۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه

پایان ِ دو دوزه بازی

از کتاب‌های خوبی که سال‌ها پیش خواندم «روشنفکران و عالیجنابان خاکستری» نوشته ی ویتالی شنتالینسکی بود. این کتاب درباره ی زندگی نویسندگان و اندیشمندان روس در دوره ی حکومت شوروی و رابطه ی پر راز و رمز و وحشتناک آنان با یکدیگر، جامعه، جهان و کا. گ . ب (پلیس مخفی شوروی) است. اگر روشنفکران و عالیجنابان خاکستری را بخوانید می‌بینید که در جوامع دیکتاتوری که سازمان اطلاعات و پلیس مخفی همه چیز را زیر ذره‌بین دارد، از جمله بزرگترین دشمنان نویسندگان و روشنفکران، همکاران نویسنده و روشن‌فکر آنان هستند؛ چگونه؟
نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در بازی‌های رذیلانه و پلید از نخبگان علیه یکدیگر استفاده می کنند. آنان را به جان هم می‌اندازند و از آب گل آلود ماهی می گیرند. تعدادی انسان حساس، فهمیده و فکور را تبدیل به خبرچینانی فرومایه و بی‌شرف می کنند. از حسادت ها، تنگ نظری ها، دلخوری ها، رقابت ها، سوءتفاهم ها و … بین هنرمندان سود می‌برند تا آنان را ذلیل و منزوی و بیمار و اخته و نابود کنند. سرگذشت ایساک بابل، میخاییل بولگاکف و شمار دیگری از نویسندگان و اندیشمندان روسیه گویای همین وضعیت است. ناگفته نماند که همیشه تعدادی هنرمند نفوذی و خود فروخته نیز هستند که روند تخریب را برای دیکتاتورها تسهیل می کنند.
وقتی در سال 1370 ابراهیم حاتمی کیا فیلم وصل نیکان را ساخت برخی بر این عقیده بودند که حاتمی کیا فیلمسازی دولتی و به فرموده است. منتقدان نظام اسلامی می‌گفتند وصل نیکان در پاسخ به عروسی خوبان (محسن مخملباف) ساخته شده و این فیلم عملاً دندان غروچه ی حاتمی کیای جویای نام به مخملباف ِ اسم و رسم دار است. این فضا پس از ساخته شدن دیگر آثار حاتمی کیا از جمله بوی پیرهن یوسف، از کرخه تا راین، روبان قرمز، ارتفاع پست و … کمرنگ شد و اتفاقاً بسیاری از کسانی که آثار حاتمی کیا را تحویل گرفتند متعلق به طیف ناخودی ها (!) بودند. آنان خوشحال بودند که فیلمسازی انقلابی بخشی از غصه‌ها و شکایت های آنان را در آثارش منعکس می کند. حاتمی کیا سعی می‌کرد کمتر به پر و پای روشنفکران غیر وابسته بپیچد، هنردوستان هم او را شخصیتی (تا حدی) مستقل می انگاشتند (هرچند طعنه ی او به عباس کیارستمی در فیلم آژانس شیشه‌ای برخی را آزرده کرد). منتقدانش می‌گفتند او سردار سپاه است و اگر جویده جویده انتقادکی می‌کند اولاً اساسی نیست و ثانیاً مصونیت دارد که صد البته مزد پالوده خوری هایش با خامنه ای و سران نظام است.
حاتمی کیا که عادت دارد در مورد اکثر مسایل کشور خود را وسط بیندارد و اعلام موضع کند، پس از وقایع 88 سکوت را بر اظهار نظر ترجیح داد علی‌رغم خواسته‌های مکرر معترضان مبنی بر اعلام موضع و بیان حقیقت، مسوولیتی احساس نکرد و در پستو خانه ی مصلحت پنهان شد.
این‌ها همه گذشت تا اینکه جناب حاتمی کیا چندی پیش تصمیم گرفت دست از دو دوزه بازی بردارد و نشان دهد که واقعاً از زیر عبای چه کسانی بیرون آمده است. یا رومی ِ روم، یا زنگی ِ زنگ! حاتمی کیا در یک برنامه ی تلویزیونی صراحتاً به کیانوش عیاری حمله کرد و فیلم «آبادانی ها»ی او را متهم کردن ِ نظام اسلامی به فاشیسم دانست و همچنین رخشان بنی اعتماد، اصغر فرهادی و عباس کیارستمی را به شدت مورد انتقاد قرار داد.
من شخصاً از این اعلام موضع خوشحالم و این کشف حجاب را به ابراهیم حاتمی کیا تبریک می گویم. زیرا حاتمی کیا نشان داد که از دو دوزه بازی و توامان خواستن ِ خدا و خرما خسته شده و بیش از این حاضر نیست خودش و دیگران را گول بزند. نشان داد از آثار، شخصیت و نگاه ِ هنرمندان ِ منتقد نظام نفرت دارد و دلش نمی‌خواهد به نادرست مورد ِ اعتماد ِ همکاران ِ غیر ولایی اش قرار بگیرد ـ حالا اگر بعضی دوست دارند همچنان گول بخورند، بگذار بخورند! این نقاب افکنی علتش هرچه باشد (مسایل شخصی یا اعتقادی) جای تحسین و تشکر دارد. دست اندرکاران سینِما مواظب باشند پرشان به پر ایشان نگیرد وگرنه بعد از یکی از جلسات پالوده خوری ممکن است سرنوشت برخی اندیشمندان شوروی را پیدا کنند.


سرانگشت    

۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

مهاجرت

(1)
«مهاجرت» پدیده ی غریبی است. هم خفته ترین و سرکوب شده ترین احساس‌ها و توانایی‌های مثبت انسان را فعال می‌کند و هم ویران گر ترین و خبث آلودترین نیروهای بشر را به کار می اندازد. در مورد ظهور داعش نیز اگرچه علت‌ها بسیارند و صحبت‌ها پرشمار اما نمی‌توان نقش مهاجرت را نادیده گرفت. به ویژه وقتی آمارها نشان می‌دهد شمار زیادی از افراد این گروه از اروپا، آمریکا، استرالیا و به اصطلاح غرب فرهنگی عازم عضویت در داعش شدند. برخی از آنان فرزندان مهاجران آفریقایی و عربی هستند که سی چهل سال پیش به امید زندگی بهتر راهی اروپا شده اند و در آن کشورها یا تمام و کمال از سوی جامعه پذیرفته نشده‌ یا پذیرفته شده اند و نتوانسته اند خود را با معیارهای جامعه سازگار کنند. بی ارتباطی با سنت ِ وطن جدید، آنان را به دشمنان آن سرزمین ها بدل کرده است. این نشان می‌دهد که معضل بی وطنی با در دست داشتن یک برگه ی شهروندی حل نمی شود.
اگر به تاریخ نگاه کنیم متوجه می‌شویم ظهور مافیا هم با مهاجرت ایتالیایی ها به آمریکا نسبت مستقیم دارد. همچنین ایجاد گروه‌های تبه کار چینی و تشکیل محله های چینی‌ در آمریکا از مهاجرت مردمان چین به ینگه دنیا نشأت گرفت.
اغلب ایرانیان با مهاجرت به غرب بیشتر به دنبال پیشرفت و سربلندی بودند و به اصطلاح کوشیدند توانایی‌های مثبت خود را بیدار و احیا کنند اما در کوچ به شرق بدشان نیامد مثلاً در ژاپن گنگ های قاچاق و تبه کاری تشکیل دهند.


(2)
سال‌ها پیش پیرزنی برایم تعریف کرد که دیدن فیلم «پرستوها به لانه باز می گردند» (ساخته ی مجید محسنی) او را دگرگون کرده و زندگی‌اش را تغییر داده است. اگر حافظه یاری کند فیلم درباره ی مرد جوانی است که به اروپا مهاجرت می‌کند تا پزشکی بخواند. پدر از او می‌خواهد پس از اتمام تحصیلاتش به میهن بازگردد. جوان بارها خواسته ی پدر را رد می‌کند تا اینکه پدر مشتی از خاک وطن را برای او می‌فرستد و پرستوی مهاجر را به لانه بازمی گرداند.


یاد مجید محسنی گرامی، اما بازگشت مهاجران به موطن همیشه هم آنقدر که او تصویر کرده رمانتیک و شاعرانه نیست؛ گاهی به جای پرستوها، کروکودیل ها به خانه بازمی گردند!


سرانگشت

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

و داعش بر وزن جاکش

و «داعش» بر وزن «جاکش» قبیله‌ای است اسلامیان را که خوراک آنها خوئک و مغز و دنبلان کفار باشد. همچو رسول مکرم، قطاع الطریقند و در ذبح اسلامی صاحب رأی و دقیقند. از مولانا ابودلدل موصلی (حفظ الله تعالی) روایت است که داعشیان اولاد خلف ابراهیم سلام الله علیه اند و جمله را خلیل الله سر بریدن تعلیم فرموده است. ایضاً نقل است که شیخ ابوعثمان بصری (رضی الله عنه) داعش را در کار دین مصطفی کاهل می‌دانست و در اجرای احکام شرع، متساهل. می‌فرمود اگر این طایفه جانب شرع اقدس فرو نمی گذاشتند و به سنت رسول (صلی الله علیه و آله) و خلفای راشدین (رضوان الله تعالی علیهم) بی تنازل عمل می کردند، منکوب کافران نمی شدند و مستوجب قهر الاهی نمی گشتند. باریتعالی آن هنگام روی از آنان برتافت و ایام نصرت آن روز ایشان را منقضی گشت که به جهاز کفار مجهز شدند و آلات حرب از ملحدان ستاندند و در عوض سیف الاسلام به سیف الشیطان متکی شدند ـ الله اعلم.


سرانگشت 

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

سیمین



یک دریچه آزادی باز شد به زندانش!*

 * این مصرع اشاره به غزلی است که پس از انقلاب اسلامی (سال 1371) روزی سیمین بهبهانی نازنین سرود: 
یک دریچه آزادی باز کن به زندانم
یک سبو پر از شادی خرج کن که مهمانم

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

آخوند: تابوت علم و خمره ی نصیحت


گویند که مس، زر نگردد
«یارب نظر تو برنگردد»
امّید که هرچه شیخ و آخوند
آنسان برود که برنگردد!
* * *
خلق را خنگ و مرخّص می‌کنند
حُمق را چاق و مشخّص می‌کنند
چشمه ی خورشید را هم بی گمان
زیر لبّاده ملوّث می‌کنند
* * *
اهل خرافه ای به من ِ بی‌کمال گفت:
آخوند هر مقام که خواهی تو، حائز است
گفتم چو بر اریکه ی «خون» حکم می‌کند
البته حائزی است که بیچاره حائض است
* * *

آخوند هر کلام که گوید شریعت است
تابوت علم و خُمره ی پند و نصیحت است
چون خطبه اش ز جان شنوی، درک می‌کنی
اسلام، دین کشتن و دین غنیمت است


سرانگشت

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

تهران: مخلوط ِ همگن!

در اتوبان صدر گیر افتاده بودم. ترافیک، وحشتناک بود و بزرگراه قفل شده بود. پیش رو تا چشم کار می کرد سواری بود که مثل خط زنجیر یا چه می دانم به قول شاعر «سلسله ی موی دوست» پیچ و تاب می خورد و «حلقه ی دام بلا» می شد. دام بلایی که رهایی از آن به این سادگی ها میسر نبود. وقت را می خورد و اعصاب را می سایید. صبر ایوب و طاقت سامسون می طلبید. یک بار هم
دو سه ساعت در خیابان دولت گرفتار راه بندان شدم. جای دشمنتان سبز، چلانده شدم تا به خانه رسیدم.

این دو واقعه و البته چند واقعه ی مشابه، به خصوص در روزهای تعطیل و ایام خاص مثل شب یلدا، چهارشنبه سوری و … باعث شد به این نتیجه برسم که این تهران، آن تهرانی نیست که بیست ـ سی سال قبل می شناختم. البته هیچ چیز ِ بیست سال قبل، همان چیز ِ امروز نیست، تهران که جای خود دارد. اما انگار آدم باید با صخره ای برخورد کند تا قاطعیت حضورش را دریابد وگرنه هرچه برایش از سختی سنگ و عظمت صخره بگویند، ماهیت آن را عمیقا نمی فهمد و درک نمی کند.

تهران امروز، تهران بیست، سی سال پیش نیست. آن موقع، به خصوص در سال های جنگ ایران و عراق، تهران بافت دیگری داشت. بین شمال شهر و جنوب شهر یک جهان فاصله بود. «یک جهان» که می گویم، اغراق نمی کنم. هرچه زیبایی و رفاه و آسایش و فرهنگ بود متعلق به شمال شهر بود و هرچه ادبار و بدبختی و فحش و زد و خورد بود از آن جنوب شهر. خانه های فزرتی، ترافیک، دود، فاضلاب، فقر، اعتیاد، نبود امکانات رفاهی و فرهنگی، معماری های زشت و ناهنجار، شهرسازی بی سلیقه و سردستی، و ... یکجا به جنوب تهران تعلق داشت. (بخشی از این معماری نازیبا به قبل از انقلاب مربوط است؛ مثل (به قول آیدین آغداشلو) معماری ساختمان پلاسکو در مرکز شهر، چهارراه استانبول) اما امروزه وضع به گونه ای دیگر است. همه ی شهر تقریبا یکجور و شبیه به هم شده؛ یک کاسه شده. با این توضیح که شمال شهر بدتر و جنوب شهر بهتر از قدیم است. به گفته ی دیگر: جنوب تهران زیبا شده اما به قیمت قربانی شدن شمال تهران. اگر جنوب شهر، خوب می‌شد و به همان نسبت (حتا با آهنگ کندتر) شمال شهر هم بهتر می شد، جای تحسین داشت. از میان برداشتن فاصله ی طبقاتی بود که دستکم برای من مطلوب است. اما یکسان شدن (تقریبی) چهره ی تهران ظرف بیست و اندی سال اخیر و تبدیل آن به مخلوطی همگن، بی گمان دلایل بسیاری دارد که برخی از آن ها به نظر من بدین قرار است:
1
ـ شهردار شدن کرباسچی (یکی دو سال بعد از اتمام جنگ) نقطه ی تحول مهمی در تغییر چهره ی تهران بود. کرباسچی و یارانش در شهرداری تهران کارهای مهمی انجام دادند که برخی از آنها مثبت و برخی منفی بود. از کارهای مثبت شهردار، ساختن فرهنگسرا در نقاط مختلف تهران، به ویژه در جنوب شهر بود (به یاد آوریم تعطیل کشتارگاه تهران و ساخته شدن فرهنگسرای بهمن را بر ویرانه
های کشتارگاه). ساخته شدن فرهنگسراها و بوستان ها، فضای جنوب شهر را عوض کرد و جنوب تهران را از مکانی ایزوله و بیغوله که مختص معتادها و موادفروش ها ولات و لوت ها بود، به جایی تبدیل کرد که می توان در آن تئاتر و موسیقی و جشنواره های هنری و فرهنگی برپا داشت و از جای جای شهر تماشاگر و مهمان جلب و جذب کرد. تماس فرهنگی مردمان پایین شهر و بالای شهر در تلطیف فضای جنوب تهران بسیار موثر بود.
2
ـ در سال های جنگ و پیش از آن، بین پارک ها و خیابان های تهران، نرده ای حایل بود. به عبارت دیگر نرده ای آهنی فضای سبز را از خیابان جدا می کرد. کرباسچی میله ها را برداشت، سبزی و طراوت را وارد فضای شهری کرد و بدین ترتیب کمک زیادی به زیبایی جنوب شهر کرد که به طور طبیعی از فضای سبز کم بهره بود (چون شمال تهران به خودی خود، و تا پیش از هجوم حضرات برج ساز، باغ و درخت زیاد داشت و سرسبز بود)
3
ـ فروش تراکم در دوران کرباسچی ضربه‌ای اساسی به شمال تهران زد آن وقت ها شمال شهر اینهمه شلوغ و پر ازدحام و آلوده نبود. خلوت بود و زیبا و تمیز و سرسبز. به ندرت در آن دچار ترافیک می شدید. خانه ها بزرگ بود. یک طبقه یا حداکثر دو طبقه. در خانه ای هزار متری، دو تا پنج نفر زندگی می کردند که تازه آنها هم نصف سال خارج از کشور بودند. فروش تراکم در اوایل دهه ی هفتاد آسیب مهلکی به شمال تهران زد. دستور اکید رئیس جمهور وقت، رفسنجانی، مبنی بر لزوم «خودگردانی ِ» تمام سازمان ها و وزارتخانه ها و استقلال مالی آن‌ها از دولت منجر به این شد که کسب درآمد به هر وسیله ی ممکن در شهرداری حرف اول را بزند و بلند مرتبه سازی در شمال شهر رشدی سرسام آور پیدا کند. باغ‌ها خشکانده شود، زمین‌ها تغییر کاربری دهد، درخت‌ها بریده شود، برج ها بالا رود و جمعیت به شمال شهر سرازیر شود (توجه به نکته ی «تراکم فروشی» را وامدار اشاره و تذکر دوست عزیزم، خلبان کور، هستم).
4 ـ حکومت اسلامی از اول انقلاب شروع به مصادره ی اموال ثروتمندانی کرد که به خیال خودش با رژیم شاهنشاهی سر و سری داشتند. بسیاری از خانه‌های «طاغوتی» را به رایگان یا ثمن بخس به مستضعفین ِ طرفدار انقلاب واگذار کردند. بدین ترتیب کسانی با فرهنگ کوخ نشینی، ساکن شمال شهر تهران شدند و یکدستی اش را به هم زدند. عدم تجانس فرهنگی از آغاز انقلاب اندک اندک در شمال تهران دیده شد و از دهه ی هفتاد اوج گرفت. از طرف دیگر سازمان های حکومتی و سیاسی ـ نظامی چون سپاه پاسداران اقدام به ساختن شهرک هایی برای کارمندانشان در شمال تهران کردند (نمونه اش شهرک هایی که مابین میدان نوبنیاد و نیاوران ساخته شده) اینگونه بود که پابرهنگان دیروز و چکمه پوشان امروز، همسایه ی کاخ نشینان شدند.
5 ـ رانت خواری و مناسبات فاسد اقتصادی بعد از انقلاب باعث پدید آمدن طبقه ی نوکیسه ای شد که یا اهل تهران نبودند یا حاشیه نشین بودند و راهی به شمال شهر نداشتند (باستانی پاریزی در مقاله‌ای انقلاب 57 را انقلاب حاشیه نشینان نامیده). آنان از اطراف و اکناف به تهران سرازیر شدند و به علت ثروت بی حد و حصر و باد آورده در شمال شهر جا خوش کردند. آدم‌های بافرهنگ (از قبیل نویسندگان، متفکران، هنرمندان و …) به علت فقر روز افزون به جنوب، مرکز، حاشیه، شرق و غرب تهران رانده شده اند. امروزه فرهنگ اهالی شمال تهران، گاه به فرهنگ لمپن ها پهلو می زند، با این توضیح که برخورداری از «پول» آنان را متکبرتر و گستاخ‌تر کرده.
6 ـ مترو، ماهیت تهران را عوض کرده است. کسانی که در تهران ِ بی مترو زندگی نکرده اند، این مساله را متوجه نمی شوند. قبلا، یعنی همان بیست ـ سی سال پیش جا به جایی از جنوب به شمال تهران خودش یک مسافرت سخت و وقت گیر بود که خیلی مواقع، یک روز تعطیل را پر می کرد. از مکان های مورد علاقه ی بچه‌های جنوب تهران و شهر ری ،« پارک ملت» در ولی عصر بالا بود. برای رسیدن به پارک ملت، باید اتوبوس دو طبقه سوار می شدید و با سرعت لاک پشت در راه بندان حرکت می‌کردید و بعد از چهار، پنج ساعت به پارک می رسیدید. اما امروز ظرف یک ساعت مترو مسیر شهر ری تا تجریش را طی می کند. می‌توانید از هرکجا دست دوست دخترتان را بگیرید، با هزار تومن، به تجریش بیایید، سر پل، یک فال گردو و دوتا بستنی اکبر مشتی بخورید و به خانه برگردید.

برای امتحان هم که شده یک بار ساعتی وقت بگذارید و به تیپ و قیافه و رفتار آدم‌هایی که در میدان تجریش گردش می‌کنند، نگاه کنید. لحظه‌ای گیج می‌شوید و با خود فکر می‌کنید که شاید اینجا میدان شوش سابق است و شما اشتباه آمده اید!

سرانگشت

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

پاسخ به یک پرسش خیلی خیلی قدیمی



خیام نیشابوری در قرن پنجم :
من در عجبم ز می فروشان کایشان
به زانچه فروشند چه خواهند خرید؟
.
.
.
سرانگشت:
خیام! اگر پیاله را برداری
دیگر نکنی سؤال بیجا، آری!

۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه

قدمت و اعتبار

اوایل انقلاب، یکی دو سال اول، بعد از اینکه جمهوری اسلامی رو در روی ملت قرار گرفت و یکی ـ یکی سرکوب احزاب و جمعیت ها را آغاز کرد، شماری از مردم از حکومت برگشتند و از آن بیزار شدند. این روگردانی بعد از سی و پنج سال هنوز ادامه دارد، یعنی اکنون هم اقشاری از ملت، چشم دیدن حکومت اسلامی را ندارند و دلشان حسابی از دستش پر است؛ فقط به نظر من بین این دلخوری و آن دل پُری ماهیتاً تفاوت وجود دارد. آن موقع مردم جمهوری اسلامی را جدی نمی گرفتند؛ از سر تحقیر با آن برخورد می کردند؛ ضعیف و نامعتبر و موقتی می دانستندش. خلاصه اینکه آدم حسابش نمی‌کردند و این از لحن و اظهار نظرها و جوک هایشان پیدا بود. اما امروز مخالفان نظام آن را رژیمی سفاک و بی رحم و بیدادگر و (متاسفانه) پایدار می شمارند. امروز نوع نگاه ملت به حکومت، اکثراً یا مسالمت جو و تسلیم شده است یا به شدت خشمگین و کلافه. از طنز و ریشخند جاری در نگاه قدیم، کمتر می‌توان نشانه ای دید. آن موقع هرچند شدت خشونت خیلی بیشتر از حالا بود اما به همان نسبت جدی نگرفتن حکومت هم قوی‌تر از امروز بود.
داشتم به چرایی این مساله فکر می‌کردم که ناگهان صحنه ای از فیلم محبوبم، محله ی چینی ها، به یادم آمد. (اگر فیلم را دیده‌اید اولین ملاقات کارآگاه گیتس و نوح کراس را به یاد آورید)
در صحنه ای از فیلم موقعی که کارآگاه (جک نیکلسن) دلیل احترام و اعتبار کراس را از او می پرسد، نوح کراس (جان هیوستن) پاسخ می دهد:
ـ آقای گیتس، من پیرم!... سیاستمدارها، ساختمان‌های زشت و فاحشه ها هم اگر مثل من سال‌ها دوام بیاورند، محترم و معتبر می شوند.
این جواب ظاهراً کارآگاه گیتس را قانع می کند!
جمهوری اسلامی حالا دیگر بچه نیست و دارد به چهل سالگی نزدیک می شود. بنابراین از آنجا که قدمت پیدا کرده و سالها دوام آورده دارای اعتبار شده است. اعتباری از جنس اعتبار فاحشه های پیر و ساختمان‌های زشت ِ قدیمی.


سرانگشت

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

از دماوند تا ویستار

هرکه هرچه می‌خواهد بگوید، ولی من فکر می‌کنم جمهوری اسلامی از هیچ چیز به اندازه ی فعالیت فرهنگی و روشنفکرانه و روشنگرانه وحشت ندارد و بدش نمی آید. جمهوری اسلامی هیچ چیز را به اندازه ی فرهنگ غیر خودی دشمن نمی دارد. کسانی که این معنا را به چیزی نمی‌گیرند از درک و تحلیل تاریخ عاجزند. کافیست به تاریخچه ی جمهوری اسلامی نگاه کنیم و مبارزه ی همه جانبه اش را با روشنفکران، هنرمندان، روزنامه نگاران و ناشران مستقل ببینیم. (آخ که چقدر دلم می‌خواهد گوشه‌ای از تاریخ روشنفکری این مملکت را بنویسم؛ دستکم آن یک ذره‌ای که شاهدش بوده ام)
چند روز پیش سری به کتابفروشی ویستار زدم (در خیابان کریمخان تهران) و در کمال تعجب دیدم که کتاب‌هایش را جمع آوری و مغازه را به ناشری نیمه حکومتی واگذار کرده. از قدیم می‌دانستم که نشر ویستار متعلق به فرخنده حاجی زاده است که خود داستان نویس و حامی ادبیات مستقل و روشنفکرانه است. می‌دانستم که برادر ِ فرخنده حاجی زاده به نام حمید حاجی زاده، شاعری بوده است بی باک و استبداد ستیز که به همراه فرزند خردسالش در خانه‌ به وسیله ی جلادهای جمهوری اسلامی کشته شده اند. حمید حاجی زاده از قربانیان قتل های زنجیره ای است. تعطیل ویستار غمگینم کرد. به آنسوی خیابان نگاه کردم؛ کتابفروشی سابق مرغ آمین را دیدم که متأسفانه سالهاست تخته شده و جایش را به مغازه ای داده که کتاب‌های کمک آموزشی می فروشد! آنقدر چماقدارهای حکومت اسلامی برای صاحبان مغازه، مزاحمت ایجاد کردند که مجبور شدند آنجا را بفروشند. بعد یادم افتاد که در درازای عمر نه چندان بلندم شاهد بسیاری از این تعطیل شدن‌ها بوده ام. .بسته شدن مراکز و نشریه هایی که فراوان تأثیر روی من گذاشتند و کلی ازشان خاطره دارم: تعطیل مجله ی کارنامه، تعطیل کتابفروشی مرغ آمین، تعطیل پاتوغ کتابخوانی سینِما ایران، تعطیل مجله ی آدینه، تعطیل انتشارات ابتکار (متعلق به زنده یاد زال زاده، همو که صدای شاملو را به گوش ما می‌رساند و به وسیله ی تروریست های رژیم ترور شد)، تعطیل مجله ی گردون و جایزه ی ادبی گردون که به همت عباس معروفی منتشر و برگزار می شد، تعطیل خانه ی سینما، تعلیق انتشارات طرح نو، تعطیل ده‌ها روزنامه و مجله و پاتوغ که دیگر حسابشان از دستم در رفته است و …
خب، اینهمه تعطیل و به محاق بردن چه معنایی دارد جز اینکه جمهوری اسلامی از روشنگر و روشن‌فکر و خیال پرداز وحشت دارد؟ جز اینکه دلش نمی‌خواهد کسی چشم انداز دیگری را پیش چشم مردمان بگشاید؟ جز اینکه مرگ خود را در گسترش چشم اندازهای جایگزین می بیند. چه معنایی دارد جز اینکه نوشته‌های ما و برنامه‌های ماهواره و … موثرند. (که اگر نبودند به اینهمه فیلترگذاری و پارازیت اندازی نیاز نبود. به قول مصطفی ملکیان: حکومت های دیکتاتوری از ادبیات و هنر وحشت دارند چون قدرت تخیل مردم را بالا می‌برد و این باعث می‌شود که بتوانند خود را جای دیگری قرار دهند و بدین ترتیب تبدیل به انسان‌هایی اخلاقی شوند و به تبع آن به بی‌اخلاقی حاکمان واقف شوند چرا که یکی از شرایط اخلاقی بودن، توانایی همذات پنداری و گذاشتن خود به جای دیگری است)
اوایل انقلاب سیما کوبان نشریه ای به نام چراغ راه انداخت و انتشاراتی به اسم دماوند پایه گذاری کرد. چراغ و دماوند پس از مدتی به محل تجمع بخشی از روشنفکران ایران تبدیل شد. در مجله مقاله می‌نوشتند و در چاپخانه کتاب‌هایشان را چاپ می کردند. شماری از بهترین کتاب‌های بعد از انقلاب محصول سرکوبگران جمهوری اسلامی پس از کوتاه زمانی به این کانون فرهنگی حساس شدند. بنابراین شاه‌کلید و حلال همیشگی مشکلات خود را که چیزی به جز گروه فشار نبود و نیست و نخواهد بود، راهی کردند تا ضد انقلاب را با مبانی انقلاب اسلامی آشنا کنند. چراغ تعطیل شد و دماوند به یغما رفت. از آن روز تا به امروز همچنان در بر پاشنه ی سابق می چرخد: قداست عربده و حقانیت چماق.
با اینهمه هر یک عدد پست که ما می نویسیم، هر قطعه شعر که تو می گویی، هر تک عکس که او می گیرد، هر یک داستان که ایشان می‌نویسند، خاری است به چشم استبداد و لرزه‌ای است در چهار ستونش.




سرانگشت

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

سینما سینما ـ سینماگر جامعه

چهار نفر را می‌شناسم که با سینِما آغاز کردند اما در سینِما نماندند. ستاره نبودند و ستاره شدند. چهار نفر که در چهارراه حوادث از دل حادثه ها گذشتند. هیچ کدام سینماگر بزرگی نبودند. حافظه ی سینِما به سختی آنان را به یاد می‌آورد اما حافظه ی جامعه به این زودی‌ فراموششان نمی کند.
اولی فرود فولادوند (فتح الله منوچهری) است که در سینِمای پیش از انقلاب چند فیلم معمولی ساخت از جمله شهر شراب و خانوم خانوما و یکی هم انگار در مصر جلوی دوربین برد به نام شیرهای سینا. دوبلور بود و گاه بازیگر.
فولادوند با روشنگری های جانانه اش علیه اسلام و بعدها سرنوشت نامعلوم و احتمالاً تراژیکش در حافظه ی مبارزان رهایی از اسارت فکری ماندگار خواهد بود.
دومی رضا فاضلی است که او هم در سینمای پیش از انقلاب جوان اول فیلم‌های متوسط بود. بعداً به صف مبارزان علیه جمهوری اسلامی و خرافات سازنده و پیش برنده اش پیوست. پسرش بیژن را به جای او ترور کردند اما فاضلی همچنان نستوه بود. کلامش آتشین و راستکرداری اش مثال زدنی بود. از هنرپیشه ای که فیلم‌های تخدیری بازی می‌کرد تبدیل شد به روشنگری که کتاب و فانوس در دست داشت.
سومی اما به روزگار ما نزدیک‌تر است. نوشته‌ها و فعالیت‌هایش را به آسانی به یاد می آوریم. محمد نوری زاد را می گویم. نوشته هایش در کیهان به علاوه ی سریال تلویزیونی پروانه ها می‌نویسند، او را در هیات یک حزب اللهی دو آتشه نشان می دهد. در دوران خاتمی خودم چند مقاله از او علیه اصلاحات خواندم. اما جنبش مردم در سال 88 و به ویژه قضیه ی کهریزک محمد نوری زاد را دگرگون کرد و به صف ناقدان حکومت ولایی وارد کرد. (به جد معتقدم اعتراف به ماجرای کهریزک وحشتناک ترین، خانمان براندازترین، رسواگرترین و آسیب زننده ترین اعترافی بود که جمهوری اسلامی از اول حیاتش تا به امروز کرده، حتا آسیب زننده تر و آبرو ریزتر از اعتراف به قتل های زنجیره ای و کشتار تابستان 67 (هرچند جمهوری اسلامی تا به حال رسما کشتار 67 را تأیید نکرده و فقط اینسو و آنسو برخی از مقاماتش به آن اذعان کرده اند). می‌دانید چرا معتقدم کهریزک از همه ی جنایات جمهوری اسلامی بیشتر به آن لطمه زده؟ چون برای اکثر مقامات جمهوری اسلامی، اعم از چپ و راست و میانه، انسان از آنجا که انسان است و به این دلیل که انسان است، حرمت و حق و حقوق ندارد؛ آنان فقط برای مسلمانان شیعه ارزش و احترام قائلند ـ مثلاً فکر می‌کنید حتا علی مطهری که برخی اینهمه او را منتقد و شجاع و پیشرو می انگارند برای مرتدان حقی قایل است؟! در قضیه ی قتل های زنجیره ای و کشتار 67 قربانیان از نظر مقامات جمهوری اسلامی عده‌ای ای ملحد، منافق، لاییک و ناصبی بودند پس اصلاً حق حیات نداشتند و نباید از اعدامشان ناراحت بود. مقامات جمهوری اسلامی و بسیاری از طرفداران شان از این وقایع مطلع بودند اما به دلیلی که گفتم خم به آبرو نمی آوردند و در اتحادشان خللی وارد نمی شد. اما قضیه ی کهریزک ذاتاً متفاوت بود. در اینجا بچه شیعه‌ها دستگیر و شکنجه و کشته شدند. به بچه شیعه‌ها تجاوز شد نه به مجاهدین و کمونیست ها. بنابراین به ناگاه تصویر مقدس جمهوری اسلامی نزد بسیاری از طرفداران و کارگزارانش فرو ریخت. سیدعلی خامنه ای نماد ظلم و سنگدلی و جنایت شد. اتحاد نامیمون اسلامی ها پس از سال‌ها از هم پاشید. اقرار به ماجرای کهریزک در نهاد بسیاری کسان زلزله ای آنچنان مهیب ایجاد کرد که گمان نمی‌کنم ترک هایش ترمیم پذیر باشد). 
چهارمی و آخری محمدرضا عالی پیام است که پس از انقلاب در چند فیلم معمولی شرکت کرد و چند فیلم دیگر نوشت و تهیه کرد (از جمله پرواز از اردوگاه) که البته چنگی به دل نمی زدند. اما درسال های اخیر با شعرهای طنز خود غوغایی به کرده و نقش بسیار موثری در نبرد با استبداد مذهبی و ثبت واقعیت‌های جامعه ی ایران داشته است.
واقعاً نمی‌دانم آشنایی با سینِما در بیداری این چهار تن تا چه حد نقش بازی کرده اما می‌دانم آدم‌های باوجدان در هر کسوتی که باشند برای خودکامگان جانی خطرناکند.

سرانگشت