکُفر ِ دینی! فقط نمی دانم چطور تا به حال روزنامه ی ِ کیهان و حسین ِ شریعتمداری که برای ِ چنین ترکیب هایی له له می زنند از این غلط ها نکرده اند.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

چشم

یک شهاب سنگ ِ مهاجم به سوی ِ سلسله ای از درهای ِ متوالی هجوم می آورد. درها، شیشه ای و مجهز به چشم ِ الکترونیکی هستند. به طور ِ خودکار باز و بسته می شوند اما برای ِ باز شدن نیازمند ِ هماهنگی و مجوزند. شهاب سنگ به سرعت به طرف ِ اولین در می رود. در، بسته است. شهاب سنگ سرعتش را زیاد می کند. یک لحظه مانده به آن که به در بخورد، در باز می شود و شهاب سنگ را عبور می دهد. شهاب سنگ به راهش ادامه می دهد. در ِ الکترونیکی، آژیر می کشد تا قضیه را به بقیه گزارش دهد. شهاب سنگ، مصمم و شتابان به سوی ِ در ِ دوم می رود. در ِ دوم هم در لحظه ی ِ آخر کم می آورد و راه را باز می کند و بعد از عبور ِ شهاب سنگ آژیر می کشد. شهاب سنگ حوزه ی ِ او را هم پشت ِ سر می گذارد و سراغ ِ درهای ِ بعدی می رود. درهای ِ الکترونیکی یکی پس از دیگری می ترسند و باز می شوند و برای ِ چند لحظه آژیر می کشند. سنگ ِ آتشین هنوز دیوانه وار پیش می رود. مانعی بر سر ِ راه نمی بیند. به سوی ِ یکی دیگر از درها حمله می کند. در ِ شیشه ای بسته است. شهاب سنگ نزدیک می شود. در کماکان بسته می ماند. شهاب سنگ نزدیک تر می شود و در نهایت با در مماس می شود. در حتا در آخرین لحظه باز نمی شود. شهاب سنگ می ایستد. دور می زند و اوج می گیرد و با سرعتی چند برابر به طرف ِ در هجوم می آورد. در ِ شیشه ای هنوز بسته است. شهاب سنگ خودش را به شیشه می کوبد و از آن رد می شود. مقداری از شیشه خرد می شود و به زمین می ریزد. در بسته است اما جای ِ خالی ِ عبور ِ سنگ بر تنش دیده می شود. شهاب سنگ کماکان جلو می رود. درهای ِ دیگر یکی پس از دیگری باز می شوند و به مهاجم راه می دهند. شهاب سنگ از همه ی ِ درها عبور می کند تا به فضایی باز و بی انتها می رسد. در بیکران راه می پیماید تا ناگهان سیاه چاله ای آن را به درون ِ خود می کشد....
درهای ِ شیشه ای همگی بسته و سالم اند به جز یکی که بر تن ِ شکسته اش، چشم ِ بزرگی دیده می شود. چشم می چرخد و به پشت ِ سر، به مسیر ِ گذر ِ شهاب سنگ نگاه می کند. در دوردست ها شهاب سنگ را می بیند که اندک اندک به اعماق ِ تاریکی فرو می رود... در ِ شکسته به دشواری باز می شود و انگار که زار بزند، آژیر می کشد.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

خلبان ِ کور و یادداشتی بر جدایی ِ نادر از سیمین




توضیح: دوست ِ عزیزم خلبان ِ کور که چندی است به مرخصی رفته، بر فیلم ِ "جدایی ِ نادر از سیمین" یادداشتی نوشته و خواسته در این وبلاگ به چاپ برسد. با سپاس از او که کرم کرده و در این خانه فرود آمده .





جدایی نادر از سیمین حکایت انتخاب های دلهره آور و ناگزیر است؛ انتخاب هایی که جهت زندگی را تغییر می‌دهد و هر کس، آزادانه با تن دادن به این‌گونه انتخاب ها، موجودیت خود را تعریف می‌کند. انتخاب هایی تلخ و سخت که چون فاجعه‌ای رخ می‌دهند با این حال در تضادی آشکار موهبت نیز هستند؛ اگر این موهبت، یعنی آزادی و انتخاب های بنیادین در کار نبود، دیگر هویت انسانی معنا نمی داشت. گریزی از این انتخاب ها نیست، راهی بینابینی و منطقی نیز برای حل این اساسی‌ترین مساله ی بشری وجود ندارد. این همان چیزی است که کیرکه گور «این یا آن» می‌خواند. نظر او در رد ارستو و اپیکور است و هرگونه اعتدالی را در انتخاب «این یا آن» مردود و ناکارا می‌شمرد. هر انسانی در بزنگاه انتخاب، ناگزیر از دو راهیِ «این یا آن» است. «هم این و هم آن» (اعتدال طلایی ارستو) و صورت مسخ شده ی آن، «نه این و نه آن» (اگزیستانسیالیسم خام کامو)[1] عملاً در زندگی انسانی به کار نمی آیند. از تیزهوشی اصغر فرهادی بود که در جدایی نادر از سیمین هیچ شخصیتِ دارای وجه اخلاقی کاملاً منفی را به کار نگرفت؛ قرار نبود جدایی به اخلاق بپردازد. در این فیلم اخلاق مساله ی اصلی نیست. اخلاق از زمان کانت به این سو چنان فربه شده که وجه اساسی بشر یعنی انتخاب را مغفول گذاشته است. انتخاب لزوماً انتخاب خوب و بد نیست و اصولاً انتخاب هایی وجود دارند که فرا اخلاقی اند. این انتخاب ها از انتخاب های صرفاً اخلاقی بنیادی تر اند.
سیمین در دوراهی انتخاب سرنوشت ساز میان نادر و زندگی ای سعادتمند قرار دارد. او زندگی سعادتمند را، ظاهراً به خاطر دخترش برگزیده است و از شوهرش دست کشیده است. نادر باید میان سیمین و پدر یکی را برگزیند. او هم انتخاب خود را کرده و از همسرش چشم پوشیده است. راضیه باید میان نجات از منجلاب فقر و امر مقدس دینی یکی را برگزیند. او مردد نشان می‌دهد گرچه نهایتاً و تصادفاً ادامه ی زندگی فقیرانه را انتخاب می‌کند تا مرتکب گناه نشود. ترمه در سخت ترین شرایط می باید میان پدر و مادرش یکی را برگزیند. انتخاب هر یک به معنای دل کندن از دیگری و ضربه‌ای هولناک به خود اوست. در پایان فیلم او انتخاب خود را به انجام می‌رساند، گرچه بیننده نه می‌داند و نه باید بداند انتخاب او چیست؛ چرا که در جدایی نادر از سیمین، نمایشِ خودِ انتخاب از آنچه انتخاب می‌شود مهم‌تر است. جدایی حکایت اخلاق نیست. نادر، سیمین، راضیه، ترمه، حجت، معلم ترمه و حتا بازپرس دادگستری هیچ کدام شخصیت‌هایی منفی نیستند. همه برای رفتار خود دلیل و توجیه عقلانی و منطقی دارند و قلباً مایل به آزاررساندن به دیگری نیستند. گرفتاری ایشان هم به دلیل خطای ایشان نیست. هیچ کدام نمی توانستند مانع از بروز رویداد ناگوار شوند. نادر گناهی ندارد که پدرش به سختی بیمار است. سیمین در انتخاب راهی که برای آینده ی فرزندش درست می‌داند مقصر نیست. راضیه به قصد حمایت از شوهرش کاری را انتخاب کرد که ناخواسته برای او مشکل ساز شد. حجت اگر بدهکار شد و کارش به زندان کشید از بخت بد و نه تصمیم اشتباه بود. ترمه، که آخرین لحظات فیلم را با او می‌گذرانیم نمی‌توانست مانع از فروپاشی خانواده شود.
ترمه گرفتار یک آزمون اخلاقی نشده است. او در انتخابی ناگزیر میان این یا آن قرار گرفته است.
[2] این انتخاب پر از اضطراب و هراس، برای ترمه انتخابی اخلاقی نیست، انتخابی وجودی (اگزیستانسیل) است. جدایی نادر از سیمین فیلمی جذاب و روان است اما صرفاً این نیست. جدایی به اساسی‌ترین مساله ی فلسفی بشر پرداخته است. هنر فرهادی این بود که توانست این دو وجه را به خوبی با هم بیامیزد.

[1] آرنت در کتاب توتالیتاریسم مثالی می‌زند از شکنجه هایی که نیروهای اس اس در اردوگاه های کشتار یهودیان برای درهم شکستن هویت انسانی قربانیان به کار می‌بردند. مثلاً مادری را مجبور می‌کردند که از بین دو فرزند یکی را انتخاب کند تا زنده بماند، اگر مادر انتخاب نمی‌کرد هر دو فرزند به قتل می‌رسیدند. اگر هم انتخاب می‌کرد، روح خود را نابود کرده بود. آلبر کامو فیلسوفی بود که به این‌گونه انتخاب ها اندیشید. طرح مساله و اندیشه‌های کامو عمیق است اما پاسخ او، به نظر من، از سر استیصال است. کامو نتوانست جوابی به این مساله ی اساسی بدهد، چون این مساله به اندازه‌ای سهمگین بود که رقیق القلبی چون او نمی‌توانست آن را هضم کند. نتیجتاً کوشید خود مساله را پاک کند. نظر کامو این بود که باید از انتخاب نادرست که چیزی جز جنایت نیست سرپیچی کرد. جواب او به کار هیچ‌کس نمی‌آید و در‌واقع خود انتخابی نادرست است که فاجعه به بار می‌آورد. جستجوی راهی برای نجات از مساله که کامو پیشنهاد می‌کند پذیرفتنی است اما نفی واقعیت پذیرفتنی نیست. به همین سبب، در این متن موضع او اگزیستانسیالیسم خام نامیده شده است.
[2] منظور از انتخاب، به قول کیرکه گور «انتخاب مطلق» است و نه «انتخاب لحظه ای». مثلاً نادر می‌توانست به جای راضیه کارگری دیگر استخدام کند یا با تأخیر سر کار خود حاضر شود یا لباسی با رنگی متفاوت بپوشد. این‌گونه انتخاب ها انتخاب های لحظه‌ای هستند و نه اضطراب آور اند و نه تأثیر چندانی در زندگی می گذارند. اما انتخاب نادر میان پدر و همسر، انتخاب مطلق، یعنی انتخابی اساسی است که اضطراب آور و هراس آفرین است و نه تنها بر زندگی انتخاب کننده تأثیر سنگینی می‌گذارد بلکه اساساً زندگی او را تعریف می‌کند. منظور از «این یا آن»، اساساً چنین انتخابی است.








ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

شاید چهل سال بعد



واقعاً ما ایرانی ها کی می خواهیم درست بشویم؟ کی می خواهیم سطحی نگری را رها کنیم و به ژرفای ِ پدیده ها نزدیک شویم؟ چند سال ِ دیگر آوار ِ بد بختی و فضولات ِ فناتیک بر سرمان ببارد، برایمان کفایت می کند؟
هرجای ِ اینترنت ِ فارسی را نگاه می کنی پُر شده از اظهار ِ نظر راجع به گلشیفته فراهانی و این که چرا جلوی ِ دوربین ِ فرانسوی ها برهنه شده. اکثراً نعره ی ِ وا اسلاما و وا ایرانا و وا غیرتا سر داده اند و خواستار ِ طرد و تبعید و تفسیقش شده اند؛ برخی هم به درستی انتخاب ِ آزاد ِ او را پاس داشته و حقوق ِ انسانی اش را به رسمیت شناخته اند. ولی در بین ِ آنهمه اظهار ِ نظر تا جایی که من خوانده ام، کسی به هدف و محتوای ِ کلیپی که گلشیفته بازی کرده اشارتی نکرده است. در این کلیپ (ساخته ی ِ Jean Baptiste Mondino ) شماری از بازیگران ِ نامدار ِ فرانسوی شعری را به نام ِ "تن ها و روان ها" می خوانند که همانا مثال و تجسم ِ اعلای ِ هنر و به ویژه هنر ِ بازیگری است. شاعر با درکی عمیق از ماهیت ِ هنرمند، رنج ِ اصیل ِ او را در واژه های ِ بی تابش ریخته است. اینک آن سروده:
(واژه هایی که در [ ] گذاشته شده پیشنهاد ِ من است)
«تن ها و روان ها ... سراینده: Laurent de Bartillat
ترجمه: سوده راد
من را نگاه کن ...در این لحظه برهنه ام... رها از بند ِ تن و روان... رنج ِ اصلی ِ من [اصیل ِ من] از "خود" است...من تن و روان ِ خود را در برابر ِ شما می گشایم... هنوز باکره و دست نیافتنی ام... در آشفتگی ها غرق می شوم... دی.ان. ای ِ من در وجودم حک شده است... و به رقص در می آیم... تو به من اعتبار می بخشی... هنر ِ من نقش بازی کردن است... من به رویاهای ِ تو جان می بخشم... من احساسات ِ لطیف ِ تو را برمی انگیزم... همچون میوه هایی روی ِ زبانم... من تنم را در برابر ِ دیدگان ِ شما می گذارم... در پوستی از بازی و شهود... بکر... با اشک ها و لبخندها... نفس تان را بند می آورم... با صدا، با نور... من خودم را ابله جلوه می دهم... برای ِ ناممکن های ِ شما... برای ِ ناگفتنی های ِ شما... که پنهان می مانند... اگر سردم باشد یا هراسان باشم... زمان ِ بی شماری [نامحدودی] ناشنوا [گنگ] باقی می مانم... در برابر ِ ساعتی که در خلاء غوطه ور است... من باورکردنی هستم... من غوطه ور می شوم... در این لحظه رها از قید ِ تن و روانم... تن و روانم را در برابر ِ شما می گشایم [می گسترم] ... من را نگاه کن... من را نگاه کن... ورود آزاد است! »
آیا در برابر ِ این شعر می توان تاب آورد و از هرچه دروغ و وابستگی است پیراسته نشد؟ آیا غایت ِ هنر ِ هر بازیگر آن نیست که معنا و مفهوم را صادقانه، نمود و تجسم ببخشد؟ آیا کسانی که اره می دهند و تیشه می گیرند حتا یکبار به درونمایه ی ِ این شعر توجه کرده اند و از خود پرسیده اند که انکشاف ِ این شعر به جز آن نمایش ِ صمیمی چه چیز ِ دیگری می تواند باشد؟
به نظر ِ من نگاهی که امروز گلشیفته را محکوم می کند ادامه ی ِ همان نگاهی است که چهل سال ِ قبل فروغ ِ فرخ زاد را فاحشه می دانست بدون ِ آنکه شعر ِ او را خوانده باشد. همان دیدگاه ِ عامی زده ای که متاسفانه در بین ِ طبقات ِ بالاتر هم طرفداران ِ زیادی دارد.
به راستی بهتر نبود گلشیفته فراهانی به جای ِ آن که در بازآفرینی ِ آن شعر ِ عمیق مشارکت کند مثل ِ مهمانان و مجریان ِ صدا و سیما، در کنج ِ عافیت و با حجاب ِ برتر در برابر ِ امت ِ مسلمان بنشیند و "من چقد خوشبختم" تحویل ِ آنها بدهد؟!
نگاهی که امروز گلشیفته را مستحق ِ عقاب می داند از هرگونه مواجهه ی ِ حقیقی و صادقانه با خود و جهان ِ پیرامونش وحشت داشته/دارد و فکر کرده/می کند با پنهان کردن ِ خاکروبه به زیر ِ قالی، خانه پاکیزه می شود.
شوربختانه این درد ِ مزمن دیری است با ما همراه است، با این توضیح که در گذشته در مقابل ِ قطب ِ جزم اندیش ِ جامعه، هنرمندان ِ پیشرویی هم مثل ِ آشور بانی پال بابلا و سودابه قاسملو (عکاس ِ تن های ِ برهنه) اجازه ی ِ فعالیت داشتند و به جنگ ِ تابوها می رفتند اما اکنون و پس از انقلاب ِ احمقانه ی ِ اسلامی، عرصه در دست ِ امثال ِ فرج الله ِ سلحشور است.
چهل سال ِ قبل کسانی که شعر ِ فروغ را نمی خواندند او را هوسبازی بی مایه می دانستند اما امروز جوانانی هستند که به شعر ِ او بیش از شایعات علاقمندند. شاید چهل سال ِ بعد هم صاحبان ِ اشک و لبخندی پیدا شوند که به زیر ِ پوست ِ " بازی و شهود " بیشتر از قضاوت های ِ زرد رغبت داشته باشند.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

باز هم جدایی ِ نادر از سیمین



دیشب تا سه و نیم ِ شب نتوانستم بخوابم. نگران بودم خواب بمانم و مراسم ِ گلدن گلوب را از دست بدهم. طاقت نداشتم تا صبح صبر کنم و خبر را از اینترنت بخوانم. به زور خودم را بیدار نگه داشتم ... مدونا که اسم "جدایی ..." را اعلام کرد چنان ذوق مرگ شدم که دیگر خواب از چشمم پرید. حالا که خیالم راحت شده بود، خواب به چشمم نمی آمد!
درباره ی ِ جدایی ِ نادر از سیمین قبلاً چیزکی نوشته ام و نمی خواهم نقد را مکرر کنم ـ به ویژه که "نقد"هایم، "قند" نیست که ارزش ِ مکرر شدن داشته باشد. فقط خوشحالم که پس از سال های ِ سال، سینمای ِ داستانی ِ ایران در کانون ِ توجه ِ جهانی قرار گرفت و این شاید برای ِ سینماگران ِ ایران، افق ِ تازه ای باز کند. بدون ِ آن که بخواهم غنا و ارزش ِ فراوان ِ سینمای ِ بدون ِ قصه و روشنفکرانه را نادیده بگیرم، باید بگویم که متاسفانه آن گونه از سینما کمتر مورد ِ اقبال ِ مردم قرار می گیرد و کمتر در جامعه بحث و چالش ایجاد می کند در حالی که فیلم های ِ داستانگو به این شرط که داستان شان را خوب تعریف کنند و بر آمده از ژرفای ِ زندگانی ِ مردم باشند، در جامعه بحث های ِ جدی به وجود می آورند و بدین طریق آگاهی ِ جمعی را به پیش می برند ـ یادم هست که فیلم ِ "آواز ِ قو" که اتفاقا فیلمنامه نویسش، پیمان ِ معادی بود بین ِ جوان ها چه گفت و گوهای ِ داغی به پا کرده بود. خوب یا بد، تاثیر ِ فیلم های ِ روشنفکرانه بر جامعه از حدود ِ مشخصی فراتر نمی رود، به خصوص که نقدنویسان ِ حکومتی و لباس شخصی های ِ فرهنگی (امثال ِ مسعود ِ فراستی، شهریار ِ زرشناس و از این قبیل داروغه های ِ قلمی) آثار ِ روشنفکرانه را به اتهام ِ "بی ارتباطی با زندگی ِ مردم" و "تحقیر ِ سنت های ِ ملی و مذهبی" می کوبند و از این طریق انجام ِ وظیفه می کنند.
امیدوارم توانایی ِ فرهادی در داستان گویی، موج ِ تازه و حس و حال ِ جدیدی در میان ِ سینماگران ِ جوان ِ ایرانی ایجاد کند و آنها را به سوی ِ روایت ِ داستان های ِ امروزین ِ مردمان ِ این سرزمین سوق دهد. در پایان باید با حسرت از گسستی تاریخی یاد کنم و از فیلمسازی که داستان هایش حتا نفس گیرتر از داستان های ِ فرهادی بود. باید از فیلمساز ِ تبعید شده، محسن ِ مخملباف، یاد کنم و این نکته ی ِ هشدار دهنده را بگویم که میان ِ او و فرهادی گودال ِ آزاردهنده ای به پهنای ِ بیست سال خودنمایی می کند.


سرانگشت

نامه ی ِ رنگی

(در حاشیه ی ِ نامه پرانی ها به خ.ر)

ای نامه بیا و دست ِ من گیر
تا از بر ِ خود هنر بیارم

از ابر ِ پر آتشی که هستم
یک شبنم ِ دل شرر ببارم
الفاظ ِ تو را که رنگ رنگ است
رنگ و تربان ـ تینر* شمارم!
پاشم همه را به ریش ِ رهبر
بر بوم ِ رخش اثر گذارم
الوان ِ به هم چکیده را هم
دنباله دهم، چو پر نگارم
پیکاسوی ِ دومین بگردم
اول نفر پشت ِ سر بذارم
بر صورت ِ رهبر ِ دغل باز
یک دمب ِ خروس ِ تر بکارم



سرانگشت

* ترکیبی است از تربانتین و تینر در کلام ِ شاعر!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

سانسور ِ حکم ِ ممتاز



توقع داشتم وزارت ِ ارشاد زودتر از اینها خانه ی ِ سینما را منحل کند. چون سینماگران از معدود صنف هایی بودند که از آغاز با دولت ِ احمدی نژاد مناسبات ِ بدی داشتند و دولت و رییسش را احمق و کوتوله و مشنگ و عوضی می دانستند البته به جز بعضی که در این حرفه و حرفه های ِ دیگر، همیشه و در همه حال: می مالند و می مالند و می مالند.
دوست داشتن ِ سینما در این مملکت، عذاب ِ الیم است. معلوم نیست هر فیلم را چند بار سانسور می کنند. به نقداً بنده پنج مرحله اش را پیدا کرده ام. مرحله ی ِ اول خودسانسوری ِ هنرمند، مرحله ی ِ دوم سانسور پیش از ساخت، سوم سانسور بعد از ساخت، چهارم سانسور بعد از جشنواره و قبل از اکران ِ عمومی (و گاه حین ِ اکران) و مرحله ی ِ پنجم سانسور قبل از ورود به شبکه ی ِ نمایش ِ خانگی. این حداقل بلایی است که ممکن است بر سر ِ یک فیلم بیاید. فیلم های ِ سینمای ِ ایران با برچسب ِ ابتذال و استهجان زیر ِ تیغ ِ ارشاد مثله می شوند در حالی که ممنوع ترین چیزها که بارها منبع ِ الهام ِ مجله ی ِ پلی بوی قرار گرفته، در رساله ی ِ آخوندها نوشته و منتشر می شود. برای ِ مثال کافی است به صورت ِ دیمی به رساله ی ِ چند تن از آیت الله ها از قوری ِ ممه دانی گرفته تا خونخوار ِ جمارانی نگاه کنید تا ببینید حکم ِ ممتاز ِ ختنه از طرف ِ وزارت ِ ارشاد نه تنها در باره ی ِ آنها اجرا نشده بلکه از شدت ِ آزادی ِ بیان، کار به استفاده از کرم های ِ حجم دهنده و دستگاه های ِ افزایش ِ سایز رسیده است.


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

زرنگی ِ آقای ِ خاوری



زرنگی ِ محمودرضا خاوری در این نبود که پول ِ کلانی از بانک ِ صادرات به جیب زد و هفت پشتش را بست (چرا که در تاریخ، نامش به عنوان ِ "دزد" ماندگار شد در حالی که می توانست مثلا از راه ِ مذهب ده برابر ِ آن پول را دربیاورد و بدنام هم نشود) بلکه زرنگی اش در این بود که حاضر نشد نقش ِ "قربانی" را بازی کند و تنها حلقه ای باشد که در یک زنجیره ی ِ فاسد، دراز می شود. قبول نکرد باعث ِ تطهیر ِ مشتی بالادستی ِ دامن آلوده تر شود. خواست آب ِ بینی ِ بز باشد، نه آب ِ توبه.


سرانگشت

اسب حیوان ِ نجیبی است