ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

سه طنزنویس ِ برگزیده

اگر بخواهم در میان ِ همه ی ِ طنزنویسان ِ معاصر ِ ایرانی که تا امروز شناختم سه نفر را که بیش از بقیه می پسندم انتخاب کنم ، این نویسندگان خواهند بود :

بهرام ِ صادقی ـ غ داوود ـ فرخ ِ سرآمد
پی نوشت پس از هشت روز : ... چه بر سرم آمده ؟ چرا کسی را که بیشتر دوست دارم ، آسان تر فراموش می کنم ؟ شاید چون آنقدر عزیز است که به تاوان ِ این فراموشکاری ، گریبانم را نمی گیرد و نزد ِ این و آن به رسوایی نمی برد ... سعیدی ِ سیرجانی را یادم رفت بنویسم . طنزنویس ِ ابدی ام را ؛ نوشنده ی ِ آگاه ِ شوکران .


سرانگشت

ادعانامه ای علیه ِ وجدان خویش / نوشته ی ِ لادن ِ برومند

این مقاله ی ِ خواندنی و موشکافانه را لادن ِ برومند فرزند ِ عبدالرحمان برومند نوشته که در دوران ِ رفسنجانی (سردار ِ سازندگی) در خارج از کشور توسط ِ آدم کش های ِ رژیم ِ اسلامی ترور شد .
ادعانامه ای علیه وجدان خویش
به مناسبت هفدهمین سالگرد ترور عبدالرحمن برومند))
نویسنده : لادن برومند

• تصدیق ظلم و اعاده حیثیت از مظلومان، زمینه ساز یک آشتی ملی است زیرا اسباب آرامش و التیام روح را برای صدها هزار بازمانده فراهم می کند و سدی خواهد شد در مقابل فورانی دیگر از خشم و خشونت و انتقام، فورانی که در بطن آن، نطفه استبداد بعدی بسته می‌شود. ...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com چهارشنبه ۲٨ فروردين ۱٣٨۷ - ۱۶ آوريل ۲۰۰٨

هانا آرنت یکی از اندیشمندان یهودی و آلمانی تبار قرن بیستم در مقا له ای که در سال ۱۹۴۵ منتشر شد، می نویسد بارها با آلمانی هایی روبرو شده که به او می گفتند: "ما از آلمانی بودن خود شرمنده ایم"، و او در پاسخ آنان می گفت: "من از انسان بودن خود".شاید این جوهر مشترک انسانی ماست که در مقابل ظلم و ستمی که بر انسان می رود احساس مسئولیت می کنیم. از آن دو بیت معروف سعدی گرفته تا قانون کیفری در فرانسه که ، "عدم یاری به یک انسان در خطر را جرم می شناسد"، تا ایجاد سازمان هایی چون صلیب سرخ، عفو بین‌الملل، دیده بان حقوق بشر یا پزشکان بدون مرز، از جمله پاسخ هایی است که انسان ها در موقعیت‌های مختلف، به حس مسئولیت و احساس گناه در مقابل فجایعی داد ه اند که نه آمر آن بودند و نه عامل‌.بدیهی است که در قرن جنایات بی‌شمار علیه بشریت، قربانیان، دولتمردان، حقوقدانان و اندیشمندان جهان در این باره اندیشیده‌اند و حاصل تجربیات و فکرشان را به رشته تحریر کشیده اند. از این‌رو، ادبیات پرمایه ای درباره‌ی اهمیت یاد و خاطره در اختیار ماست که بر فکر و چاره‌جویی مان تأثیر می گذارد و در را ه پر خطر دموکراسی یاری‌مان میدهد.بیست و نه سال پیش نظامی بر اساس نفی حقوق بشر در ایران پی ریزی شد. از آن زمان ملت ایران شاهد نقض مستمر این حقوق و اعمال خشونتی بی سابقه در تاریخ معاصر کشور بوده‌است. سوال این است که برای پایان دادن به این خشونت و حمایت از حقوق افراد چه می توان کرد؟ می‌توان همچنان انگشت اتهام را به سوی آمران، عاملان و مباشران این قتل ها و به طور کلی همه اعدام های خودسرانه نشانه رفت و خواستار دادگاهی صالح شد که اتهامات مقامات و مأموران جمهوری اسلامی را بررسی کند و اگر جرمشان محرز شد، به مجازات رساند. البته که این هدف همه ماست، اما فعلاً متهمان حکومت می کنند و جهانیان چندان نگران اجرای عدالت در مورد قربانیان اعدام های خودسرانه در ایران نیستند.پس راهی دیگر باید جست. شاید برای اینکه روز پاسخ‌گویی زودتر فرا رسد، بتوانیم خود چاره‌ای بیندیشیم. شاید بهترین راه، زمینه سازی برای اجرای عدالت، مراجعه به وجدان خویش و بررسی مسئولیتی است که خود به عنوان شهروند به عهده داریم. و ای بسا که در آئینه خاطره‌ها بتوانیم ابعاد این مسئولیت را بررسی کنیم و و جدان رنجور خویشتن را به داوری کشیم و از خود بپرسیم که چگونه و چرا چنین خطا کردیم. چون خطا کردیم آن روز که ملیون ملیون به طرف صندوق‌ها‌ی رأی شتافتیم و رقص کنان، چنین سرنوشت فاجعه باری را برای خود و فرزندان و مملکت‌مان را رقم زدیم.چهره‌ی خون آلود سپهبد نصیری بر صفحه تلویزیون در همان نخستین لحظات انقلاب هرگونه توهمی را نسبت به عناصری که میان عدالت و انتقام تفاوتی نمی گذارند، از میان برده بود. خوب به یاد دارم آن صبحگاه شوم آخرین روزهای زمستان را در دهانه بازار اصفهان که همراه با جماعتی از اقشار مختلف مردم آن شهر در مقابل عکس‌های اجساد سوراخ شده امرای ارتش شاهنشاهی در جا میخکوب شده بودیم و سکوتی مرگباری بر جمع‌مان حاکم شده بود. انگار که در این تصاویر پیامی مستتر بود از حاکمان نورسیده به مردمان این سرزمین. پیامی آشکار از استبداد، خودسری، انتقام‌جویی و خشونت. ماهیت واقعی جمهوری اسلامی که بر همگان ناشناخته بود، به وضوح دراین تصاویر دیده میشد. و انگار که مردم با سکوت مرگ بارشان ظهور استبدادی خشن را شهادت می دادند. و بدین ترتیب کابوس اعدام ها آغاز شد. درمقابل تصویر اجساد حاکمان دیروز که اینک به جرگه مظلومان و ستم دیدگان پیوسته بودند، خود را پشیمان و شرمنده یافتم، پشیمان از اینکه قلباً با این انقلاب بودم، شرمنده از این که ابعاد خطر را نفهمیدم. آن روز وجدانم برای همیشه معصومیت خود را باخت.و با اعدام ها، سرکوب دگراندیشان نیز آغاز گردید. آنان که چون پرویز اوصیاء شجاعانه قلم به دست گرفته به اعدام بی‌گناهانی چون سرگرد منیر طاهری به اتهام کاذب شرکت در آتش سوزی سینما رکس آبادان، اعتراض می کردند، به سرعت روانه زندان شدند و شعارجمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر، بحث راجع به نظام آینده کشور را فیصله داد و مردان شجاع دیروز موش صفتانه سر تعظیم فرو آوردند. ملیون ها ایرانی بی توجه به جوخه های اعدام و بی‌دادگاه‌های انقلاب، به جمهوری اسلامی رأی مثبت دادند و خواه نا خواه بر جنایات غیرقابل اغماض مسئولین، مهر مشروعیت دموکراتیک زدند. پس تعجبی نیست اگر وجدان کل جامعه ایران در دادگاه تاریخ به پاسخ گویی فرا خوانده شود.همچنان که در دالان های تاریک حافظه ام می گردم، با برق خشم‌آلود نگاه عاصی زن جوانی روبرو میشوم که چند روز یک تنه برای نجات عمویش از اعدام جنگیده بود، و بالاخره به زندان فراخوانده شد و جسد غلامرضا نیک‌پی شهردار سابق تهران را تحویل گرفت و به تنهایی مراسم دفنش را ترتیب داد. همسرمرعوب‌اش نیز او را همراهی نکرده بود. غضب و عصیانی که درآن نگاه، وجودم را تکان داد خبر از قدرت تخریبی خشم و عصیان حاصل از ظلم و بی عدالتی می داد.نگاه آن زن جوان، سخنان زنی دیگر را به خاطر میآورد که بدون درنگ در مورد اعدام نیکپی گفت: "او را که خوب کردند کشتند". هنوز دوسال از این اظهار نظر تأسف انگیز او نگذشته بود که چهره اش بر صفحه تلویزیون فرانسه پدیدار گشت. مخبرین با او به عنوان یک زندانی در زندان اوین مصاحبه می کردند. آشکارا تحت شکنجه‌های سخت قرار گرفته بود و در دهانش اثری از دندان نمانده بود. او همراه با هزاران فعال سیاسی دیگر در چنگال قوه قهریه ای گرفتار امده بود که خود با شعار "اعدام باید گردد" به تثبیت و تحکیم‌اش کمک کرده بود.هنوز در ایران بودم که تظاهرات زنان علیه حجاب اجباری، پایه های نظام جمهوری اسلامی را به لرزه در آورد و حمله قداره بندان و چاقوکشان حزب‌الهی به این اجتماع مسالمت‌آمیز، تعریف حکام جدید را از آزادی های فردی به زورچاقو، سنگ و پنجه بکس به شهروندان تفهیم می کرد. یازدهم اردیبهشت ۱۳۵۸ بار سفر بسته و ایران را ترک کردم. می دانستم که وطنم را برای مدت مدیدی نخواهم دید. رفتم و تحصیلات‌ام را که برای مدت کوتاهی قطع شده بود از سر گرفتم و با دلی گرفته به کتاب هایم پناه بردم. همچنان که در فراغت کتابخانه پاریس در جستجوی علت این کژروی جمعی بودم، شلاق و اعدام در ایران به سرعت گسترش می یافت. همراه با کشتار فعالان سیاسی، مردمان بی بضاعتی را به اتهام اعتیاد و قاچاق مواد مخدر به قتل می رساندند و در کردستان ابعاد کشتار غیر قابل تصور بود.به عنوان نمونه کیهان هفتم شهریور ۱۳۵۸ را ورق می زنم، صفحه اول از اعدام ۱۴ زندانی زندان تبریز خبر می‌دهد. در صفحه دوم اسامی دو شهروند کرد که در زنجان اعدام شده اند به چاپ رسیده ‌است. در صفحه سوم روزنامه خبر اعدام ۲۰ تن از اهالی سقز منتشر شده که نه نفرشان از افسران و درجه داران ارتش بوده‌اند. کافی است به جزئیات اعدام ساکنین شهر سقز توجه کنیم. شیخ صادق خلخالی، اولین حاکم شرع دادگاه‌ انقلاب اسلامی، شامگاه پنجم شهریور سال ۵۸ وارد شهر سقز شد. ساعت هفت بامداد روز بعد، بیست قربانی به جوخه اعدام سپرده شدند. حتی اگر از بدو ورود حاکم شرع، دادگاه تشکیل جلسه داده بود. برای هر متهم فقط چند دقیقه وقت بررسی صرف شده است! افسران ارتش نیز به جرم ترک خدمت اعدام شدند. یعنی به احتمال قوی حاضر نشده اند که مردم را به گلوله ببندند. در صفحه یازده همان شماره باز خبر اعدام علی میر شکاری ، یک دگراندیش دیگر به جرم داشتن اعلامیه‌های گروه‌های مختلف سیاسی و در کنار آن، گزارش اعدام یک زن و مرد به جرم زنا در شهر بوشهر، چاپ شده است.یک سال بعد، تابستان ۱۳۵۹ بهترین افسران ارتش و زنان و مردان غیر نظامی به جرم شرکت در طرح کودتای نوژه به جوخه های اعدام سپرده شدند. جرمشان این بود که برای ایران یک نظام سوسیال دموکرات را با تمام آزادی های سیاسی آرزو داشتند. آنان در راه نیل به آنچه که حق طبیعی هر انسان است جان باختند چون در جمهوری اسلامی راهی به جز قیام برای آنان نمانده بود. و خاطره قیام نوژه داستان شهریار نور را تداعی کرد، فرزند هجده ساله امیر هوشنگ، که به جرم فرزندی توقیف گردید و به جای پدر به مرگ محکوم شد و قاتلان‌انش اجرای حکم را دو روز به تعویق انداختند تا شاید تحت شکنجه، مخفیگاه پدرش را افشا کند، یا پدرش برای نجات او خود را معرفی نماید. شهریار نور را ۱۵ مرداد ماه ۱۳۵۹ اعدام کردند . جسد شکنجه شده اش را به مادرش تحویل دادند، یازده سال بعد، همان روز در فرانسه، شاپور بختیار و یار وفادارش سروش کتیبه بی‌رحمانه به ضرب چاقو توسط دو تن از مأمورین سپاه پاسداران و یک جاسوس نفوذی از پا در آمدند.پرسه زنان، وجدان گناه کار را در پیچ و خم یادها به همراه می کشم و با چهره‌ی خندان منوچهر مسعودی ، وکیل دادگستری و دوست قدیمی پدرم روبرو می شوم که در دوران انقلاب به همکاران ابوالحسن بنی صدر پیوست و همه‌ی وقت خود را صرف رسیدگی به شکایات مردم نمود. شاید هم او بود که در یکی از صفحات روزنامه انقلاب اسلامی، فساد و شکنجه متداول در دادسرای انقلاب اسلامی شهر ساوه را بر ملا ساخت. و چه بسا سندی را که از اعدام بانو راضیه فولادی به ما رسیده، مرهون زحمات او باشیم. راضیه فولادی را دادگاه انقلاب شهر ساوه طی یک جلسه به جرم داشتن روابط نا مشروع با مردی به اعدام محکوم کردند و در بامداد پنجشنبه هشتم شهریور ماه ۱۳۵۸ به جوخه اعدام سپردند. اول اسفند ماه همان سال همسرش آقای نعمت برک نیل در نامه‌ای به خمینی نوشت: "همسربی گناه اینجانب را اعدام کردند. در تاریخ ۵ شهریور او را به کمیته ساوه بردند او را آنقدر شلاق زدند تا به دروغ اعتراف به زنا نماید و سه روز بعد او را تیرباران کردند. درحالیکه من که شوهر او هستم هیچ شکایتی نداشتم و همه مردم محل می‌دانند که همسرم پاک و بی گناه بوده است. من اکنون با چهار طفل کوچک بی سرپرست، سرگردان مانده ام."همچنان که اسامی این قربانیان را مرور می کنم، به خود می گویم اگر فرزندان عبدالرحمن برومند، فرزندان داریوش و پروانه فروهر ، فرزندان سعیدی سیرجانی ، فرزندان پوینده و مختاری می توانند قصه‌ی ظلمی را که بر عزیزانشان رفته بازگو کنند و فریاد دادخواهی‌شان را به گوش جهانیان برسانند، چه کسی داستان آن زن تنها و بی سواد را، که به احتمال قوی فرزندانش نام عفو بین‌الملل یا شورای حقوق بشر سازمان ملل را هرگز نشنیده اند و زبان تماس و تظلم ندارند، باز خواهد گفت؟ داد او را که خواهد ستاند؟ چند بار هرکدام از ما از سنگسار زنی به جرم زنا آگاه شدیم؟ چند تن از آنان زیر شلاق مجبور به اعتراف شده اند؟ کدام یک از ما قضیه را پی‌گیری کردیم و قصه پر غصه اش را برای ثبت در تاریخ نوشتیم؟خبر اعدام منوچهر مسعودی را پس از فرار بنی صدر، از دوستی در پاریس شنیدم. جنایت‌کاران هرگز کوشش‌های او را برای دادخواهی نبخشودند. چندی بعد همسر جوانش با دو فرزند ایران را ترک کرد و در فرانسه پناهنده شد. در دیداری که داشتیم می‌گفت که چگونه فردای اعدام پدرشان معلم مدرسه در کلاس، فرزندانش را به باد ناسزا گرفته و تحقیرشان کرده بود. دیگر ماندن در آن محیط برای آنان غیر ممکن شده بود.همزمان با اعدام منوچهر مسعودی، حکومت ترور در ایران تشدید شد. خوب به یاد دارم آن حس عجز و ناتوانی را در زمان وقوع این همه فاجعه. درمقابل فوران توحش و خون و خشونت در کشورمان، بهت زدگانی فلج بودیم. خاطرات شهرنوش پارسی پور در گوشه‌ای از ذهنم خانه کرده است که می گفت شب ها در زندان با روحی آشفته و قلبی فشرده تعداد تیرهای خلاص را می‌شمردیم و بعضی شب ها رقم اعدامی‌ها به دویست نفر می رسید. تنها در یک شب، تنها در یک زندان، تنها در یک شهر از شهرهای ایران!درمیان هزاران جوانی که برای هیچ و پوچ به جوخه اعدام سپرده شدند، نگاه حافظه ام به لبخند دختر بچه ای هفده ساله بر می خورد به نام مونا محمود نژاد . صورت زیبایش را برق نگاهش جلایی خاص می بخشید و گیسوان اش درخشش نگاه او را چند برابر می‌کرد. توقیف‌اش کردند و چند ماهی در حبس نگاهش داشتند. می‌خواستند که از دین بهائی روی گردان شود و او در پاسخ به حاکم شرع گفته بود که از ایمانش دست بر نخواهد داشت. او را صبحگاه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۶۳ همراه با نه بانوی بهائی دیگر حلق آویز کردند.وهر روز سنگینی این اجساد بر وجدانمان بار می شد. سرافکنده، روزگار می گذراندیم و با اعلامیه ای یا تهیه فهرستی ناقص از نام قربانیان سعی می کردیم از سنگینی این بار بکاهیم. و همچنان بر نام قربانیان افزوده می شد و نه تنها آشنایان بلکه این بار، اسم عزیزان‌مان نیز به این فهرست شوم افزوده می‌شد. روزی خبر رسید که خسرو قشقائی را به دار آویختند. مردی شجاع، آزاده و وطن پرست، دوستی وفادار. همچنان که در آتش عزا و عذاب وجدان می گداختم از خود می‌پرسیدم آن لحظه ای که قربانی به همراه جلادان به ملاقات با مرگ می رود، ما، همه‌ی ما کجائیم؟ چرا ناگهان جهان مبدل به کویری می شود که تنها ساکنان آن قربانی و جلاد اند؟ مگر تعداد آنان که با این جنایات مخالفند بیش از موافقان نیست؟ ۲۹ سال از آغاز شوم جمهوری اسلامی می گذرد و این معما هنوز ذهنم را به صلابه می کشد.با گذشت زمان، زندگی با سرافکندگی عادت شد. باز راهی کتابخانه شدم و در پی درک پایه‌های فکری ترور، سر در مطالعه تاریخ انقلاب فرانسه فرو بردم. شنیدن خبر کشتار و اعدام نیز به عادتی روزمره تبدیل شد. تا روز پنجشنبه ۲۹ فروردین ماه ۱۳۷۰. نزدیک ظهر بود اخرین جلد از نود و دو جلد صورت جلسات مباحثات سه مجلس مقننه دوران انقلاب فرانسه را بستم و نفسی به راحتی کشیدم. کنوانسیون، تصمیم به توقیف روبسپیر گرفت: یکی از تروریست‌ها خود آخرین قربانی نظام ترور شد. و با این رأی دوره شش هفت ساله تحقیقات من در مورد پایه‌های فکری و فلسفی ترور به پایان می‌رسید. پس از سال‌ها تحقیق، نوبت به نوشتن رسیده بود. احساس سبک وزنی می کردم. هوای شهر نیمه ابری بود و نسیم بهاری چهره‌ی پاریس را نوازش می‌داد. تلفن زنگ زد، صدای لرزان برادر جوانم خبر از حمله به پدر می داد. سراسیمه خود را به منزل رساندم. پدرم هنوز آنجا بر زمین بود. پلیس مانع از این شد که برای اخرین بار او را در آغوش کشم. پزشک حاضر در محل، مرگش را به من اطلاع داد. و با آن مرگ، زندگی ما نیز برای همیشه دگرگون شد. آن شرمندگی دائمی که جزئی از وجودم شده بود، مبدل به طوفان خانمان براندازی شد که جسم و روح آدمی را درهم میشکند. این جا بود که از خود پرسیدم، به چه حقی زنده هستم؟ و از پس این فاجعه‌ی شخصی، فجایعی را که در چند سال قبل اتفاق افتاده بود و من بی‌توجه به آن سر در مباحثات انقلاب فرانسه فروبرده بودم، مرور کردم.کجا بودم من و چه کردم آن چند ماه شوم تابستان سال ۱۳۶۷ که کمیته های سه نفری تفتیش عقاید، دست در کار کشتار بهترین جوانان سرزمین‌مان بودند؟ آنان که حاضر نشدند زیر بار زور بروند و بر سر عقایدشان ایستادگی کردند، و به قاتلان فهماندند که وجدان انسان اسارت نمی پذیرد و هیچ قدرتی توانایی نفی آزادی را که با سرشت انسان امیخته، ندارد. آنان با مرگشان حریف را شکست دادند. آنچنان شکستی که جلادان به ناچار نه فقط کشتار که وجود آن چندین هزار شهروند ایرانی را انکار کردند. آن لحظه که زندانیان حماسه می آفریدند، کجا بودم من؟ چه می کردم؟خبر قتل دکتر الهی که چند ماه قبل از پدر در پاریس کشته شد از دور در گوشه ای از ذهنم لانه کرد و توجهی به آن ننمودم. از قتل قاسملو و دوستانش در وین خبر داشتم و تأسف خوردم همین و بس! به ترور حمیدرضا چیتگر که در اتریش اتفاق افتاد می اندیشم. مأمورین جمهوری اسلامی در وین به دامش انداختند و در اطاقی او را به قتل رساندند. تا چند ماه، همسر و خواهرش پریشان به دنبالش می گشتند تا بالاخره جسد کشف شد و بستگانش در فرانسه خبر دارشدند. حتی خبر این واقعه به من نرسید چه رسد به اینکه با توجه به آن و دیگر قتل‌های خارج از کشور متوجه یک سیاست کلی رژیم در حذف مخالفان شوم.ای کاش با قتل پدر، این قصه پر غصه خاتمه می یافت. افسوس که قتل های فراقضایی و اعدام های خودسرانه در ایران ادامه یافت. به یادتان هست اقای فیض الله ماخوباد را؟ او یکی از رهبران جامعه کلیمیان در ایران بود. به جرم جاسوسی برای اسرائیل بازداشتش کردند. تلفن‌های او به آمریکا و اسرائیل که محل زندگی بستگانش بود، به عنوان مدارک جرم ارائه شده بود. درزمستان سال ۱۳۷۲ اعدام شد، برجسدش اثار شکنجه مشاهده می شد و چشمانش از حدقه درآمده بود. و یا اقای هائیک هوسپیان مهر هموطن مسیحی ما که در مقابل فشار دولت برای امضای نامه‌ای دال بر اینکه جمهوری اسلامی آزادی ادیان را محترم می شمارد مقاومت کرده بود و به همین دلیل جان خود را ازدست داد. و قتل ها ادامه یافتند و داریوش و پروانه فروهر، دوستان قدیم سرنوشتشان بار دیگر با سرنوشت پدر گره خورد. و دیگر دگراندیشان که نام‌شان را از یاد نخواهم برد. آنان که چون زالزاده در ایران و یا شرفکندی و دهکردی و فرخزاد در خارج از ایران کشته شدند و زهرا کاظمی و شوانه قادری و اکبر محمدی و ولی الله فیض مهدوی و یا آنان که چون علی احمدی پور ، مسعود خدابنده لو، سید مصطفی ، ابراهیم لطف اللهی ، زهرا بنی عامری و دیگران خودسرانه توسط مأمورین انتظامی به قتل رسیده اند و این فهرست را پایانی نیست...با نگاه به فهرست بی پایان قربانیان، به آغاز فتنه‌ی خمینی می اندیشم و ذهنم با چون و چرای آن گلاویز می‌شود. بیست و نه سال پیش در آستانه سقوط دیکتاتوری، ملت ایران در مقابل یک دوراهی قرار گرفت. در برنامه شاپور بختیار پهنای یک سرنوشت ناساخته را دید که زمینه لازم تأسیس آزادی است. آزادی که نام دیگرش مسئولیت است و فطرتش با نگرانی در آمیخته. آزادی که وداع گفتن به آسایش گیاهی غیرمسئول است، آزادی که هر لحظه از زندگی، عقل و خرد و اراده فرد را تهییج می کند و ثانیه ای به وجدانش امان نمی دهد. اما آزادی که علیرغم قیمت گزافش تنها راه آشتی بشر با ذات خویشتن است. در مقابل امامی از کره ماه [۱] ظهور کرد و به ملت ایران در ازای فروش آزادی، نوید بهشت داد. بپذیریم که در آن موقع ملت ایران درهراس از آزادی به دامان توهم بهشتی کاذب پناه برد، و سرنوشت خود را به یک قیم سپرد. امروز پس از ۲۹ سال، دسته دسته، گروه گروه، مردم ایران به اشتباه هولناک آن زمان پی میبرند که نه تنها آسایش و بهشت موعود را نیافتند، بلکه در این معامله حیثیت خود را نیز باختند و بدون آینده در جهنمی طاقت فرسا سرگردان اند.در تاریخ جهان اما، ما تنها ملتی نیستیم که غفلت کرده ایم، آن هم فقط یک لحظه! مردم این سرزمین در پس این غفلت، به یک مبارزه بی امان دست زدند که تا به امروز ادامه یافته و خاطره های غم انگیزمان، گواه این حقیقت است. همین مبارزات است که مشعل امید را زنده نگاه می‌دارد، ندای وجدان‌های بیدار و مشوق چاره جویی است.تألم و حس گناهی که روح مردم را در نظام های خودکامه آزار می دهد، ناشی از ناتوانی در مقابل ظلمی است شاهد آن می باشند. انسان در مقابل ظلمی که نتوانسته مانع‌اش شود، با دادن شهادت، به وجدان خویش پاسخ میدهد. این راهی است که قرن هاست شاهدان رفته اند. شهین باوفا ، آن بانوی پرستار کرد به روزنامه نگاران فرانسوی گفت نام‌اش را بنویسند تا شهادتش معتبر باشد. و او شهادت داد ظلمی را که در سنندج بر مردمان و بیماران بیمارستان رفته بود. و او را به جرم شهادت دادن اعدام کردند. امیر انتظام هنوز از زندان آزاد نشده بود که در مصاحبه رادیویی شهادت داد آنچه را که در زندان دیده بود، و دوباره توقیفش کردند. احمد باطبی در یک دوره مرخصی از زندان، خود را به نماینده سازمان ملل رساند تا ناپدید شدن دوستانش را شهادت دهد و پاداش این شجاعت را با ضربه‌های شلاق گرفت. و امروز فعالان حقوق بشر با به جان خریدن خطر، مدام اخبار نقض حقوق مردم را به خارج میفرستند و نمی گذارند که ظلم در پرده بماند. بابک دادبخش به جرم گزارش وضعیت زندان ها به یکی از وحشتناک ترین زندان های ایران، رجائی شهر، تبعید شد، و برای اعتراض به آذار [آزار] و اذیت مجبور به دوختن لبهای خود و اعتصاب غذا شد. این رفتار شجاعانه از یک نیاز فوری سرچشمه می گیرد، نیاز به شهادت دادن.قهرمانان زینت تاریخ اند اما تاریخ ساخته‌ی زندگی و عملکرد انسان های معمولی است. و ما را نیازی به قهرمان بودن نیست، کافی است که از قهرمانان الهام بگیریم. به حق از خشونت واهمه داریم ، نمی خواهیم زندگی خود را فدا کنیم و این قابل درک است، چرا که اساس دموکراسی، بهره‌مندی از حق حیات و خوشبختی است. از این رو باید هشیارانه راهی جست که ما را در عین ضربه زدن به خودکامگی، از خطرات و صدمات احتمالی محفوظ بدارد.مگر نه اینکه آزادی و مسئولیت دو روی یک سکه اند؟ شاید اگر هرکدام از ما مسئولیت وجدانی خود را بپذیریم، بتوانیم از خود و از همه قربانیان اعاده حیثیت کرده و آزادیمان را نیز بدست آوریم. برای بررسی و درک این مسئولیت باید اول ابعاد فاجعه را شناخت، با همه جزئیاتش. باید کارنامه ستم جمهوری اسلامی در همه‌ی عرصه‌ها به رشته تحریر کشیده شود. هریک از ما در گوشه ای از ذهنمان خاطره ظلمی را به خاک سپرده ایم. باید آن خاطره ها را زنده کرد و با پرهیز از دروغ و مبالغه، چون ارمغان پر ارزشی به حافظه تاریخی کشورمان سپرد. آن روز که مجموعه کامل این فجایع به همت هزاران ایرانی در خاطره جمعی ملت ایران و همه جهانیان منعکس شود، قبل از هر محاکمه ای، آمران، عاملان و مباشران این جنایات چنان شرمنده و سرافکنده خواهند شد که جرات تکرار اعمالشان را نخواهند یافت. کما اینکه حضور چندین هزار شهروند به صورت خود جوش در تشییع جنازه داریوش و پروانه فروهر و اظهار انزجار عمومی ازاین قتلها مانند سیلی محکمی به صورت مجرمین خورد، به طوریکه خود آمران این جنایات، آن را به اکراه رسماً محکوم کردند. مصباحی ، شاهد C ، با به جان خریدن خطر و تبعید پرده از هویت آمرین ترور مخالفین در خارج از کشور برداشت و با این کار چه بسا جان بسیاری از مخالفین در خارج از کشور را نجات داد. چرا که جنایت کاران از یادها و خاطره‌ها و شاهدان جنایات خویش واهمه دارند، تا مبادا تصویر پلیدی هایشان ریشه به تیشه توهم و دروغی بزند که از آن تغذیه می‌کنند. ما می توانیم با احیای این خاطرات، بر جمهوری اسلامی و آرمان هایش برای همیشه مهر بطلان بزنیم. ثبت فجایع و مبارزه با فراموشی راهی است که بر همه شهروندان باز است، این امر را نیازی به تشکیلات و تسلیحات و پول نیست. این مهم را عشق لازم است و خرد، قلمی و قدمی . روا نیست که فغان قربانیان در سکوت زمانه مدفون شود و روایت دروغین و توهین آمیز جلادان تنها روایت از وقایع برای قضاوت تاریخ بر جای بماند. اما در این قضیه حکمتی دیگر نیز نهفته است که به امید و آینده بستگی دارد. تصدیق ظلم و اعاده حیثیت از مظلومان، زمینه ساز یک آشتی ملی است زیرا اسباب آرامش و التیام روح را برای صدها هزار بازمانده فراهم می کند و سدی خواهد شد در مقابل فورانی دیگر از خشم و خشونت و انتقام، فورانی که در بطن آن، نطفه استبداد بعدی بسته می‌شود.۱۶ آوریل ۲۰۰٨- لادن برومند۱. اشاره به قضیه رویت تصویر روح الله خمینی در کره ماه توسط بسیاری از طرفداران وی در دوران قبل از پیروزی انقلاب.

منبع
: www.akhbar-rooz.com
آدرس ِ بنیاد ِ برومند : http://www.abfiran.org

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

جمهوری ِ بدبخت ِ بی شاعر

پیشکش به مخلوق ِ عزیزم که تشویق و پی گیری هایش باعث ِ به سامان رسیدن ِ این نوشته شد .

جمهوری ِ اسلامی حکومت ِ بدبختی است . ممکن است به ظاهر بتواند پُز ِ عالی بدهد اما در باطن ، خالی و نگون بخت است . چه خسرانی بزرگتر از این که سلسله ای طی ِ سی سال فرمانفرمایی ِ خود ، با آنهمه عدّه و عُدّه نتواند یک شاعر ِ بزرگ یا یک درام نویس ِ توانا پرورش دهد ؟ آنهم حکومتی دارای ِ ایدئولوژی و مثلاً آرمانخواه و سنت مدار که آمده تا انقلابش را به دنیا صادر کند . آمده تا نشان دهد اسلامش چه "خیر ِ کثیری" است و بی بهرگانش تا چه اندازه بد روزگارند .
حکومت هایی چنین گزافه گو و پرمدعا، بسیار نیازمند ِ هنرمندان ِ بزرگند . کسانی که نتیجه و تبلور ِ فرهنگی ِ دوران ِ حاکمیت ِ آنها باشند. هنرمندانی که با آثارشان جهان بینی ، آرمان ، حقانیت و شکوه ِ فرمانروایان را جهانگیر و جاودانه کنند . کسانی که با هنرشان بتوانند چشمان ِ جهانیان را به سوی ِ حاکمان خیره کنند و پایگاه ِ ایده آل ها و عصری را که ساخته اند تا آسمان ِ هفتم بالا ببرند . چنین حاکمانی حاضرند همه ی ِ گنج ها را به پای ِ هنرمندان ِ بزرگشان بریزند . و چه بدبختی عظیم تر از این که حریم ِ معماران ِ عصر از حضور ِ ارباب ِ هنر خالی باشد ؟ ... آنچنان که امروز حریم ِ حاکمان ِ ایران خالی است .
واقعیت این که در شعر، یعنی هنر ِ ملی ِ ما جمهوری ِ اسلامی دستاورد ِ شایانی نداشته است . فراموش نباید کرد که هر دو رهبر ِ جمهوری ِ اسلامی در جرگه ی ِ شاعرانند ؛ اگرچه با شعرهایی ضعیف و تنک مایه .

اما به راستی چرا ؟ کجایند چکامه سرایان ِ زبر دستی که از دل ِ سنت ِ شیعی بر آیند و مُلک ِ سخن را مسخّر کنند ؟! ... از بد اقبالی است یا فقر ِ فرهنگی ِ حکومت ؟ ... من که می گویم هر دو ! ... شعر ِ جهانگیر پیشکش ؛ به راستی چرا در این سال ها حتا یک شعر ِ عاشورایی ساخته نشده که به گرد ِ ترکیب بند ِ محتشم ِ کاشانی برسد ؟!
از بد اقبالی ها این که جمهوری ِ اسلامی از آغاز تا به امروز سه شاعر ِ مستعد داشت که یکی جوانمرگ شد و دو نفر در میانسالی از دنیا رفتند . سلمان ِ هراتی شاعر جوانی بود که در دهه ی ِ شصت موجب ِ امیدواری ِ دوستداران ِ انقلاب شده بود . اما هراتی پس از چاپ ِ نخستین کتابش و در سن ِ بیست و شش سالگی در تصادف ِ اتومبیل کشته شد .پس از او سید حسن ِ حسینی و قیصر ِ امین پور آمدند که گرچه با شاعران ِبزرگی چون شاملو و اخوان فاصله ی ِ زیادی داشتند اما ذوق و صداقت و خلاقیتی در شعرشان نهفته بود که مقبول ِ خاطرشان می کرد . مردم شعر ِ آنان را می خواندند و این هر دو از شاعران ِانقلاب می بودند ؛ بماند که اتفاقاً هر دو نفر در پنج ـ شش سال ِ پایانی ِ عمر کوشیدند از حکومت فاصله بگیرند تا حسی ناخوشایند را از خود دور کنند .کوشیدند از حکومت فاصله بگیرند تا به جای ِ شاعر ِ دولتی ، شاعر ِ مردمی بشوند و نشد . هر دو پیش از آنکه به عزت ِ نام برسند و آثار ِ جاودانه خلق کنند، از جهان رفتند .
و برای ِ جمهوری ِ اسلامی چه بدبختی بزرگتر از این که نوسروده های ِ معاصر ِ ما پس از گذشت ِ سی سال هنوز ِ زیر ِ نگین ِ شاملو ، سپهری ، فروغ و اخوان ِ ثالث است ؟ هیچ کدام از آن ها پرورش یافته ی ِ مکتب ِ انقلاب ِ اسلامی نیستند ، سهل است که در مقابل ِ آن قرار دارند . شعر ِ هیچ کدام از آنها بازتاب ِ خواسته های ِ حکومت نیست که هیچ ، کژدیسه اش را منعکس می کند . در غزل نیز حرف ِ اول را سیمین و سایه می زنند که هر دو طبل ِ رسوایی ِ حکومت را بر هرچه در و بام کوفته اند .
در زمینه ی ِ درام هم اوضاع بهتر نیست . آیا دارند هنرمندی را که هشت سال جنگ با عراق را از زاویه ای که حاکمان می پسندند در قامت ِ رمانی بزرگ بریزد ؟ آیا کسی را دارند که یک " کلیدر ِ " اسلامی بنویسد و انقلاب ِ شکوهمند ِ اسلامی شان را به همراه ِ جهان بینی ِ ممتازش در دفتر روزگار به ثبت برساند ؟ و آیا مگر جمهوری ِ اسلامی ماهیتاً می تواند هنرمندان ِ بزرگ خلق کند ؟! هنر ِ بزرگ را انسان ِ بزرگ می آفریند ؛ انسانی که اگر لحظه به لحظه بزرگ نیست دست ِ کم در دقایق ِ ناب ِ آفرینش، بزرگ است . و انسان ِ بزرگ در چهارچوب ِ تنگ و حقیر ِ جمهوری ِ اسلامی نمی گنجد . هنرمند ِ بزرگ سفارش پذیر نیست ؛ در قید و زنجیر نیست ؛ آزاد و آزاده است . ابزار نیست ، آلت نیست ؛ اندیشه و احساس است . در برابر ِ روشنایی ِ ضمیرش مسوول است . اشتباه ِ زورمندان ِ هوسباز این است که هنرمند ِ بزرگ را نه انسان که بوق ِ تبلیغاتی می بینند ؛ ماشین ِ ناپُرسی که هرچه افزون تر پول در آن بریزند ، پُر بها تر ،محصول ِ معنوی می دهد !

خلاصه آن که حکومت ِ جمهوری ِ اسلامی سترون است و چیزی برای ِ ماندگاری نیافریده ؛ اگرچه بسیاری از زمینه های ِ بالیدن ِ دگراندیشان را از میان برده و گهگاه خودشان را سر به نیست کرده . هنر ِ بزرگ ِ جمهوری ِ اسلامی ویرانگری است ولی حتا نتوانسته هنرمندی بسازد که ویرانگری هایش را هنرمندانه تصویر کند ؛ تطهیر کند ؛ جاودانه کند !


سرانگشت


ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

رد ِ همه چیز روی ِ برف می مانـَد

( 1 )

این بار، دومین بار بود که دریاچه ی ِ زریوار یخ می بست . شیخ محمد دیگر لازم نبود پیش ِ مسجد بساط کند و شتل ِ خادم را از جیبش بدهد . زمستان ، زمین را زیاد کرده بود . برف افتاده بود ، حسابی ؛ سرما دریاچه را میدانچه کرده بود .

مردها با دوچرخه، گـُر و گـُر از دریاچه رد می شدند . بچه ها سُرسره می کردند . آج ها و طوقه ها روی ِ برف ، جا می انداختند . زن ها ردّ ِ شوهرها می رفتند تا زمین نخورند . بساطی ها ردیف ِ هم بساط کرده بودند . پهلوانی پای ِ کوه زنجیر می درید و دریاچه ی ِ زریوار دست ِ کمی از میدان ِ شهر نداشت .

شیخ محمد، روی ِ چند لایه مقوا نشسته بود و کتاب ِ کلفتی به دست گرفته بود . ریش ِ دراز ِ شیخ محمد شکل ِ ناوه بود ؛ نوکش زمین را نشان می داد و دهانه اش، دو نگاه ِ مات را . روی ِ مقوا ، روی ِ زمین ِ دریاچه بساطش را پهن کرده بود ؛ قرآن ، کتاب ِ دعا ، زیارت نامه ، حرز ِ جواد و شرف الشمس ، سنگ های ِ رنگی می فروخت . مردم رد می شدند و نگاه می کردند ؛ خیلی ها پا گیر می کردند ؛ بعضی چشم می دزدیدند .

توی ِ آن سیاه سرما چه می کرد ؟
سر کتاب باز می کرد . سحر، باطل می کرد . بخت می گشود . فی مابین، مهر و محبت اضافه می کرد . استخاره می گرفت . دعا می نوشت . زبان بندی می کرد . در کسب و کار، گشایش می انداخت . چشم ِ بد را دور می کرد . پری گرفته را شفا می داد . غایب و گریخته را احضار می کرد ... کارش، کارستان بود و همه چیز را می فهمید .

نزدیک ِ ظهر، سَرور کوتوله آمد . بساط ِ شیخ محمد را دور زد و پشت ِ سرش رسید . یک سینی ِ بزرگ به او داد و گفت مادرش نذر کرده . در سینی، نان ِ سنگک بود و دیزی ِ سنگی و ماست و پیاز و هفته بیجار . شیخ محمد هشت ـ ده نفری را که جلوی ِ بساط منتظر ِ نوبت بودند، رد کرد و گفت ساعت خوب نیست .

خورشید از بالای ِ سرش نرفته بود که سینی را خورده بود ؛ گوشت را با دنبه و نخود ، لوبیا کوبیده بود و ماست را هورت کشیده بود . یکی برایش چای آورد . استکان را گرفت و حظ کرد ؛ قندپهلو بود . در بهشت هم کارها به این خوبی جور نمی شد .
از آستر ِ قبا، پنهانی حبّه اش را در آورد . در استکان انداخت که هنوز لب سوز بود . از صبح برای ِ این و آن دعا خوانده بود ؛ یک نفس در سوز و سرما . الدعا سلاح المومنین . حالا زمان ِ زنگار زدایی بود؛ وقت ِ تجدید ِ قوا .
استکان را مزمزه می کرد . پلک هایش می افتاد . جای ِ کفش ها ، مارپیچ ِ دوچرخه ها ، دست و پای ِ افتاده ها ، روی ِ برف مانده بود . مارپیچ ها در هم می پیچید و پیش می رفت . پیش می رفت و پیش می رفت .
پلک هایش گرم می شد .

( 2 )

نفهمید صدای ِ کدام جیغ از جا پراندش . نفهمید دو روز خواب بوده یا دو ساعت . نفهمید این همه آب از کجا دور و برش رسیده . نفهمید چه طور از جا جهید و میان ِ هوار و حسین ها فرار کرد . نفهمید چگونه یخ ها شکسته بود . نفهمید چگونه بساطش زیر ِ آب رفت !


سرانگشت













ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

انگیزه ی ِ اکبر آقا

در میان ِ بستگانم ، فامیل ِ دوری هست که دشمنی اش با محمدرضا شاه ، زبانزد ِ همه ی ِ خانواده است . اسمش اکبر آقاست ؛ سواد ِ درستی ندارد اما بعد از انقلاب از راه ِ پادویی برای ِ این شیخ و آن ملّا ، وضعش توپ ِ توپ شده . راستش تا همین اواخر اسرار ِ این دشمنی بر من پوشیده بود تا این که بالاخره در یک عید دیدنی خفتش کردم و پرسیدم :

ـ اکبر آقا ! نظر ِ شما درباره ی ِ شاه چیه ؟
یک مرتبه انگار که جاروبرقی تخم هایش را گرفته باشد، از جا پرید و گفت :
ـ خیلی جاکش بود ! حرفشو نزن ! به هیشکی ادمینون نداشت .
( اکبر آقا حرف ِ ط یا ت ِ دسته دار را به رسمیت نمی شناخت ؛ برای ِ همین به " اطمینون " می گفت : " ادمینون " ؛ حالا این بیچاره ، ت ِ دسته دار با او چه ها کرده بود خدا عالم است!)
پرسیدم :
ـ خاطره ی ِ بدی ازش دارین ؟ ... زندان ِ سیاسی ؟ ... اختناق ؟ ... توقیف ِ کتاب ؟! ...
گفت :
نه بابا خدا پدرتو بیامرزه ! ... بیس دفه رفتیم ساواک تقاضای ِ کار دادیم ، عین ِ آمار ، هر بیس دفه ردّمون کردن کس کشا ! ... یازّه دفه تو مصاحوه روفوزه مون کردن ، شیش دفه تو ثفت نام ... چن بار تو یه کوفت ِ دیگه ... آخه اون مملکت بود دُرُس کرده بود ؟! ... هیشکه به هیشکه ادمینون نداش ؟! ... هیشکه به هیشکه اعتماد نداش ؟! ... آخه مگه ما مال ِ این مملکت نبودیم ؟ ... مگه مال ِ زن ِ صیغه ایش بودیم ؟!

گفتم : بله بله ، فهمیدم ... حق با شماست !


سرانگشت

آل بُرده ها

شاید از جوانمردی به دور باشد آدم کسی را که مغضوب و در نشیب است ، بیش از آنچه شده ، لگد کوب کند . به هرحال امروز جلال ِ آل ِ احمد در جامعه ی ِ روشنفکری ِ ایران شاکیان ِ زیادی دارد . هر که از راه می رسد اگر لنگ ِ او و آثارش را هوا نکند ، لااقل سنگی به گورش می زند . خیلی ها مقداری از آنچه را می کشیم، از چشم ِ او ، کارها و نوشته هایش می بینند . می گویند (و پر بیراه نمی گویند) که سطحی می اندیشید و غیر ِ مسوولانه حرف می زد ؛ کم می خواند و زیاد می نوشت ؛ سیاست برایش اصل بود و از ادبیات و فرهنگ مایه می گذاشت ؛ انتقاد می کرد و به انتقاد گوش نمی داد ؛ قطب ِ روشنفکران بود و هوچی بود ؛ از کرملین شروع کرد و به کعبه رسید ... و خلاصه از این دست بامچه ها که هرچه بکوبم تمامی ندارد .

من در اینجا نمی خواهم به احوال و آثار ِ جلال نوک بزنم بلکه قصد دارم ذکر ِ خیری از برادر ِ آل بُرده اش ، شمس ِ آل ِ احمد بکنم که اتفاقاً او هم اهل ِ بخیه است . شمس، به عنوان ِ داستان نویس، قبل و بعد از انقلاب کورسو می زد و الاف بود . نه پیش از پنجاه و هفت فروغی داشت و پیدا بود، نه پس از فاجعه در قفسه ها به چشم می آمد . تریاکی می کشید و خمار ِ خودش بود . خلاقیتش در سخنرانی بود و عنوانش : داستان نویس .
اما همزمان با انقلاب ِ فرهنگی همین جناب ِ شمس انگار که مبعوث شده باشد ، ناگهان به صحنه پرید و عضو ِ شورای ِ چند نفره شد . عضو شد تا مبادا از قافله ی ِ قلع و قمع، عقب بماند . (بولگاکف گفته : نویسنده کسی است که کارت ِ عضویت در انجمن ِ نویسندگان داشته باشد ! باید می گفت نویسنده کسی است که عضو ِ اداره ی ممیزی باشد ) معلوم نبود شمس ِ آل ِ احمد به نمایندگی از مواد فروش ها خواستار ِ حذف و کنار گذاردن ِ دگر اندیشان شده بود یا به نامزدی از ساکنان ِ عالم ِ هپروت ؟ ( چرا که او را کسی "نویسنده" نمی دانست ، حتا به منظور ِ خودفروشی و خنجر زدن به اهل ِ قلم ) جالب است بدانیم در مهرماه ِ 1356 همین مجسمه ی ِ صداقت در شب های ِ انستیتو گوته، نطق ِ غرایی علیه ِ سانسور ایراد کرده و عاطل ماندن ِ نوشته ها را در طبله ی ِ اداره نگارش نکوهیده بود ! ... چه زود و بلافاصله آرمان ها به تکامل می رسند و می ترکند !

چه می شود کرد ؟ گاه سرآمدان ِ روزگار در کاری به جز هنر و تخصص ِ خود ، بزرگ و نام آور می شوند . باید قبول کرد که خداوند بعضی را تنها برای ِ یک دوره ی ِ کوتاه ، اما طلایی خلق کرده و نگه داشته ... خلاصه آن که بدنامی همیشه در جهت ِ ترقی نیست ؛ گاه ترقه ای است که در ماتحت ِ آدمی منفجر می شود !


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

خوش نامی و بد نامی

من به سرنوشت و پیشانی نوشت معتقد نیستم . تاریخ نیز چنین چیزی را نشان نمی دهد . برعکس فکر می کنم در همین دوران ِ معاصر کسانی بوده اند که بدنامی را به جان خریده و توانسته اند در جامعه تغییراتی به وجود آورند .
برای ِ نمونه رضا شاه را مثال می زنم و بحث ِ کشف ِ حجاب را . رضا شاه درس خوانده نبود . تحصیل کرده ی ِ فرنگ هم نبود و در دامن ِ تعصب ها و سنت های ِ زن ستیز ِ اسلامی رشد کرده بود . فارغ از انتقاد به اجباری بودن ِ کشف ِ حجاب، او کسی بود که بدنامی را قبول کرد و حاضر شد حجاب را که امری فناتیک و زیان آور می دانست اول از سر ِ زن و دختر ِ خود و بعد از سر ِ زن های ِ دیگر بردارد . ارزش ِ کار ِ او در این بود که علی رغم ِ تربیت ِ سنتی و شرقی ـ همان تربیتی که بی حجابی زن را دلیل ِ بی غیرتی ِ مرد می داند ـ وقتی ضرورت ِ بزرگتری یعنی ترقی ِ ایران پیش آمد ، اوضاع را تغییر داد ؛ اگرچه به لحاظ ِ روانی برایش سخت و ناگوار بود . نکته ی ِ مهم در کشف ِ حجاب این که رضا شاه تغییر را از خودش شروع کرد وگرنه بی گمان واعظ ِ غیر ِ متّعظ بود . اگر او این بدنامی را بر خویش نبسته بود امروز هم زنان ِ ایران زیر ِ سربند و پوشیه بودند . نه از هنرمند ِ زن خبری بود ، نه دانشمند ِ زن و نه فعال ِ سیاسی ِ زن ... البته اگرچه جمهوری ِ اسلامی به زور و اجبار حجاب را بر سر زن ها انداخت اما هیچ گاه نتوانست تفکر ِ حجاب ِ اجباری و پرده نشینی را نهادینه کند .

نمونه ای دیگر : میرزا حسن ِ رشدیه نخستین کسی بود که مدارس ِ مدرن را که در آن علوم جدید آموخته می شد در ایران تاسیس کرد . بارها و بارها آخوند ها ، مکتب داران و متعصبان ِ مذهبی، خانه و کاشانه اش را به آتش کشیدند و او را از شهرش ،تبریز ، بیرون کردند. انواع و اقسام ِ تهمت ها را به او چسباندند ، چرا که با ورود ِ مدارس ِ جدید درهای ِ مکتب خانه هایشان تخته می شد . اگر رشدیه این کار را نمی کرد امروز ما باید به مکتب خانه ها می رفتیم و علاوه بر تحمل ِ چوب و فلک ، به جای ِ خواندن ِ فیزیک و شیمی ، با استفاده از کتاب های ِ عاق ِ والدین و پنج الحمد، دانش می آموختیم . آیا سرنوشت ِ محتوم ِ ما رفتن به مکتب خانه ی ِ ملای ِ محله بود ؟

مثال ِ دیگر : وقتی که در سال ِ 1318 دانشگاه در ایران بنیاد گذاری شد تا سال های ِ سال ، عامه ی ِ مردم معتقد بودند که هر دختری به دانشگاه می رود فاحشه است . اکثر ِ مردم، دانشگاه را فاحشه خانه می دانستند . حال اگر زنان و دخترانی پیدا نمی شدند که این بدنامی را قبول کنند و به دانشگاه بروند آیا امروز نیمی از جامعه ی ِ ایران، مطلقاً فلج نبود ؟

بنابراین به نظر ِ من یا باید طالب ِ شیخوخیت و احترام و خوشنامی بود یا خواستار ِ تحول و تغییر و بدنامی . دست ِ کم در مملکت ِ ما و در وضعیت ِ عقب مانده ای که دچارش هستیم راه ِ دیگری به ذهنم نمی رسد .


سرانگشت

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

رودکی چنگ برگرفت و نواخت


ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر ِ آن کجا ببرم نامش
ترسم ز سخت انـدُه و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود ، خیره چه غم داری ؟

هموار کرد خواهی گیتی را ؟
گیتی ست ! کی پذیرد همواری ؟

مُستی مکن که ننگرد او مُستی *
زاری مکن که نشنود او زاری

شو ، تا قیامت آید زاری کن !
کی رفته را به زاری باز آری ؟

آزار، بیش زین گردون بینی
گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته ست بلایی او
بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی ، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی ، باری

تا بشکنی سپاه ِ غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای ِ سخت پدید آرند
فضل و بزرگمردی و سالاری


رودکی ِ سمرقندی (قرن ِ چهارم)
دیوان ِ رودکی ِ سمرقندی، رویه ی ِ 111 / بر اساس ِ نسخه یِ سعید ِ نفیسی ، ی براگینسکی / انتشارات ِ نگاه

* مُستی : آرزومندی و نیازمندی و گله و شکوه ؛ واژه ی ِ مستمند از همین ریشه است . (همان ، ص213)

ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

سلول ِ سرطانی


آزاد منشی حکم می کند آدمی گوناگونی ِ باورها و تنوع ِ آیین ها را پاس بدارد ؛ یعنی مثلاً همان طور که در یک باغ، درختان و گیاهان ِ گوناگون در کنار ِ هم زیست می کنند و به یکدیگر آسیب نمی زنند ، عقیده های ِ مختلف هم پروانه دارند در کنار ِ هم زندگی کنند و مورد ِ دشمنی قرار نگیرند .

بسیار خوب ... از نمایی دور و کلی، چنین چشم اندازی دلپذیر است ؛ موجب ِ همزیستی ، گونه گونی و دگرخواهی می شود ، اما فقط تا هنگامی که برخی از کیش ها، ذات ِ خود را بر آفتاب نینداخته باشند .
برای ِ نمونه، ذات ِ اسلام ـ فارغ از این که آزادمنش باشید یا نباشید ـ به شما اجازه ی ِ بی اعتنایی نمی دهد . اجازه نمی دهد به عنوان ِ " انسان ِ مسوول " در برابرش موضع نگیرید . حتا اگر بخواهید نمی توانید نادیده اش بگیرید چرا که او خود را بر شما تحمیل می کند ؛ پیش ِ پای ِ شما سبز می شود و راه را سد می کند . مساله این نیست که شما اهل ِ مبارزه هستید یا نیستید ، نکته در این است که " اسلام " شما را به مبارزه می طلبد ؛ مگر این که تصمیم بگیرید همیشه در سطح بمانید و هیچگاه به عمق ِ مسایل کاری نداشته باشید ؛ احساس های ِ ژرفا رونده را نزدیک یاب کنید و پرسش های ِ بنیادین را به تابوت ِ نسیان بسپارید .

به نظر ِ من هرکدام از ادیان و مذاهب برای ِ خود هویتی ویژه ، مستقل و متمایز دارند ، بنابراین نمی توان آن ها را به سادگی زیر ِ عنوان های ِ کلی قرار داد. به گفته ی ِ دیگر، چیستی ِ یک مذهب (ایدئولوژِی) به دست نمی آید مگر با مطالعه ی ِ جزیی ، موردی و ذات گروانه درباره ی ِ همان مذهب (ایدئولوژی) .
اما درباره ی ِ اسلام (تا جایی که من شناختم ) باید گفت که سرشتی سرطانی دارد . حال مقصود از سرشت ِ سرطانی چیست ؟ سلول ِ سرطانی ، یاخته ی ِ لجام گسیخته ای است که به طور ِ تصاعدی تقسیم می شود و افزایش می یابد ؛ با از بین بردن ِ سلول های ِ همسایه رفته رفته قلمرو ِ خود را گسترش می دهد تا جایی که تمام ِ بدن را فتح می کند و بیمار را می کشد . سلول ِ سرطانی با قناعت میانه ای ندارد و برای ِ خود حد و مرزی قائل نیست . سلول ِ سرطانی در ذات ِ خود اوبارنده ( بلعنده ) است ؛ حیاتش را با دست اندازی امتداد می دهد . تجاوز در ذات ِ او تعبیه شده و مکانیسم ِ رفتار ِ اوست .
اسلام نیز چنین سرشتی دارد (البته مراد ، اسلام ِ گرفتار در زنجیر ِ تصوف و عرفان نیست) . شما را مجبور می کند که تکلیف ِ تان را در برابرش روشن کنید ؛ یا با او باشید یا بر او ! ممکن است شما در انتخاب آزاد باشید اما به انتخاب ناگزیرید ... ماهیت ِ اسلام، دچار ِ فزون خواهی ِ چنگاری * است . بنابراین اگرچه احتمال دارد که یک سلول ِ دور و خودفریب از نخستین قربانیان ِ سرطان نباشد ، اما سرانجام امکان ندارد نوبت ِ آن سلول از راه نرسد !


سرانگشت

چنگار : فرهنگستان ِ زبان و ادبیات ِ فارسی، واژه ی ِ چـَنگار را به جای ِ سرطان گذاشته زیرا ماهیت ِ این بیماری، چنگ انداختن بر زندگی ِ دیگر یاخته ها است .
می توانید در همین زمینه بخوانید :